آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک و دو

یک

اینکه چرا من نمی تونم برم تو وبلاگ بلاگفام؟

دیروز توی روزنامه خبری خواندم که نوشته بود سایت بلاگفا را فروخته اند. و اوضاع این سایت به هم ریخته شده و  حتی احتمال تعطیلی آن هست.

نمی دانم این خبر تا چه حد درست است و در صورت تعطیلی بلاگفا چه بلایی سر آرشیو نوشته های وبلاگ نویسانی که در بلاگفا وبلاگ دارند می آید؟ نمی دانم تا چه حد اختلالات این چند روزه در عملکرد سیستم بلاگفا به این خبر مربوط است اما یک حسی به من می گوید که هر چه زود تر از آرشیو نوشته های وبلاگ های بلاگفا یک کپی برداریم که بعد از نابودی شان پشیمانی سودی نخواهد داشت.

دو

درباره ی زهرا.

پنجشنبه رفتم دیدن اش. نیم ساعتی از وقت ملاقات مانده بود. از خواهرم پرسیده بودم که چه برایش ببرم و او گفته بود که مسواک. قبل از اینکه بروم بیمارستان رفتم یک مسواک خریدم. عین مسواک خودم. نارنجی!

از آسانسور که توی بخش سه پیاده شدم، همانجا نشسته بود. روی صندلی های توی هال ورودی بخش. کنار نگهبان. ملاقاتی نداشت. لبخند زدم و سلام کردم. سلام کرد. چهره ام برایش آشنا بود. گفتم امروز آمده ام تو را ببینم زهرا جان.

بلند شد. بوسیدم اش. خانم نگهبان یک صندلی آن طرف تر رفت و بین خودش و زهرا یک جا برای من باز کرد. نشستم کنارش. سمت چپ ام نشسته بود. دست چپ ام را بردم روی شانه اش. و بغلش کردم. دوباره گفتم که امروز آمده ام دیدن تو. چطوری؟ بهتری؟ گفت که بهتر است. گفتم که آنروز که گریه می کرد دیدم اش و از آنروز دلم پیشش بوده و نگران اش بوده ام.

  یاد آنروز افتادم که کناردیوار ایستاده بود و گریه می کرد. من و خواهرم رفته بودیم پیشش و پرسید ه بودییم چرا ناراحت است؟ و او اول چیزی نگفته بود. بعد خواهرم بهش گفته بود: « اگر از اینکه مادرت نیامده دیدن ات ناراحتی، تقصیر خودته که بهش گفتی نیا. یادت رفته به مادرت گفتی نیا؟» و  زهرا همینطور گریه کنان گفته بود:« نه. »و ادامه داده بود که: « دکتر گفته قرار است شوک بهم بدهند...» و بعد زار زده بود.

ما  دلداری اش داده بودیم و گفته بودیم نه. گفته بودیم تو که حالت خوب است. شوک برای چه؟ اشتباه میکنی. و او کمی آرام شده بود.

***

گفتم برایت یک مسواک آورده ام. گفت نمی خواهد. گفتم میدانم که مسواکت خراب شده. تعارف نکن. گفت من اصلن مسواک نمی زنم. گفتم چرا؟ دندان هایت خراب می شود ها! باید حتمن مسواک بزنی. گفت لثه هایم خون می آید. گفتم باید آرام مسواک بزنی تا لثه هایت به مسواک عادت کنند. و مسواک را دادم بهش. گفتم مثل مسواک خودم برایت گرفتم که هر وقت داشتم مسواک می زدم یاد تو بیافتم. تو هم موقع مسواک زدن یاد من بیافت. لحظه ای تردید کرد و حس کردم نگاهش اگر چه خیلی کمرنگ

اما خوشحال شد. مسواک را گرفت و تشکر کرد.

بعد گفت: «  خوب،از خودم بگویم: چطورم من؟ خوبم. یعنی امروز خوبم. »

 

گفتم : «  آنروز می ترسیدی که بهت شوک بدهند چی شد؟ ندادند؟ »

 گفت : « چرا. دادند. »

تعجب کردم. حال بیمار هایی که بهشان شوک میداند را دیده بودم. به این سر حالی نبودند هیچوقت. نمی دانم درست می گفت یا نه. اما دوباره تاکید کرد که بهش شوک داده اند و اینکه حالش بهتر بود را تاثیر آن شوک میدانست.

بعد ازم پرسید که من آیا میدانم اگر آدم فکر گناه بکند گناه کرده یا نه؟ اول متوجه منظورش نشدم. پرسیدم چی؟ و او دوباره سوالش را تکرار کرد. نگران منتظر جواب من بود. حس کردم باید خیالش را راحت کنم. گفتم نه. عزیزم. نه. این فکر ها توی سر همه هست. همه . مهم اینست که کسی که به کار بدی فکر می کند به این نتیجه برسد که این کار اشتباه است و نباید انجامش دهد. دوباره پرسید که پس گناه نکرده؟ بعد گفت که همه ش ناراحت این است که اگر فکر گناه بیاید توی سرش برایش گناه محسوب شود. ناراحت بود که کنترل فکر هایش دست خودش نیست. دست خودش نیست که به چه چیزی فکر میکند. باز گفتم که کاری که انجام میدهی مهم است. توی فکرت هر چه باشد مهم نیست. کمی آرام تر شده بود.

 

گفتم از اینجا که مرخص شوی کجا می روی؟ گفت می روم خانه. بعد خودش ادامه داد کنیزی مادر و پدرم را می کنم.

 

اینجا که کلمه ی "پدرم" را آورد یاد حرف های آنروزش افتادم که گفته بود مادرم شوهر کرده. نمی دانم به نا پدری اش می گفت پدر یا اینکه آنروز اشتباه گفته بود؟ نپرسیدم. بعد گفت که تو ی خانه، برادر و زن برادرش با هم دعوا می کنند و او ناراحت می شود. بدن اش سفت می شود. متشنج می شود و غصه می خورد. برادرش گفته که اگر زنش باعث ناراحتی خواهرش می شود، او را از این خانه می برد اما او زن برادرش را مثل خواهر دوست داشت. خودش این ها را گفت. بعد باز تاکید کرد که تصمیم دارد خوب شود. کسی را ناراحت نکند. و مهربان باشد. 

گفتم شماره تلفن خانه ات را بده که من بعد باز هم بتوانم احوالت را بپرسم. بهش گفتم امروز آمدم دیدن ات که بدانی دوستت دارم. بدانی که تنها نیستی و کسانی هستند که دوستت داشته باشند و به یادت باشند. تشکر کرد. شماره تلفن اش را حفظ نبود. نمی دانم شاید هم سواد نداشت. گفت بیا توی اتاق شماره را بهت بدم. رفتیم توی اتاقش و کشوی کنار تختش را کشید و تکه کاغذی را بیرون آورد که شماره ای رویش نوشته شده بود. شماره را که توی دفتر چه ام می نوشتم پرسید: شما دکتر هستین؟ نگاهش کردم و گفتم که نه زهرا جان. من دکتر نیستم. چهره اش نا امید شد. ناراحت شدم.

 

 تمام این مدت مرا نشناخته بود .

***

خیال کرده بود دکترم. دوباره پرسید : یعنی شما دکتر نیستین؟ گفتم من خواهر لادن هستم. که هم اتاقی ات بود. گفت یعنی مشاور هم نیستین؟ یعنی شما نمی تونین منو خوب کنین؟ باز بغل اش کردم و گفتم که عزیزم. تو خوبی. چیزیت نیست. فقط یه کمی حساس هستی. گفت اما حرف ها تون مثل دکتر هاست. گفت شما می تونین منو خوب کنین. گفتم من دوستت هستم. منو دوست خودت بدون. و بدون که تنها نیستی. من به یادت هستم. دلم می خواد زود تر ببینم که از اینجا رفتی و توی خونه باهات تماس بگیرم. گفت میای خونه مون؟ گفتم آره. بعد خداحافظی کردیم.

 دم در آسانسور گفت اگر بهش زنگ زدم بگویم من آن خانمی هستم که توی بیمارستان باهاش حرف زدم. گفتم باشه. بوسیدم اش. خداحافظی کردیم و آمدم.

 

 

 

+ کتا ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۸
comment نظرات ()

اين ابر ها ... اين ابر ها

 

دیشب چند قطره باران بارید. امروز صبح هوا ابری بود.  هنوز هم هست.

 از پنجره ی آشپزخانه ابر های خاکستری را نگاه کردم و یاد نوشته ی دیروز فریبا افتادم که پاییز بهش گفته بود : "تو برو منم میام!"

 دلم فرصت می خواست که بنشیند و دست بزند زیر چانه و  تا هر وقت که خسته شد ابر ها را نگاه کند.

 

بعد چشمم افتاد به دو تا کلاغ که نوک دو تا از شاخه های یک درخت کاج نشسته بودند. و آنها هم مثل من دلشان خواسته بود سیر ابر ها را نگاه کنند.

 

دخترکم که آمد صبحانه اما بر عکس من که دلم پیش ابر ها مانده بود،  دل خوشی از آمدن ابر ها نداشت. دلش آفتاب می خواهد همیشه. بهش گفتم امروز ابر ها آمده اند خبر آمدن پاییز را به درخت ها بدهند. لبخند زد و آسمان را نگاه کرد.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٧
comment نظرات ()

جسته گريخته گی ذهن

 

يک و مهم تر از همه اينکه: نمی دونم چه جوری از مهربانی های شما و پيام ها يتان تشکر کنم.

 دو اينکه : ديروز برعکس ِ روحيه ام  که رفته بود مرخصي، خودم خيلی گرفتار کار های عقب افتاده بودم. يک سری اصلاح نقشه هست که نمی دانم چرا هر چه اصلاحشان می کنيم باز هم موارد اصلاح ناشده ای تويشان پيدا می شود. يک جور طلسم شده اند انگار. هر باز ريز به ريز و با نهايت دقت سعی می کنم چيزی نديده نماند و باز يک چيز هايی از گوشه و کنار، در می روند.

