آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

:(

توی شرکت تنها هستم. اما حس خوبی ندارم. دلم نمی خواهد بنویسم اما جز این هم کار دیگری از دستم بر نمی آید. دلگیرم از دست زندگی

و روابطش

و آدم هایش

... 

جراحت هایی بر دلم مانده که خوب شدنی نیستند. دلم می خواهد پا بگذارم توی یکی دیگر از همان جهان های موازی.نمی دانم چطور... شاید بخوابم و توی جهان دیگری بیدار شوم. یا اینکه بروم آنسوی آیینه. یک دنیای غریب و تازه با آسمانی صورتی و درخت هایی که برگ هایشان رنگ دیگری باشد.چه تلخ شده این دنیا. دنیای دل کندن ها و فراموش کردن ها.

...

(یادم باشد وقت رفتن یادم نرود فلودیاگرام موتورخانه را چاپ بگیرم و ببرم برای اینکه برسانم به محمود)

 ساده تر بگویم : از دست سارا...!

+ کتا ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٩
comment نظرات ()

سنگینی بار مسولیت!

 

احساس می کنم یک دکمه هستم

روی شلوار یک آدم چاق که یک هوا لباساش براش کوچیک شده و کمر بند هم نبسته

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٩
comment نظرات ()

:)

جمعه / شنبه / یکشنبه /

دوشنبه / سه شنبه/ چهارشنبه/

+ پنجشنبه!

صدای گام هایم را می شنوم و کیف می کنم.«این منم! صدای گام های من است!»  صدای نفس هایم را همینطور. ضربان قلبم را می شنوم و کمی نگرانش می شوم. اما مهم نیست. گرم شده ام. بخصوص پاهایم. درد دیروزی را فراموش کرده اند. قوی ترم. به همین سادگی.

سوز سرد صبحگاهی توی صورتم می خورد و دمب شالی که بر سردارم را می پیچانم روی صورتم. فکر می کنم:‌«می ارزد به درد سینوزیت؟»‌ جواب می دهم که:« می ارزد! »کم کم اک از نفس می افتم. خسته می شوم. چند قدم راه می روم. صدی قلبم بلند تر می شود. حس خنکی از توی ماهیچه های ساق پاهایم بیرون می ریزد. آرام دوباره شروع می کنم به دویدن. ساعتم را نگاه می کنم و در چهره ی پیرمردی که از کنارم رد می شود لبخند می زنم.

هنوز هم صدای نفس های تنها دویدن توی گوش هایم هست. حس شیرینی که نمی خواهم به آسانی باز از دست اش بدهم.

هفت روز است که صبح های زود می روم توی پارک روبروی خانه ورزش می کنم.

 از نانوشته های دفتر چه ی سورمه ای:

تو بارانی که بند نیاید خواسته بودی و آسمان مثل چی می بارید. از بغل دستی ام پرسیدم ساعت چند است که پنج بود و به موهای راننده نگاه کردم که خشک بود و به بقیه نگاه کردم و خودم که همگی خیس بودیم. انگار که به حال پنج گنجشک باران خورده دلش سوخته بود.

+ کتا ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٧
comment نظرات ()

 

۱) از یادداشت ها

مربع های رنگارنگ از آسمان سیاه پیاپی می بارند و تو آنها را سر و سامان میدهی. سرخ کنار سرخ. سبز بالای سبز. به سه که برسند آب می شوند و توی دلت حس خوبی بهت دست می دهد. یکبار. فقط یکبار دیگر... و جادوی مربع ها همچنان گیراست

تلفن زنگ می زند و جواب می دهی. تلفن زنگ می زند و باز جواب می دهی. از حال و هوای مربع ها آمده ای بیرون. سنگین بر می خیزی و نقشه ای که باید کشید را بر میداری می آوری کنار دستت. نگاهی بهش می اندازی و توی دلت می گویی:"چه خسته ام!" . نقشه را نگاه نکرده دلت برای مربع ها ی رنگارنگ تنگ می شود و نیم ثانیه بعد باز: مربع های رنگارنگ از آسمان سیاه پیاپی می بارند...

۲) حال و هوا

یک حس بدی دارم. یک جوری انگار که بخواهی از جایی به جایی کوچ کنی و خیالت همه اش گرفتار کار های عقب مانده ات باشد.  درست توی همین مایه ها که به چه کسانی بدهکاری و باید بدهی هایت را بدهی. یا چه چیز ها به امانت نزد توست و باید به صاحبانشان پس دهی. یا اینکه گلدان ها را به که بسپاری برای آب دادن یا اینکه چقدر از بار و بندیل اضافی را که نمی توانی همره خودت ببری بذل و بخشش کنی. ...

همه ی این کار ها توی سرم انجام می شود. یک کار دیگر هم هست که دلم نمی آید به این آسانی دفتر چه ی سورمه ای را ببندم و بگذارم کنار. اراجیفی که توی آن جامانده هر روز صدایم می کنند که:« ما را توی وبلاگ نمی نویسی؟ !» دوباره و دوباره می خوانم شان. و بهشان می گویم :‌« خب حتمن آن موقع که نوشتمتان خودتان دلتان نخواسته که جای دیگری هم نوشته شوید! »‌  بی خیال پشت چشم نازک می کنند و می گویند: « حالا تصمیم مان عوض شده. دلمان نمی خواهد هیچ جا نا نوشته برویم توی کشوی بایگانی! » به این ها هم قول داده ام توی هر پست اینجا یکی شان را بنویسم.

۳)

یک تکه از نانوشته های دفتر چه ی سورمه ای:

گاهی آدم هیچ حرفی برای گفتن ندارد. نمی دانم این اوقات خوبند یا بد؟ همینطورند دقیقن! نه خوبند و نه بد. مثل مرگ می ماند. نمی دانی خوبی یا بد و در حقیقت هیچکدام. تو نه خوبی و نه بد. چون تو دیگر هیچکس نیستی.

۱۵/آبان/۸۴

۴)

الان فریبا گفت امروز تولد نگاهه ! آره ؟ ...

 نگاهی ِ گل!  تولدت مبارک  

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٦
comment نظرات ()

اخبار نگران کننده ۲

(از سایت روزآنلاین)

گزينه عمليات نظامي پيش از انتخابات کنگره؟

هشدار متقابل فرماندهان نظامي آمريکا و ايران

 
اميد معماريان
o.memarian@roozonline.com

۲۵ مهر ۱۳۸۵

در حالي که امروز جلسه وزراي خارجه اتحاديه اروپا برگزار شده و پرونده هسته اي ايران بار ديگر درانتظار شوراي امنيت خواهد نشست، برخي از منابع از افزايش تحرکات نظامي امريکا درمنطقه خليج فارس خبرمي دهند. "ديوليندورف" که چند هفته پيش در هفته نامه "نيشن" فاش کرده بود که ناو هواپيمابر آيزنهاور قرار است اول اکتبرخاک آمريکا را به مقصد خليج فارس ترک کند، درمقاله اي در"مرکزتحقيقات جهاني سازي" نوشته که علاوه براين ناو، زيردريايي هاي مين جمع کن، دوم اکتبر به سوي خليج فارس حرکت کرده اند. به گفته وي ناو هواپيما بر آيزنهاور قرار است که 21 اکتبر به خليج فارس برسد. اين تاريخ مقارن با زمان رسيدن دومين ناوگان کوچک مين جمع کن و همچنين کشتي هاي ديگر خواهد بود.

