آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
حالم خوب است. هیچوقت به این خوبی نبودهام. هم جسمم خوب است هم جانم. یوگا را دوست دارم. با گلدانهایم سرگرمم. فردا هم قرار است با حمید برویم تور طبیعت گردی. لالههای گچسر را ببینیم و برویم شهرستانک. ذوق دارم اما خجالت میکشم بگویم خوبم. حس میکنم حتی اگر خوبم نباید این حرف را بگویم.
با این همه خفقان، با این همه تورم، وقتی مردم به نان شبشان محتاجند و بچهها به جای بازی کردن در پارکها، سر چهارراهها به بیگاری گرفته میشوند و جلوی مردم گردن کج میکنند، وقتی این همه بیگناه توی زندان هستند و هر روز خبر میرسد که یکی محکوم شد، یکی اعتصاب غذا کرد، یکی کلیهاش از کار افتاد، یکی حالش رو به وخامت رفت، وقتی هر روز عدهای کارگر بیکار میشوند و صنایع دارند از پا میافتند و قوز بالاقوز این تب کریمه کنگو هم که آمده، ...
چطور میشود آدم بگوید که خوبم؟ نمیشود.
یازده و شش دقیقه شب است. این بالا نشستهام و دارم پاهایم را تکان میدهم. دقیقترش اینکه انگشتهای پاهام خم شده روی زمین کنار پایه های جلوییِ صندلی و ثابت است و زانوهایم را دارم روی یک منحنی فرضیِِ کوتاه، بصورت رفت و برگشتی تکان میدهم.
دو ساعت مانده تا تکرار سریال ترکی که هر شب میبینم. بله! من آدم سطحیای شده ام که هر شب سریال ترکی میبیند. پیش از اینکه بیایم اینجا بنشینم داشتم با وکیلم حرف میزدم. جالب ترین حرفش این بود که گفت رفته دنبال کارهای آماده سازی خانه پدری برای فروش و بهش گفتهاند سهم برادرم از آن خانه که دو دانگ میباشد، در توقیف است! چرا؟ چون همسرش را طلاق داده و مهریهاش را نپرداخته و همسرش رفته حکم توقیف خرید و فروش آنجا را گرفته!
قبل از آن ظرفهای شام را شستم. میز آشپزخانه را تمیز کردم. وقتی داشتم ظرف میشستم داشتم به حمید فکر میکردم. به اینکه معتقد است وقتی زنِ خانه، شغلی در بیرون از خانه ندارد برای انجام کارهای خانه نیاز به کمک ندارد. کمک در کارهای خانه مال کسانیست که پا به پای همسرشان بیرون از خانه هم کار میکنند. بعد با خودم فکر کردم که فرض میکنم اینجا فقط و فقط خانهی خودم است و همسری ندارم که از این بابت ناراحت نباشم. خب آدم باید کارهای خانهی خودش را به تنهایی انجام بدهد غیر از این است؟ این فکر شاید خطرناک به نظر بیاید اما حس خوبی بهم میدهد. باید سعی کنم یادم بماند.
ساعت شد یازده و ربع. بازی خوبیست. زمان میرود جلو و من توی ذهنم فیلم را بر میگردانم عقب. قبل از ظرف شستن، بساط شام را که برده بودیم جلو تلویزیون جمع کردم و آوردم توی آشپزخانه. قبلش؟ همانجا نشسته بودیم و سه تایی داشتیم شام میخوردیم. حوصله غذا پختن هم نداشتم. کته درست کردم با یک خوراک آسان شامل گوشت چرخکرده وپیاز و رب گوجه و ادویه و گل کلم. همراه سالاد. چه بد حالی ست وقتی که آدم حوصله غذا پختن ندارد. همیشه اینطور وقت ها یاد دوست حمید می افتم که یکبار داشت میگفت بعضی شب ها حتی حوصله این را ندارد که پنیر را بمالد روی نان و بخورد. آیا این ها همه از افسردگیست؟ چرا افسردگی ما خوب نمیشود پس؟ سوال خنده داریست! چه اتفاق خوبی در اطرافمان میافتد که سبب شود افسردگیهایمان خوب شوند؟ همین تورم به تنهایی کافیست که یک ملت را افسرده کند. باقی مسائل نیاز به یادآوری ندارد.
