آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثل خيلی های ديگه که نميارنش...

۱-

بابام ميگه تو و رئيس يه اشکالی دارين. اونم اينه که به جای هرچی عقل تو دنياس، هر دو تون احساساتی هستين!

خب راست ميگه. به رئيسم گفتم تائيد کرد.

جريان اون باغه بــــــود؟ ... يادتون هست؟‌

اونجا دو تا باغ برای فروش بود. يکی مال آقای آی باکلاه شماره يک يکی مال آقای آی باکلاه شماره دو.همون دو تا که برادر بودن و خلاصه ی ماجرا اين بود که راه ِ رفتن به باغ آقای آی با کلاه شماره ی يک رو بايد آقای آی با کلاه شماره دو ميداد. و رئيس ما و خود ما عاشق آن تکه ی شما ره يک شده بوديم. يک ساختمان روستايی کوچک دارد. يک جوی آب و تا دلت بخواهد درخت گردو... شماره دو ساختمان ندارد. زمينش نصف زمين شماره يک است. قيمتش هم نصف است.

نظر رئيس اين بود که اين دو تکه را بايد با هم خريد که اختيار راه شماره يک دست ديگری نباشد.ما تکه ی يک را می خواستيم اما بايد يک مشتری هم برای تکه ی دو پيدا می شد.

 بنابر اين با يکی از آشنايان که دنبال زمين ميگشت تماس گرفتيم. آمدند. ديدند. اول نپسنديدند. دوم پسنديدند. دوباره آمدند. باز گفتند تصميم بگيريم. ما به دوست ديگری گفتيم...آنها هم آمدند. بعد اين ها گفتند ما حاضر نيستيم با آنها شريک شويم. ما را گذاشتند توی خماری و حالا بعد از اين همه مدت تماس گرفته اند که ما حاضريم آنجا را بخريم اما به شرطی که باغ شماره يک را بخريم... آخه آدم چی بگه؟

نميگن شما ها رفتين اونجا رو پيدا کردين. نميگن شما هر کدوم رو می خواين بردارين و ما اون يکی رو.

زور نداره؟‌دل آدم نمی گيره؟‌

***

۲-

بی خيال!

ميشه گفت حالم خوبه. به گذشته و آينده هم کاری ندارم!  يعنی بايد قاعدتن خوب باشه. همه چيز رو به راهه. هيچ بدی بد تر نشده.  گور بابای اينکه کدوم زمين مرغوب تره. مهم اينکه مشکل آقای آی با کلاه شماره يک که برای معالجه ی دخترش نياز به پول داره هم حل ميشه.

 خوشبختانه برای يک واحد ديگر از آپارتمان ها هم ناگهان يک مشتری پيدا شد و اين مشتری يعنی تا آخر کار را بدون غصه طی کردن. ما شانس آورديم. شانسی که می تونستيم نياريم. مثل خيلی های ديگه که نميارنش.

 

+ کتا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٩
comment نظرات ()

من و نقيض خودم!

 

۱- کجا های اقيانوس

يک دسته روز، دنبال هم، مثل يک دسته ماهی کوچک ميان يک اقيانوس، جايی ميان روز های سال سرگردانند.

نمی دانی کی بهشان می رسی. نمی دانی کی به تو می رسند. اما هستند. و به احتمال زياد يک جايی از هر سال آدم بهشان برخورد می کند. و در اين برخورد،‌ ناگهان گيج می شوی...نمی دانی که هستی.نمی دانی کجا هستی. تاثير شان گرچه ژرف است اما غم انگيز هم هست.  همين حالا يا چند روز بعدش مهم نيست. اينکه چند روز طول می کشدش هم مهم نيست. مهم اينست که ميانشان که می افتي، حواست باشد که کجايی. نترس ! گم نشده ای. می گذرند و تو دوباره پيدا می شوی...

اين حس اقيانوسی گرچه آرامش بخش هم هست اما ترسناک هم هست. و من مبهوت شکوه وحشتی که در آن هست می مانم.

اين روز های زندگی تا بخواهی عميق اند. تا بخواهی تاريک. تا بخواهی سنگين. تا بخواهی ساکت. و مهم ترين مشخصه ی آنها برای باز شناسی شان اشکی ست که در آستين تو می ريزند که به تلنگری حتی سرازير می شود...