به ادعاي مقاله ليندورف، استقرار نيروي دريايي آمريکا نزديک ساحل ايران، براساس برخي منابع نظامي آمادگي آمريکا براي يک حمله هوايي به ايران را نشان مي دهد که نه تنها تاسيسات هسته اي ايران، بلکه کليه تاسيسات نظامي وسيستم هاي کنترل وفرمان آن را هدف قرار خواهد داد.

ليندورف نوشته است که چنين جنگي براي آمريکا مي تواندرها کردن خشونت وايجاد موجي ازحملات نظامي را برعليه نيروهاي آمريکايي در عربستان سعودي، کويت، عراق وديگر کشورها به همراه داشته باشد، قيمت نفت را با شوک ناگهاني مواجه کند، مخاطراتي براي لوله هاي نفتي ايجاد کند، و موجب تهديد تنگه هرمز شود. ليندورف نوشته است اين حمله با هدف افزايش شانس جمهوري خواهان در انتخابات آتي سنا و مجلس نمايندگان تدارک مي شود.

وندورف گفته که اميدوار است اشتباه کند اما ترک آيزنهاور که طي يک ماه گذشته توسط پنتاگون به سمت جلو رانده شده است، اين گمانه زني را تقويت مي کند. اين درحالي است که ناواينترپرايز نيز که يکي ازحمله کنندگان به عراق وافغانستان بود هم اکنون دردرياي سياه به سر مي برد. اگر ناو اينترپرايز بعد ازرسيدن آيزنهاور بخواهد مدت بيشتري درمنطقه بماند، به اين معني خواهد بود که اتفاق جدي اي ممکن بيافتد. او سپس ازسکوت دموکرات هاي مخالف درکنگره وهمچنين کانديدهاي آنها ابراز تعجب کرده است که هيچ سوالي ازجورج بوش به خاطر تحرکات آشکار نظامي به سوي خليج فارس نکرده اند.

يک حمله سريع به 1500 نقطه

اين موضوع درحالي عنوان مي شود که ژنرال ارشد آمريکايي مکنزي درمصاحبه اي با روزنامه اسراييلي يديعوت احرونوت با سخن گفتن ازگزينه حمله نظامي اعلام کرده است که چنين حمله اي بايد به هزار وپانصد هدف، آن هم درزماني بين 24 تا 36 ساعت انجام شود، تا نيروهاي هوايي ايران نتواند راهي براي کنترل خليج فارس پيدا کنند. ژنرال "مکنزي" که در حال حاضر مفسر نظامى شبكه "فوكس" است در مصاحبه‌ با روزنامه اسرائيلى گفته که اگر تلاش‌هاى ديپلماتيك به نتيجه نرسد، در طى مدتى كمتر از يك سال يعنى در پائيز 2007، حمله نظامى به ايران لازم است. وى در ادامه افزوده: تلاش نيروهاى هوايى بايد كه با فعاليت‌هاى اطلاعاتى و مخفى در جهت براندازى نظام ايران همسو باشد.

مکنزي همچنين گفته است که "حمله نظامى به ايران شامل حمله هوايى گسترده با حدود 60 هواپيماى سريع از نوع اف 177 خواهد بود. موج دوم از حمله نظامى به ايران بعد از انهدام نيروى هوايى اين کشور شامل 400 هواپيماى هجومى غير سريع است كه در اين حمله، بمب افكن هاى بى 1 و بى 52 و هواپيماهاى اف 15 و اف 16 و تورنادو و اف 18 شركت خواهند كرد. 150 هواپيماى سوخت رسانى و هواپيماهاى ديگر در اين حمله كمك خواهند كرد. هزاران هواپيماى تجسسى نيز جهت كسب معلومات نظامى وعكس بردارى با آنها همكارى مى كنند. 500 موشك از طرف دريا به اهدافى در داخل ايران پرتاب خواهد شد واين علاوه بر نيروى ساحلى آمريكاست كه بمب هاى تخريب زمينى به وزن 14 هزار كيلو حمل مى‌كنند. همچنين از بمب‌هايى به وزن 250 تا 500 كيلو گرم نيز استفاده خواهد شد." مکنزي پيشنهاد انجام عملياتي شبيه به آنچه باعث سقوط طالبان شد را داده است. او البته گفته است که راه حل ديپلماسى از راه حل نظامى بهتر است واگر ديپلماسي جواب ندهد، قدرت نظامى گزينه خوبى خواهد بود.

هشدار فرمانده سپاه

همزمان با انتشار اين خبرها، سرلشگر صفوي درمراسم تشعيع وبه خاکسپاري سه شهيد گمنام در ستاد مشترک سپاه پاسداران گفته است که نيروهاي مسلح مقتدر و مقاوم جمهوري اسلامي آماده‌ي دفاع همه‌جانبه از ملت و كشور اسلامي ايران هستند: "امروز پس از 18 سال از پايان جنگ تحميلي، سپاه و بسيج در اوج اقتدار هستند و در صورت هر نوع تهديد خارجي با تمام قدرت بر سر دشمنان فرود خواهند آمد. اگر آمريكايي‌ها و صهيونيست‌ها بخواهند بار ديگر شانس خود را بيازمايند، ملت بزرگ، شجاع و مومن ايران با رهبري مقتدر فرمانده معظم كل قوا شكست بزرگ‌تري را نصيب دشمنان خواهد كرد."

صفوي با اعلام اينکه "ممكن است شكست‌خوردگان آمريكايي - اسراييلي مكر و توطئه عليه ايران اسلامي داشته باشند" افزوده است: "سپاه و بسيج به عنوان يك قدرت بازدارنده و نيروي واكنش سريع اجازه نخواهند داد حتي فكر توطئه در قلب‌هاي پليد دشمنان به وجود آيد."

بن بست مذاکرات؟

به گزارش برخي منابع خبري غربي، وزاي امورخارجه کشورهاي اروپايي امروز با اعلام شکست مذاکرات ايران واروپا، اعلام خواهند کرد که راهي جز بازگشت پرونده هسته اي ايران به شوراي امنيت وجود ندارد. در پيش‌نويس بيانيه‌ي پاياني نشست روز سه‌شنبه آمده است كه اتحاديه‌ي اروپا اكنون معتقد است استمرار فعاليت‌هاي مربوط به غني‌سازي در ايران گزينه‌اي ديگر را براي اين اتحاديه باقي نگذاشته است؛ جز آنكه اين مساله را به شوراي امنيت سازمان ملل بازگرداند. در اين بيانيه نسبت به اين كه ايران هنوز فعاليت‌هاي مربوط به غني‌سازي و بازفرآوري را آن طور كه آژانس بين‌المللي انرژي اتمي و قطعنامه‌ي شوراي امنيت خواستار شده‌اند، تعليق نكرده، عميقا ابراز نگراني شده است. رويتر ازگزارشي درباره اين جلسه وبه نقل از فرانك والتر اشتاين‌ماير، وزير امور خارجه‌ي آلمان گفته است كه وزيران امور خارجه‌ي 25 كشور عضو اتحاديه‌ي اروپا روز سه‌شنبه در نشستي از شوراي امنيت سازمان ملل درخواست مي‌كنند كه به اعمال تحريم عليه ايران بپردازد.

