آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱

 یک تکه یادداشت از صبح همین امروز

صبح چهارشنبه است و من بر خلاف انتظار خودم خیلی سبک و سرحال و پر از کلمه بیدار شدم. و گرچه خواب های گنگ و پراکنده و عجیبی هم دیده بودم اما به یادشان داشتم و چه دلم می خواست بنویسم شان اما وقت نبود و باید بلند می شدم و دخترک را راهی مدرسه می کردم.

چشم هایم که باز شد، سرش روی کتف راستم بود و دست راستش روی کتف چپ ام و صدای نفس کشیدن آرام اش یعنی که خواب ِ خواب بود. نفس ِ بلند بیداری کشیدم و بیدار نشد. شاید هم شد و به روی خودش نیاورد. دلم نمی آمد بلند شوم اما دیر بود. پیشانی اش را که چسبیده بود به لپ ام بوسیدم و باز بیدار نشد. بعد کمی جا به جا شدم و این بار او هم جا به جا شد و من گفتم که : « باید برم! ..دیر شده» و بلند شدم. او هم درست مثل دخترک که هر وقت می خواهم از کنارش جایی بروم یک گوشه ی لباسم را می کشد، کمی گوشه ی لباسم را کشید و گفت: «کجا؟» اما گوشه ی لباسم از دستش کشیده شده بود بیرون و خوش خوشانم شده بود. خب آدم خوش خوشانش می شود دیگر! دور تخت دنبال دمپایی هایم گشتم و پیدایشان کردم و رفتم سراغ دخترک.

خواب دیشب ام توی خانه ی پدری حمید که الان دیگر وجود ندارد بود. یک جوری شد که با شوهر خواهرم آشتی کردیم. در حالیکه هیچ اعتمادی بهش نداشتم. نمی دانم چرا حس می کنم خواهر بزرگ تر و از دست رفته ام هم سایه اش روی خوابم افتاده بود...

در ِ اتاق دخترک را باز کردم و او هم از صدای باز شدن در بیدار شد و مثل همیشه ی عمرش لبخند زد. از وقتی شش ماهه بود هر موقع از خواب بیدار می شد لبخند می زد. و چه پدیده ی لذت بخشی بود و هست این لبخنده ی بیداری اش. من هم خندیدم. یک خنده ی صبحگاهی بی دلیل اما خوب. بعد برایش با همان ادا اصول های گوگوش خواندم که: « با تو زلال می شوم / پر پر و بال می شوم /...» اینجا او داشت می گفت :‌« تو این شعرو دوست نداری! » و من هم همچنان می خواندم که : « شعر محال می شوم / بر این روال می شوم»بعد رفتم آشپز خانه و آنجا مخاطب درونی یقه ام را گرفت که بیا این صبح را بنویس. و من تا رفتن دخترک به مدرسه هی گفتم چشم و او هی غر زد که پس کی می نویسی؟و حالا ساعت حدود هشت است و او رفته و نوشتم. خیالت راحت شد؟

۲

دیروز بهترین هدیه ی عمرم بود انگار همان دیدار کوتاه پشت در بزرگ و آبی شرکت. یک دنیا از همه ی مهرت ممنون.

۳

می خواهم اشک بریزم

شیون کنان

بر سر بکوبم...

اما ساکت نشسته ام و تنها

نگاه می کنم

جسم بی جان کودک شعرم را

+ کتا ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٩
comment نظرات ()

تا آرامش

دوشنبه ساعت ۷ شب - دفتر چه ی یادداشت- خودکار آبی

حالم خوب نیست. نمی دانم چه م شده. زیر قفسه ی سینه، وسط، کمی متمایل به چپ می سوزد. صورتم هم داغ داغ است. چشم هایم را اگر به حال خودشان رها کنم تصویر همین خطوط را بر دفتر چه مات می بینم. نه! قصد گریه ندارم. نفس عمیق کمی خنک ترم میکند. شاید معده باشد که می سوزد شاید قلب. می گویند درد این دو گاهی مثل سوزش است و بیشتراوقات هم با هم اشتباه می شود. هر کدام باشد دل است. دل. دلم سوخته.

*

حمید دارد با یکی از دوست های قدیمی اش تلفنی صحبت میکند. ساعت هفت شب دوشنبه است. قرار بود برویم گوشی ببینیم. اما نه من حالم مساعد است و نه زمان اجازه می دهد. دوست دارم زود تر برسم خانه. برسم به یک بغل جانانه از دخترک.

یک تکه ی کوتاه کنار کی بورد روی یک یادداشت نوشته شده که محض یادگاری می نویسم اش اینجا:‌

 

تاب بیاور

تاب بیاور

چند کلمه بیشتر شاید

نمانده باشد

تا آرامش...

+ کتا ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢۸
comment نظرات ()

 

 

آسمان آبی دل تو و

 حواس نارنجی من و

 این همه ابر سرگردان

 که ندانند غروب آفتاب را نگاه کرده اند

 یا رنگ حواس من

 توی چشم هایشان افتاده

 ...

 کجا بنویسم

 این حکایت را؟

 ...

 اندوه زده

 ابر زده

 چندان هم دلگیر نیست

 رنگ غروب

 ...

 

 

مخاطب درونی: این چرندیات چیه می نویسی؟ اصل حالت چطوره؟

 -اصل حالم؟ مگه حال آدم اصل هم داره؟

مخاطب درونی: طفره می ری؟

 -نه بابا گفتم یه چیزی گفته باشم.