سه اينکه: حال برادر زاده ام خوب است. اگر چه برای کتف اش به استراحت نياز دارد و پشت سرش،‌ جايی حوالی بالاتر از گوش چپ اش پنج تا بخيه خورده ، اما سلامتی اش يک  دنيا ارزش دارد. حتی اگر خودش خيلی نگران عقب افتادن دفاعيه پايان نامه اش باشد که احتمالن مجبور می شود ترم جديد هم واحد بگيرد.

چهار اينکه: در راستای مراقبت از خود و نگرانی های مضاعف رئيس و توجهات ويژه ی اين دکتر (ي) که دست از سر ِ ما بر نمی دارد،‌ امروز آقای رئيس برام از روانپزشک وقت گرفته.(!!)  اينکه برم اونجا چی بايد بگم رو نمی دونم البته.

پنج اينکه:

پنجشنبه رفتم بيمارستان ديدن زهرا. نيم ساعتی پيشش بودم. شرح اون ديدار رو مفصل تر می نويسم. شايد يکی دو پست بعد...

شش اينکه:  دو تکه هم ديروز گوشه و کنار کاغذ هايی که زير دستم بودند يادداشت کرده ام که شايد بهترين جا برای نگهداری شان توی همين وبلاگ باشد:

« يک فضای خالي‌ با سقف بلندی که گم شده در تاريکی و با سکوتی فراگير و ممتد که هر چه چشم می دود نه کلمه ايست و هر چه گوش می رود نه صدايی.

...چه عزيز و دست نيافتنی می شوند گاه کلمات و چه غمگين که گريزگاهِ اين سکوت، ناله ای.»

 

***

 

غمگين می نوازد دلم

آنجا

که ترانه می خواند

غصه ای 

 

هفت اينکه: بازم حرف دارم. اما وقت نوشتنشو الان ندارم.

 

+ کتا ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٦
comment نظرات ()

! ok ...

 

او کی!

مهم نيست. هر چه هست. حتی اگر به نظر خودش مهم باشد باز هم مهم نيست.

قرص های ضد اضطراب خوب اند برايم. داشتم با دوستی صحبت می کردم و گفتم که اين قرص ها من را از آن دلهره های کشنده نجات داده اند.

اما خوب، دلواپسی ها جایی نمی روند

 همان جا توی دلمان انگار خوابیده باشند،
گاهی از این پهلو به آن پهلو می غلطند.
 
 
۲-
بعد گفتم که ديگر رويم نمی شود از دلنگرانی هايم توی وبلاگم بنويسم. با خودم می گويم اين دلنگرانی ها مال من هستند. چرا بايد به دوستان نازنينی که خواننده ی اين وبلاگ هستند هم منتقل شان کنم؟ اما
کلمات مهربانانه لبخند می زنند که بنويس. از ما استفاده کن. اين تنها کاری ست که کمی آرامت می کند.
چه مهربانند کلمات. چه مهربانند.... چه مهربانيد شما که می خوانيد شان...
 
۳-
بنا بر اين اجازه دهيد اين غصه ی آخر ی را هم بگويم که نگران حال دختر برادرم هستم که در پست پيش گفتم تصادف کرده. امروز از حالش بی خبرم. اميد وارم سلامت باشد. ديروز گفتند ميزان هوشياری اش خوب نبوده. چند لحظه خواب چند لحظه بيدار...
 
۴-
خواهرم به جای پنجشنبه ، چهارشنبه مرخص شد و شوهرش مستقيم از بيمارستان بردش شهرستانی که خانواده ی خودش آنجا هستند. خوب حق دارم کمی هم نگران او باشم.
 
۵- 
پنجم درباره ی هم اتاقی اوست. يک دختر هجده ساله بود. کمی تپل. خيلی مهربان. آن روز ها که می رفتم بيمارستان عيادت خواهرم با من دوست شده بود. دلبسته ی مادر بزرگی بود که او را بزرگ کرده بود. و حالا فوت کرده بود. همه اش تعريف مادر بزرگ از دست رفته اش را می کرد. مادرش شوهر کرده بود و او و برادرش پيش مادر بزرگش زندگی کرده بودند و حالا آن مادر بزرگ را هم از دست داده بود.  بی معرفت ام اگر امروز نروم سری بهش نزنم.
 
 
 
 
+ کتا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۳
comment نظرات ()

 

 

 

داره تموم میشه. یا حد اقل دوباره می ره زیر خاکستر. و شعله هاشو کسی نمی بینه تا بار بعد. من اما می ترسم. مثل هر بار.

 

دکتر گفته پنجشنبه مرخصش می کنه. رفتار شوهرش ظاهرن باهاش خوب شده و اون طفلک مظلوم مثل موم توی دست های شوهرش رام شده. من این وسط نمی تونم کاره ای باشم و هراس های گاه و بیگاه خودمو به رخ دیگران بکشم. باید سکوت کنم و تماشا کنم. و تنها آرزو های خوب داشته باشم. اینطور وقت ها احساس درخت بودن بهم دست می دهد. مثل یک درخت. ساکت و صبور.

 

***

دیروز بالاخره همه ی افراد حاضر در شرکت نظر دادند که من باید برم دکتر چون چهره ام برافروخته به نظر می آمد. و نفس ام همچنان سنگین بود. رفتیم اورژانس بیمارستان طوس که همین نزدیکی هاست. خوابیدم روی تخت برای نوار قلب. نوار تا نیمه گرفته شد و دستگاه شروع کرد به آژیر کشیدن. پرستار ها پچ پچی کردند و پرسیدند چیز فلزی همراه دارم؟ گفتم که نه. دوباره پرسیدند: موبایل، ساعت؟ گفتم که نه و دوباره از اول شروع کردند به گرفتن نوار و دوباره دستگاه آژیر کشید. رئیس از پست پرده نگران ِ سر و صدا ها و دستپاچگی پرستار ها شده بود و  می خواست درون را نگاه کند که بهش گفتند برود بیرون بایستد و نگران تر و عصبانی تر شد. سر ِ پرستار داد زد که : زنمه. می خوام ببینم چشه؟ ... پرستار هم جواب های سر بالا میداد و من یک لحظه چشم های نگران رئیس را از لای پرده دیدم و گفتم : « چیزی نیست، دستگاه خراب است . تو نگران نباش. »  و لبخند زدم. چهره اش آرام شد. اما دو تا پرستار که بالای سر من بودند با اصرار به من گفتند که دستگاه خراب نیست! برای بار چهارم شروع کردند به گرفتن نوار و بالاخره نوار گرفته شد. دکتر آمد و نوار را دید. ضربانم مثل همیشه بالا بود. تازه آن موقع اصلن احساس طپش قلب نداشتم. آرام بودم. اما ضربانم در حالت آرامش و بعد از ده دقیقه دراز کشیدن روی تخت ، صد و بیست و پنج بود. با خودم گفتم پس ببین وقتی احساس طپش قلب دارم به چند می رسد؟ ... دکتر برایم پروپانولول تجویز کرد که مرتب بخورم. هر هشت ساعت ده میلی گرم. و یک قرص ضد اضطراب هم داد. که اسمش هست: آلپرازولام. انصافن قرص ها کمکم کرد. از دیروز دارم می خورم و خیلی آرام تر هستم. البته شاید خبر مرخصی خواهرم هم روی این آرامش تاثیر داشته.

 

***

دیروز اما روز عجیبی بود. برادر زاده ام هم روی خط کشی عابر پیاده با یک تاکسی تصادف کرده.سرش شکسته و کتفش ترک خورده.طفلکی شنبه جلسه ی دفاعیه از پایان نامه اش را دارد. و نگران است که به کار هایش نرسد. خوشبختانه به خیر گذشته. اینجور وقت ها همه می گویند خدا رحم کرد! اما من گاهی بد جوری  توی معنی رحم خدا در می مانم!  

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٢
comment نظرات ()

 

دلم گرفته. از صبح حالم خوب نبود. دیشب هم خوب نخوابیدم. یکبار بیدار شدم دیدم دارم گریه میکنم. یک بار دیگر خواب می دیدم دارم با شوهر خواهرم دعوا می کنم. طپش قلب داشتم. حس کردم توی خواب به قلبم فشار زیادی آمد. صبح که بیدار شدم ریه ام سنگین بود. هنوز هم هست. حس میکنم توی ریه ام مایعی جمع شده. نفس عمیق که می کشم سرفه ام می گیرد. خودم کلافه ام. از قفسه ی سینه به بالا احساس گرفتگی میکنم. سابقه ی بالا بودن فشار خون ندارم اما حالتی دارم که حس می کنم شاید فشارم هم بالا رفته باشد. 

رئیس گفت بریم دکتر. گفتم باشه اما بعد از صبحانه حالم بهتر شد. گفتم خوب شدم. میگه داری خودتو از بین می بری. می گم دست خودم نیست.

سخت است ساکت نشستن و تماشا کردن. من همین یک خواهر را دارم. دلم گرفته بد جور.


+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۱
comment نظرات ()

شرح حال- بخش دهم

 

 

 

دیشب داشتم فکر می کردم اگر این یک داستان بود و من نویسنده ی آن بودم چه می کردم؟ ادامه داستان را چگونه می نوشتم؟ چه تصمیمی برای ادامه ی زندگی خواهرم و همسرش می گرفتم؟ با شرایطی که پیش آمده آیا ممکن است همه چیز به جای سابق برگردد؟ از نظرمن غیر ممکن است. عشق و علاقه ای بین این دو خانواده و آن دو نفر نمانده. هر چه هست تحمل است. برای چه؟ تحمل این عذاب دائمی برای هر دو طرف با چه انگیزه ای؟  

 

زندگی این دو نفر با هم به هیچ وجه صلاح نیست. اما دکتر گفت ما در ابتدا، اصل را بر ایجاد تفاهم می گذاریم. اگر چه که غیر ممکن باشد.

