آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پراکنده از دیروز و امروز

۱-

لجم می گیرد! ...گاهی یک حرف هایی می زنم که خودم هم بهشان هیچ اعتقادی ندارم. انگار آب نبات دست بچه می دهم که گول بخورد اما یادم می رود که آن بچه خودم ام. ...

 

یک وزنه ی سنگین آویخته به دمب نفس ام. انگار به پای یک محکوم به غرق شدن. هر نفس پرت می شود توی اقیانوس و می میرد و باز این حکم تکرار می شود.

 " کافیست یکروز که در اتاقت نشسته ای تصمیم بگیری."

 

اما مشکل اینست که تصمیم ها این روزها یک جوری زبل و زرنگ شده اند که نمی شود به آسانی گرفتشان. مثل ماهی لیز می خورند از توی دستت. مثل سایه به چنگ نمی آیند. مثل دود، حجمی که بشود گرفت ندارند. مثل پرنده دلت نمی آید اسیرشان کنی. مثل امید ِواهی، همان آفتاب صبحگاهی که از زیر افق ابر تابیده باشد و بدانی تا چند ثانیه ی دیگر تا آخر روز  گم اش می کنی....

 

 ۲-

این کتاب سهراب را که پریدخت گرد آوری و کرده و به چاپ رسانده را نمی خوانم. مزه مزه می کنم. هر کلمه اش را مثل گلی ناشناس بو می کشم. هر جمله اش را چشم می بندم و با خودم تکرار می کنم. هیچ حرفیش تکراری نمی شود. حتی اگر صد بار بخوانم. لحظه ها را روشن می کند. دوچشم را صد چشم می کند. حالا حس می کنم این همه سال چه قدر با او غریبه بودم...از هشت کتابی که از کودکی تا به حال خوانده بودم انگار هیچ در نیافته بودم!

 

 

 

 

۳-

صبح ابری و تاریک بود. برای اینکه دخترک را بیدار کنم بوسیدم اش. لپ هایش سفت و خوشمزه است و آدم هیچوقت با یک بوسه از آن سیر نمی شود. باید گازش زد. مثل سیب آبدار تازه ی سفت ترش! اینطور بود که صبح خوب شروع شد.

بعد آمدم توی آشپزخانه و کتری را گذاشتم روی گاز و غذایش را از یخچال در ‌آوردم که گرم کنم و بریزم در قابلمه. مادرم بیدار بود. در آشپزخانه ی ما گاز روبروی سینک است. چنانکه اگر کسی رو به گاز داشته باشد پشت به سینک خواهد داشت. داشتم غذای دخترک را گرم می کردم که صدای شیر آب آمد. حس کردم مادرم دارد چیزی را آب می کند که به گلدان ها بدهد. با خودم فکر کردم آبپاش را پیدا کرده؟‌و این فکر یک ثانیه هم طول نکشید. روی برگرداندم و دیدم کوزه ای بزرگ و فیروزه ای که سال ها پیش از فرمش خوشم آمده بود و از صنایع دستی خریده بودم و دور تا دورش نقاشی های انتزاعی از فرم بز داشت را در دست دارد و زیر شیر آب گرفته.

خانه ی خودمان که بودیم و دخترک که بچه تر بود، ما بیست و پنج تومانی ها را توی آن می ریختیم و تخمین می زدیم که اگر این کوزه پر از بیست و پنج تومانی شود چند تومان خواهد شد. بعد از مدتی شروع کرده بودیم به شمارش بیست و پنج تومانی ها و برای اینکه شمارش آسان تر شود،  آنها را چهل تا چهل تا توی کیسه هایی کرده بودیم و گره زده بودیم. بگذریم از اینکه نمی دانم این دیگر چه مرضی بود و چرا اصلن آنهمه بیست و پنج تومانی جمع کرده بودیم . شاید انگیزه ی اصلی آموختن مفهوم پس انداز به دخترک بود اما به هر حال و در آخرین شمارش قبل از اینکه به خانه ی مادرم اسباب کشی کنیم، چیزی حدود شانزده هزار تومان بود که هنوز تانیمه های کوزه هم نرسیده بود اما حجم زیاد و سنگینی داشت. و مادر حالا کوزه ی به آن سنگینی را گرفته بود زیر شیر آب و داشت با آن گلدان ها را آب میداد...