+ کتا ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٥
comment نظرات ()

شاید درنگ قاصدکی،

۱)

پدر با مادر بد رفتاری می کند و سخت می آزاردم. مادر بیمار آرام و محترمی ست. نباید با او چنین رفتاری شود. پدر اما همچنان درک نکرده این بیماری را. هم احترام مادر را از بین می برد هم خودش را می آزارد.

بعد از ظهر که می شود، مادر می رود اتاق پدر و آرام به او می گوید : «پاشو بریم بیرون»

پدر ابتدا خیلی عادی جواب می دهد که :‌« الان نمی توانم!. باشد دیر تر می رویم»

مادر از اتاق پدر بیرون می آید و دو قدم از اتاق دور نشده فراموش میکند که پدر چه گفت. بر میگردد توی اتاق و به پدر می گوید: « پاشو بریم بیرون»

پدر این بار بلند تر و رسا تر و واضح تر جواب می دهد که : « گف تم که نمی توا نم ! برو بنشین کتاب ات بخوان»

مادر باز از اتاق پدر بیرون می آید. دور خانه چرخی می زند و بر می گردد: « پاشو بریم بیرون»

پدر این بار از جا بلند می شود. توی سر خودش می کوید و فریاد می زند: « چرا حرف حالیت نمیشه؟‌می گم نمی تونم! دیوونه م کردی.»

مادر این بار کمی با تعجب پدر را نگاه می کند و از اتاق بیرون می رود. می رود تا کنار پنجره ی آشپزخانه و در راه برگشتن مانتو اش را از روی جا رختی بر می دارد و به تن می کند. دمپایی هایش را با کفش عوض می کند و آماده ی بیرون رفتن، به اتاق پدر می رود: « پاشو بریم بیرون»

پدر که خوب عصبانی شده فرصت را مغتنم می شمارد که این عصبانیت را بروز دهد. بازوی مادر را می کشد و هلش می دهد روی مبل. مادر هاج و واج می افتد روی مبل. کفش های مادر را با عصبانیت در می آورد و پرت می کند از اتاق بیرون. صورت خودش هم سرخ می شود. سر مادر فریاد می زند. صدایش را همه ی همسایه های طبقه های پایین تر می شنوند:‌« حالا که این کارو کردی دیگه نمی برم ات بیرون. بگیر بشین همینجا لامصب!‌ ...»

مادر مات کار های پدر می شود و بی تفاوت نگاهش می کند. بعد از چند دقیقه دوباره از جا بلند می شود و کفش ها را یکی یکی از جاهایی که پرت شده بر می دارد و می پوشد. ...

 

 من آنجا نیستم که ببینم اما می دانم این قصه هر روز با همین جزئیات در آن خانه تکرار می شود.

 

۲)

یک تکه از نانوشته های دفتر چه ی سورمه ای:

زندگی متعادل حالتی از ترازوئیست که در یک کفه اش لذت و در کفه ی دیگرش بد بختی، در توازن ایستاده باشند.

هرگاه مگسی حتی، بر کفه ی بد بختی فرو نشیند و این توازن را بر هم زند ، سخت احساس بیچارگی می کنیم و هر گاه پشه ای از آن بپرد ، ناگهان احساس خوشبختی به ما دست می دهد!

محتویات  کفه ی لذت ها بعد از رسیدن به تعادل، کمتر اضافه  می شود. اما چیز هایی از قبیل بلایای طبیعی ممکن است کلن چپه اش کنند در کفه ی بد بختی ها.

حالا دارم می گردم ببینم نقشی که پشه ها و مگس ها در کفه ی بد بختی برای ما دارند را چه چیزی می تواند روی کفه ی لذت ها برای مان انجام دهد؟

...شاید درنگ قاصدکی، شاید پرواز شاپرکی...

 

۳)

خسرو دیروز گفته:" فردا- پس فردا جواب می دم."

 

 

دیروز را به سختی تا امروز کشاندیم.

 

قلب لعنتی! بیست و چهار ساعت دیگر هم تحمل کن.

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

...

 

 

من؛

 

نفس عمیق!

 

 ..کمی مکث از سر دلتنگی و باز

 

دنبال باقی روز دویدن

 

 

من؛

 

نگاه به کوچکی ِ دست هایم و

 

آنها را به شکل مشت

 

 در جیب فرو بردن

 

 

من؛

 

در کوتاهی راه ِبین ِ

 

کوه ها و آدم ها رفتن و برگشتن

 

 

 

- و لبخندکی از سر یاس

 

روی لب های تنهایی -

 

 

من؛

 

راه حل ساده ای که هیچوقت

 

تا پایان وقت قانونی آزمون

 

به ذهنت نمی رسد

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٢
comment نظرات ()

دفتر چه یادداشت دویست برگ فرنو ی سورمه ای

دفتر چه یادداشت دویست برگ فرنو ی سورمه ای رو گرفتم دستم و صفحه های سفید آخرش را می شمارم. در واقع کل وزن دفتر چه توی دست راستم است و با کناره ی شست دست چپ ام دارم این چند برگ باقی مانده را می شمارم. یک ، می رود پیش بقیه. دو ، می رود پیش بقیه.سه، می رود پیش بقیه. چهار، می رود پیش بقیه. و پنج! ... این دفتر هم تمام می شود.

 هنوز یکی مثل خودش پیدا نکرده ام که جایگزین اش کنم. آن روز که خودش را خریده بودم چه عزیز بود برایم. هنوز هم هست. هنوز هم بهترین دفتر چه ایست که توی این چند ساله داشته ام. فکر می کنم عزیز ترین کلمه هایم توی همین دفتر هستند. صفحه ی اولش را بهترین خطی که می توانسته ام بنویسم نوشته ام: 

« دفتر نو! ...دفتر نو! ...

من تورا دیشب خریده ام. هنوز دفتر چه ی قبلی تمام نشده اما ذوق دارم در تو بنویسم. آن دفتر چه های قبلی را هم که خریده بودم دنبال تو گشته بودم و پیدایت نکرده بودم. اما حالا دارم ات. ...»

تاریخ آن نوشته سیزدهم مهر سال گذشته است. صفحه ی بعدش هم یادداشتی است که فکر کنم توی وبلاگ ننوشته ام اش. :

«فرض کن در جاده ای داری می روی. خب؟‌...بعد یکباره متوجه می شوی که داری اشتباه می روی. خب؟...

چرایش را نمیدانی. شاید تابلوی ورودی ِ جاده، جای بدی نصب شده بوده یا اینکه اصلن تابلو نداشته. شاید تو حواست نبوده و یا خوابت برده و اشتباه آمده ای. علت اش مهم نیست. تاکید می کنم که به هر علتی ممکن است اشتباهی وارد مسیری شدن پیش بیاید.

اما حالا توی این جاده هستی. راهی که یک طرفه است و امکان برگشت وجود ندارد. با خودت فکر میکنی :‌شاید شاید شاید راه فرعی دیگری در امتداد جاده باشد که تازه باز نمی دانی در صورتی که راه فرعی وجود داشت، به کجا خواهد رفت. شاید هم راهی نباشد.