 

الان بزرگ ترین فکرم اینست که خواهرم تا کی باید توی آن بیمارستان بماند؟ امروز روز سیزدهم است. دیروز با دکتر فلاحی ملاقات داشتم. مرد خوبی بود. جثه ی کوچکی داشت. سری کم مو و ریش پرفسوری. سنش را حدود شصت بر آورد می کنم. حرف های ما را شنید و گفت که اگر همسر بیمار هم نیاز به روان درمانی داشته باشد، نه شمامی توانید الان بهش بگوئید، نه من و نه هیچکس دیگر. گفت که  تنها کاری که می تواند بکند اینست که موقعی که خواهرم از بیمارستان مرخص شد، آنها بیمار و همسرش را برای تکمیل معالجات بفرستند پیش مشاور های روان درمان. مشاور حرف ها را می شنود و در نهایت نظر کارشناسانه می دهد. بی طرف قضاوت می کند و این در حکم یک مدرک قابل استناد است. مشاور اگر تشخیص دهد که شوهر ایشان هم به روان درمانی نیاز دارد این را می نویسد. و شما می توانید بر اساس آن اقدام کنید.

 

این حرف ها حرف های خوبی بود. آمدم برای رئیس تعریف کردم. گفت خوبست اما به شرطی که او ادامه معالجات را بپذیرد. اگر شوهر خواهرم نپذیرفت که به مشاور مراجعه کند چه؟ ...راست می گفت. اما چاره ای جز دل خوش کردن به حرف دکتر فعلی نداریم.

 

***

من اصولن آدم بد بینی نیستم اما در باره ی شوهر خواهرم با کار هایی که از او دیده ام به شدت بد بین شده ام. همین دیروز خواهرم ازش پرسید که تا کی باید توی بیمارستان بماند؟  با بد اخمی جواب داد که حالا فعلن پنج شش ماه می اندازمت اینجا که بفهمی دنیا دست کیست! خواهرم گریه اش گرفت. حق داشت. حرفش حرف حساب بود. خود دکتر دیروز به من گفت که حد اکثر دوره معالجه موردی شبیه خواهر من دو هفته است و امروز روز سیزدهم است که او در بیمارستان بستری است اما مرخص شدن اش بستگی به تصمیم کسی دارد که آنجا بستری اش کرده.

 

***

 

یکی از نگرانی های من اینست که خانه ای که خواهرم و شوهرش در آن زندگی می کنند خانه ایست که پدرم برای خواهرم خریده. اینکه بخواهد به اعصاب ضعیف خواهر من فشار بیاورد و او را در تیمارستان نگه دارد که بتواند سرپرستی اموالش را بر عهده بگیرد هم بر نگرانی هایم اضافه شده. در بد ترین حالت می توانم تصور کنم که کاری کند که خواهرم را بیاندازد گوشه ی بیمارستان و  خانه را به چنگ بیاورد.

چه باید بکنم؟ باید هر چه زود تر قوانین را مطالعه کنم. باید با یک وکیل مشورت کنم.

 

دیشب که داشتم به همه ی این موضوعات فکر می کردم و اینکه ادامه ی داستان را چه ها می شود نوشت، افکار خطر ناک هم به سرم زد. گفتم کاش می شد نوشت که شوهر خواهرم در یک تصادف کشته شد! یا اینکه فشار خونش رفت بالا و سکته ی مغزی کرد! آدم بد جنسی هستم؟ هر کار می کنم نمی شود قضیه را ختم به خیر کرد.

در یک نگاه خوش بینانه اگر من نویسنده ی این داستان بودم همه ی بیمار های آن بیمارستان شفا می دادم. عجب حس و حالی دارد بازدید از بیمارستان روانی و آشنا شدن با بیمار ها. یکی از یکی دوست داشتنی ترند. خانمی که مسول آنجاست می گفت این ها همه از احساس زیاد و مهربانی زیادشان به این روز می افتند.

 

بعد از در نظر گرفتن امکانات متعددی که برای پایان یافتن این داستان وجود دارد، یک جمله آمد زیر لبم که با خود گفتم: "...اما مشکل اینجاست که این داستان نویسنده ای ندارد و بدین ترتیب آدم ها و  اتفاقات، بد جوری مزاحم یکدیگر می شوند..."

رئیس متعجب نگاهم کرد و  پرسید: « کدوم داستان؟!»

 

 

+ کتا ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٠
comment نظرات ()

شرح حال- بخش نهم

 

بخش نهم

 

تا کدام روز نوشتم؟ ...جمعه ی پیش انگار. چه هفته ای را گذراندم. چه همه از روز ها عقب مانده ام. شاید چندان اهمیتی نداشته باشد باز گو کردن هر روز اش. روز های سختی بود. هنوز هم هست. بد تر از همه بسته بودن دست و پای آدمی در نبرد با روز ها ست. اینکه کاری از دستم بر نمی آید بیشتر از باقی قضایا آزارم می دهد. خواهرم هنوز نظم فکری درستی ندارد. پدر که ماجرا را سپرده به خدا و با خیال راحت خودش را کنار کشیده. مادر که از هفت دولت آزاد است. من مانده ام و غم اش.

 

روز شنبه من سر ساعت سه رسیدم بیمارستان. کسی نبود. من بودم و خودش. بیدار بود. آرام بود. با هم مجله خواندیم. حدود سه و نیم برادرم و مادرم رسیدند.

فکر میکنم یکی از عوامل تشدید و بروز بیماری اش هم همین آلزایمر مادرم باشد. او هم نتوانسته قبول کند این قضیه را. هی مادر را دعوا می کند که شما چرا خودتان را به خنگی زده اید. مادر بیچاره مات نگاهش می کند.

ساعت از چهار و نیم گذشته بود که شوهرش هم آمد. از در اتاق وارد شد و ما را دید. سلام کردیم. به هیچکس جواب نداد. با قدم های تند آمد توی اتاق چرخی زد و برگشت کنار در ایستاد. برادرم با نگاه پرسان مرا نگاه کرد. من ابرو بالا انداختم که یعنی سر از کار این آدم در نمی آورم. جواب سلاممان را که نداده بود. برادرم گفت : « پس شما از شهرستان برگشته اید!!» از شدت خشم سرخ شد. چشم هایش را گرد کرد و اخم هایش را در هم کشید و گفت : « کی گفته من شهرستان بودم؟ »

 

***

می خواستم جواب بدهم. اما صلاح ندانستم جلوی چشم های بیمار خواهرم چیزی بگویم. از روز روشن تر بود که دیروز شماره اش از کجا افتاده بود. اما هیچ نگفتم. برادرم هم هیچ نگفت. بعد از یکی دو دقیقه شروع کرد به سوال و جوابی شبیه باز خواست از خواهرکم: « کیف سیاهت کجاست؟ توی کیف ات چه بود؟ طلاهایت را کجا گذاشته ای؟ گردنبند مرواردیت چه شد؟ کمیته ی وزرا ازت گرفتند یا زندان اوین؟ فکر کن یادت بیاید. توی کیف ات چه بود؟ گردنبند ات چند تا دانه مروارید داشت؟ خواهرم می گفت که چیزی یادش نیست. حالش خوب نبوده. بعد هم که کلی آرامبخش بهش زده بودند. چیزی یادش نبود. نگران و نا آرام شد از این سوال ها.  به شوهر خواهرم گفتم که او الان نیازمند آرامش است نه پرس و جو. بهم تو پید که:« مسولش من هستم و خودم می دانم نیازمند چه چیزی ست» بعد با تحکم و دعوا پرسید:« مگر مسولش من نیستم؟» من فقط گفتم: « متاسفانه!» و از اتاق آمدم بیرون.

نمی توانستم به خودم مطمئن باشم که آنقدر صبور هستم که بتوانم خودم را کنترل کنم.

 

***

آنروز صبح یک اتفاق خوب افتاده بود. یعنی من تا آن موقع خیال می کردم که اتفاق خوبی افتاده. دلخوش همان اتفاق بودم. صبح زنگ زده بودم که از مطب دکتر جلیلی وقت ملاقات بگیرم و از حال خواهرم بپرسم. گوشزد کنم که عوامل زمینه ساز و بروز دهنده ی بیماری اش چه ها هستند. ازش بخواهم که با همسرش صحبت کند و بهش بگوید که برای این بیمار آرامش مهم ترین چیز است. اما هرچه از خانم منشی اش خواهش کردم که یک وقت بهم بدهد نداد. گفت. بیمار های بیمارستان را در مطب نمی بینند. گفتم شما برای من یک وقت بگذارید.به نام خودم پرونده تشکیل بدهید. ویزیتش را هم میدهم. قبول نکرد. گفت باید بروید توی بیمارستان ببینید شان. گفتم توی بیمارستان شوهر خواهرم هم ممکن است باشد. نمی خواهم جلوی او صحبت کنم. از آن گذشته می خواهم در آرامش با دکتر صحبت کنم.  گفت به من مربوط نیست. و گوشی را گذاشت. غم سنگینی روی دوشم بود. رئیس پرسید چه شده و بهش گفتم. چشم هایم پر از اشک بود و اشک هایم سرازیر شد.

 

گفت بگذار از یکی از دوست هایم بپرسم ببینم توی بیمارستان آشنایی ندارد که بشود از آن طریق از دکتر وقت بگیریم... بعد شماره ی نزدیک ترین دوستش را گرفت و داشت شرح ماجرا را میداد که به اسم جلیلی که رسید، یک هو مکث کرد و گفت: « راست می گی؟ ! ...دوستته ؟! »

 

دکتر جلیلی از دوستانش در آمده بود و ازش تعریف هم کرد. گفت شاعر هم هست. خوشحال شدیم. گفت خودم برایت وقت می گیرم. نگران نباش. و نیم ساعت بعد تماس گرفت و گفت که ساعت شش و نیم برو مطبش.

 

***

آنروز عصر دلگرم این اتفاق بودم. خیلی مهم است که سر و کار آدم که با بیمارستان می افتد یک آشنا داشته باشد. از اتاق خواهرم که آمدم بیرون تا ساعت شش و نیم که خودم را به مطب رساندم اضطراب داشتم و ثانیه به ثانیه هم بر آن افزوده می شد. با خودم هی مرور می کردم که به دکتر چه بگویم و ازش چه بخواهم؟ بگویم که از بیمارستان یک گواهی می خواهم که تائید کند خواهرم با چه وضعیتی به آنجا مراجعه کرده: کبودی و احتمال شکستگی دست و پاو دنده ها به خاطر ضربه و احتمال ضربه مغزی و احتمال خونریزی داخلی و ...