رفتم کوزه را گرفتم و آب را خالی کردم . دهانه ی کوزه تنگ است و دست توی آن نمی رود. کوزه را سرازیر کردم و فکر کردم به عادت همیشگی کیسه ها یکی یکی جلو می آیند و من با دو سه انگشت گوشه ای کیسه را می گیرم و میکشمشان بیرون اما تلاشم بیهوده بود چون کیسه ها همگی پاره شده بودند. معلوم بود بار اولی نیست که مادربا این روش گلدان ها را آب میدهد!

با تکان تکان دادن کوزه و ایجاد سر و صدای بسیار زیاد بالاخره پول ها بیرون ریختند.

هول هول دخترک را راهی مدرسه کردم.

 حالا سکه ها را ریخته ام روی روزنامه که خشک شوند و مادر هر دقیقه یکبار می پرسد:‌ با این پول ها  چکار می کنی؟ ...

(ساعت ۸ صبح دوشنبه)

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٩
comment نظرات ()

این دو جمله

 

سهراب نوشته بود : «کافی است یکروز که در اتاقت نشسته ای تصمیم بگیری. آنوقت می شود دست بکار شد

این دو جمله را با خودم تکرار می کنم که فراموش اش نکنم.مداد بر می دارم و  می نویسم اش که مطمئن باشم فراموش اش نمی کنم. 

نوک مداد در هوا معلق مانده که ابعاد اتاقی را در ذهن مجسم می کنم  که در آن می شود تصمیمی گرفت. ابعاد فکر هایی را که منجر به گرفتن یک تصمیم می شوند...

 بعد یک حس بزرگ و سپید و دوست داشتنی دست مرا می گیرد و از دلتنگی های این دنیایی جدا می کند: سهمت را بیافرین! ...‌منتظر چه نشسته ای؟

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۸
comment نظرات ()

یک تکه از جمعه

 

من و دخترک توی ماشین نشسته ایم. (می توانستم بنویسم «در» ماشین نشسته ایم. شاید «در» از «توی» ادبی تر باشد اما فکر میکنم «توی» حس ِ توی ماشین نشستن را بیشتر از «در» ادا می کند.)

ماشین جلوی ساختمان نیمه ساز خودمان ایستاده. دخترک فردا امتحان تاریخ دارد و قرار است تاریخ بخواند اما حواسش کمتر به درسش است و بیشتر پیش کارگر هائیست که دارند آجر های نمای ساختمان را می چینند.

قرار بود رئیس نیم ساعت برود و برگردد اما الان خیلی بیشتر از نیم ساعت است که رفته. من هم کتاب « هنوز در سفرم» که مجموعه ای از شعر ها و یادداشت ها و نامه های منتشر نشده ای از سهراب است را همراه آورده ام که در مدت انتظار بخوانم. و چند صفحه ای خواندم. چند تا از نامه ها را و با او به سفر رفتم. به یک شب پر ستاره ی حومه ی پاریس و به دیدن پرنده ای که لندن آزارش میداد و از شما چه پنهان که همراه او دلم برای همه ی بیابان ها تنگ شد.

بعد کتاب را بستم و سرگرم تماشای تابش آفتاب بر برگ های اخرایی ِ چنار های آخر آبان و پشت زمینه ی آن آبی ِ آسمان شدم...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

 

۱-

این دو روزه گرفتار یک کار (به اصلاح خودمون) عجله ای بودم. یک تغییر نقشه که باید سریع تمام میشد و فایل برای اعلام تغییرات به شهرداری فرستاده میشد.

امروز سر ساعت دوازده تمام شد و نقشه را فرستادم برای چاپ. رئیس که داشت نقشه رو می برد برگشت منو بوسید و گفت:‌من اگه تو رو نداشتم چکار می کردم؟ لبخند خوش خوشانی روی لبم بود که ادامه داد:  البته این گفته دلیل نمیشه که دیگه غر نزنم بهت ها. ...