 مخاطب درونی: خب؟

 -اگه بخوام بگم تکراری میشه. گاهی حوصله ی فک کردن ندارم دیگه. همین.

 مخاطب درونی:...

-چرا اینجوری نگا می کنی؟ مگه خودت کار و زندگی نداری گیر دادی به من؟ دلم می خواد غر بزنم. ولی صدامو کسی نشنوه. نمی خوام خودمو لوس کنم. دنبال یه کمی وقت می گردم میون روز برای خودم. تا حالا فکر می کردم این وقتایی که برای خودم توی نت می چرخم مال خودمه. اما وقتی مال خودته که هر کار دلت خواست بتونی باهاش بکنی. من می تونم دست وقتایی که تو نت می چرخم رو بگیرم و با هم بریم گردش؟ نه ! جان من می تونم؟ نمی تونم دیگه! باید اینجا نشسته باشم پای کامپیوتر. ... نفس عمیق.

 حالا بهم بگو شونه ت کجاس که بشه دو دقیقه سری روش گذاشت و حرف نزد؟

صدام کردند. باید برم.

 

 

 

+ کتا ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

 

۱-

دیروز بالاخره منم سیم کارتمو گرفتم. اما هنوز گوشی ندارم!

 

۲-

نوشته هایم خیلی خیلی پراکنده شده اند. از دیدنشان اینجا و آنجا تعجب می کنم. اینجا کنار دستم ، خودکار قرمز روی یک یادداشت نوشته :‌

 

دریک نقطه

تمام

و دیگر سر خطی

وجود نخواهد داشت

به همین راحتی باید باشد

مردن.

چند جای دیگر هم چند تا تکه یادداشت این طرف و آنطرف و مثل همین برگ های پاییز در دست باد...

 

٢

حمید به دخترک گفت:«بیا تولدی براش یه گوشی حسابی بخریم»

دخترک لب ورچید و اول جواب نداد و بعد با تاخیر، رو به سمت پنجره آرام گفت:« نه!»

هر دو باهم پرسیدیم :‌«چــــرا؟!»

دخترک گفت: « چون تولدی یه هدیه ی معصومانه ست. گوشی به تولدی نمی خوره»

:)

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٦
comment نظرات ()

 

۱-

الان که آمدم توی نت و مشغول سر زدن به آتش فشان های فعال و نیمه فعال و خاموش ام شدم، به کامنت های پست پایینی که رسیدم انگار همه ی غصه های دنیا از دلم رفت.

چقدر تک تک نویسندگان کامنت های پست قبلی را دوستشان دارم. چه محبتی توی تک تک کلمه هایی که از دور ، از خیلی دور تر از دور، از جایی توی قلب کسانی که نمیشناسیمشان پرواز می کنند و مسیر را مثل پرنده های مهاجر پیدا می کنند و جایی توی قلب من می نشینند نهفته. کسی باور می کند قلب کلمه ها قلب پرنده ها و قلب ما همگی از یک جنس هستند...

۲-

رفتیم رای دادیم و حوزه ها هم خلوت نبود. خوشحالم که بلانش نازنین هم رفته رای داده. یک شوقی و یک غمی هست توی چشم هایمان اینجور وقت ها که دوستش دارم. کاری هم اگر نکرده باشیم، مشق دموکراسی نوشتیم فقط. باشد که نامش را برای نسل های بعد زنده نگه داریم و بس.

۳-

دوست نازنین ام یک سی دی از سوسا برایم آورده. دارم گوش می دهم. فوق العاده زیباست. برم تلاش کنم ببینم می تونم تصویرش رو اینجا بیارم یا نه. اگه تونستم نتیجه ش رو به زودی می بینید.

۴-

یه کمی خورده کاری مونده از پروژه ی درروس. باید تا ظهر تمومش کنم. و اینکه الان اصلن اینجا چکار می کنم رو مثل خیلی وقت های دیگه نمی دونم.

۵- پی نوشت برای سید عزیز و بقیه ای که در شمار کامنت های پست قبل از نعمت کامنت هایشان متاسفانه بی بهره ماندم :

نیاز به توضیح ندارد که می دانی چه همه دوست ات دارم سید عزیز. اما آن کامنت ها مثل مرحمی بودند بر یک زخم از نامهربانی. که این صبح شنبه ای اگر نبودند دلم خیلی می گرفت. اسثنایی در کار نبود. منظور کلی ام خواننده های همین وبلاگ بودند. تو هم یکی از عزیزترین ها که هر روز منتظر نو شدن وبلاگت و خبر ها و فکر های خودت و بو ی نازنین ات هستم. اول می خواستم بنویسم کامنت های پست های پایین تر اما این پانزده تا صبح امروز برایم حکم دلداری و مهربانی داشتند.نمی دانم حالا هم حس دلجویانه بودن آن پانزده تا را توانستم منتقل کنم یا نـه؟ 

                                                                     با نهایت دوستی و محبت

 

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٥
comment نظرات ()

 

مثل دیوانه ها

 از دیروز دارم به کافه شوکا فکر می کنم. فکر کنم اگر بروم کافه شوکا گریه ام می گیرد. اشک هایم می ریزد و هیچکس نمی فهمد چرا.

... می رفته آنجا. ... کجا می نشسته؟  

.