 و چه کسی مسول حفظ سلامتی جسم و روانش بوده که به آن حال درش آورده. آن موقع این یکی از اصلی ترین خواسته هایم بود. بر اساس آن می توانستم در صورت لزوم ثابت کنم که شوهرش توان بر عهده گرفتن مسولیت سلامت جسم و روان خواهرم را ندارد. فکر هایم آشفته و در هم بود. اما به کمک دکتر امید وار بودم. عصر با کلی امید رفتیم مطب دکتر.

 

 ملاقات ما بیشتر از پنج دقیقه طول نکشید. دکتر گفت که من این بیمار را نمی شناسم. ندیدم اش. وا رفتم...

 

خواهرم با حال بد  از روز چهارشنبه آنجا بستری بود و تا روز شنبه هیچ پزشکی ویزیتش نکرده بود. حالا می فهمیدم که چرا سر پرستار نمی داند دکترش کیست !

با این حال گفتم که به ما گفتند شما ویزیتش کرده اید. باز گفت نه. گفتم مسولیت بیمار های دکتر مهرابی پس با چه کسی است؟ گفت دکتر فلاحی. گفتم ایشان که نیامده اند. گفت قرار است فردا بیایند. شما اگر می خواهید باید با ایشان صحبت کنید.

دست از پا دراز تر از مطب دکتر آمدیم بیرون.

 

***

از آن روز به بعد بد جوری دلهره افتاد به جانم. صبح ها به محض باز کردن چشم هایم مضطرب می شدم. دلشوره و اضطراب کار دلم را به حالت تهوع می کشید. این دلهره لحظه به لحظه بیشتر می شد تا ساعت سه که وقت ملاقات بود. از مواجه شدن با شوهر خواهرم هراس داشتم. دلم نمی خواست دیدار توی بیمارستان منجر به مشاجره ای شود. از طرفی نمی توانستم خواهرم را تنها بگذارم و نروم دیدن اش. او می خواست خواهرم احساس تنهایی کند که ما را از ملاقاتش منع می کرد. می خواست ما نرویم که خواهرکم خیال کند کسی دوستش ندارد. و من می خواستم هر روز بروم دیدن اش. نتیجه اش همین دلهره بود. از صبح تا ساعت سه. بعد از وقت ملاقات دلهره ام خوب می شد اما انگار که کوه کنده باشم خسته و کوفته بودم. بی حال و نا امید تا صبح فردا و باز دلهره ی نو.

 

رئیس اصرار می کرد که برویم سراغ دکتر فلاحی. خودم هم می دانستم که باید بروم اما خودم هم بد جوری به هم ریخته بودم. از گفتگو با دکتر ها نا امید شده بودم. فکر می کردم درست ترین کار مشورت با یک وکیل است. اما نمی فهمیدم چه باید بگویم و چه باید بخواهم.  

 

هفته ی پیش این گونه گذشت. هیچ اتفاق مهمی هم در این ماجرا نیافتاده هنوز. همه چیز همان طور است که بوده. من کمی آرام تر هستم. امروز اگر بشود می خواهم بروم مطب دکتر فلاحی. هر چند که به نتیجه ی این دیدار هم چندان امیدی ندارم. اما تنها کاری ست که از دستم بر می آید همین است که حد اقل روند معالجه اش را پی گیری کنم ببینم بالاخره چه کسی مسول درمان این بیمار است؟

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٩
comment نظرات ()

شرح حال- بخش هشتم

  

 

آن روز تا ساعت پنج ماندیم. پرستار ها هم دیگر چیزی نگفتند فقط باز از اتاق چهارصد و سه منتقلش کردند به چهارصد و پنج. آنجا اتاق بزرگی بود. چهار تخت داشت. توی آن اتاق تنها بود. بقیه ی تخت ها خالی بود و بهش گفتند هر کدام را که می خواهی انتخاب کن. تخت سوم را انتخاب کرد که کوتاه تر از بقیه بود. بعد من موهایش را شانه کردم و بافتم. ساعت پنج که می رفتیم، حس می کردم نسبت به ساعت سه که رفته بودیم به مراتب آرامش بیشتری داشت.

 

***

صبح جمعه، ساعت نه و نوزده دقیقه ی صبح تلفن زنگ زد. رئیس گوشی را برداشت. از حرف هایش متوجه شدم که شوهر خواهرم است. رئیس داشت آرام اش می کرد و توضیح میداد که بیمار ما که ملاقات ممنوع نبوده. اما انگار گوش طرف بدهکار نبود. اینطور که پیدا بود مدام داد و بیداد می کرد و خط و نشان می کشید که چرا ما دیروز رفته ایم ملاقات خواهرم. رئیس هم کوتاه نیامد و گفت که تا دکتر به ما نگوید که نباید برویم، او نمی تواند منع مان کند. و جواب شنیده بود که : " می برم می ندازم اش یه جا که دست هیچکدومتون بهش نرسه ها!" ... و حرف ترسناکی بود. رئیس بعد تاکید کرد بر اینکه ما با اجازه ی سرپرستار دیدیم اش و از سر پرستار پرسیدیم که چه کسی گفته ملاقاتی نداشته باشد و او گفته شوهرش. بعد گفت اگر توی بیمارستان هستی گوشی را بده سر پرستار با ما صحبت کند که ببینی راست می گوییم و جواب شنیده بود که : " نه! الان بیمارستان نیستم. خانه هستم."

 

بعد که گوشی را گذاشت، رفتیم از روی آن یکی تلفن که شماره ی تماس گیرنده را نمایش می دهد نگاه کردیم دیدیم شماره اش از شهرستان افتاده. خانه ی پدر و مادرش. هزار کیلومتر دور تر.

 

***

عصر جمعه با خیال راحت رفتیم ملاقات. می دانستیم که شوهرش نیست و می دانستیم که می توانیم بیمارمان را ملاقات کنیم. اما باز وارد سالن ورودی که شدیم یک سرپرستار دیگر جلویمان را گرفت و گفت بیمار شما نباید ملاقاتی داشته باشد. پدرم شناسنامه اش را در آورد و نشان داد و گفت که من پدرش هستم. چه کسی گفته نباید ملاقاتی داشته باشد؟ و باز تقریبن برنامه ی دیروزی پیاده شد.

 

خواهرم خواب بود. رفتم از لای در اتاق دیدم اش.  افقی افتاده بود روی تخت. یعنی عمود بر جهت تخت خواب، به پشت خوابیده بود و پاهایش از لبه ی تخت  آمده بود تا زمین. برگشتم اتاق سر پرستار و  کمی صحبت کردم. از شوهرش. از اینکه به نظر ما عوامل بد شدن حالش چه بوده. سر پرستار هم نرم تر شده بود. گفتم می خواهم با پزشکش ملاقات داشته باشم. گفت باید ظهر بیایی بیمارستان.

 

شماره مطب پزشک ها را هم باید از دفتر پایین بگیری. پرسیدم که کدام پزشک ویزیتش کرده؟ گفت بیمار دکتر مهرابی است! میدانستم که دکتر مهرابی مرخصی است. تعجب کردم و پرسیدم مگر ایشان از مرخصی برگشته اند؟ اخم هایش رفت در هم و دوباره پرونده را نگاه کرد و گفت آها ببخشید ! ..جایگزین ایشون دکتر فلاحی هستند. باز میدانستم که دکتر فلاحی هم بیشتر از یک هفته بعد از دکتر مهرابی نیامده بیمارستان. دوباره گفتم که شنیده ام ایشان هم نیستند... و باز گفت که آها ! بله دکتر جلیلی! ..دکتر جلیلی باید بیمار شما را دیده باشند. برو پایین و شماره دکتر جلیلی را بگیر.

 

بعد گفت که برای خواهرت وسیله بیار. گفت لباس ندارد. فقط لباس خواب دارد. برایش دو تا شلوار بیار دو تا بلوز. دارو هایش را هم بگیر و بیار. لباس زیر هم بیار. دستمال کاغذی و وسایل بهداشتی. گفتم چشم و نسخه را نوشت و داد دستم.

نسخه را گرفتم و باعجله رفتم که تهیه کنم و بیاورم برایش. سر راه به خانم نگهبان بخش هزار تومان دادم و خسته نباشید گفتم و گفتم که هوای خواهرم را داشته باشد. خوشحال شد.  

داشتم فکر می کردم پس شوهرش که گفت برایش وسایل اش را برده ایم چه برده ؟ حتی دارو هایش را نگرفته و رفته سفر!

***

 

 با رئیس رفتیم دنبال تهیه ی دارو ها. آمپول های کمیاب "هالو پریدُل" و "بی پریدین". گفتند باید بروید داروخانه سیزده آبان. آنجا هم نبود. به زحمت دو تا پیدا کردیم.

 

 برایش لباس نو خریدم. دو تا تی شرت سفید. یک شلوار آبی آسمانی. و لباس زیر. دم بیمارستان که رسیدیم. ساعت از پنج گذشته بود. برای هر بار وارد شدن باید زنگ زد و نگهبان می آید و در موقع ملاقات، در ورود ی اصلی را که قفل است باز می کند.   اما چون از ساعت ملاقات گذشته بود، دارو ها را از دریچه ای که روی در باز می شود نشان اش دادم و گفتم می روم دارو ها را می دهم و زود بر می گردم. صدای چرخیدن قفل آمد. در باز شد و تو که رفتم پولی هم کف دست او گذاشتم. چهره اش باز شد. گفت اسم بیمارت چیست؟ گفتم. دعا کرد خوب شود. رفتم بالا. وسایل و دارو ها را دادم به خانم سر پرستار. موقع برگشتن، خانم نگهبان بخش آمد پیشم و گفت خواهرت را روی تخت خواباندم.  پاهایش که پایین بود را گذاشتم بالا که راحت باشد. نرده های کنار تخت را هم گذاشتم که یک وقت قل نخورد بیافتد پایین.

 

+ کتا ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

شرح حال - بخش هفتم

 

صبح چهارشنبه باز زنگ زدم بیمارستان که ببینم بالاخره پذیرش شد یا نه. نامش را گفتم. خانمی بد اخلاق از آنسوی خط جواب داد:" ما اطلاعات بیمارانمان را تلفنی در اختیار کسی قرار نمی دهیم." گفتم:" من خواهرش هستم." گفت:" فرقی نمی کند" و گوشی را گذاشت. گوشی ماند توی دستم و خودم وا رفتم.