۲-

من: صبح يه چيزايي تو ذهنم بود قشنگ قشنگ
       که مي خواستم بنويسم تو وبلاگ آنکس که نداند
       حالا پريده که پريده که پريده 
       نمي دونم رفته تا کجا هاي ابرا
ف: مياد دوباره
       کمی مي ره يه چرخي مي زنه
       هوايي مي خوره
       دوباره بر مي 
       گرده
من: فک نکنم
       مثل بادکنک پر از گاز هليوم که وقتي بره ديگه بر نمي گرده 
       هميشه همينطوره
       وقتي ميره 
       ديگه رفته
ف:
من: بايد نخش رو يه جا مي بستم
      که نبستم
ف: ولش كن بذار بره خوش باشه
من:

 خدا نگهدار
 فکر هاي قشنگ قشنگ من
 هر کجا رفتيد
 خوش باشيد

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

به خودم

خیلی پراکنده ام. می خواهم سر به سر کلمه ها نگذارم ببینم خودشان چکار می کنند. می آیند و می روند. انتظار دارند راه بیافتم دنبالشان اما من اینکار را نمی کنم. چند تایی جمع می شوند کنار هم و می نویسند: گنگ و بی زبان/ در مقابل / آدم درون ... خودکار سبز کنار دستم را بر میدارم و روی دفتر چه ی یادداشتی که اینجاست می نویسم و زود می بندمش و حواسم را جمع نقشه ای که دارم می کشم می کنم. همینطور توی سرم سوت می زنند و حواسم را پرت می کنند:

دست کلمات را

گرفته و

چه راحت با آنها

می رقصد شاعر

۲-

پیاده رو  ی خیابان ابن سینا را از شمال به جنوب طی می کنم. سر یکی از کوچه های شرقی-غربی ، زنی که چادر به سر دارد از غرب به شرق به سمت من می دود. با دست راستش چادر را کمی پایین تر از زیر گلویش نگه داشته و دست چپ اش زیر چادر تکان تکان می خورد. من از سر کوچه گذشته ام و دیگر نمی بینم اش اما او همچنان می دود.

زن حالا به سر کوچه رسیده و اگر روی برگردانم می بینم اش. اما روی بر نمی گردانم. صدای گام هایش به من می رسد و از من نیز می گذرد.

چند عابر دیگر هستند که همگی متوجه او هستند. زنی که چادر به سر دارد  در پیاده رو، مقابل چشم های من کوچک و کوچک تر می شود. گام هایم نا خود آگاه تند شده اند. وسوسه شده ام که بدانم برای چه می دود.

زن دور و دور تر می شود و من هرگز نمی فهمم برای چه می دوید.

+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٢
comment نظرات ()

 

 

دلم امروز هوای نوشتن دارد و ندارد.

نفس کلمه ها توی سینه ی خودشان حبس است انگار. مثل بغضی که تا ابد نخواهد ببارد. مثل راه های شبانه ای که هیچوقت به صبح نمی رسند.

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۱
comment نظرات ()

دار و دسته نیویورکی (Gangs of New york)

این فیلم رو :

به کارگردانی مارتین اسکورسیزی و بازی لئوناردو دی کاپریو دیدیم و الان خون بد جور  جلوی چشممون رو گرفته.

پی نوشت: از صبح هم دارم مثه دیوونه ها تصاویر شو توی نت سرچ می کنم. که چی بشه شم نمی دونم.

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٠
comment نظرات ()

پشه ای يا گرگی؟...

  یک سری حس های نا شناخته هستند که با عث میشوند آدمی در شناختن خودش دچار تردید شود. امروز در گیری با یک حس اینچنینی ، باعث شده با وجودیکه کار مهمی هم ندارم بلند شوم و بیایم شرکت!