سوال اینست که جز پیمودن راه چه می توان کرد؟ »

 

+ کتا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٢
comment نظرات ()

لبخند

 

 

بیستم مهر ماه

بر بلندای قله

نخستین برف

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٠
comment نظرات ()

اخبار نگران کننده

ايل جورنال خبر داد:

آمريکا آماده حمله به تاسيسات اتمي ايران

مارچللو فوآ

۱۹ مهر ۱۳۸۵

آمريکا آماده حمله به تاسيسات اتمي ايران

اين يک شايعه است، فقط يک شايعه، اما لحظه به لحظه به وقوع آن نزديک تر مي شويم. دولت بوش قصد دارد در اواخر ماه اکتبر، بطور دقيق تر بين 21 تا 25 اکتبر، تاسيسات اتمي ايران را بمباران کند. به گفته هفته نامه آمريکايي نيشن، ابتدا قرار بود حمله آمريکا به شکلي غافلگير کننده در اواخر ماه سپتامبر انجام شود که در آن زمان عده کمي آن را جدي گرفتند. دولت آمريکا بطور رسمي به راه حل هاي ديپلماتيک براي فشار آوردن به ايران براي توقف برنامه هاي اتمي اش، اصرار دارد. ماه هاست که آمريکا به شوراي امنيت سازمان ملل فشار مي آورد که تحريم هاي جديدي در مورد ايران اعمال کند، اما روسيه و چين همواره با آن مخالفت کرده اند. همه کشورها، تا امروز، با توجه به اينکه مي دانستند که ايران تا دستيابي به بمب اتمي دستکم به سه سال وقت نياز دارد، عجله اي نداشتند. اما در روزهاي اخير، باز هاي شکاري در داخل کاخ سفيد، پروازشان را از سر گرفته اند و پيشنهاد حمله نظامي به ايران را که در بهار امسال مطرح کرده بودند و قصدشان فشار به رژيم آيت الله ها بود، دوباره به ميز مذاکرات بازگردانده اند.

اين هفته نامه آمريکايي نشانه هايي براي خبري که منتشر کرده بود، دارد. نشانه اول: ناو هواپيمابر آيزنهاور قرار بود روز اوايل اکتبر از بندر نورفولک حرکت کند که چنين هم شد؛ اين ناو روز 3 اکتبر لنگر هايش را کشيد و با وجود اينکه سايت رسمي نيروي دريايي آمريکا، مقصد آن را فاش نکرده بودند، اما اين راز توسط تعدادي از 6500 سربازي که با مقامات سابق نبروي دريايي مخالف جنگ، از جمله کلنل بازنشسته، سام گاردنر، در تماس بودند، برملا شد: مقصد ناو خليج فارس است.

نشانه دوم: ناو هواپيمابر انترپرايز است. قرار بود که اين ناو در همين روزها به آمريکا بازگردد، اما فرمان بازگشت، هرگز صادر نشد و اين ناو حرکتش را به سمت درياي عربي [احتمالا منظور خليج فارس است] ادامه مي دهد. نشانه بعدي که از بقيه مهم تر است: قرار است به اين دو ناو هواپيمابر، ناو هاي جنگي، زيردريايي ها و ناوهاي تدارکاتي و پشتيباني که از قبل در منطقه مستقر شده اند يا توسط ناو آيزنهاور حمل مي شوند، اضافه شود، که در خبررساني کوتاهي که پنتاگون انجام داد، به منظور تشديد نيروي هايي است که مسلما براي گشودن آتش به روي تاسيسات اتمي ايران در روزهاي آينده، کافي خواهد بود.

به نظر مي رسد که اين بار يک حمله هوايي درکار است و نيروهاي آمريکايي مثل عراق به خاک ايران وارد نخواهند شد. اما چرا اين بايد در اين موقعيت انجام شود؟ بوش، رامسفلد و رايس به اين نتيجه رسيده اند که چين و روسيه هرگز با تحريم ايران موافقت نخواهند کرد و با اصرار براي رسيدن به راه حل ديپلماتيک فقط وقت را تلف مي کنند. بعلاوه، براي اينکه اين حمله تاثير بيشتري داشته باشد، بايد در زماني صورت بگيرد که دشمن انتظارش را ندارد. و در اين زمان، رئيس جمهور ايران، محمود احمدي نژاد مطمئن است که آمريکا آنقدر در عرصه هاي بين المللي و بخصوص در عراق ضعيف شده است که هرگز جرات نمي کند با حمله به ايران، باعث ايجاد بحران در خاورميانه و بالا رفتن قيمت نفت بشود. اما آمريکا هيچ زماني براي حمله اي برنامه ريزي شده و موفقيت آميز که منجر به اثبات برتري و بدست آوردن اعتبار از دست رفته اش بشود، نداشته است؛ چنين حمله اي درس خوبي براي کشورهاي بي پروايي مثل ايران و کره شمالي خواهد بود. کمترين نتيجه اين حمله اين است که آمريکا دوباره بدل به کشوري مي شود که بايد از آن ترسيد.

حمله نظامي به ايران مي تواند در داخل آمريکا هم موثر باشد: روز 7 نوامبر مردم آمريکا براي انتخابات کنگره به پاي صندوق هاي راي خواهند رفت. از آنجايي که آمار ها نشان مي دهند که دموکرات ها در انتخابات جلو افتاده اند، بهتر است حمله نظامي به ايران، قبل از انتخابات انجام بگيرد زيرا متقاعد کردن مجلسي که اکثريت آن را دموکرات ها تشکيل مي دهند، کار سختي خواهد بود. و از همه مهم تر اينکه حمله به ايران مي تواند براي محافظه کاران فضايي ايجاد کند که نفس تازه کنند و راي دهندگان را براي مدتي سرگرم مسئله ايران بکنند. از پيش معلوم است که مقوله "وطن پرستي" کاربرد گذشته اش را ندارد. مايکل کارمايکل، تحليلگر انتخابات به ايل جورناله توضيح داد: "کشور آماده استفاده از نيروهاي نظامي نيست و راه حل هاي ديپلماتيک را ترجيح مي دهد. حمله هوايي فقط در پاسخ به مساله مهمي مثل حمله تروريستي به آمريکا، مورد قبول واقع مي شود."

اين سووالي است که فقط آمريکا قادر به پاسخ دادن به آن است: روز 21 اکتبر همه چيز معلوم مي شود؛ 11 روز به آن تاريخ مانده است.

منبع: ايل جورناله 10 اکتبر 2006


+ کتا ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

 

هجده و پنج رو که از هجده و پنجاه کم کنی، ....

سرم گرم کار بود که سر و صدایی از توی کوچه حواسم را پرت کرد. رئیس پرسید: " دعوا شده بیرون؟"  ما در چشم های هم نگاه کردیم و گوش ها متمرکز شد روی صدای بیرون .اما صدا واضح نبود. تنها مشخص بود که کسی فریاد می زند.  صدایی از دور بود که کم کم اک نزدیک و نزدیک تر آمد.

 

 صدای يک پيرمرد بود. داشت تو  کوچه داد مي زد و انگار گريه مي کرد. حرف هایش مفهوم نبودند.

رفتيم تو بالکن تماشا.

 بله. گريه مي کنه. گریه که نه ، زار میزنه.  مي گه:"  دخترم تو بيمارستان داره از دستم مي ره...."

نمي دونم فيلمشه يا راست مي گه

فحش رو کشيده به جون حکومت و کميته امداد و هلال احمر و بیمارستان ها. سر و وضعش به گدا ها نمي خوره. كاش دروغ بگه. کوتاه قد ه و یک بلوز آبی پوشیده. یک عصا دستشه و عصا رو می کوبه زمین و عصبانیت اش رو به زمین هم نشون می ده. مخاطب حرفاش خدا ست.  می گه:" کدوم یکی از مردما به حرفای من گوش میدن خدا؟..." همینطور می گه و می ره.