 

موبایل شوهرش را گرفتم. گفت هنوز شریعتی هستیم. از آنجا ترخیص نشده. و منتظرند که برگه ی ترخیص بیاید. با خودم گفتم لابد تا پیش از ظهر انتقالش انجام می شود. اما تا بعد از ظهر هم ترخیص نشد. گفته بودند باید تحت نظر باشد که خونریزی داخلی هم احتمالش کاملن بر طرف شود. اگر می دانستم چقدر آنجا معطل می ماند می رفتم پیشش اما شوهرش هربار طوری جواب میداد که انگار همین الان از آنجا حرکت می کنند ومن بهشان نمی رسم. دیگر نمی خواستم به او زنگ بزنم.

 

دیشبش هم توی بیمارستان کلی از من گله کرده بود که چرا به دختر هفده ساله اش که نگران ِ گم شدن ِ مادرش بود من دیروز گفته ام که پیدا شده و در زندان است. گفتم که دخترش دیگر بزرگ شده و در ثانی  کسی با من هماهنگ نکرده بود که چه بگویم و چه نگویم.  دیدم ما از خبر پیدا شدن اش خوشحال شدیم. فکر کردم او هم خوشحال می شود. و بعد رفتم توی فکر که : ...فرار از حقیقت تا به کی تا به کجا؟ ...

 

 

حدود ساعت پنج بعد از ظهر چهارشنبه باز زنگ زدم که موبایل شوهر خواهرم جواب نداد. همان وقت ها برادرش تماس گرفت و گفت که کار انتقال انجام شد.  اما از ما خواست که به ملاقاتش نرویم چون هم ساعت ملاقات تمام شده و هم او را خوابانده اند و رفتن ما را متوجه نمی شود. با خوش باوری قبول کردیم و به خودمان وعده ی ملاقات فردا را دادیم.

 

***

 

 

صبح پنجشنبه ساعت ملاقان را از بیمارستان سوال کردم. همان خانم بد اخلاق گفت سه تا پنج. از آن  روز به دخترک گفتم هر روز سراغ دختر خاله اش را بگیرد اما من و او هربار با جواب های سر بالای خانواده ی شوهر خواهرم روبرو شدیم : خواب است. حمام است. بیرون است.

 

 ظهر پدر زنگ زد که برای رفتن به بیمارستان قرار بگذاریم. گفت اما  برادر شوهرش تماس گرفته و گفته   وسایلی که نیاز داشته را برایش برده اند و بر میگردد شهر خودشان . و باز تاکید کرده که کسی نرود  ملاقات اش. چون با آرام بخش خوابانده اندش. بعد هم   از پدر خداحافظی کرده. پدر اما گفت که ما برویم دیدن اش. اگر چه که خواب باشد.

 

یک تکه از روز پنجشنبه قبل از ملاقات توی دفترچه ام هست که اینجا می نویسم اش:

 

 

 

"ساعت یک بعد از ظهر پنجشنبه است. در شرکت تنها هستم. هوا ابری است و چه آرامشی در این تنهایی.ساعت سه می روم ملاقات اش. چه برایش ببرم؟ چه چیزی دوست دارد؟ چه چیزی لازم دارد؟ یک کتاب حافظ می برم."

 

دو و نیم با عمه ام قرار داشتیم که از دم در خانه با هم راه بیافتیم. 

 

 

قبل از دو و نیم رفتم کتابفروشی لارستان یک حافظ جیبی که جلد خیلی قشنگی داشت پیدا کردم. مثل کتاب های قدیمی بود. صفحه هایش هم رنگ کاهی بود. خریدم و توی راه اولش را نوشتم:

 

 

 گوش کن

 

صدای عبور آرام ثانیه ها را

 

و از دلتنگی شان مهراس

 

این نیز بگذرد...

 

***

 

وارد بخشی که بستری بود شدیم.از آسانسور که بیرون می روی، ورودی، یک سالن تقریبن بیست متری است که دور تا دورش صندلی چیده شده و در های پنج اتاق در آن باز می شود. و دو راهرو هم یکی از روبرو و یکی از سمت چپ از ان منشعب می شوند. اتاق روبرو سر پرستاری است که آمد و رفت را از آسانسور تحت نظر داشته باشد.  بیمار ها روی صندلی های دور سالن نشسته بودند و به تلویزیونی  که بالای اتاق سر پرستار نصب بود خیره شده بودند.   اتاق سمت راست چهار صد و یک بود. گفته بودند در اتاق  چهارصد و یک است.

 

انتظار داشتم همانطور که گفته بودند خواب باشد. یا حد اقل خمار و بی حال باشد. توی اتاق نبود.  سراغش را گرفتیم. تازه از حمام در آمده بود و موهایش خیس بود. همانجا بغلش کردم. خودش را انداخت توی بغلم. بوسیدم اش.بوسیدم اش. بوسیدم اش... خوب بود. سر پا بود. از دیدن مان خوشحال شد.

 

  از اتاق چهارصد و یک تازه منتقلش کرده بودند به چهارصد و سه. یک کوله پشتی که وسایل اش بود را پیر زن خدمتکار آورد توی اتاقش. حوله ی یک نفر دیگر به سرش بود. خودش حوله نداشت یا اینکه نمی دانست کجاست. اتاق چهارصد و سه سه تخته بود. هم اتاق ِ دو تا پیر زن بود. پیش از ازدواجش هم دوبار در بیمارستان بستری شده بود و آن بار ها همیشه توی اتاق خصوصی بود. یک همراه هم همیشه داشت اما این بار شوهرش بستری اش کرده و اتاق سه تخته گرفته.

 

سر پرستار از دیدن ما هول و دستپاچه شد و آمد و گفت که بیمار شما نباید ملاقاتی داشته باشد. پرسیدیم:" دکتر گفته؟" جواب نداد. گفتیم:" بیمار ِ ملاقات ممنوع را که در بخش نمی آورند. مگر ملاقات ممنوع است؟" جواب نداد. گفت:" برایش خوب نیست دیگر!" گفتیم آخر به تشخیص چه کسی؟ رفت و یک پرستار مرد آمد.برادرم را صدا زد و در گوشش چیزی گفت. برادرم بر آشفت و در جوابش باز چیزی گفت که ما نشنیدیم. بعد آمد و گفت که پرستار مرد گفته "شوهرش" دستور داده از خانواده اش کسی به ملاقات اش نرود. (!!) او هم جواب داده که کسی که خواهرمان را به این روز در آورده همان شوهرش است و ایشان چه حقی دارد که دیگران را منع کند. ما گوش به فرمان پزشک هستیم. اگر ایشان منع بفرمایند به روی چشم . اما شوهرش حق ندارد برای ما تعیین تکلیف کند.

 

 

***

 

 

ماجرا از اینجا وارد مرحله ی تازه ای شد...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٤
comment نظرات ()

شرح حال- بخش ششم

 

 چهارشنبه ۸ شهریور

 

  ساعات آغازین صبح

 

یک و نیم بعد از نیمه شب است. در یکی از سالن های اورژانس بیمارستان شریعتی کنار تختش نشسته ام. خواهرم خواب است. از حدود ساعت ده شب که من رسیدم هم خواب بود. می گویند با آمپول های خواب آور خوابانده اندش.

 یک پسر جوان در سالن روبرویی ما هست که پای چپ اش شکسته و از بالا تا پایین در گچ است. اولش خواب بود اما حالا بیدار شده و بخش را گذاشته روی سرش. ناله های بلند سر داده و دکتر را صدا می کند و می گوید که پایش می سوزد. در این سالن پنج نفر و در سالن روبرویی هم پنج نفر دیگر بستری هستند.بیشتر بیماران مصدوم هستند. یا تصادفی هستند و یا یا از سر رو رویشان مشخص است که کتک مفصلی خورده اند.  پسر جوان بد جور داد و بیداد می کند. نگاهش می کنم می بیند ام و صدای اش را بلند تر می کند. پرستار و دکتر آنجا هستند اما کسی محلش نمی گذارد. فقط چند دقیقه یکبار ازش می خواهند ساکت شود اما او نمی تواند.

 نگاه می چرخانم سوی تخت خواهرم. روی گردنش جای زخم ناخن هست : دو انگشت، بیشتر از پنج سانتیمتر. دور چشم راستش یک حلقه ی بنفش. پتو تا روی سینه اش کشیده شده و نمی توانم دست ها و پاهایش را ببینم. می گویند همه جای بدنش کبود است.  سِرُم چکه چکه می چکد و روی سرم را می خوانم که ببینم چند ساعت دیگر تمام می شود و انگار تا هشت صبح نوشته شده. می گویند سه تا آمپول خواب آور بهش زده اند. دهانش باز مانده و بی صدا نفس می کشد. در زندان چه بر او گذشته؟

***

می خواستم ساعت شش ، موقعی که قرار بود آزادش کنند بروم دم در زندان. زنگ زدم با شوهرش هماهنگ کنم. گفتم می آیم. مرا ببیند خوب است. شاید آرام شود. گفت نه. تاکید کرد که نه. گفت نمی خواهد کسی آنجا باشد و آمبولانس گرفته و اصلن کسی نمی بیند اش و قرار است آمبولانس برود توی محوطه و سوارش کنند ببرند بیمارستان. آنقدر با تحکم این حرف را زد که نتوانستم باز هم اصرار کنم. با خودم گفتم تماس می گیرم می روم دم بیمارستانی که قرار است بستری شود. آنجا می بینم اش. از ساعت هفت منتظر بودم که خبری برسد. فکر میکردم اگر منتقل اش کنند حتمن به ما خبر می دهند. اما خبری نشد. حدود هشت با بیمارستان تماس گرفتم. نام بیمار را گفتم و پرسیدم پذیرش شده یا نه؟ اول گفت نه. بعد من نگران دوباره پرسیدم که مطمئن هست؟ بعد انگار دلش به حال نگرانی ام سوخت که گفت البته یکبار آمدند. منتها ما پذیرش شان نکردیم. چون سر تا پا کبود بود و احتمال شکستگی دست و پا و سر یا خونریزی داخلی به خاطر ضربه وجود داشت. و بیمارستان ما بااین وضعیت، بیمار را پذیرش نمی کند. فرستادیم بیمارستان شریعتی که عکس برداری کامل و سی تی اسکن بشود. و اگر سالم بود با برگه ی تائید سلامت مراجعه کند.