از صبح که بیدار شدم توی فکر مجازات اعدام بودم. چند کلمه...، اما کدام کلمات؟

پدر ساعت یازده میهمان دارد. من قرار است سرکار باشم. کسی از من نخواسته که بمانم. نه میهمان ها تمایلی به دیدن من دارند و نه  پدر مایل است در خواست کمک کند.

مداد و دفترچه بلاتکلیف و عصبی اند. کلمه ها ، کم و دلگیر توی سرم مثل بازیگرانی که سر صحنه منتظر باشند و کارگردانی که نیامده باشد ، هر کدام گوشه ای ساکت نشسته اند. « دیکتاتور» از جا بلند می شود و شروع می کند به قدم زدن. «گرگ ها » و« پشه ها» مقابل «شکارچیان» در یک لحظه ثابت مانده اند. «محکوم» همچنان دست ها را  اندیشمندانه به پشت زده و زیر چوبه ی دار قدم می زند. ...

مادر آجیل ها و میوه هایی که روی کابینت های آشپزخانه است را بر می گرداند توی کمد ها و یخچال. هر کدام را یک جا که اگر آدم حواسش نباشد باید دو ساعت بگردد دنبالشان. دخترک صبحانه اش را خورده و باید برود مدرسه. من توی فکر جلالی ام که گفته بود: « ما تا حیوانات را /می دریم و می خوریم  /یک دیگر را نیز / خواهیم خورد» و توی فکر فروغم که گفته بود : « چگونه می شود / به مرد گفت که او زنده نیست؟ / ‌...او هیچگاه زنده نبوده است»

آجیل ها را دوباره از توی کمد ها بیرون می آورم. مادرم گیج است. نمی توانم برای پذیرایی از میهمان ها بمانم. تصمیم ام را گرفته ام. 

پشه ای یا گرگی،...

چگونه می توان

برای زندگی یا مرگشان

 تصمیم گرفت؟

***

هنوز راه آب آشپز خانه درست نشده. یک قابلمه زیر شیر آب هست که وقتی پر می شود باید ببریم توی دستشویی خالی اش کنیم. میوه ها را با پنج بار خالی کردن قابلمه شستم. سالن را گرد گیری کردم. انگور ها را توی ظرف پایه دار چیدم. چند تا از خرمالو های حیاط هم که رسیده تر بود را توی ظرفی که شکل سبد دسته دار بود چیدم. آجیل ها را توی کاسه ی سرخ رنگی ریختم. سینی چای را هم حاضر کردم. لباس مادر را عوض کردم. و  حالا دارم فکر میکنم : یک سری حس های نا شناخته هستند که با عث میشوند که آدمی در شناختن خودش دچار تردید شود. امروز در گیر یک حس اینچنینی ام که باعث شده با وجودیکه کار مهمی هم ندارم بلند شوم و بیایم شرکت!

+ کتا ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۸
comment نظرات ()

سايه ها

The following is a picture taken directly above these camels in the desert at sunset.It is considered one of the best pictures of the year. Look closely, the camels are the little white lines in the picture. The black you see are just the shadows

 پی نوشت:

روی تصویر اگر کلیک کنید می توانید تصویر بزرگ تری را ببینید

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

حرف هایی

 

 

 

 این روز ها تنها کاری که مادر هنوز با علاقه انجام می دهد آب دادن به گلدان هاست. اما کاش یادش می ماند که چند بار به یک گلدان آب داده.

 

یکبار صبح ، یکبار پیش از ظهر، یکبار عصر، یکبار شب... آب از سر و روی گلدان می بارد و مادر همچنان آب پاش را سرازیر می کند توی گلدان. کار به جایی رسیده که از سقف همسایه ی طبقه ی پایین هم نم پس داده.

 امروز دیدم روی برگ گلدان ها کنار پنجره یادداشتی هست. مادرم را صدا زدم که یادداشت را بخواند. خواند:

 

"صاحب عزیزمان!... پری جان

لطفن معرفی مارا آب ندهید. هم خودمان خراب شده ایم...همه ی خانواده به مرخصی رفته اند."

 

 

 

نگاهم روی یادداشت ماند.