 

 یک آقایی رفت آنطرف کوچه پولی بهش داد. از پشت پنجره ها چند نفر از لای پرده ها نگاهش می کنند. حالا صداش دور و دور تر می شه. بر می گردیم تو اما حواسمان مانده پیش پیر مرد. رئیس می گه:"برم بهش پول بدم؟"  می گم:" از کجا بدونیم راست می گه؟" می گه:" داره گریه می کنه." بعد اضافه می کنه:" خوبه برم باهاش ببینم دخترش تو کدوم بیمارستانه؟" بعد خودش باز می گه:" خیلی ها بهش پول دادند. هر کی رد میشد یه پولی بهش می داد." و اینجوری یه کمی خیال خودشو راحت می کنه.

حالا صدای پیرمرد دور و دور تر شده. انگار رفته کوچه پایینی. 

...

 رفته

و صدایش هم نمی آید.

کوچه ساکت است.

...

 

بعد از سکوتش ، يک تاکسي آمد. پر از سر و صدا و شور و نشاط بچه هاي از مدرسه  تعطيل شده .

يکي شان را دم در خانه ي همسايه پياده کرد و رفت.

چند دقیقه باز سکوت بود و

بعد موتوري پستچي آمد. صدای خزیدن نامه اي  به زير يکي از در ها ی همسایه ها آمد  و موتور دور شد. چند دقیقه بعد،  کلاغی قاری کشید و پرید.

 

صدایی توی سرم می گوید: به ابر ها بگو بيايند بالاسر کوچه. حالا نوبت آنهاست  که این صحنه را سايه کنند

...

 

هجده و پنج رو که از هجده و پنجاه کم کنی می مونه چهل و پنج سانت. اگه بخوای پله ی راحت بزنی میکنه به عبارت سه تا پونزده سانتی. عرض پله برای عبور یک نفر چقدر؟ به دلیل کمبود جا ، حد اقل رو در نظر می گیریم و می زنیم شصت و پنج....

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۸
comment نظرات ()

 

 

"چه کاریست؟

: بازی با حریفی که  

 

 می دانی بازنده ای!"

 

درچشم های روزگار

سرد

نگاه می کنم

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٧
comment نظرات ()

راه حل

۱-

همیشه وقتی از کارم خسته می شم یا به نظرم کسل کننده می آد،  یه راهی بلدم که باعث می شه کاره رو خوب انجام بدم.

اون راهی که در کسالت بار ترین لحظه های روز ناگهان به ذهنم خطور می کنه اینه که با خودم فرض می کنم که امروز اولین روز کارم توی یه محیط جدیده و باید خوب کار کنم که بتونم خودمو نشون بدم.

در این صورته که یه دفه حواسم جمع کار میشه و دقت ام بر می گرده سر جای اولیه ش و حل کردن ِ مشکل ترین مسائل، لذت بخش میشه...

این راه صد درصد تضمین شده و موثره اما فقط تا موقعی که کسی یادت نیاره تو یه نخود نیم پزی توی همون کاسه ی لب پریده ی همون آش شله قلم کاری که بودی و بس...

۲-

فکر میکنم سردردم سینوزیتی باشد. رئیس هم همین فکر را میکند. به تجویز خودش رفته برایم آزیترو مایسین و افشانه ی بکلومتازون خریده.

دیروز عصر گفت بریم خونه ماشین بابا رو بر داریم بریم تعمیرگاه دنبال ماشین خودمون. دیدم به جای رانندگی دلم می خواد پیاده روی کنم. گفتم بیا پیاده بریم. قبول کرد.

پیاده رفتن و چشم در چشم خورشید غروب شدن و نسیم پاییزی توی پیشانی خوردن همان و تشدید سردرد و پای لرز خربزه خوردن  نشستن هم همان.

بگذریم.

۳-

انگار تبدیل شده باشم به یک سری جمله ی ناتمام

جمله هایی که شروع می شوند اما پایانی ندارند.

 

+ کتا ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٦
comment نظرات ()

 

صبح

سرم انگار دارد درد می گیرد. حواسم باشد که نگذارم کهنه شه و زود مسکن بخورم.

صبح شنبه است. دیروز از صبح ساعت هفت تا آخر شب یک ریز گرفتار کار های خانه بودم. صبح مادرم را بردم حمام و ملافه ها و لباس هایش را شستم. آلزایمر عجیب تلخ است. گرچه خیال می کنم باورم شده که مادرم آلزایمر دارد اما آدم هیچوقت این را نمی فهمد.

داشتم فکر می کردم که مادرم وقتی هم سن الان ِ من بود چه جور زندگی ای داشت؟

مادر وقتی هم سن الان من بود، من دوساله بودم. سال های شیرینی بود. حال مادر برزگم خوب خوب بود و من بیشتراوقات را با او می گذراندم. مادرم معلم بود و صبح تا ظهر نبود. مادر بزرگم در انجام کار ها خیلی کمک می کرد.

مادرم سه برادر داشت. یکی از یکی مهربان تر و هر سه مایه ی افتخار. دو تا بزرگ تر ها هر دو مهندس پتروشیمی بودند و در شرکت نفت پست های بالایی داشتند. آخرین سمت یکی شان سرپرستی کل پالایشگاه های ایران بود. هرسه مایه های افتخار بودند.

بر می گردم به زمان حال:

... اوضاع مادرم وقتی به سن من بوده خیلی بهتر از حالای من بوده.

بعد از این مقایسه برای آینده ی خودم نگران شدم. چرا مادرم به این زودی آلزایمر گرفت؟‌ برای دکترش هم عجیب است. هم سنش برای این بیماری کم است و هم اینکه دکتر می گفت در کسانی که شاغل هستند و بخصوص شغل معلمی به دلیل سال ها  فعالیت ذهن، این بیماری کمتر دیده می شود.

حالا که شده . بگذریم. اما خسته ام. ... خیلی خسته.

وقتی آدم خسته است فکر رسیدن به تعطیلات و آرامش و در راهی که می دوی لختی نشستن چه شیرین است . اما وقتی هر چه چشم می دوانی جایی برای این رفع خستگی وجود نداشته باشد حس بدی به آدم دست می دهد.

دلم می خواهد بخوابم. دلم می خواهد مثل یک خرس، بروم غاری پیدا کنم و کل پاییز و زمستان را بخوابم. ...

 

خطـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعد از ظهر

سر درد دارم بد جور. ساعت سه و نیم شده. مسکن هم خوردم فایده نداشت. 

 یک خط هم نمی توانم بکشم. دلم می خواد برم بیرون. طبقه ی پایین رو دارند رنگ می کنند و بوی رنگ پیچیده همه جا و روی درد سرم تاثیر بدی می گذارد.

اگه به رئیس بگم بیا کار و تعطیل کنیم بریم یه کم بیرون راه بریم قبول می کنه؟

اما من احتمالن نمی گم بهش. چون می ترسم قبول نکنه. چون اگه بگم و قبول نکنه ناراحت می شم.

:(

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٥
comment نظرات ()

من چی؟...

من چی؟ من هیچی!

یک تنهایی بزرگ و تمام نشدنی که گریبان همه را گرفته و یک فریاد که از گلوی هیچکس بر نمی آید تا آخرین روز و آخرین نفس خِر ِ همه را بگیرد. مثل بقیه!

 مگر بقیه چی؟ بقیه هم هیچی! 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٢
comment نظرات ()

شارژ شعوری!