قبل از اینکه شروع کنم به غذا پختن، از صبح داشتم هی ظرف می شستم. چندین و چند سری ظرف شستم. هی وسطش خسته می شدم می آمدم پای اینترنت، هی پروکسیفایر از کار می افتاد، دوباره میرفتم ظرف می شستم تا اینکه آخرش ظرف ها تمام شد و سینک را هم برق انداختم.
قبلش گلدانها را آب دادم. این روزها مدتهای نسبتن طولانی هم مینشینم به تماشای گلهای بنفشهآفریقایی. همینطور چمباتمه روی زمین کنار پنجره مینشینم و تماشایشان میکنم. آن یک گلدان کوچک بنفشه آفریقایی ام شده چهار تا گلدان. اولی خیلی هم بزرگ شده. برگهای سالم و درشت و سرحالی دارد. الان سه تایشان پر از گل هستند و یکی که از همه کوچک تر است هنوز گل نداده. امسال خیلی سرم را به گلدانها گرم میکنم. هر گلدانی که توی خانه داریم را هی دارم تکثیر میکنم. دیفن باخیا ها را هم بریده ام و توی آب گذاشته ام و ریشه داده اند. باید فردا بکارمشان توی گلدان. ساعت شد یازده و نیم. این نوشتهی بیحاصل هم زیادی دارد طولانی میشود. گمانم کسی حوصله خواندنش را نداشته باشد. به هر حال دلم لازم داشت بنویسد که نوشت. همینطوری بیخودی.
جمعه پیش رفتم جمعه بازار. همراه زن عموم که از شمال اومده بود و دو روز مهمون من بود. همون شب پسرش تو جاده تصادف کرد. دندهش شکست و فرو رفت تو ریهش و فرداش عملش کردند. تا امروز که تونستم باهاش حرف بزنم دلم مچالهی مچاله بود براش.
سه سال از من کوچیک تره. بچگیمون با هم گذشت. خیلی از بچگیهامون خاطره داریم اما روزگار از نوجوانی ما رو از هم جدا کرد. انقدر مشکلات پیش پای هر دومون گذاشت که مدت ها از هم بی خبر موندیم.
بعد از سالها، موقع فوت پدرم دیدمش.از دیدن چهرهش شوکه شدم. معتاد شده بود. ظاهرش هم داغون شده بود. لاغر و استخونی با دندونهای خراب.زار زار گریه میکرد. آخرین بار همون موقع دیدمش. سال هشتادوشیش.
اصلن نمیدونم در چه حالیه.فقط میدونم با پرایدش مسافرکشی میکنه. مادرش هم ترجیح میده دربارهش حرف نزنه. خیلی دلم میخواست میتونستم کمکش کنم. اما احساس میکنم کاری از دستم ساخته نیست. این حس که آدم بدونه کاری از دستش برای کسی که دوستش داره برنمیاد بد ترین حس دنیاس.
هیچی!
حتی هیچی دلم نمیخواهد بنویسم. یک خفقان ناجوری توی دلم برقرار شده. از عصرِهمه جمعه ها هم بد تر. اصلن دارم خفه میشوم. هیچ بهانه واضح و روشنی هم ندارم.
فکر کردم چند وقت است از خانه بیرون نرفته ام؟ دیدم از شنبه که رفته بودم کلاس یوگا دیگر توی خانه بوده ام تا امروز که پنجشنبه هم تمام شد. یک بغضِ نباریدنی بی بهانه بیخ گلویم گیر کرده.
نوین هم ساعت پنج از مدرسه آمده. سردرد داشته، قرص خورده و خوابیده تا الان که نزدیک هشت و نیم است. سرِ حمید هم همه ش توی کارهایش است.
واقعن نمیدانم الان چه کاری از دست خودم برایم بر می آید که حالم بهتر شود. حتی عصر سهمیه ی بستنی امروزم را هم خوردم اما فایده نداشت.
همین چند خط بماند یادگار از روزگاری که باید دلمان به اینش خوش باشد که میگذرد!
چقدر این روزها ساکتند. همه چیز ساکت است. اردیبهشت ساکت است. گنجشک ها ساکتند. حتی رعد و برق هم ساکت است. اتفاق ها می افتند. آدم ها میروند، میآیند اما ساکت. انگار تلویزیون را بی صدا نگاه کنیم.