گرچه که الان يادِ:« تا بخواهی خورشيد ، تا بخواهی لبخند ِ» سپهری افتاده باشم و داشته باشم  در دل به تضادش با تا ها ی خودم لبخند تلخی بزنم.

 

۲- ديروز

ديروز نيامدم سر ِ کار. دخترک يک ميهمان عزيز داشت که از اهواز آمده بود و بايد می ماندم پذيرايی از ميهمان عزيزش. علاوه بر پذيرايي، صلاح نبود که آنها را با پدر و مادرم در خانه تنها بگذارم. پدر اين روز ها عصبی و بی طاقت شده و اگر من خانه نباشم مدام سر مادر داد می زند. باور نمی کند که مادرم بيمار است. باور نمی کند که آلزايمر مغز را نابود می کند. باور نمی کند که با عصبی شدن هايش تنها خودش را آزار می دهد و بس. اما من که خانه باشم اوضاع خانه متعادل تر است. مادر به عهده ی من است و پدر لازم نيست نگرانی هايش را با داد زدن بروز دهد.

 ميهمان، دوستی  بود که دخترک کلاس اول دبستان پيدا کرده. کلاس دوم هم با هم همکلاسی بودند. اما از کلاس سوم، پدرش ماموريت گرفت و رفت اهواز تا به حال و الان پنجمين ساليست که همانجا هستند. 

ميان همين روز ها حتي،‌ تماشای باليدن درخت يک دوستی به اين پاکی چقدر شيرين است... 

***

پی نوشت ها:

تصاوير سی تی اسکن يحيي، خوشبختانه نشان داد که سالم است. مشکل اش عصبی ست. و زياد مهم نيست.

قرار داد آن « کار ِ سوخته » ديشب بالاخره بسته شد. تا مدتی گرفتار کار بی امانی می شوم که شايد کمتر فرصت وبلاگ نويسی داشته باشم.

( اما توی وبلاگ نويسي، آدم ِ پر رويی که من باشم، فکر نکنم بيدی باشد که از اين باد ها بهراسد! .و از آنجا که فکر کنم می ميرم اگر ننويسم. و با توجه به اينکه همين ديروز چهار پنج صفحه ی يک تقويم را توی خانه نوشته ام ، بنا بر اين فعلن قويا عبارت :«کمتر فرصت وبلاگ نويسي...» را تکذيب می کنم....)

از اوضاع روز دنيا بی خبرم اين دو روز. هنوز نرفته ام اخبار را بخوانم.

 راستی : آن سی دی پست پائينی را من نخريده ام که بتوانم بگويم از کجا. آن را هديه گرفته ام. اما اگر جايی ديدم حتمن برايتان خواهم گفت.

 

 ۳- قدر لحظه ی اکنون

يک چيز  ديگری توی سرم مانده از يک « پياده رو » ی صد متری است که انتهای مسير رسيدن به شرکت است.

 توی همين صد متر ِ آخر، درخت ها يی که از بالای ديوار حياط خانه ها سر براورده اند و بر شانه ی درخت های کوچه گذاشته اند، آفتابی که از لابه لای شاخته هايشان بر مسير می افتد و عابری که ميان اين دالان سبز می تواند همه ی غم های دنيا را فراموش کند و توی ذهنش تنها دنبال يک تکه شعر گم شده بگردد.... 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٥
comment نظرات ()

 

 

اگه جايی اينو ديدين ازش نگذرين. از ما گفتن!

از اون نوع موسيقی هائيست که وقتی شروع به شنيدنش می کنی آرامش، بی دريغ و بی دليل می آيد و در کنارت بيتوته می کند.

 

 

 

+ کتا ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢۳
comment نظرات ()

 

امروز هر چه هست

منم و آرامش

 

...

درست است که همه چیز خوب و رو به راه است اما وسط قفسه ی سینه ام درد گرفته. نمی دانم چرا.  نفس که میکشم درد میگیرد و موقع باز دم آرام تر می شود.

...

حالا او دارد با آقای فروشنده ی پیانو صحبت می کند. یک پیانوی یاماها ی یو وان اف است. دست دوم است اما نو ی نو ست. فروشنده می گوید اکازیون است. اما ما که فعلن پول نداریم که. درست است که راه نفس ام چند درجه باز تر شده. اما ای پدر بی پولی بسوزد.

...