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

 

بهت زده و تنها نشسته ام توی شرکت منتظر یک دوست که بیاید. اینکه چرا بهت زده اش را نمی دانم اما وصف اش همین است. اینکه مبهوت چیستم را هم نمی دانم. شاید یک حجم وسیع و خالی توی سینه ام. حسی که انگار ریه هایم بزرگ شده باشند. بزرگ تر از همیشه و نفس که می رود توی ریه همینطور هی میرود و می رود و راه برگشت را گم میکند. این می شود ظاهر آدم مثل مبهوت ها به نظر می رسد.

مدتی ست ...(اول خواستم بنویسم چند روزی ست اما فکر کردم چند روز هر چقدر هم که نامحدود باشد باز هم کم و نزدیک به نظر می رسد در حالیکه این حس بلند بالاتر از این حرف هاست) ...مخاطب درونی خودم را گم کرده ام. یک نفر غریبه آمده پست نفر قبلی را اشغال کرده که از نوشته های من خوشش نمی آید. همه را با اخم می خواند و نچ می گوید. من باز اصرار دارم برایش بنویسم و دلیل و برهان بیاورم که نویسنده فرقی نکرده. خواننده عوض شده. اما فکر کنم کر است. تنها راه ارتباطی میان ما از جاده کلمات می گذرد و آن هم جاده ای که راهی یک طرفه است :‌ او پاسخ نمی دهد. فقط می خواند. به دلم می افتد مدتی فقط کاغذ سفید تحویلش بدهم ببینم عکس العملش چیست.

+ کتا ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٢
comment نظرات ()

دوشنبه و دو و سه

دوشنبه روز خوبی بود چون من صبحش یک شلوار نو پوشیدم و حس کردم که چه خوب که هنوز از پوشیدن لباس  نو ذوق می کنم.

روز خوبی بود چون اول صبح برف می بارید و من و دخترک به تماشای بارش برف دقایقی با لبخند در سکوت  ایستاده بودیم.

روز خوبی بود چون سخت کار کردم و تا زمانیکه کار تغییر جای آکس ها و تغییرات تازه ی ابعاد ستون ها و ابلاغ آخرین نقشه ها به بخش سازه را تمام نکردم از جایم بلند نشدم و در به مقصد رساندن یک خر ِ در گِل مانده ، لذتی وصف ناشدنی نهفته.

روز خوبی بود چون سر انجام قاطعانه تصمیم گرفتیم که در انتخابات شرکت کنیم و در هر غلبه بر هر تر دید هم لذتی هست.

روز خوبی بود چون به مادرم شب گفتم : برویم بیرون یک گشتی بزنیم. و او لبخند زد. و لبخندش شیرین شیرین است هنوز.

روز خوبی بود چون الان که کنار اجاق گاز ایستاده ام منتظر سوپ عدس که گرم شود ، شوق نوشتن دارم و این خودش برای خوب بودن یک روز دلیلی لازم و کافی ست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.

.

.

دو:

لینک به نوشته ی ابراهیم نبوی در باره ی انتخابات

سه:

عکس از دیروز

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢۱
comment نظرات ()

 

باورم نمیشه کسی برای مرگ دیکتاتور گریه کنه

.

+ کتا ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٠
comment نظرات ()

چقدر دلم برای این دیباچه تنگ شده بود...

 

یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم

هـر دم از عـــــــــمر می رود نفسی       چون نگه می کنم نمانده بـسی
ای که پـــــــــنجاه رفت و در خـوابی       مـــــــــــــگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نـساخت       کوس رحلت زدند و بار نـــساخت
خواب نوشــــین بامداد  رحـــــــــــیل       باز دارد پــــــیاده را ز ســـــــــبیل
هر که آمد عــــــــــمارتی نو ساخت       رفت و منزل به دیـــــگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوســـــــی       وین عمارت بــسر نبرد کـــــــسی
یــــــــار ناپـایــــــــــــدار دوسـت مدار       دوســــــــــتی را نــشاید این غدّار
نیک و بد چون همـــــــــی بباید مرد       خنک آنـــــکس که گوی نیکی برد
برگ عــیشی به گور خویش فرست       کس نیارد ز پس تو پـــیش فرست
عـــــــــــــــمر برفـست و آفتاب تموز       اندکی مانده خواجه غرّه هـــــــنوز
ای تهـــــــــــــی دست رفته در بازار       ترسمت پر نـــــــــــــــیاوری دستار
هر که مزروع خود به خورد بــــــخرید       وقت خرمـــــــنش خوشه باید چید

بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ       به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

کنونت که امکان گفتار هست       بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید       به حکم ضرورت زبان در کـشی

کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

زبان در دهان ای خردمند چیست       کلید در گنج صاحـــــــــب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی       که جوهر فروشست یا پیله ور
اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست       به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چیز طیره عقلست دم فروبستن       به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشــــــی

فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

چو جنگ آوری با کسی برستیز       که از وی گزیرت بود یا گریز

 

...

 

+ کتا ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٩
comment نظرات ()

تمرکز روی ابعاد ستون ها یی که منتظر هستند

 

پلک بالای چشم راست. سمت راست می پرد. از صبح. نمی دانم چرا. ربطی هم به جر و بحث برسر ابعاد ستون ها و دیر کرد ابلاغ آکس های تازه به بخش سازه ندارد. از قبلش می پرید.