آپارتمان را نه فروختیم و نه رهن کامل دادیم. الان حمید رفته بنگاه که اجاره اش بدهد. پنجاه میلیون پیش و ماهی چهارصد تومان. پنجاه میلیونش میرود سرمایه میشود در یک ساختمانی در کرج که یکی از دوستان دارد میسازد و آخر کار پول کم آورده و ماهی چهارصد تومانش میماند برای کمک به مخارج شرکت.
امیدمان به اینست که آن دوستی که توی کرج کارش لنگ مانده با این پول مشکلش حل شود. بعد آنجا تمام شود و به فروش برسد.
امیدمان به این هم هست که دایی من که متولد سال هزار و سیصد و دوی شمسی است، سالم و سرحال بماند و تا وقتی آن آپارتمان در کرج به فروش نرفت، به پولش احساس نیاز نکند.
امیدمان همچنان به این هم هست که الان که پنج سال از فوت پدرم میگذرد، در این سال جدید، تکلیف سهممان از ارث پدری هم روشن شود. (یعنی امسال فرقی با سالهای پیش میکند؟! )
همینطور دو سه روز است که دارم به تلفن هایی که برای خانه شهران میشود پاسخ میدهم. آگهی داده ایم توی روزنامه اما حقیقتش اینست که خودمان هم نمیدانیم داریم چکارداریم میکنیم . آیا مایل به فروش هستیم؟ آیا میخواهیم رهن بدهیمش؟ در سه نوبت ، بصورت یک روز در میان آگهی داده ایم و امروز نوبت دومش است. نوبت اول حمید آگهی را هم برای رهن داده بود هم فروش. میگفت هر کدام زود تر مشتری پیدا شد. بهش گفتم باباجان اینطوری که نمیشود. باید تصمیم بگیریم که فروشنده ایم یا نه؟ آیا مشکلمان با پول رهنش حل میشود یا نه؟ گفت حل نمی شود و باید بفروشیم. چون هم صد میلیون بدهی داریم و هم میخواهیم روی یک کاری سرمایه گذاری کنیم. اما کار از کار گذشته بود و آگهی چاپ شده بود و مردم بیشتر برای رهنش تلفن میزدند.پس ما می گفتیم آگهی رهن اشتباهی چاپ شده و ما فروشنده هستیم.
دیروز اما برای کاری رفته بود شهران و با دو نفر از همسایه ها صحبت کرده بود و گفته بودند الان اصلن وقت فروشش نیست. سندش دارد آماده میشود و پارکینگش دارد آماده میشود و قیمتش دارد به شدت میرود بالا و اگر الان بفروشید پشیمان میشوید. این شد که تصمیمش تغییر کرد و الان قرار شده رهنش بدهیم اما آگهی ای که امروز چاپ شده برای فروش است و من باز باید به مردم بگویم ما اشتباهی آگهی داده ایم و فروشنده نیستیم.
آنجا الان اختیارش دست ماست اما وجدان خودمان ناراحت است از این بابت. ما یک آپارتمان در همین ساختمانی که خودمان داریم زندگی میکنیم داشتیم که بعد از پایان ساختمان و بعد از اینکه یک سال در رهن بود مجبور شدیم به خاطر بدهی هایی که داشتیم بفروشیمش. با پول فروشش رهن مستاجر را دادیم. حدود دویست میلیونش را هم قرار شد بدهیم این آپارتمان شهران را از دایی ام بخریم و مثلن اینکار را کردیم. اما چی؟ نصف این پول را هنوز پرداخت نکرده ایم. نصفش را هی ماه به ماه با بد بختی و گران شده دلار خرده خرده فرستاده ایم آمریکا و نصفش توی بانک مانده بود تا اینکه کفگیرمان دوباره به ته دیگمان خورد و مجبور شدیم ازش استفاده کنیم. زندگی خرج دارد و شرکت داشتن هم نه تنها درآمد ندارد بلکه خرج بسیاری هم دارد. هم اجاره دارد هم حقوق و بیمهء پرسنل دارد هم قبض های مختلف می آید برایش اینها را لطفن خوانندگان اینجا به روی حمید نیاورند اما من فکر میکنم شرکت عشق حمید است و آدم میتواند برای عشقش خرج کند. چاره ای هم ندارد. با این حساب حالا دارم فکر میکنم صد میلیون به دایی مان بدهکار هستیم و پولی هم توی بانک نیست. اگر آنجا را هفتاد میلیون رهن کنند، به کجایمان میرسد این پول؟ در حالیکه از صبح دارم به همه کسانی که تلفن می کنند میگویم رهن کامل هفتاد میلیون.