ای خدا آخه من چکار کنم از دست این دکتر (ی)

توی آتلیه نشسته بودم سرکارم که صدایم زدند چند دقیقه بروم توی اتاق کنفرانس. رفتم دیدم یک کیسه ی کوچک قند، حدود دویست و پنجاه گرم قند شکسته شده را گذاشته روی میز و انگشت هایش را گذاشته رویش و چشم هایش را بسته. یک دقیقه ای طول کشید. بعد سرش را بلند کرد و مرا نگاه کرد و گفت: ‌تمام شد. بفرمائید. ... روزی یک حبه از این را بدهید به مادر و مطمئن باشید مشکلشان حل میشود.

من فقط چشم هایم فکر کنم از حد عادی گرد تر شده بود و نگاهش می کردم.

فکر کنم گفتم:« بله!»  نمی دانم شاید  دمب ابروی راستم هم به عادت همیشگی رفته بود کمی بالاتر از حد همیشگی.

دکتر ادامه داد: این قند را شارژ شعوری کرده ام. تمام انرژی ای که لازم بوده را در این قند تزریق کرده ام. مگر شما خیال می کنید تبرک چیست؟ همین است دیگر ! خیال می کنید چیزی را قدیم ها می بردند مشهد تبرک می کردند چه بود؟‌ یک نفر بوده قدیم ها شارژ شعوری می کرده. حالا مرده و تمام شده و رفته. فهمیدید فلسفه ی تبرک را؟

توی دلم کسی کشدار می گفت: حمیـــــــــــــــد......!

هر چه می خواهم یک جوری برای خودم این انرژی درمانی را حل کنم،‌حل نمی شود. نمی فهمم کسی که مدعی پزشکی است چطور می تواند این حرف ها را بگوید؟خلاصه اینکه‌ به سلامت عقلی دکتر (ی) شک کرده ام. 

فکر کنم اینکه همانطور مات مانده بودم باعث شد که دکتر دوباره شروع به دادن توضیحات تکراری کند. و باز چند بار کلمه ی شارژ شعوری بین حرف هایش تکرار شد.

بعد حس کردم زیادی دارم ساکت ساکت نگاهش می کنم. پرسیدم اگر توی چای صبحانه شان بیاندازم که اشکالی ندارد؟

جوری که انگار سوال بچگانه ای پرسیده باشم خندید و گفت :‌ نه خانم! توی آب جوش هم بیاندازید این شعور که از بین نمی رود. هر جور می توانید بدهید بخورند. و کیسه را داد دستم. نمی دانم چرا حس می کردم قند ها سنگین تر از حد معمول شده اند

تشکر کردم و از اتاق بیرون نیامده آمدم  شروع کردم به نوشتن این پست چون شارژ شعوری بد جوری داشت از توی ذهنم فوران می کرد.

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۱
comment نظرات ()

مترسک زنده

نگاهش کن! چه حس عجيبی دارد.... نه؟

انگار زنده است. فیگورش را ببین : پای چپ اش را معلوم نیست چرا خم کرده. ستون فقراتش را انگار از خستگی کش و قوسی داده، حتی جهت نگاهش معلوم است که آن جهت تعیین شده نیست. روی برگردانده هر سمتی که دلش خواسته و حالا دارد جایی زیر پای خودش را نگاه می کند انگار آنجا به تماشای چیزی سرگرم شده. چه میدانم صفی از مورچه ها شاید. شاید هم دو تا پینه دوز یا خواب ِ آرام ِ جیرجیرکی...

نگاهش که می کنم حس خاصی دارم. انگار با او آشنا هستم. طوری که فکر می کنم اگر سر بلند کند و مرا ببیند ، حتمن می شناسدم... حتمن جوابم را می دهد،  دلم می خواهد جلو تر بروم و صدایش کنم: ...

.

.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٠
comment نظرات ()

۱-۲-۳-۴-؟-

 

۱- چند روزیست به هیچ ترفند و ضرب و زوری نمی توانم بروم توی سیستم بلاگفا. نه توی صفحه ی مدیریت کار بر خودم می توانم بروم و نه برای دوستانی که توی بلاگفا هستند کامنت بنویسم. باز خدا را شکر که این وبلاگ پرشین را دارم. نمی دانم این مشکلات سایت بلاگفا تا چه حد جدی و ادامه دار و سراسریست. اما امیدوارم به زودی بر طرف شود. اگر کسی خبر خوشی در این باره دارد بدهد که سخت محتاجیم.

۲- امروز تولد هشتادو یک سالگی پدرم است. صبح قد و بالایش را نگاه می کردم و توی دلم قربان صدقه اش می رفتم. سلامت باشی پدر جان!... سلامت باشی . حد اقل تا هشتادو یک سال دیگر. باشه؟

۳- یک عادت خیلی بد و ضرر به خود ی دارم که نمی دانم چطور باید ترکش کنم. این یک جمله را اینجا نوشتم که خودم را تهدید کرده باشم که اگر نتوانم به زبان خوش ترک کنم این عادت بد را آبروی خودم را جلوی خواننده های این وبلاگ ببرم و بگویم که چه کار بدی می کنم که شاید از بابت این آبرو ریزی بترسم و دیگر این کار را نکنم. پس چی شد؟ یکبار دیگر ...اگر فقط یکبار دیگر این کار را بکنی من میدانم و تو.

۴- ساختمان دارد نرم نرمک ساخته می شود. برای اینکه تا آخر کار خیالمان از بابت مالی راحت راحت باشد نیاز به فروش یک واحد دیگر داریم. تا به حال چند تا مشتری پیدا شده اند اما هیچکدام به پای معامله نرسیده. آخری روز جمعه آمده بود و جوابی که به ما داده امیدوار کننده بوده. اما قرار بود دیروز زنگ بزند که نزد. رئیس امید وار است که این مشتری جدی باشد اما من تا کار تمام نشود جدی بودن اش را باور نمی کنم.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیچاره امید

که تحت هر شرایطی

مجبور است لبخند بزند

...

+ کتا ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٩
comment نظرات ()

چقدر دلم برای...

چقدر دلم برای "گاهی تنها بودن" تنگ می شود.

 

 لحظه های تنهایی و سکوت برایم مثل آب گوارایی شده اند که از نوشیدنشان سیراب نمی شوم.

 

کسی نیست ناخواسته صدای قدم های آرام و  ساکت اندیشه ای را بشکند.

صدایی نیست گوشه ی لباس خیالی را بگیرد و مثل یک بچه ی سر تق بکشد.

نگاهی روی اینکه چه می کنی و چه نمی کنی سنگینی نمی کند.

درخواستی نیست که تنبلی ِ از راه رسیده را نهیبی بزند.که:" های بلند شو و این لطف را در حق من بکن! "

 

تو هستی و خودت. بی میهمان ناخوانده ای.

 

وجدان همیشه معذب: بد است که آدم این لحظه ها را دوست بدارد؟ خود خواهی است؟

+ کتا ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۸
comment نظرات ()

 

با خودم فکر می کنم: "وه! چه زندگی مزخرفی...!"

 

از صبح درگیر شنیدن درد دل های یکی از اقوام هستم. ماجرا زندگی زنی است زحمتکش که سال ها معلم بوده. و الان هفتاد و هشت ساله است.