از همان وقت که روی مبل توی خانه حاضر و آماده نشسته بودم منتظر حمید که حاضر شود و بیاید و داشتم توی دفتر چه ی زرد چیز هایی می نوشتم و مادر یکباره پرسید:« ‌اسم من را هم می نویسی؟ ...» من نگاهش کردم و گفتم : «بله که می نویسم.» بعد برخاست آمد بالای سرم و روی نوشته هایم را نگاه کرد. زیر آن کلمه که نوشته بودم مادر خطی کشیدم. نگاه او شاید اما هیچ کجا نبود. بعد رفت دور خانه راه رفت و من هنوز داشتم فکر ها و دلواپسی های اخیرم را با تمام بن بست هایش می نوشتم و مادر دورش را تمام کرد و برگشت و باز پرسید  : «اسم من را هم می نویسی؟...»  همان جا بود که اولین پرش های بالای پلک را حس کردم. و بعد پرش ها توی ماشین هم ادامه داشت آنجا که حمید داشت راهنمای چپ می زد که بپیچد و من  سایبان سمت خودم که آیینه هم دارد را باز کردم و توی آیینه، چشم دوختم به همان نقطه که می پرید: یک خط افقی، بالاتر از پلک، زیر تر از ابرو هی خودش را نمایان می کرد. بعد سعی کردم همه ی عضلاتم را شل کنم. سعی کردم صورتم را در اختیار خودم در آورم اما همان جا چشم در چشم آقای پلیسی شدم که بعد از پیچ ایستاده بود و ذهنم راه گم کرد تا کمر بند ایمنی ماشین که نبسته بودم.

این جملات از کجا می آیند و به کجا می روند؟ اگر همین پرش های ناخود آگاه دست خیالم را نمی گرفت بیاورد بنشاند اینجا تا کجا ها که نرفته بودم و چه گم ها که نشده بودم توی کوچه های این روز.

برخیز. بس است . روز شروع شده. ابعاد ستون ها منتظر تو هستند.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٩
comment نظرات ()

« پرنده ها در برف»

ساعت ده صبح جمعه هفدهم آذر

توی دفتر ِ کارگاه هستم. هوا سرد است. حمید رفته نگاهی به کار گذاشتن کاشی های فیروزه ای لا به لای آجر ها بیاندازد.

یک تکه روزنامه ی همشهری اینجا هست. روی میز، روزنامه را می کشانم تا جلوی نگاهم. صفحه ی آخرش عکس روز، عکس زنی شصت ساله را انداخته که تصمیم گرفته دور دنیا را بدود و برای خیریه اعانه جمع کند. زن مثل اسکیمو ها سر و صورتش را پوشانده و یک سه چرخه - که اگر او را اسکیمو فرض کنیم ، می توانیم سه چرخه اش را هم سورتمه به حساب بیاوریم - لوازم اش را به دنبال خود می کشد.

کمی پایین تر توی این صفحه دنبال داستانک می گردم. « پرنده ها در برف» قبل از اینکه بخوانم اش به زیرش نگاه می کنم: کنوت هامسون / اسد اله امرایی. عجب خوراکی برای ثانیه های انتظار...با دقت شروع به خواندنش می کنم. روی ویرگول حتی چند برابر آنچه که باید ، مکث می کنم:‌

شب، ناگهان هوا برگشت و برف سنگینی بارید. (شب را تصور می کنم و برگشتن ناگهانی هوا را و بارش سنگین برف را) صبح پترس که از خواب بیدار شد همه جا را صاف و سفید دید. (جمله را دوبار می خوانم) گوشه ی حیاط چند پرنده زیر برف کز کرده بودند. (یاد تمام حیاط های برفی می افتم. ) پترس بی آنکه به مادرش بگوید از اتاق بیرون رفت. کاپشن گرم خود را روی پرنده ها انداخت و آنها را به خانه آورد. پرنده ها جانی گرفتند. اما پترس سرماخورده بود و کاپشن او خیس بود. نمی دانست چه طور به مدرسه برود. رادیو اطلاعیه دولت را خواند که مدارس ۳ روز تعطیل است.

اینجا داستانک تمام می شود. اولین چیزی که مسحورم کرده سادگی آنست. چه همه احساس در چند خط کوتاه و به چه سادگی بیان شده و همه ی این ها در سکوت و زیر سایه ی برف سپید.

خواندن اش طولی نکشید. اما تاثیرش روی باقی لحظه ها شاید تا همیشه ادامه داشته باشد.

بی اختیار دلم می خواهد که این دقایق را ثبت کنم. حالا دستم دفتر چه و مداد را از کیف بیرون آورده و نوشته: ساعت ده صبح جمعه هفدهم آذر....

 

 

+ کتا ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٧
comment نظرات ()

عصر دلگیر چهارشنبه

در حال حاضر هیچ جا  نمیتوانم وقت بگذرانم مگر اینجا!

سر درد دارم. سر گیجه به مقدار کم و کم و بیشی هم حال تهوع. الان از توی یک جلسه نصفه نیمه بیرون آمدم. نمی توانستم بنشینم. یک آشنای قدیمی آمده یک کار ارجاع کند که پذیرفتن اش خیلی خیلی با اوضاع و احوال کار های کنونی مان سخت است برایمان. یک پروژه سالن برگزاری مراسم عروسی در باقر آباد.