تشکر کردم و گوشی را گذاشتم و برای  بقیه که چشمشان به گوشی تلفن و دهان من دوخته بود توضیح دادم که چرا رفته شریعتی. نگران تر شدم. چه وضعی داشته؟ به سرش هم ضربه خورده؟ احتمال خونریزی مغزی می دهند؟ بی چاره شدم. بی تاب شدم. راه می رفتم و نمی دانستم چه کنم. رئیس گفت بیا ببرم ات دم بیمارستان. آنجا باشیم تا برسند و تو ببینی اش. راه افتادیم دو نفری رفتیم. از در اورژانس که توی کوچه ی کناری است. زنگ زدیم. نگهبان آمد. چشم های اشک آلودم را دید. من از صدایش شناختم اش. همان بود که جوابم را داده بود. پرسیدیم هنوز نیامده؟ گفت نه. دوباره ازش خواستم وضعیت جسمانی خواهرم را برایم شرح دهد. گفت سراپا کبود بود. گفت نا آرام بود. گفت بهش امپول زدند آرامش کردند و بردند برای گواهی سلامت. پرسیدم می شود آنجا منتظر بمانم تا برگردد؟ گفت شاید بر نگردد. شاید از بیمارستان شریعتی تر خیص نشود...اگر هم بشود شاید تا صبح طول بکشد.

***

از غمش داشتم دیوانه می شدم. اشک بودم و اشک. آمدیم شریعتی. بخش اورژانس. از پذیرش سوال کردیم. اسمش را زدند توی کامپیوتر گفتند اینجا نیست! آمدم توی محوطه سرگردان که ببینم آشنایی می بینم یا نه. خانمی از دوستان خانوادگی شان که از طرف شوهرش با آنها نسبت دوری هم دارد آنجا بود. نگران سراغش را گرفتم. زنک توی دل بد بختم را خالی تر کرد: یک جای سالم تو ی بدنش نمانده. همه جایش کبود کبود است. بقیه حرف هایش را نمی شنیدم اما حس کردم من را مواخذه میکند که چرا دم زندان نرفته ام ببینم اش. گفتم خواستم بروم خانم! شوهرش نگذاشت. باز با من بحث کرد که او گفت نه اما تو وظیفه داشتی بروی. عصبانی بودم. حال خودم را نمی فهمیدم. حالا باید با این هم جر و بحث می کردم که چرا نرفتم. گفتم مرسی خانم کاسه ی داغ تر از آش. ! از نصایح شما ممنون. حالا می گذارید بروم ببینم اش؟ ...داشتم می رفتم سمت جایی که مرا می برد. یک پسر جوان را اوردند که تمام صورت اش کبودو متورم بود. چشم هایش از زور ورم باز نمیشد. تصور کردم که وقتی می گوید یک جای سالم هم در بدنش نیست حتمن همینجوری است. حالم بد تر شد. داشتم دیوانه می شدم. اگر ضربه ی مغزی شده باشدکه نباید بخوابد آنوقت بهش آرامبخش زده اند و خوابانده اندش؟  این راهرو هم هزار سال پیمودنش طول کشید. بالاخره رسیدیم به جایی که او بود. فقط سرش از زیر پتو بیرون بود. خواب بود. مثل همین حالا. شوهرش تا ما را دید به رئیس گفت: دسته گل پدر خانم ات. آتش گرفتم.

می دانستم اگر نتوانم خودم را کنترل کنم ممکن است کار به جاهای بد تری کشیده شود. از اتاق بیرون آمدم اما از بی قراری انگار توی سر و صورت خودم زده بودم که رئیس آمده بود دست هایم را گرفته بود و بقیه ی آنها که آنجا بودند هم مات من شده بودند و غریبه ها نگاهم می کردند و توی گوش هم پچ پچ می کردند.

وضع اش به آن وخامتی که زنک گفته بود نبود. توی دلم لعنتش کردم که به جای اینکه به من آرامش دهد آش را شور تر هم کرده. نفس کشیدم. بالاخره نفس کشیدم. گفتند عکس استخوان هایش سالم بوده. ولی هنوز نرفته سی تی اسکن. باید ببرندش. و منتظر بودیم که آمبولانس بیمارستان بیاید. نیم  ساعتی همینطور آن خانم توی گوشم حرف می زد. من هم بی جواب نگذاشتم اش. آنها هم اولش مثل شوهرش معتقد بودند که تقصیر پدر من است. تاب شنیدن این حرف را نداشتم. از پدرم دفاع کردم. جریان مسافرت و آنچه شنیده بودم و منجر به تشدید بیماری خواهرم شده بود را برایش گفتم. گفتم  فعلن که مسولیت سلامت و نگهداری اش به عهده ی شوهرش بوده و به این روز درش آورده. آرام تر شده بودم.  آن خانم و شوهرش خداحافظی کردند و رفتند. ما ماندیم منتظر. بعد از نیم ساعتی بردندش سی تی اسکن. زنگ زدم به پدر گفتم که چرا طول کشیده. باز نیم ساعتی طول کشید تا برگشت. نتیجه ی اسکن هنوز نیامده.  اگر هم بیاید باید تا صبح اینجا بماند.

 

***

این ها را کنارتختش نوشتم. همانطور خواب بود و مرا ندید. یکبار چشم هایش را باز کردو بست اما گمان نمی کنم در آن حال چیزی یادش بماند.

پسرکی که ناله می کرد را برده اند توی یک اتاق در بسته که از شر ناله هایش راحت شوند. اما صدایش همچنان می آید. حالا یک ریز داد و بیداد می کند. دلم برایش می سوزد.

بالاخره نتیجه ی اسکن را آوردند و گفتند سالم است. نفس راحتی کشیدم. گفتند ما برویم. برادر شوهرش بماند. خواستم بمانم اما نگذاشتند. گفتند اگر بیدار شود و بی قراری کند باید کسی باشد که زورش به او برسد. خانه که رسیدیم ساعت نزدیک سه ی صبح بود.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

شرح حال- بخش پنجم

(ادامه از پست قبل)

این خبر را پدر از کلانتری آورد. پرسیدیم : چطور از کلانتری به ما اطلاع نداده بودند؟‌ پدر گفت او هم این سوال را پرسیده و در جواب، فرم بازپرسی را نشان اش داده اند که با خط لرزان نوشته : « من هیچکس را ندارم» و امضا کرده بود.

سه شنبه هفتم شهریور

این که در زندان باشد از طرفی خبر خوبی بود. معلوم شد کجاست. و این یعنی در زندان بودن خیلی بهتر از سرگردانی است. اما تصور اینکه چطور کارش به زندان کشیده و تصور صحنه های مختلف ِ چگونگی بر خورد او با پلیس و زندان بان بسیار تاسف انگیز و نگران کننده بود.

خیلی دیر، خیلی خیلی دیر، صبح شد. پدر ِمن و شوهرش رفتند دادسرا که شماره پرونده را بگیرند و شاکی ها را شناسایی کنند و اگر لازم است و بتوانند، ‌از آنها رضایت بگیرند. صبح زود پدر رفت. دخترک کلاس زبان داشت. رئیس رفت سر کار و من ماندم پیش مادر تا ساعت ده و نیم که باید می رفتم سراغ دخترک و مادر را می گذاشتم خانه ی برادرم. ساعت همچنان به سر سختی گذشت و این کار ها انجام شد و آمدم شرکت.

ظهر پدر زنگ زد.

***

حالا می توانم برگردم به یکشنبه عصر. آنجا که گفتند پا برهنه در خیابان راه می رفته و بعدش آمده خانه ی پدر و کلید یدک خانه اش را با زور و دعوا گرفته. من که نبودم. این ها را برایم تعریف کرده اند. بعد رفته سمت خانه ی یکی از دوستانش که آنجا به خاطر مشاجره ازش شکایت شده. این کار ها همان موقعی انجام شده که من داشتم تلفنی شوهرش را راضی می کردم که بیاید.

بعد رفته خانه ی دوستش لیلا. لیلا نبوده. نه او و نه شوهرش و نه پسرش. اما طبقه ی پایین خانه ی آنها، مادر شوهر و پدر شوهرش زندگی می کنند. از مادر شوهر لیلا سراغ او را گرفته. پیرزن نمی دانسته. طفلک به خاطر حال روحی نا مناسب اش با آنها در گیری لفظی پیدا کرده و توهم داشته که آنها لیلا را از او پنهان کرده اند. در اثر همین در گیری، آنها به پلیس صد و ده زنگ زده اند و پلیس آمده و پلیس را که دیده دویده سمت پشت بام که اگر به من نزدیک شوند خودم را پرت می کنم پایین . این ها را شوهر لیلا تعریف کرده و گفته خوشبختانه در ِ ورود به پشت بام خانه ی آنها قفل بوده و نتوانسته تهدیدش را عملی کند. پلیس دستگیرش کرده و برده کلانتری محل. آنجا گفته اند شماره تلفن خانواده ات را بده که بهشان خبر بدهیم، گفته کسی را ندارم. گفته اند بنویس و امضا کن. با خط لرزان نوشته من هیچکس را ندارم و امضا کرده.

***

شب اول را در کلانتری محل گذرانده. آنجا به تمام مقدسات دولت توهین کرده و صبح فردا تحویل زندان اوین شده. از طرف زندان او را برده اند پزشکی قانونی و پزشکی که معاینه اش کرده نظرش را روی پرونده نوشته: « جنون ادواری»

از آن پس پرونده رفته توی یک پوشه ی قرمز رنگ. و پوشه ی قرمز رنگ یعنی اولویت اول. یعنی روی هر میزی که باشد، باید روی بقیه ی پوشه ها باشد. یعنی تا تکلیفش مشخص نشده ، باید ساعتی یکبار ، صاحب میز پی گیری اش کند. بعد باز با پرونده ی قرمز رنگ برگشته به زندان.