 

پدر نوشته بود:

 

 

 

" صاحب عزیزمان ! ...پری خانم مهربان

 

لطفن مدتی ما را آب ندهید. هم خودمان خراب شده ایم و هم خانم معین شکایت دارند"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

 

صبح ابری امروز 

 

یک بلبل صدایم زد کنار پنجره

 

حرف هایی گفت که گفتنی نیست

 مانده ام که چطور هیچکس به «طریقه خوانش» مادر توجه نکرد یا نخواست چیزی در این باره بنویسد. نمی دانم کلمات توی ذهنش چه معنایی دارند. 

 بر خورد پدر البته جالب توجه بود اما چه اندازه به کار آمد؟

مادر همچنان تمام روز دنبال آب پاشی می گردد که نمی دانم پدر کجا قایمش کرده! ! ...

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٦
comment نظرات ()

رفاقت با تو

 

 

رفاقت با تو

 

رفاقت با بادبادکی کاغذی ست!

 

رفاقت با باد و دریا و سرگیجه...

 

 

با تو هرگز حس نکرده ام،

 

با چیزی ثابت مواجه ام!

 

از ابری به ابر دیگر غلطیده ام،...

 

 

نزار قبانی)

 (

 

 

 

این شعر هم اینجا بماند یادگار از این روز خوب که ناگهان پستچی از راه رسید و برایم هدیه ای آورد. ... آه راستی!‌ ...امروز چندم آبان است؟‌

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٥
comment نظرات ()

...

 

یک نفر حق داره که بیاد بپرسه:

 

      - "چه کردی؟"

و تو حق نداری که بگی:

 

      -"هیچ کار!"

...

 

دستای یخ کرده تو بکن توی جیبت و مغزتو به کار بنداز!

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٤
comment نظرات ()

جوجه تیغی ای که ترسیده باشد

گلویم کمی می سوزد. بیشتر از آن افسرده ام. دل و دماغ هیچ کار ندارم. غمگین ام. دلم نمی خواهد فکر کنم که چرا. و برای خشکاندن ریشه اش اقدام کنم. یک جوری تمایل دارم به خاموش و خاموش تر شدن.

سرم را بیاندازم پایین جوری که چانه ام بچسبد وسط فرورفتگی این استخوان که پایین گردن هست. بعد دو تا دست ها را از آرنج بچسبانم به هم و کف آنها را بگذارم روی سرم. زانو ها را هم جمع کنم و شکل یک حجم گرد بشوم. بعد سعی کنم بیشتر و بیشتر اجزایم را به هم بچسبانم. مثل توپ. مثل جوجه تیغی ای که ترسیده باشد. مثل لاکپشتی که برود توی لاک خودش.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٤
comment نظرات ()

هیچ!

 

امروز از صبح که از خواب بلند شدم این تو سرم بود:

 

دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است       وان نیز که گفتی و شنیدی هیچ است

سـر تا سـر آفاق دویدی هیـچ است        وان نیز که در خانه خزیدی، هیچ است

 

هنوزم همین تو سرمه!

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۳
comment نظرات ()

مادر .

 

 

دیروز بعد از ظهر ، نمی دانم ساعت چند بود، شاید حدود سه و نیم تا یک ربع به چهار، داشتم خوش خوشک وبگردی می گردم و با فریبای نازنین هم جسته گریخته چت می کردیم که تلفن زنگ زد.

دخترک بود. با صدای لرزان و گرفته گفت که مادر رفته اند بیرون. گفتم خب بدو دنبالشون! گفت بابا رفتند. و چیزی نمانده بود گریه اش بگیرد. پرسیدم نگفتند کجا می روند قبلش؟‌ گفت خونه ی خاله لادی. بعد گفت به خاله لادی هم گفتم. رفتند دنبالشون. گفتم عزیز دلم حتمن تو راه می بیننشون. تو نگران نباش.

هنوز این حرف را نزده بودم که زد زیر گریه و گفت که بابا و خاله آمدند! مادر را هم پیدا نکردند.