 (اصلن باقر آباد کجا هست؟ ....میبینه ما خیلی بد جور نگاه می کنیم وسط صحبت هاش خودش توضیح میده :‌پشت بهشت زهرا)

که طرف خیلی هم عجله دارد و می خواهد تا عید تمام شود. میگوید آنجا منطقه ی پر تراکمی ست و سه تا سالن عروسی بیشتر ندارد و همیشه مردم توی صف ایستاده اند برای آن سالن ها و کارفرما خلاصه آدم حسابگری ست.

ما مانده بودیم که چطوری ردش کنیم که بعد از این همه سال که این آشنای قدیمی آمده به ما رجوع کرده ناراحت نشود.  آقای رئیس را تنها گذاشتم و یک معذرت خواهی زیر لبی و امدم بیرون.

 آخر ما به همین دو سه تا کاری که در دست داریم  برسیم هم خودش شاهکار است. تا دو ماه دیگر باید نقشه های اجرایی یکی از کار ها با هنر نمایی و کارگردانی و سرپرستی اینجانب تمام شود. مثل فیلمی که نویسنده و کارگردان و فیلم بردار و  تنها بازیگر اش خودت باشی و بس.

نمی دانم چرا اوضاع دل و دماغ هم این همه خراب است که استارت اولیه برای راه افتادن این کار را نمی زنم. حمید هر روز با نگرانی می پرسد:‌می رسی؟ من با اطمینان سر تکان میدهم که یعنی آره بابا!... کاری نداره که... اما خودم که توی شروعش پای خرم در گل گیر کرده.

سر درد و چشم درد نمی گذارد بتوانم بیشتر سر شما را هم درد بیاورم. ...

+ کتا ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٥
comment نظرات ()

از دیروز و ساختمان و من و درخت

ساعت نه و نیم شب یکشنبه دوازدهم آذر ماه است

همگی خانه هستیم. یادم باشد ببینم سال گذشته این روز ها چه نوشته ام. چه حال بدی داشتیم. یاد آوری اش هم سخت است برایم. امروز عصر بالاخره واحد سوم را هم فروختیم. حالا باز اگر زلزله نیاید، ...

سرم را از روی دفترچه یادداشت بلند میکنم. نگاه اش می کنم و می پرسم:

      - حمید! کی تموم میشه؟

      - چطور مگه؟‌

بگم چی؟ بگم دارم می نویسم که اگر زلزله نیاید ساختمان ما کی تمام می شود؟ گفتم:

      - همینجوری!

      - سعی می کنم تا اواخر بهار تمومش کنم.

پس کلمه ی اردیبهشت را باید از ذهنم پاک کنم. ادامه: حالا باز اگر زلزله نیاید، خانه ی ما هم تا اواخر بهار تمام می شود.

حمید خوشحال است. خیلی وقت بود این همه خوشحال ندیده بودم اش. حساب هایش درست از آب در آمده. بدون گرفتن وام، با برنامه ریزی و جیب خالی توانست ساخت خانه را با بهترین کیفیت پیش ببرد.

جای مادر و پدرش خالی. روحشان شاد

***

اما امروز فقط همین یک اتفاق که نیافتاد!‌ ماشین را هم کوبیدم به درخت. در حال کوبیدن ماشین به درخت که بودم ، دو تا ماشین دیگر هم داشتند عبور می کردند که از این عمل من خیلی حیرت زده شده بودند. اما آنها که نمی دانستند ماشین قراضه ی ما اتوماتیک است و چون دخترک خیلی سریع سوار شد، من هنوز دنده را توی پارک نگذاشته بودم و فقط پایم روی ترمز بود و در را که بست، تا پایم را از روی ترمز برداشتم ماشین راه افتاد و در آن لحظه که خیلی خیلی برای فکر های من کشدار هم شده بود، پاک گیج شده بودم که وقتی گاز نداده ام ماشین چطور حرکت کرده. عادت نداشتم که ماشین توی دنده باشد و بخواهم حرکت کنم. این را به عنوان یک شاهکار نمی نویسم که بهش افتخار کنم. می نویسم که هیچوقت فراموش نکنم که در هر ایستی دنده را بگذارم توی پارک. مفهوم شد؟ اما حمید گفت: فدای سرت! ماشین خودته. بزن درب و داغونش کن. به کسی چه مربوط؟

اما درخت...

...درخت طفلکی داشت خوابش می برد که از خواب پرید
یک تکه از پوست ساق پایش هم کنده شد
+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۳
comment نظرات ()

ما هيچ . ما نگاه

می خواستم بنویسم:

۱- در باب شعر

شعر لطیف است. جان دارد. حس دارد. غم است . شادی است. لبخندی و گاه اخمی ست. شعر یار است. ندیم است. دستت را می گیرد و از این جهان دور می کند.

و شاعران لطیف اند. حساس اند. نگاهشان به ثانیه ها طور دیگریست. میان کلمه ها نفس می کشند. آنها را مسخره نمی کنند. با بی احترامی پس و پیش نمی کنند. به آنها درشت نمی گویند. کلمه ابزارشان نیست. در دست شاعر ، کلمه جان است. و تمام حرف من از شعر همین است.

۲- در باب نقد

نقد این نیست که منتقد در یک جمله بگوید: « من از شعر تو خوشم نمی آید» نقد حرف دارد. کلمه دارد. می گوید کجای کار، کدام کلمه نا به جاست. کدام منظور شاعر را نرسانده. کدام ایهام، حرف را دگرگون کرده. نقد شعر ، نگاه شاعرانه می خواهد و من در چشم های شما دنبال آن نگاه نمی گردم.