امروز قرار است یک کار سوخته را باز یافت کنیم. کاری که مدتی پیش روی اعتماد به کارفرما، بدون قرارداد کلی زحمت کشیدیم و فاز یک اش را تمام کردیم ،  آمدند یک نسخه نقشه ها را گرفتند و رفتند و دیگر پیدایشان نشد. حالا دوباره برگشته اند. امروز قرار است قرارداد ببندند. خودمانیم برخورد رئیس هم خوب بود. حاضر نشد به قول خودش عزت نفس اش را بفروشد. دفعه ی پیش یکی از آقایان کار فرما آمده بود می خواست یک سوم قیمت قرارداد چک بکشد و نقشه را بردارد و ببرد. رئیس گفت غیر ممکن است که بگیرم. یارو هم نقشه را مفت مفت برداشت و رفت. نمی دانم عذاب وجدان گرفته اند یا اینکه رفته اند کار ما را با جاهای دیگر مقایسه کرده اند که برگشته اند. اما تا قرارداد امضا نشود آدم خیالش راحت نمی شود که نمی شود.

 

دارد به آقای فروشنده ی پیانو می گوید حد اکثر تا فردا صبح جوابتان را می دهم.

 

گوشی را گذاشت و آمد.

 

حالا با من حرف می زند:" می گه پیانوی خودتون و یه میلیون و هشتصد ور میدارم." بعد زل می زند توی صورت من. من هم متقابلن مات مات نگاهش می کنم. در واقع زیاد حواسم به قیمت ها نیست. دارم کلمات متن را توی ذهنم مرتب میکنم. پیانوی ما ناشناس است بد پیانویی نیست. اما رنگ پایه اش یکباره ریخت. رئیس که مدتی هم کار چوب کرده می گوید قسمت پایه ها چون چوبش کلفت تر است اینطور شده. برای اینکه چوب هنوز کاملن خشک نشده بوده که رنگش زده اند.  اما  صدا هایش و کوک نگه داشتن اش خوب است . اذیت مان نکرد. قبل از این یک پتروف دست هزارم داشتیم. پیانو نمی شناختیم که خریدیم اش.  درست است که پتروف توی پیانو ها اسم و رسمی دارد و نو اش را کمتر از چهار میلیون نمی شود پیدا کرد اما آنکه ما خریدیم کوک در میداد. آقای فروشنده ی پیانو گفت که چون جای گرم گذاشتید اش اینطور شده. شاید هم راست میگفت. از زیرش لوله های شوفاژ رد می شد.

این یکی را دو میلیون و دویست خریدیم که حالا یک و هشتصد بر میدارد.

 

الان جای همه خالی یک آداجیو ی باخ دارم گوش میکنم. شاید آن آرامش اول نوشته را مرهون همین موسیقی باشم. نوازنده ویلن محمد پورتراب و نوازنده پیانو لیلیا سرکیسیان هستند.

 

نوشته را از اول می خوانم و آرام نفس میکشم. درد وسط قفسه ی سینه ام بر طرف شده. کار فرما ها هنوز نیامده اند. ساعت شش و چهل و سه دقیقه است.

 

این می شود سومین پیانوی دخترک. دوسال همان پتروفه را داشت. یکسال هم این یکی را. آقای فروشنده ی پیانو گفته برای این یکی که هنوز دست ماست مشتری پیدا کرده و می ترسد مشتری اش را ز دست بدهد. عجب روزگاری شده ها. ما که هنوز نفروخته ایم که برایش مشتری پیدا کرده. تازه اگر قرارداد امضا نشد و هیچی به هیچی چی اون وقت؟ ...به رئیس می گویم : "  ولخرجی نکن!" میگوید: " دخترمه...می خوام بکنم!"

 

خودمانیم ، دخترک هم آدم را نا امید نمی کند. آنقدر که هر چه برایش می گذاری قدر می داند و استفاده می کند. حقش است. دختر با جربزه ایست. از همه ی امکانات خوب استفاده میکند. آنقدر که آدم حس میکند باز هم برایش کم گذاشته و لیاقت اش بیشتر از این هاست. از مادری که منم، از پدری که اوست، از جامعه ای که او را در بر گرفته، از امکانات دست و پاشکسته ای که می شود در اختیارش گذاشت، همچنان خجالت میکشم از آوردنش به این دنیای نا آرام.

 

از مهیار پرسیدم یادت هست توی کارت تبریکی که برای تولدش فرستادی چه نوشته بودی؟ لبخند تلخی زد و گفت : دقیقن! "به دنیای نا آرام ما خوش آمدی!"