شاید باور کردنی نباشد مشکلات امروزش. دخترش از آنسوی خط تلفن در گوش من حرص می خورد که:

"هفتاد درصد باطری سی در صد قلب...می ماند یک استرس"

می گوید:" بهش گفتم مشمول الضمه ای اگر بخواهی به خاطر من این آدم را تحمل کنی."

همه چیز معلوم شد؟

...

الان بیشتر فرصت ندارم اما اگر همه چیز معلوم نشد بگویید بیشتر توضیح بدهم!

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۸
comment نظرات ()

سهم من

اول یادم بماند که ...

 دوم

اینکه خواب های عجیب و غریب می بینم این شب ها. دیشب خواب می دیدم خیابان مستوفی را به سمت شمال دارم پیاده طی می کنم. بعد از مدتی حس می کنم که دزدی در تعقیبم است و احساس خطر می کنم. خیابان خلوت است و بجز من و او کسی نیست. بیشتر می ترسم. دنبال فرصت مناسبی هستم که فریاد بزنم و کمک بخواهم که پیکان سفیدی نزدیک می شود از رسیدن اش خوشحال می شوم. اما موقعی که می خواهم چیزی بگویم و از راننده در خواست کمک کنم متوجه می شوم که با دزد آشناست. در نهایت ترس و احساس بیچارگی از خواب بیدار شدم.

تمام شد. حالا بیدار شدیم:

سوم

امیر حسین راست می گفت. انگار پست پیش برای این وبلاگ نوشته نشده نبود. اما هر چه فکر کردم پس مال کدام وبلاگ بود به نتیجه ای نرسیدم!

 چهارم

صبح داشتم به سهم من فکر می کردم و ته زمینه ی ذهنم شعر فروغ با صدای خودش خوانده می شد که «آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد...»و نا خود آگاه توی پیش زمینه دنبال سهم خودم می گشتم!

اگر چه دامنه ی تعابیری که این سهم می تواند داشته باشد خیلی خیلی وسیع و گسترده است اما اگر یخوایم به یک نتیجه ی کوچک برسیم و بخواهیم به همان بسنده کنیم، به این نتیجه رسیدم که توی هر شبانه روز ۸۶۴۰۰ ثانیه هست. به قول خانم بیگل :‌بیست و چهار ساعت کامل! از بین این تعداد ثانیه که در اختیار ماست،‌ هر روز یافت می شوند چند تایی که  حضورشان به یادمان مانده باشد و شاید لبخندی زده باشیم. سهم من همان تکه هاست.

سهم دیروز :

«صبح زود بود. بجز من هنوز کسی در خانه بیدار نشده بود. به آشپز خانه که رسیدم، دامنه ی جنوی البرز غافلگیرم کرد. هوا تمیز و درخشان بود و رنگ آبی آسمان زیبا تر از هر روز. زاویه ی تابش خورشید طلوع ، آنچنان سایه روشن های تازه و زیبایی بر البرز مهربان انداخته بود که چند ثانیه ای نتوانستم چشم از آن بردارم. »

چند دقیقه بعد ، خورشید که بالاتر آمد ، آن سایه ها هم رفتند اما آن تصویر از یادم هیچوقت نمی رود. سهم دیروز من همان بود. و حالا دارم فکر می کنم بازی شیرینیست! می گردم لابه لای ثانیه های هر روز ببینم سهم من کجاست!‌

+ کتا ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٦
comment نظرات ()

رود نا تمام...

 

دارم به حس های امروزم فکر می کنم و به این نتیجه رسیدم که شاید امروز بتوانم دوباره برگردم به جلگه ای که آن رود آرام بهش رسیده بود....

چند روز پیش داشتم فایل هایی که گاه و بیگاه توی ورد یادداشت می کنم  را نگاه می کردم.

  چیزهایی لابه لای کار و بین ساعت های روز می آید به ذهنم که اگر در محیط  اتوکد باشم ، به یاد حاشیه های کاغذ پوستی ها میز های نقشه کشی قدیمی همانجا حواشی کارم می نویسم شان و بعد گاهی که گوشه و کنار صفحه ها پیدایشان می کنم ،  برایم چه تازه و دوست داشتنی اند. اما اگردر محیط اتوکد نباشم، ورد برایم به جای دفتر چه یادداشت کار میکند و نوشته های پراکنده ی زیادی آنجا پیدا میشود. گاهی بیچاره ها سر و ته دارند و  به سر انجام رسیده اند ، گاهی هم نه. ...

خلاصه در این گشت و گذار لا به لای فایل های ورد ، مثل اینکه دفتر چه یادداشتی را ورق بزنی و نوشته های از یاد رفته ای را پیدا کنی،‌ به یک پاراگراف رسیدم که نیمه مانده بود. هر چه فکر کردم نفهمیدم تحت تاثیر چه احساسی نوشته بودم اش. یا چه زمانی بوده حتی ! اما آن حس گم شده توی ذهنم ماند.

امروز که از احوال درونی سراغ خودم را گرفتم، دیدم جاهایی اطراف همان جلگه ی آرامم... شاید امروز بتوانم سعی کنم و  به یاد بیاورم. ...

« 

رودی آرام شده ام. از آن ها که در عبورشان شک می کنی. فکر می کنم به جلگه ی وسیعی رسیده ام. از دره های تنگ و آبریز های مرتفع گذشته ام. اینکه تا کجای دشت را بتوانم با همین آرامش سپری کنم را نمی دانم شاید پیش تر باز سرازیر شوم ، تند شوم، بخروشم و فرو ریزم اما این چنین ...

.

.

.

+ کتا ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٥
comment نظرات ()

؟

 

توی غذا مثلن می گویی یک چیزی کم است. می چشی. مزه می کنی و پیدایش می کنی: نمک، چاشنی، ادویه، یا هر طعم گم شده ای.

 

...آه که توی این زندگی یک چیزی کم است که هر چه می چشم پیدایش نمی کنم....

 

 

+ کتا ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٤
comment نظرات ()

خط

 

مثل یک تماشاچی. مثل یک دوربین. کارمن شده تماشا. نه اما دست هم دارم. دل هم دارم. دستی که کمک میکند و دلی که می سوزد.

صبح ساعت شش بیست دقیقه ساعت زنگ زد. بر خلاف تصور دیشب که موقع خواب رفتن فکرکرده بودم خوب خواهم خوابید و صبح سبک از خواب بر خواهم خواست، ...

 

حوصله ادامه دادن اش را ندارم. خط بالا را که نوشتم تلفن زنگ زد. رفتم آن خط را بردارم آن یکی خط هم زنگ زد. حالا کلی بین فکر هایم حرف و کلمه و فکر های دیگر آمده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.......- - - - ــ ــ ــ ــ ......          ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خط ذهنم

از وسط پاره شده

چند نقطه یا چند خط تیره؟

با چه باید ترمیم اش کرد؟

  


 

آدامس می جوم. تکه ی اول زندگی نامه ی "جلالی" که تایپ کرده ام را از  روی صفحه ی سفید "ورد" دوباره می خوانم و منتظرم که سیستم به نت وصل شود. یک شیطنت کوچک یعنی همین که وصل شوم و این تکه را جایی کپی کنم و شاید هم دمی به خمره بزنم و کامنت هایم را چک کنم. سیستم بعد از هر بار شماره گیری ارور میدهد. و من چند باره روی  ری-دایل کلیک می کنم. توی این انتظار که هر آن ممکن است با آمدن رئیس تمام شود، حس می کنم لحظه ها همینطور ساکت ساکت دور تا دورم نشسته اند و منتظرند ببینند چه می شود.