***

دلم مثل آوار توی خودش فرو ریخت. گفتم من آمدم! گوشی را گذاشتم و مثل جن زده ها بلند شدم. با فریبا هم خداحافظی نکردم و سیستم را خاموش کردم. به رئیس گفتم مادرم از خانه بیرون رفته اند و بابا و لادن هم پیدایشان نکرده اند. من می روم. گفت چنددقیقه صبر کن! گفتم می ترسم  خیلی دیر شود. اشک های خودم هم سرازیر شد. در را بستم و پله ها را باسر دویدم پایین...

***

قلبم نمی فهمید می زند یا نمی زند. حجم عظیمی از قصه و فریاد و دلواپسی و اندوه زیر پوست صورتم دویده بود. خودم کوچه را می دویدم. کجا؟‌ کجا؟ کجا؟‌ دردی روی استخوان ساق پایم ذوق میزد. سر تخت طاووس نگاه به چراغ نکردم که ببینم سبز است یا قرمز. از بین ماشین ها می دویدم. شانس آوردم که تصادف نکردم. آن سوی چهار راه با خودم گفتم توی خیابان بیمه را نگاه می کنم و اگر ندیدمشان یک تاکسی در بست می گیرم و تمام کوچه پس کوچه ها را می گردم...

توی پیاده روی شرقی را چشم دواندم نبود. آمدم غرب خیابان توی پیاده روی غربی ، دو سه تا کوچه بالاتر خانم سیاه پوشی داشت سرازیری می آمد که هم قد مادرم بود. فاصله دور بود و نمی توانستم ببینم اش. آرزو کردم که خودش باشد و به سمت اش دویدم. خانم سیاه پوش که دید کسی دارد با آن سرعت می دود ایستاد. نزدیک تر شده بودم. :‌خودش بود. بغضم شکست. نفس راحتی کشیدم. بهش که رسیدم صورت ام خیس خیس بود. بغلش کردم.

مادر با تعجب پرسید:‌ تو اینجا چکار میکنی؟

گفتم هیچ کار! ...هیچ کار مادر جان.

آغوشش یاد هزار خاطره از قدیم بود

*** 

امروز مادرم را با خودم آورده ام شرکت.

الان نشسته پشت سر من. یک خوشه انگور و چند تا بیسکوئیت برایش گذاشته ام.  یک مجله ی گردشگری هم داده ام دستش که تماشایش می کند و کسی چه می داند شاید هم بخواند.

 

 

+ کتا ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۱
comment نظرات ()

جشن آبانگان

در گاهشمار قدیم، آبان روز مطابق است با ده آبان که نام فرشته ی آب را با خود به همراه دارد.  

آب در آئین قدیم ایرانیان از عناصر مقدس است و به همین دلیل در این روز که متعلق به فرشته ی آب است،‌ ایرانیان تلاش می کردند از آلودن و بی احترامی به آن بپرهیزند و این کار را در طول سال با خود به همراه داشته باشند.

در این روز «زو» پسر طهماسب از سلسله ی پیشدادیان به پادشاهی رسید و مردم را به کندن نهر ها و تعمیر آنها امر کرد.

+ کتا ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٠
comment نظرات ()

یک تا پنج نامرئی!

۱)

تمام وقت کلمات توی سرم در حال ورجه وورجه اند اما وقتی می نشینم روبرویشان که ببینم حرف حسابشان چیست تنها در چشم هایم نگاه می کنند و البته لبخند شیطنت آمیزی هم ضمیمه می کنند که: ... ما که چیزی نگفتیم!

۲)

پاییز به قلب خودش نزدیک شده. این موقع سال همیشه حس عجیبی دارم. بیشتر از نیمی از حواسم لای شاخه های درخت هاست.

...تو بمان بر جای ای سرو بهشتی و بخند!‌

به تهی گشتن باغ

به خزان گشتن دشت...

دیروز در عبور از همین کوچه سر و صدای ناگهان گنجشگکان حواسم را ریخت به هم. هر چه توی شاخه ها دنبالشان گشتم نبودند. بعد نگاهم افتاد به سرو ِ سرسبزی که انگار مهمانسرای تازه ی گنجشک ها شده بود. دلم برای بقیه ی درخت ها سوخت.