« من به طور کلی از تو خوشم نمی آید. » نقد نشد. بگو تو آدم رو راستی نیستی. دروغگویی. بد قولی. نامهربانی. یا اینکه بگو زیبا نیستی. چاقی. قد کوتاهی. کلمات را بد ادا میکنی.

میدانی؟‌ بعضی آیینه ها مقعر و محدب و موجدار اند. من باید بدانم در کدام آیینه نگاه می کنم. آیا چاقی از من است یا از دروغ آیینه؟

۳- در باب سن و سال

من کوچکی فرزند ۵ ساله ی برادرم را به رویش نمی آورم. پیری مادر بزرگ را هم به رخش نمی کشیدم. با هر کس که حرف می زنم سعی می کنم در حد فهم مخاطب سخن بگویم.

من در دوره ی کوتاه حیاتم هستم

تو هم در همین دوره ی کوتاه هستی

پس ما می توانیم

باهم سخن بگوییم

۴-

خیال حوصـــله ی بحـــــر می پزد هیــــــهات

چه هاست در سر این قطره ی محال اندیش...

اما هیچکدام را ننوشتم.

سکوت کردم و به دهان انسان ها

خیره شدم

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۳
comment نظرات ()

بدون عنوان بدون شرح!

حرفی ندارم. دلتنگم. از آن دلتنگی ها که جایی بیان نمی شوند. صبح خسته بیدار شدم. پیش از بیداری همه ش خیال می کردم جمعه است. بعد یکشنبه ناگهان مثل آوار خراب شد روی سرم. 

 اما امروز باید روز خوبی باشد. ساعت چهار و نیم قرار است مشتری بیاید و کار تمام شود. اگر تا ساعت چهار و نیم هیچ اتفاقی مثل سیل و زلزله نیافتد و دنیا به هم نریزد! همیشه مواقع بزرگ زندگی ام این حس را دارم. موقعی که مثلن یک شب مانده بود به ازدواجم یا موقعی که چند ساعت مانده بود به جلسه ی دفاعیه. فکر می کردم جز اینکه زلزله بیاید چه اتفاقی ممکن است این قرار را بر هم بزند؟ این واحد آخری هم که فروخته شود اتفاق بزرگی افتاده.  مثل اینکه تکه ی اصلی یک پازل پیدا شده باشد. یا اینکه یک دری که خیلی دنبال کلیدش گشته باشی گشوده شده باشد. او موفق شده است. او بزرگ ترین موفقیت زندگی اش را بدست آورده است. اما زندگی من انگار سال ها پیش به پایان رسیده بود. خوشحال نیستم. چیزی خوشحالم نمی کند. مرض بی دردی گرفته ام انگار. درد بی تفاوتی. اما چهار سال مگر چقدر در زندگی آدم تاثیر می گذارد؟ چهار سال بود ؟‌فقط چهار سال؟‌ میان این همه راه آدم چطور راه زندگی اش را باید پیدا کند؟‌ من فکر می کنم در این شلوغی دنیا هیچکس راه خودش را پیدا نمی کند. همه داریم اشتباه می رویم. مثل کوری است. همان رمان معروف ساراماگو. من باید دوره دبیرستان بهتری را می گذراندم . استعداد های دوره جوانی ام به خاطر مشکلات خانوادگی به هدر رفت. آدم با استعدادی بودم که نا امید نشدم. باید همان سال اول که کنکور دادم رشته ی بهتری قبول می شدم. اما نشدم. فوق دیپلم گرفتم. آن موقع حتی حوصله نداشتم برای سال بعد درس بخوانم. بعد از فوق دیپلم چهار سال بین تحصیلم فاصله افتاد. اما بالاخره فوق لیسانسم را هم گرفتم و مدتی بعدش احساس کردم زندگی ام به آخر رسیده. انگار فقط برای گرفتن مدرک فوق لیسانس زنده بودم.اگر این چهار سال فاصله نبود بعدش حتمن می رفتم دکترا می گرفتم که این مرگ را چند سال دیگر به تاخیر بیاندازم. اما از نفس افتاده بودم.   این حس حالا که دخترکم هم از آب و گل در آمده بیشتر تقویت شده. او را متکی به نفس بار آورده ام. قوی است و نیازمند کسی نیست. گلیم خودش و گلیم یک شهر را هم می تواند از آب بیرون بکشد.

امروز باید روز خوبی باشد. اما من خوشحال نیستم. و فکر میکنم دیگر هیچ چیز در این دنیا نمی تواند مرا خوشحال کند. دلبسته ی طبیعت هستم اما مجال لذت بردن از آن را ندارم. قول میدهم دلم برا ی مزه ی توت هم تنگ نشود. ببین چند وقت است هوس بستنی نکرده ام. حتی مثل چند ماه پیش هوس کوه رفتن هم ندارم. حالا دیگر هیچ مشکلی نیست. می توانم مثل کورش آسوده بخوابم.

 

+ کتا ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٢
comment نظرات ()

 

صبح که داشتم ظرف های صبحانه را می شستم، مثل همیشه سر به راست چرخاندم و نگاهی به کوه ها انداختم:

 سفید ِ سفید از بالا تا پایین. بالاتر ها یش توی مه فرورفته و پایین تر ها لای شاخه ها ی درخت های نزدیک گم شده... انگار یک صفحه از کتاب زندگی را ورق زده باشم و مثل کودکی که کتاب مصوری را ورق می زند از دیدن این تصویر شگفت زده شده باشم.