حالا این دخترک دوازده و نیم سال را در همین دنیای نا آرام گذرانده. تلخ و شیرین در کنار ما سختی کشیده و دم بر نیاورده. با شادی مان شاد شده و با غصه مان اشک ریخته. تلاش کرده و پیش رفته و خودش را ثابت کرده. و امسال سومین سالیست که پیانو می زند.

 

اولین پیانو را که خریدیم هم همینطور بی پول بودیم. شاید اگر آدم دیگری بود جای آن پیانو یک فرش می خرید. چون خانه ی ما به فرش بیشتر نیاز داشت تا به پیانو.  . اما رئیس چی؟ پولش را می دهد به پیانو و گوش به حرف من نمی کند که می گویم ولخرجی نکن.

 

خب ساعت هفت است و کارفرمایان محترم بالاخره آمدند. تا بینیم تا آخر جلسه چه پیش می آید...

 

 

 

+ کتا ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

بگذريم!

 

Let It Rain Lyrics

آهنگ اول سی دی ششم پاواروتی و دوستان است که توسط پاواروتی و بون جوی خوانده شده.

دخترک بد جور سوزن گرامافونش گير کرده روی اين آهنگ و چند شبانه روز خواهش و تمنا کرد که متن ترانه رو از روی نت پيدا کنم . آخرش روز چهارشنبه فرصتی شد که بگردم ببينم هست يا نه که خوشبختانه بود و با خوشحالی براش پرينت گرفتم.

از لحظه ای که کاغذ رو دادم دستش تا همين حالا که دارم اينا رو می نويسم، خانم يکريز داره سعی می کنه بخونه و با بالا و پايين بردن صدا و زير و بم نت و کشيدن بعضی کلمات خلاصه گوشتون روز بد نشنوه! ...تازه فهميدم که خوندن اين آهنگ بسی مشکل هم هست و جای شما نه خالی بساطی داريم! ...

اما خوندن متن ترانه و شنيدن حد اقل يک باره شو به شرطی که کسی هوس نکنه متنش رو حفظ و اجرا کنه رو تو صيه می کنم!

Last night I had a dream that there would be a morning after
Long days, sunshine, and peace
Long nights of love, forgiveness, and laughter
Maybe it was just a dream but it could be reality
Children are like planting seeds, you’ve got to let their flowers grow
Don’t you know

Fà che piova, (Let it rain)
Fà che il cielo mi lavi il dolor (Let heaven wash away my pain)
Fà che piova (Let it rain)
che sia la pace il nome d'amor (That peace would be the name of love)

Through the rain I saw a child just like my child
Someone’s son or daughter
I watched as they played for a while
I wanted to cry, those babies just smiled
Maybe it was just a dream, but it should be reality
A child is just God’s sign that peace and love are seeds to make
tomorrow grow

Fà che piova, (Let it rain)
Fà che il cielo mi lavi il dolor (Let heaven wash away my pain)
Fà che piova (Let it rain)
che sia la pace il nome d'amor (That peace would be the name of love)

Go on, we’ve tried war
No one wants peace more
Than the children who ask their dads why

Fà che piova, (Let it rain)
Fà che il cielo mi lavi il dolor (Let heaven wash away my pain)
Fà che piova (Let it rain)
che sia la pace il nome d'amor (That peace would be the name of love)

+ کتا ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

آری خورشید می درخشد!

 

کلاغ های سیاه بی مهابا خبر های بد می آورند. صدای قار قار پیچیده در کوچه ها بی آنکه کسی بفهمد چه می گویند...

دلهره پایان نمی پذیرد

در یک سر گیجه مانده ایم و آبها به پیش نمی روند حتی. روزگار،نو نشده کهنه می شود و دیروز و امروز و فردا چندان فرقی با هم ندارند. اینجا جای آن تکه ی شاملوست که پیش از غرقه شدن در اشک باید حرفی گفت. اما چه حرفی؟ حرف اگر حرف من باشد  شاید تکرار کنم که

دلهره پایان نمی پذیرد...

و حرف، نفسی بر نیامده از گلوست و بغضی که نه فرو می رود نه فرا می آید و اینجا جای گفتن اش نیست. چرا که چشم ها به دهان تو بسته شده که حرفی از امید باشی. پس می گویی: آری!  خورشید می درخشد! و در دل ادامه میدهی: اما نه در سرزمین ما.