۳)

چند تکه توی صفحه ی آخر دفتر چه ام نوشته ام. اما می خواهم چند روز نگاهشان نکنم که خوب یادم برود. بعد از چند روز که دوباره میخوانم حس می کنم خودم ننوشته مشان و این حس خوش آیندیست.

۴)

دیروز توی یک سایتی خواندم که نادر ابراهیمی هم آلزایمر گرفته. دلم گرفت. برای دخترک که گفتم چشم هایش پر از اشک شد.

***

۵)

همیشه و هیچگاه

خیابان مستوفی و صدای آبشار گونه ی جوی هایش، درخت های دو طرف اش که شاخه در هم تنیده اند و خیابان را مثل دالانی از بهشت کرده اند،‌ بخصوص اگر پیاده باشم و آرام از شمال به جنوبش در حرکت ، همیشه مرا یاد تو می اندازد.

تلخ خنده ای می زنم و فکر می کنم :‌ توی ونکوور  چیزی نیست که تو را هیچگاه یاد من بیاندازد.

+ کتا ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٩
comment نظرات ()

در این جاده ی پیچ در پیچ

 

خواندن اخبار دستاوردی بجز بد تر شدن حال آدم ندارد این روز ها. شاید بعضی ها بگویند خب بی خیال اخبار شویم. چه کاری است آدم چیز هایی بخواند که هی نمک بر زخم های خودش بپاشد. اما من دوست ندارم چشم هایم را روی واقعیت ها ببندم.اگرچه این واقعیت ها زخم باشند. و دوست ندارم با چشم بسته لبخند بزنم. دلم می خواهد توی این جاده عجیب و غریب و پیچ در پیچ،  بلند شوم  از آقای راننده بپرسم: " ببخشید! داریم کجا می رویم؟ "

 

 

 

آلودگی رامسر به اشعه ی رادیو اکتیو به میزان بالا

تهدید ها بر علیه راه اندازی مجموعه سانتریفوژ های دوم

اولویت بندی اخراج استادان از دانشگاه ها

تغییر ساعت کار بانک ها و سرگردانی مردم

 

 

+ کتا ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۸
comment نظرات ()

ادامه از پست قبل

ساعت شش عصر یعنی پایان فرصتی که به خودمان برای صبر کردن و منتظر آن مشتری که امیدوارمان کرده بود نشستن داده بودیم.

چشم هایم می سوزد. شاید از خریت خودم و کم خوردن آب باشد. اما فکر نمی کنم . امروز دو لیوان چای و یک لیوان هم با نهار نوشیدنی خوردم. شاید هم چشم هایم ضعیف شده و تاب زل زدن طولانی مدت به مانیتور را ندارد.

 

فکر های پاره پاره ی من تا کجا ها رفته اند امروز؟ چند جمله را تمام کرده ام؟ توی تاریخ گذشته ی ثانیه های امروز فتح چند آبادی را نوشته اند؟

آنچه که الان ما را هنوز نشانده انیجا چیست بجز یک امید واهی؟ و فکر کن که چه نیروی زیادی دارد یک امید واهی! آنقدر که من پنجاه و چند کیلویی و رئیس هفتاد و چند کیلویی را بتواند میخکوب کند روی دو تا صندلی. و کاری کند که زیاد هم با هم حرف نزنیم که نکند کلمه هایمان آن امید واهی را تحت تاثیر قرار دهد.

این تلفن لعنتی هم هر وقت آدم منتظر زنگش است صبح تا شب ساکت می نشیند و هر وقت آدم به آرامش نیاز دارد یک بند زنگ می زند.

شد شش و هفت دقبقه. من دیگر تاب ماندن ندارم. فکر نمی کنم کسیکه گفته باشد پنج- پنج و نیم منتظر تلفن ام باشید، انقدر بی خیال باشد که تا شش و ده دقیقه هم یاد قراری که گذاشته نیافتد.