بعد یاد این فکر قدیمی افتادم که زندگی کتابیست. هر روز برگی نو می خورد  و ما خواننده و تماشاچی این کتاب. بعد درست بلافاصله فکری نقیض این فکر آمد که نه! یعنی چه؟!‌ ما تماشاچی؟‌اینطور که نمی شود .  زندگی دفتر چه ایست که برگ بعدی را ما می نویسیم. تصویریست که دوربین نگاه ما می اندازد. خاطره ای که دست ما می نگارد. دوباره فکر اولی آمد که پس اتفاق ها چه؟ میهمان های نا خوانده چه؟ دست من برای نوشتن فردا چقدر باز است؟‌

ظرف ها تمام شده بود و فکر ها همچنان ناتمام ماند.

 

+ کتا ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۱
comment نظرات ()

چه خوبند ثانیه های نوشتن...

 

از سر تخت طاووس پیچیده ایم توی سر بالایی خیابان بیمه و سنگین سنگین قدم می زنیم. مادر دست راستش را گرفته به بازوی چپ من و نیم تنه ی چپم سنگین تر شده. هر چند که کیف سنگینی که به شانه ی راستم آویخته تا حدود زیادی در صدد است که میان دو نیمه ام  تعادل برقرار کند اما نمی تواند. چند تا جزوه و کاتالوگ آسانسور هم باید برای رئیس می آوردم خانه که آنها را هم در دست دارم و باعث شده که هر دو دست کاملن اسیر باشد و نتوانم موهایی که از کناره های روسری و دور صورتم ریخته بیرون را مرتب کنم و دوباره بزنم شان زیر روسری.

یک جا حس کردم مادرم حتی با همین حرکت آرام هم  به نفس نفس افتاده و این حس باعث شد سرعت حرکتمان را از این هم که هست کند تر کنیم.

همیشه مواقع خستگی دوست دارم تند تند راه بروم که زود تر به مقصد برسم. مثل وقت هایی که آدم بی چتر زیر رگبار گیر می افتد و می خواهد زود تر به سر پناهی برسد.

از خیابان اصلی که رد می شدیم ، میان ازدحام ماشین ها یک می نی بوس هم پیچید جلویمان و گاز داد و رد شد و دود اگزوزش بد جور راه نفس مان را تیره و تار کرد. فکر کردم ما قوم این روز های تهران شاید از نفرین شده ترین اقوام تاریخ این شهر باشیم. وگر نه این عصر پاییزی که هوا نه سرد است و نه گرم و آسمان ِ آبی اگر که دود آلود نبود ، چه عصر پاییزانه ی دل انگیزی می بود...

(این ها را توی همان راه با همان دست های بند نمی دانم چطور توی دفتر چه ام نوشته ام !)  این شد که نفهمیدم باقی راه چطور به آخر رسید و بعد فکر کردم که چه خوبند ثانیه های نوشتن....

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٩
comment نظرات ()

بمان پیشم

الان حالم خوب است. آرامش خوشی دارم. این چهارشنبه ای که مثل آب در جوی هایش جاری شده ام را هم دوست دارم.

مادر پیش خودم همینجاست. نشسته کنار پنجره و کتاب «سوزن جادویی» را می خواند.  این کتاب را دوست دارد و تنها کتابیست که یک خلاصه ی یک جمله ای ازش برایمان می گوید: «سوزنی که همه چیز را به همه چیز می دوزد.». یاد کودکی های خودم می افتم. یاد چرخ خیاطی سینگر دستی اش که می نشست و با دست راست دسته را می چرخاند و می چرخاند و  من محو تماشای سوزن چرخ می شدم که مثل اسب بر پارچه می تاخت. ...

دکتر گفت گوش دادن به موسیقی برایشان خوب است. گرچه خودم که تنها باشم همیشه سکوت را به هر صدایی ترجیح میدهم اما یک سی دی از نوری گذاشتم توی کامپیوتر. آهنگ های قدیمی ترش را دارد که شاید کلمه هایی یا نواهاییش چیز هایی را در ذهنش زنده کند.

- مادر! « نازنین مریم» را یادتان می آید؟

مادر نگاهم می کند. لبخند محوی می زند و سرش را طوری  تکان می دهد که بیننده نمی فهمد چیزی به یاد می آورد یا نه.

...

آقای رئیس فردا می رود طالقان. الان قرارش را قطعی کرد. دلم می خواهد تمام روز را شعر بخوانم. بمان بمان بمان پیشم ای همین آرامش!‌

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۸
comment نظرات ()

زادگاه من!

ساعت نه و نیم صبح است و مثل روز روشن است که من و مادر به اتفاق هم آمده ایم سر ِ کار!

آقای رئیس کلی سفارش کرده که وقت توی نت تلف نکنم و به کار ها برسم. بجز ساختمان خودمان فعلن سه تا کار جدید هم گرفته ایم که بنده هنوز دست به هیچکدام نیالوده ام !

دیروز که دخترک از مدرسه آمد یک کاغذ آ چهار زرد رنگی توی دستش تکان تکان می خورد و با اشتیاق چیز هایی می گفت که با آن همه گرفتاری ِ دستی و ذهنی که داشتم، نصفه و نیمه می شنیدم. آخرش به وضوح صدایش را شنیدم که چند بار صورتش را هی جلو و جلو تر آورد و با صدای بلند تر تکرار می کرد: « بخونم ؟...» « بخونم برات؟‌....»