کسی چه می داند ! شاید این تکه را هم ته پست امروزم اضافه کردم...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۳
comment نظرات ()

يک نه. فقط دو!

 

يک اينکه به اين دوم دام دات کام حتمن سر بزنيد. به گفته ی خودش وبلاگ غير رسمی سيد ابراهيم نبوی است.

دو اينکه يادم بماند که  بالاخره بعد از مدت ها به روز شد.


اگر امروز حرف بيشتری برای گفتن داشتم بر ميگردم زير همين خط اضافه می کنم. 


  پی نوشت یک اینکه: چون حرف های بی ادبی زیاد تویش دارد من توصیه ی اولم را پس می گیرم. از من نشنیده بگیرین.

 

+ کتا ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢
comment نظرات ()

 

۱-

لبخند نزدیک

امیدی دور

کلمه هایی میان زمین و آسمان

و صد البته

خورشید مهربان مهر ماهی

 

۲-

دخترک با چه شوقی رفت مدرسه. اینجا می نویسم که ثبت شود. که بشود بعد رویش فکر کرد که چه عواملی باعث می شود که یک دخترک با این همه شوق منتظر آمدن ماه مهر باشد و از چهل و پنج روز پیش روز شماری کرده باشد که تابستان زود تر تمام شود و مهر ماه برسد...و بشود شمرد که تا چند سال بعد همین حس را خواهد داشت؟ انقدر از مدرسه رفتن خوشحال بود که انگار داشت می رفت توی بغل خوشبختی. صبح چشم هایش چه برقی می زد.

۳-

یادم باشد که می خواستم درباره ی ارزش سکوت فکر کنم.

اینکه هر صدا یا هر کلمه ای با سکوت معنا پیدا می کند.

درست مثل هر بودنی که با نبودن

 

۴- اینکه

 با کمال تاسف

دیروز در یک مجله ی خارجی خواندم که پاواروتی عزیز هم سرطان گرفته ...

۵-

پنج اینکه دیروز ...

دیروز بالاخره بعد از حدود هزار سال  و اگر بخواهم دقیق تر بگویم یازده سال! تصمیم گرفتم به افتخار رسیدن اول مهر، برای خودم یک کیف نو بخرم.

کیف قبلی ام را سال هفتاد و چهار خریده بودم. جریان خریدنش هم این بود که عصر چهارم آذر ماه سال هفتاد و چهار وقتی داشتم خسته و کوفته از دانشکده بر میگشتم و آن روز هم توی دانشکده اسکیس داشتیم و دست هایم پر از وسایل ترسیم و مداد رنگی بود، توی یکی از کوچه های فرعی شریعتی یک موتور سوار آمد و کیفم را زد و رفت. این کیفی که الان داشتم کیفی بود که بعد از سرقت کیف قبلی خریده بودم. خیلی هم معمولی و ارزان قیمت بود. اما من دوستش داشتم. حالا دیگر بندش خراب شده بود و هی از جا در می رفت. وقتش رسیده بود که یک کیف نو بخرم.

 یکی دو روز پیش کیف های تک چرم ِ شعبه ی میرزای شیرازی را دیده بودم . از یکی ش بدم نیامده بود. اما از چیزی که من می خواستم  بزرگ تر بود. یک کیفی در ذهنم بود که فکر می کردم قبلن توی تک چرم دیده ام. اما نبود. همین شد که گفتم برویم شعبه ی منوچهری را هم ببینیم. شاید آنجا باشد. خلاصه رفتیم منوچهری و آنجا هم نبود. تمام کیف فروشی های آنجا راهم گشتیم و یکی دو تا کیف که گرچه نه آنچنان که می خواستم اما خب از بقیه کمی بهتر بود را قیمت کردم. همینطور نا امید داشتم ویترین ها را نگاه می کردم که یک هو دیدم بله. خودش است. نه روی سرش دسته دارد و نه روی صورتش قفل. ساده و سیاه.

گفتم:« همین را می خواستم!» و رفتیم توی مغازه. شلوغ و پلوغ بود و کسی از مشتری نمی پرسید چه می خواهید. بعد از کمی سرگردانی بالاخره توانستم به یکی از فروشنده ها بگویم که:« کیف پشت ویترین را...» با بد اخلاقی گفت:« همان یک دانه است. اگر می خواهید از توی ویترین بیاورم اش. »گفتم:« اگر بیاورید ببینم اش ممنون می شوم.» آورد.

من که کیف را پسندیده بودم گل از گلم شکفت و گفتم:« می خواهم اش. چند است؟‌» قیمت را گفت. رئیس پرسید:« تخفیف چقدر دارد؟» ‌ گفت : «تخفیف ندارد.» رئیس گفت:« حتمن دارد. ما هر جا قیمت کردیم یک قیمت گفتند و یک تخفیف.»فروشنده گفت:« اگر صد در صد خواستید آن موقع می گویم. » رئیس اخم هایش رفت توی هم و به من گفت:« برویم چند جای دیگر را هم ببینیم.» و از مغازه رفت بیرون.  به فروشنده گفتم:« خب شما بگوئید آخرش چند دیگر. اینجوری که مشتری را از دست می دهید. همسرم با این برخورد دیگر بر نمی گردد توی این مغازه.» فروشنده گفت: بر نگردد!

معامله نشد و از مغازه رفتیم بیرون.

چند تا کیف فروشی دیگر ندیده مانده بود. آنها را هم دیدیم و آنکه من می خواستم نبود. توی کل منوچهری که پر از کیف فروشی است، یک دانه بود. آن هم توی همان یک مغازه ای که به علت بد اخلاقی فروشنده معامله به هم خورد.

دست از پا دراز تر سوار ماشین شدیم و برگشتیم. توی راه رئیس به من گفت که تو چرا انقدر ساده ای؟ چرا صاف و پوست کنده یه هو می گی می خوام همین کیفو؟‌ اینجوری که معلومه یارو تخفیف نمی ده!

توی دلم فکر کردم که خب تخفیف نده! ولی اون همون کیفی بود که من می خواستم.

راست می گفت؟ نمی دانم. خب من عادت به چانه زدن ندارم. معمولن هم وقتی از چیزی خوشم می آید نمی توانم این خوش آمدن را  جایی توی صورتم پنهان کنم.  

با خودم داشتم می گفتم که این هم از کیف خریدن ما. و نا خواسته دو گوشه ی لب هایم هم انگار متمایل به سمت پایین شده بود که دخترکم هم غمگین نگاهم می کرد.

***

نرسیده به خانه رئیس گفت برویم همین مغازه ی چرم مشهد که توی یوسف آباد است راهم ببینیم. و آنجا هم رفتیم.

چی؟ ...بله! عین همان کیف آنجا هم بود. البته آنجا هم تخفیفی بهمان ندادند اما در عوض فروشنده اش خوش اخلاق بود. من باز مثل دفه ی اول خوشحال شدم و توی مغازه با خوشحالی گفتم : «همان است که می خواستم!»  رئیس باز توی ماشین بهم یاد آوری کرد که: « جلوی فروشنده خوشحالی ات را نباید نشان بدهی !! »

 پس چی؟ .... ذوق خریدنش را هم دارم. یک حسی درست مثل بچگی ها. حس خوبی که نمی توانم پنهانش کنم.

 

+ کتا ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱
comment نظرات ()