 

***

 

در سر گیجه ی یک گرداب

 مانده ایم و

 آبها

به پیش نمی روند

 

***

 

 بس که تند

می چرخد زمین

 

نو نشده

کهنه می شود

روزگار

 

 

 

***

 

 پشت سنگ بزرگی پنهان

اسمش را می گذارم

یک دلتنگی ساده

 

***

 

 

جواب تو را نمی دهم

 نه که خیال کنی قهرم...

جواب خودم راهم نداده ام از صبح

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

دلهره

 

‌رسیده ایم...؟

- به گرداب -

... نرسیده ایم هنوز؟

 پس این سرگیجه برای چیست؟...

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٦
comment نظرات ()

 

 

صدای "نازی" می آید که  آواز می خواند. بهش میگویند: خروس بی محل! من البته شک دارم. فکر می کنم خروس بی محل به خروسی می گویند که نیمه شب آواز بخواند. بعد نمی دانم چرا بی درنگ یاد "با چشم ها ز حیرت این صبح نا به جای ..." می افتم...

می گویند خیلی با هوش است. ژن خاص شکست ناپذیری دارد. خود همین جای تعجب است که تا به حال زنده مانده.

کیامهر از مدرسه که تعطیل شده، دم در مدرسه خریده اش. از مادرش پنهانش کرده و گذاشته توی کیفش لای کتاب ها. همانطور توی کیف بوده تا شب و شب هم گذاشته زیر بالشش و خوابیده.انگار سه روز زیر بالش مانده اما صبح چهارم بالاخره مادرش موضوع را فهمیده و جوجه ی نیمه جانِ از هوش رفته را از زیر بالش پیدا کرده. کیا مهر گفته: مگه مرغ ها، جوجه ها رو نمی گیرن زیر پر و بالشون؟!

 

اول که دیدم اش مثل بقیه ی مرغ ها نگاهش می کردم. او هم مثل بقیه ی مرغ ها رفتار می کرد. هنوز به آواز خواندن نیافتاده بود و تاج و دمی هم نداشت که آدم بتواند تشخیص دهد که مرغ است یا خروس. کیامهر خودش انگار اسمش را گذاشته بوده:" جیکی" اما بعد که جیکی بزرگ تر شده بوده و دیگر توی کارتن توی بالکن خانه ی آنها نمی شده نگاهش داشت، آورده اینجا خانه ی خانم صاحبخانه ی شرکت ما. در واقع خانه ی مادر بزرگ خودش. مادر بزرگ اسم جیکی را به نازی تغییر داده.

 

توی باغ، می چرخید و گاه گاهی هم نوک به زمین می زد. می گفتند هر غذایی نمی خورد . هندوانه اگر شیرین نباشد نمی خورد. نان خشک نمی خورد. باید غذای خوب بهش داد.  رنگش کاملن سفید است. مثل بیشتر مرغ ها. اما اولین باری که توجه ام بهش جلب شد موقعی بود که مادر بزرگ کیامهر صدایش زد: نازی! بیا! و نازی دوید توی بغل مادر بزرگ! آنجا آرام گرفت. گردنش را شل کرد روی مچ دست مادر بزرگ و چشم هایش را بست. من ندیده بودم مرغی...ببخشید خروسی متوجه حرف آدمیزاد بشود.

 

از یکی دو روز بعد از آن روز همینجا توی حیاط خلوت شرکت شروع کرد به تمرین آواز. اول: قو! ...بعد قوقو!... بعد سینه اش را صاف کرد و مدتی تمرین قوقولی کرد...حالا هم هزار ماشا الله جمله ی قوقولی قوقو را کامل و زیبا ادا می کند.

 

 پنجشنبه دیدم صدایش نمی آید. گفتم حتمن رفته باغ. جمعه توی باغ دنبالش گشتم. نبود. از مادر بزرگ سراغش را گرفتم.سری تکان داد و ناراحت گفت که از صبح رفته گم شده. هر جا بود آواز می خواند حالا که صدایش هم نمی آید حتمن بلایی به سرش آمده. دست روی دست می زند و نگران نگاهش را می چرخاند لای بوته ها .  از این می ترسید که آنجا شغال هم پیدا می شود. یا اینکه احتمال میداد از این باغ رفته بیرون و کسی برده اش. تا بعد از ظهر هم خبری از نازی نبود. نه خودش می پلکید و نه صدای آوازش بلند می شد.