انگار که از خواب بیدار شده باشم. و تازه متوجه اش شده باشم گفتم : « عزیزم، قربونت برم ! ...الان فرصت شنیدن ندارم. بذار همین جا خودم می خونم. »

صبح اول که پشت میزم نشستم ، کاغذ زرد رنگ، درست همان طور با صدای دخترک صدایم زد.

برگه، چرک نویس امتحان انشایش است. موضوع « زادگاه من! » را انتخاب کرده:

***

زادگاه من!

      -پدر بزرگ شما کجا به دنیا آمدید؟  

      - زادگاه من؟... بچه های خوبم آرام بنشینید تا برایتان تعریف کنم. مرا به یاد روز گار کودکی ام انداختید. زمانی که دنیا در صلح و صفا بود و مردم کاری به ما نداشتند. آن دور دست ها ...نگاه کن! پشت تپه ها . آنجا که حالا از دیده ها پنهان است، در ورای این تپه ها ، سرزمینی است سر سبز. با گل هایی رویایی و ناشناس که نه تنها آنها را ندیده اید و نبوئیده اید،‌ بلکه اسم شان را هم نشنیده اید. بله! من در جایی به دنیا آمده ام که همه ی ساکنانش در صلح و دوستی به سر می بردند. اگر کسی مشکلی داشت همه غصه می خوردند و به کمکش می شتافتند.

من در چمنزار های وسیع و آنجا که عطر سبزه های وحشی اش به انسان آرامش می دهند بزرگ شدم. از صبح تا شب به همراه دوستان کودکی ام و عموی پدرتان گردش و بازی می کردیم. گاهی به تماشای به دنیا آمدن نوزادی می رفتیم و زندگی چه سبز و زیبا بود...

تا اینکه یکی از همان روز ها پشت تپه ای موجودی ناشناس را دیدم. نزدیک تر رفتم تا بتوانم بهتر نگاهش کنم و آنگاه او اسیرم کرد. بله! آن موجود انسان بود. بچه ها من مانند شما در طویله به دنیا نیامده ام! ...یک روز هر طور شده شما را همراه خودم به زادگاه خود می برم تا با اسب های دیگر آشنا شوید... بله! هر طور شده....

 

 

 پی نوشت یک: مورد شماره ی سه ی پست پیش هنوز قطعی نشده اما امید ما هم هنوز قطع نشده ازش.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٦
comment نظرات ()

بدون عنوان

یک

پدر امروز عصر می رود سفر. نمی دانم چند روز. فصل سرما و سفر دور و جای سرد تر و سن بالا دلنگرانم می کند.

شاید چند روز نتوانم بیایم شرکت. اگر نشود مادر را بیاورم اینجا، باید خانه بمانم. روزگار چه بازی ها در می آورد.

امروز صبح هم پدر بیرون از خانه کار هایی داشت و گفت زود بر می گردد اما هر چه صبر کردم نیامد و مجبور شدم  مادر را بیاورم شرکت. حالا هم مثل همین روز های خودش مدام می خواهد برود بیرون. از این سر به آن سر همه ی اتاق ها را  قدم می زند. و در هر دور می آید و دست بر شانه ام می گذارد و می گوید:« پاشو بریم خونه! ...» خانم همکارمان لبخند می زند و نگاهمان می کند. من هم لبخند می زنم و نگاهش می کنم اما ته دلم کسی گریه می کند.

با این حال اگر بتوانم(یک-) او که گریه می کند را یک جوری آرام کنم و (دو-)  به او که از نگاه دیگران آزده است بقبولانم که:« بی خیال!» البته شاید مثل همین امروز مادر را همراه خودم بیاورم. اما این دو کار خیلی خیلی سخت است.

 

دو

یک سری اصلاح نقشه هست که باید تا عصر تمامشان کنم. اما تمرکز برای انجام هیچ کار ندارم.

 

سه

امروز عصر شاید یک مشتری که قبلن هم برای پیش خرید این واحد باقی مانده ی ساختمان تمایل نشان داده بود  بیاید. منتظر تماسش هستیم . قرار بود زنگ بزند و قرار بگذارد اما هنوز نزده. و دارم فکر می کنم که شاید این بار هم مثل بار های پیش بیهوده منتظر باشیم.

 

+ کتا ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٥
comment نظرات ()

بی رحمانه !

مشاهده یادداشت خصوصی

+ کتا ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٤
comment نظرات ()

ب مثل ...

چقدر انرژی در این چهار حرفی که کنار هم جمع شده اند و این کوچولو را ساخته اند جمع شده که آدمی  این همه در مقابلش کم زور و ناتوان می شود ؟

باید !‌

+ کتا ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢
comment نظرات ()

افکار قر و قاطی نمی دونمی

 تصمیم گرفتم دیگه هیچ پشه ای رو نکشم
 صبح چند تا پشه دور و برم می پلکیدند که نزدیک بود یکی شون رو بکشم
ولی فرار کرد
بعد یه حسی بهم  نهیب زد که :
      - «  زورت به پشه رسیده؟ »
بعد به این فکر کردم که پشه کشتن چه کار عادی ای شده برامون.
به اینکه ما از بچگی به کشتن پشه ها عادت کردیم و اینکه شاید 
همین عادت همگانیه که خیلی جا ها خیلی راحت   باعث ضعیف کشی میشه
نه؟
+ کتا ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱
comment نظرات ()