***

قاضی گفته چون جنونش ثابت شده، هیچ جرمی متوجه اش نیست. حکم آزادی را نوشته و گفته آنها که باید آزاد شوند را ساعت شش آزاد می کنند. اما مسولیتش را خارج از زندان همسرش باید قبول کند. باید بنویسد و امضا کند که مسولیت بیمار به عهده ی اوست. شوهرش نوشته و امضا کرده.

الان ساعت سه و بیست دقیقه ی سه شنبه است. دو ساعت و چهل دقیقه ی بعد آمبولانس می رود جلو در زندان. قرار است مستقیم ببرندش بیمارستان اعصاب و روان.

حرف های پدر که تمام شد. گفت بعد از چند روز حالا می تواند چند ساعتی بخوابد. سفارش کرد که مادر نزد برادرم بماند تا ساعت پنج.

حالا باید فکر پیدا کردن یک دکتر خوب باشم. باید ببینم شوهرش در باره ی زندگی با او چه تصمیمی می گیرد. باید روز هایی که بیمارستان استُ را بشمرم. باید هر روز بروم دیدن اش...

کاش ماجرا همین جا خاتمه می یافت....

 

+ کتا ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

شرح حال - بخش چهارم

دوشنبه شب

حالا هفت و نيم شب است. دوازده ساعت بعد. يبست و چهار ساعت است که از خواهرم خبری نيست. شوهرش با پدرم رفته اند کلانتری که مشخصاتش را بدهند.

***

ساعت ۹ صبح رفتم سر قرار. خودش بود. خود خودش. همانطور که او مرا خود خودم ديد. حال و احوال ِ هم را پرسيديم. طبق همان پيش بينی ای که بر اساس آن نخواسته بودم به اي-ميل هايش جواب بدهم،‌شرح ساليان را داد و شرح ساليان مرا خواست. گفتم که يک دختر دارم. گفتم که از زندگی ام راضی هستم. او هم از خودش و وضعيت شغلی اش و فعاليت هنری اش و خانواده اش گفت. اما ديدار به اين سادگی نبود. پشت نگاهم حرف هايی بود که می فهميد. پشت نگاهش حرف هايی که می فهميدم و از آنها گريزی نبود.

گفت که در تمام اين سال ها به يادم بوده. گفت که هميشه حس می کرده مرا آزرده. باز گفتم که چيزی به دل نگرفته ام بجز بهترين خاطرات. گفت که سال ها به چرايی ِ کار خودش فکر کرده و به اين نتيجه رسيده که همان موقع هم حس می کرده مرا می آزارد و برای همين سعی کرده خودش را از من، مرا از خودش دور کند. گفت که حال روحی خوبی نداشته آن سال. و ما از هم دور شديم. منحنی هايی که هيچ نمی دانستند آينده آنها را به چه راه هايی خواهد برد.

***

برايم عجيب و جالب و لذتبخش بود بازگشت اش. حسی ناب که فکر می کنم بسيار کم اند کسانی که بتوانند تجربه اش کنند. شايد اگر آن سال ها در اوج آن حس عميق دوست داشتن،‌ دور نمی شدم از او حالا نمی توانستم اين حس تازه را درک کنم.

گفت در حضورم آرامشی بدست آورده. بعد حس مرا پرسيد. گفتم از آرامشی که به آن رسيدی خوشحالم. گفت حس ات را پنهان می کنی.

***

می خواستم قرار را کنسل کنم. وضع خواهرم حال و روزی برايم نگذاشته بود. اما او فرصت ديگری نداشت. از طرفی نمی خواستم بعد از اين همه سال در اين ديدار، حرفی از مشکلات خودم بزنم. می خواستم ببيند که خوبم و آرامم. توانستم اينگونه نشان دهم. اما دلم پيش خواهرم بود. آنهم نمی دانستم کجا!

شايد ساعت هايی که با او بودم و سفری به خاطرات آن سال های دور، مثل دارويی مسکن و آرم بخش بود. شايد هم گاهی تظاهر، به آدمی تلقين می شود.

***

باورم نمی شد چطور شماره من را پيدا کرده. گفت يکی از دلايل مهم آمدن ام به ايران ديدن تو بوده. گفت حتی رفته بايگانی دانشگاه که آدرس يا شماره تلفنی از من پيدا کند.

يک کتاب مجموعه آثار «ادوارد هاپر» را هم برايم آورده. اولش نوشته:

« با يادت

و به يادت

که هميشه

با من است»

***

توی خانه نشسته ام، کتاب را نگاه می کنم، يادداشت اش را دوباره می خوانم.کتاب را می بندم و  دنبال کلماتی می گردم که بتواند  حسی که توی قلبم آمده را بيان کند. مداد بر ميدارم و روی تکه کاغذی می نويسم:

مثل باران که ببارد و درخت ها که تازه شوند،‌ بارانی باريده توی قلبم.

***

تا توانستم ار رئيس تعريف کردم. گفتم که شانس بزرگ زندگی من است. می خواستم ساعت دوازده برگردم شرکت. او تا ساعت سه و نيم وقت آزاد داشت. دعوتش کردم که با هم برويم شرکت. با رئيس هم آشنا شود. پذيرفت. آمد. با هم آشنا شدند. نهار سه نفری با هم بوديم. ساعت سه و نيم رفت.

يکی دو روز بعد بر می گردد انگليس و ما ثانيه به ثانيه از اين نقطه تلاقی دور می شويم.

***

اما حال روز دوشنبه به تمامی تحت تاثير غم خواهرم بود. من همچنان اشک توی چشم هايم بند نمی شود و اينکه ندانم اين قطره های اشک از کدام حس فرو می چکند آزارم می دهد.

امشب نازک نازک ام. مثل يک نت که از يک ملودی غمناک، از روی آرشه ی ويلن روی هوا سرگردان مانده باشد.

***

ساعت هشت و نيم شب دوشنبه ششم شهريور خبر رسيد که خواهرم پيدا شده و در زندان اوين است.

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۱
comment نظرات ()

شرح حال - بخش سوم

 

دوشنبه ششم شهریور

ساعت هفت و بیست دقیقه ی صبح دوشنبه است. از ساعت پنج بیدار بودم. دلشوره داشتم. از دیشب از خواهرم بی خبر بودیم. تا ساعت یازده و نیم دیشب هم زنگ زدم و پیام گذاشتم. جواب نمی داد. میدانستم که شوهرش از هزار کیلومتر دور تر حرکت کرده و در راه است. می دانستم که هفت شب راه افتاده و دم دم های صبح می رسد.

سرم پر از صحنه های جورا جور بود. پدر گفت که خواهرم خانه اش را به هم ریخته و تمام اسباب و وسایل شوهرش را ریخته بیرون در. تصور می کردم که شوهرش از راه رسیده و چه جنجالی شده. یا تصور می کردم که با استرسی که داشته شاید در راه تصادف کرده باشد. آنوقت همه چشم ها بر می گردد سمت من که دیروز غروب بهش زنگ زدم و تحت تاثیر تلفن من راه افتاد.

***

ساعت شش و ربع صبح تلفن زنگ زد. شوهرش از راه رسیده بود و سالم بود. سراغش را از خانه ی ما گرفت. پدر گفت نیست. گفت شاید رفته شیر بخرد. گوشی را گذاشت و ما همه آرزو کردیم که رفته باشد شیر بخرد. اما ذهن ها متوجه دیشب بود که تا نیمه شب هم خانه نرفته بود. کسی نمی داند که شب را تا صبح چه طور گذرانده. کسی را یارای همراهی اش نبود. برای همین به شوهرش زنگ زدم. هر چند پدر مخالفت کرده بود. گفتم زنت ویلان و سرگردان شده. مسولش تویی. گفت به من چه! گفتم جانش در خطر است. گفت هر وقت مُرد، میایم جمعش می کنم.

***

ثانیه به ثانیه حالش بد تر می شود. دیروز عصر دختر پنج ساله ی برادرم را به قول خودش برده گردش. در راه بهش گفته تو مثل پریایی. نه!‌تو اصلن پری هستی. از خود پریایی. پریا پا برهنه هستند. تو هم کفش هایت را در بیاور. کفش های دخترک را در آورده و داده دستش. خودش هم پا برهنه شده. می گفتند پا های هر دوشان سیاه و زخم شده بود.

***

حالا چشم هایم کلی پف دارد. دیروز عصر پشت تلفن گریه ام گرفت. بعد بند نیامد. زار زار گریه کردم به حالش. به بی کسی و بی پناهی و سرگردانی و چه بسا که عاقبت شومش.

***

ساعت شده هفت و نیم صبح دوشنبه. هنوز هیچ خبری ازش نیست. با این چشم های پف کرده باید بروم دیدن آقای میم.

 

+ کتا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٩
comment نظرات ()

 

 

هفته ای که گذشت را باید ساعت به ساعت بنویسم. نه همان ثانیه به ثانیه !... و گاهی روز چه قدر حقیر تر از ثانیه های خودش می شود.

برای خبر رسانی و ثبت تاریخ وقایع می شود فعلن به یکی دو جمله بسنده کرد:

خوشبختانه توانستیم از زندان بیرون اش بیاوریم. ساعت دوازده و ربع چهارشنبه است.مشکلات در حال حل شدن هستند.

بد تر ها تا بد شدن کوتاه آمده اند

اول هفته شرح مفصل همه ی وقایع را می نویسم.
 
 سپاسگزار پیام ها و همراهی های دوستانه و صمیمانه ی شما هستم.
 
 
+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸
comment نظرات ()

 

 

نمی دانم چه بگویم

 رویداد ها جسته گریخته اند

من جسته گریخته ام

و همینسان جسته گریخته انگار،

از زندگی عقب مانده ام....

 

 

از همه ی پیام های پر مهرتان سپاسگزارم.

حال و روزی ندارم. فرصت به روز کردن وبلاگ را هم فعلن ندارم. اما قسمت های بعد ماجرا را نوشته ام که اگر ننویسم می میرم. توی دفتر چه یاد داشتم دارم می نویسم. فرصت که شد، قسمت به قسمت پاکنویس اش می کنم اینجا.

همینقدر بگویم که الان خواهرکم توی زندان اوین است. خیلی دلنگرانش هستم.