 

رئیس به شوخی گفت: عجب آدمی بود ها!

من گفتم : آره! ... اینجوری آدم ها رو می شناسن...

لبخند زد

ادامه دادم: خوب شد خونه نفروختیم بهش!

قاه قاه خندید

 

+ کتا ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٦
comment نظرات ()

ميشه يا نه؟

امروز نه دلم گرفته و نه اینکه نگرفته. اینجور وقت ها باید تلقین مثبت کرد. نگرفته آقا نگرفته. کی میگه گرفته؟‌ اونی که گرفته بود راه آب سینک آشپز خونه بود که اونم به لطف خدا با ریختن یک لوله باز کن صاف باز شد. حالا دیگر ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی خیالی دور...

یک دنیا از لطف شما که تولد دخترک را تبریک گفتید سپاسگزارم. شانس ما درست بعد از دوشنبه چهار روز تعطیل شد و دست ما از اینتر نت کوتاه. اما پنجشنبه بردمش کافی نت و پست قبل را نشانش دادم. کلی خوشحال شد. ممنون از همگی. تا وقتی که خودش هم فرصت کند و جداگانه بیاید تشکر کند.

سه اینکه شاید شاید شاید امروز یکی از مشتری هایی که چند روز پیش آمده بود و کمی تا حدودی ما را به مشتری بودن خودش امیدوار کرده بود بیاید و کار را تمام کند. شاید هم نیاید. کسی چه می داند. شما میگین میشه یا نه؟‌

چهار اینکه نمی دونم کجا هام . گاهی دلم اینجوری برای خودم تنگ میشه. هی خودمو صدا می کنم می بینم نیستم !

پنج اینکه در هر حال خوب اند صبح های شنبه ای که این همکار ما ....

راستی نگفتم که این همکار ما که پیش تر کار آموز بود و بعد تر کارمند شد دانشگاه قبول شده؟

بله امسال قبول شده و چهار شنبه ها و شنبه ها نمیاد شرکت. حالا می تونم ادامه بدم که:

در هر حال خوبند صبح های شنبه که این همکار ما نمی آید و این رئیس ما هم به کارگاه می رود و توی شرکت من می مانم و ... خودمی که امروز نمی دانم او هم کجا ها رفته که پیداش نیست.

***

دو و سی و پنج دقیقه ی بعد از ظهر.

رئیس رفته دنبال دخترک که از مدرسه برساند اش خانه. گفته خودم هم می روم خانه ریشی بتراشم و ظاهری مرتب کنم که اگر مشتری ها عصر آمدند نا مرتب نباشم.

یک نفر آدم  همیشه بد بین که توی دل من معمولن با صدای گلام * صحبت می کند می گوید: «اگـــر نیامدند چه؟»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* گلام اون بدبینه بود تو لی لی پوت کارتون گالیور

***

--کاشکی می شد همه ی «یعنی میشه؟» ها می شدند.

-- یعنی میشه؟‌

+ کتا ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٦
comment نظرات ()

آخه امروز ...

۱)

بعیده که بیاد وبلاگ منو بخونه. خب الان فرصتشو نداره علاوه بر اون توی خونه هم کامپیوتر نداریم که.  ولی هر وقت بره وبلاگ خودشو چک کنه خوشحال میشه. اول آبان یه روز دیگه س. با همه ی روز های دنیا فرق داره

 آخه امروز

تولّدشه

***

می خوام برم براش کادو بخرم و شاید روش بنویسم :‌

« هرچند که هیچ هدیه ای نمی تونه احساسی که بهت دارم رو به تو برسونه. حتی محکم ترین بوسه ها »

 

۲)

صبح های زود که بلند میشم، کلمه ها توی سرم همگی پیش از من بیدار شده اند

 

۳) نانوشته های دفترچه همچنان منتظرند

۴) گفته بودم که خسرو قرار بود یکی دو روزه جواب بده ها. الان شده یک هفته و هنوز جواب نداده. این یعنی ما نا امید شیم؟

۵) ...

+ کتا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱
comment نظرات ()