تا بعد...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٧
comment نظرات ()

شرح حال

 قسمت اول:

دلم گرفته. فردا دوشنبه است. این یعنی نرسیده هنوز. اول هفته بد شروع شد. انقدر گیج و پراکنده ام که نمی دانم دنبال چه کلماتی می گردم. خیال می کنم هنوز بچه ام. باید مثل همیشه تماشاچی باشم. مثل ده سالگی خودم.

روی کاغذی که زیر دستم است شرح مختصری از سوابق بیماری اش را نوشته ام که موقع صحبت با دکتر فراموش نکنم: دو تا عدد را از هم کم کرده ام و حاصل اش شده بیست و هشت! نگاهم روی بیست و هشت مانده. من بچه بودم بیست و هشت سال پیش و تماشاچی.  گوشی توی دستم بوق می زند. خانم دکتر جواب میدهد. من هم حرف می زنم. زیاد حواسم نیست چه می گویم. با موبایل نمی شود صحبت کرد. اما ساعت شش دوشنبه وقت گرفته ام.

پدر گفت دیگر بریده. گفت می سپرم اش به تو. گفت که نمی تواند مثل قبل تر ها باشد.نه که نخواهد. نمی تواند. بالای هشتاد که شوخی نیست. گفت خواهرت است. خواستی ببرش دکتر. ببر اش بیمارستان. نخواستی هم بگذار به حال خودش. راست میگفت. نگاهش را نمی توانستم توی چشم هایش پیدا کنم. نفس هم سخت می کشید. بغض داشت. مثل خودم.

 


قسمت دوم:

باید با وکیل صحبت کنم. لا مصب دیشب مرا حواله داد به ساعت ده نیم . ساعت ده ونیم هم هرچه زنگ زدم گفت صدا نمی آید. حس می کنم نمی خواهد خودش را درگیر این ماجرا کند. کاش چاره ای داشتم جز اینکه از او کمک بخواهم.

خب حالا فرض می کنیم زنگ زدم:

سلام. من آ هستم. دیروز هم مزاحم تان شدم...

نمی دانم دیشب تا چه حد متوجه عرایض بنده شدید...غرض از مزاحمت این بود که وکالت خواهرم را  قبول بفرمائید.  از نظر هزینه ی زحمت هایی که می کشید هم هر چه بفرمائید در خدمت تان هستیم. فقط اینکه خواهرم  در حال ، قبل از هر چیز به مداوا نیاز دارد. و مهم ترین چیز اینست که بتوانیم برای مراجعه به متخصص مجاب اش کنیم. کاری که امیدوارم با همکاری شما بتوانیم انجامش دهیم. با همسرش هم شما از جانب ما صحبت بفرمائید که هر تصمیمی که دارند بگذارند برای بعد از مداوا.

میشه؟

خوبه؟

نمی دونم. شک دارم. طپش قلب دارم.

من ادم زر زرو یی هستم. اما آدم کی گریه می کنه؟

میگم وقت ناراحتی. همونطور که وقت خوشحالی می خنده. اما اگه الان بغضم بشکنه فقط برای ناراحتی نیست. از استیصال هم هست.

اون شوهر داره. پدر گرچه جریانو سپرده به من اما توی تصمیم گیری های من دخالت می کنه. اختیار کامل برای به انجام رساندن چاره هایی که به ذهنم می رسد ندارم. می خواهم با شوهرش صحبت کنم پدر می گوید نه. برایش از دکتر وقت گرفته ام. معلوم نیست بیاید. فقط خودم را سبک می کنم با این کارها. من اینجا هیچ کاره و همه کاره ام. تنها کار واقعی ای که از دستم بر میآید غصه خوردن است! پدر بگذار با شوهرش حرف بزنم. شاید نداند اوضاع ما را. –نه! صلاح نیست. به وکیل بگویم چه؟ وکالتی که نمی دانم خواهرم به تو می دهد یا نه را قبول کن؟ یا اینکه بهش بگو گواهی سلامت پزشکی باید بیاوری اما چطور او را پیدا کن که با او حرف بزنی؟ خواهرم اصلن الان کجاست؟...

 

از مسئله های سخت خوشم نمی آید. از بچگی هم خوشم نمی آمد.  

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٥
comment نظرات ()

 

گرفتار گره های تازه تری شده ام. نمی دانم باز می شوند یا نه. چه با دست چه با دندان شاید باز نشوند. طناب زندگی هم که سخت کلفت...

 

حال خواهرم خوب نیست. باید فکر دکتر باشم. باید ببینم چطور ببرم اش بیمارستان...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٤
comment نظرات ()

دوشنبه

 

حال ام خوب نیست. هیجان زده و دستپاچه هستم. اشک توی چشم هایم بند نمی شود. زخم کهنه ام جایی ته ته های دلم می سوزد. باور نمی کنم شنیده ام صدایش را. چرا من بزرگ نمی شوم؟ چرا رئیس اینهمه آدم حسابی است؟

 

***

روز های دوشنبه، نوبت من است که ظرف ها را بشویم. توی شرکت پنج روز هفته را تقسیم کرده ایم بین پنج نفرمان. بعد از نهار بود. تازه نهارم تمام شده بود و می خواستم روی میز را جمع کنم که تلفن زنگ زد. خواستم بروم اما چون دستم بند بود رئیس رفت. بعد از چند ثانیه آمد آشپز خانه و صدایم کرد: با تو کار دارند. پرسیدم کی؟ گفت نمی دانم. یک آقایی. تعجب کردم. رفتم گوشی را برداشتم. :

بفر مائید؟ - سلام گفت و خودش را معرفی کرد.آقای میم یا به قول خودش سین بود. باورم نمی شد. من به ای میل هایش جواب نداده بودم. داده بودم؟ نداده بودم. نتوانسته بودم بگویم نه. نتوانسته بودم بگویم بله! پس هیچ جوابی نداده بودم. ...و فکر کرده بودم که سکوت هم خودش یک جور جواب است.

 

گفتم شماره از کجا آوردی؟:

گفت از روزی که اومدم دارم دنبال شماره تو می گردم

بعد گفت: چرا ای میل ها رو جواب ندادی؟

گفتم نتونستم جواب بدم

گفت ای میل می زدی می گفتی نه. گفت خیال کرده ای-میلم بسته ست

باز گفتم که نتونستم. نمی تونستم بگم نه. نمی تونستم بگم آره. گفتم یک عالمه چیز نوشتم برایت اما هیچکدام را نفرستادم. گفتم با خودم به نتیجه نرسیدم. ...و بعد چند ثانیه یا چند دقیقه جایی حوالی هفده سال پیش گم شدم

خیلی برام عجیب بود

اینکه دنبال شماره ی من گشته بعد از این همه سال. اون آدم که اون طور منو ندیده گرفته بود. گفتم شماره رو از کجا آوردی؟ گفت از زیر سنگ. گفت  باید باهات حرف می زدم. باید می دیدمت. ...

بعد گفت می خوام ببینمت . روز هایی که فرصت داشت رو گفت : چهارم پنجم ششم. یکی از این روز ها. من نوشتم . روز ها را و شماره تلفن اش را. قرار شد بهش زنگ بزنم. تاکید کرد که حتی اگر خواستم جواب منفی بدهم بهش زنگ بزنم. گفتم مطمئن باش.

 

به رئیس گفتم.گفت بهش بی اعتنایی نکن.

بعد از این همه مدت ،این همه گشته از بچه های دانشکده شماره اینجا رو پیدا کرده... قرار بذار ببینش...ببین چه کار داره.

 

گفتم :"چه طور"ی؟ گفت : هستم. گفتم یعنی چه طور؟ گفت توی همین هستم خیلی حرف هست.

 

با رئیس مشورت کردم گفت دوشنبه قرار بذار. هنوز بهش زنگ نزدم. ...دیگه چیزی نگفت. زیاد حرف نزدیم. آها اون وسط ها هم گفت حرف بزن صدا تو بشنوم...عجب ماجرا یی! یه جا هم پرسیدم چند ساله که رفتی انگلیس؟ گفت هشت سال. تکرار کردم هشت سال. بعد پرسیدم خاطرات ما مربوط به چند سال قبل می شد؟ هفده هجده سال؟ ... گفت برای او همه چیز به همان تازگی قبل تر هاست. نفهمیدم منظورش را. اما توی دلم کسی تکرار می کرد : چرا؟

دارم فکر می کنم که دوست دارم ببینم اش؟ معلومه که دوست دارم. مگه میشه دوست نداشته باشم؟ اما داشتم فکر می کردم این دیدار چیه؟

نه شروع یه دوستیه

نه پایانش

نه وسط اش

برای اینکه جواب این سوال ها رو پیدا نکرده بودم ،جواب ای میل ها شو  نداده بودم

رئیس گفت کار بدی کردی به ای میل هاش جواب ندادی. حالا هم حتمن باهاش تماس بگیر قرار بذار. نسبت به مردم بی اعتنا نباش.

 حالا بین دو منحنی

و شروع و میانه و پایان اش

 اینجا

چند روز بعد

 ما تنها یک نقطه ی تلاقی هستیم و بس.

جواب آن سوال این بود: این دیدار تنها یک نقطه ی تلاقیه.   

حالا دارم باز همین چند سطر پر از جاهای خالی گفته های بعد از این همه سالمان را دوره می کنم. توی اورکات همدیگر را پیدا کردیم. همان جا بود که دیدم اسم خودش را گذاشته سین. برایم ای میل زد: ای میل زده بود معذرت خواهی کرده بود گفته بود که به من بد کرده. من جواب دادم فراموش کن

گفتم برای من فقط بهترین خاطراتی. همین

و فکر می کنم که اون موقع چیزی ازش به دل نگرفته بودم. بهش حق داده بودم. خودم رو راضی کرده بودم که حتمن اون مقدار که من دوستش داشتم دوستم نداشته. و بهتر که نتونسته یا نخواسته تظاهر کنه به این موضوع. اما بعد از این همه سال تلفن میکنه میگه حرف بزن می خوام صدا تو بشنوم... زخم کهنه ام جایی ته ته های دلم را می سوزاند...

 

 

 

 

+ کتا ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱
comment نظرات ()