 

مادر بزرگ می گفت که نازی را نذر مرتضی کرده بوده امروز. مرتضی انگار پسر باغبان آنجاست. گفت با خودم گفتم مرتضی که آمد میدهم ببرد اش. دیگر بزرگ شده و من نمی دانم چکارش کنم. نه می توانم نگاهش دارم نه می توانم بکشم اش.

 

 اما از صبح نیست که نیست. قسمت مرتضی نبود. صبح در سکوت و بی صدای نازی ظهر شد و آفتاب ظهر توی ایوان جلوی خانه چرخید تا عصر. مرتضی  آمده بود و رفته بود که یکی از بچه ها از کناری فریاد زد که : ایناهاش...پیداش کردم. و نازی رفته بود گوشه ای در سایه خوابیده بود. شاید دوست نداشت با مرتضی برود! بعد که پیدا شد مثل بچه ای که در بازی قایم موشک سک سک اش کرده باشند. از مخفیگاه بیرون آمد. انگار یکی از اعضا خانواده شده.

 

بعد از این بود که داستان های باور نکردنی اش را مادر کیامهر تعریف کرد. جریان توی کیف بودنش را جریان زیر بالش از هوش رفتن اش را و اینکه یک بار هم از بالکن طبقه ی چهاردهم پرت شده پایین و رفته اند پایین دیده اند صحیح و سالم مشغول قدم زدن است. و بعد از این ماجرا بوده که سپرده شده به مادر بزرگ.

خلاصه اینکه دیروز هم بلای "با مرتضی رفتن" از سرش گذشت و باز با مادر برزگ کیامهر برگشته همینجا توی حیاط خلوت خودمان و  از صبح تا شب می خواند. صدایش هم زیباست. هیکلش هم کمکم ابهت خروسی پیدا کرده. من که دوستش دارم. خواه بی محل باشد یا نه!...

 

   

                                  

  

+ کتا ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

روز خاکستری

پنجشنبه دوم آگوست است. می شود چندم مرداد؟ (اینجا نوشته دوازدهم) ساعت دوی بعد از ظهر ست.

هنوز نهار نخورده ایم. از صبح سر کار هستم اما گیج اخبارم. نمی گذارد فکر کنم و فکر هایم را جمع و جور کنم. کار هایم مانده . کم ِ کم تا شب چهار پنج ساعت کار  شدید و بدون استراحت دارم.  قلبم هم گرفته بد جور.

بغض هم دارم بد جور. می خواستم تصویر تظاهرات ضد جنگ در تهران را آپلود کنم بگذارم اینجا. می خواستم چند تا خبر هم لینک بدهم. غیر قانونی شدن فعالیت کانون مدافعان حقوق بشر در ایران. ادامه ی اعتراضات به وضعیت زندانی های سیاسی...

حالا نت را قطع کرده ام و سعی دارم با این نوشته کمی فکر هایم را سر و سامان بدهم. چه می توانیم بکنیم؟ هیچ؟ می گویند خودتان را برسانید آمل برای همدردی با خانواده ی محمدی. راستی چند نفر می توانند بروند؟ چند نفر می روند؟

 چقدر آدم های این زمانه ی ایران تحت فشار هستند. صبح داشتم فکر میکردم خوشا آنهایی که بین سال های هزار و سیصد تا هزارو سیصد و پنجاه و شش شمسی در این کشور به دنیا آمدند و از دنیا رفتند. بعد ترش را ندیدند که چه شد. بخصوص سقوطی که بعد  از دوران اصلاحات به قعر دره داشتیم. این همه بازگشت به عقب؟ ما توی چه قرنی هستیم؟ راستی راستی کجای تاریخ هستیم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

هنوز همان روز خاکستری ِ قبلیست.

 

ساعت هشت شب است و من هنوز سر کار هستم....یه کمی پشت سرم درد گرفته. حد فاصل این گوش تا آن گوش. رئیس نیم ساعت پیش بعد از اینکه کلی به من غر زد که چرا روز های پیش تر آن همه وقت تلف کردم که به کار ها نرسم و مجبور باشم تا این ساعت پنجشنبه بنشینم اینجا، رفت. ...

نفس عمیق...

من زیاد وقت تلف کردم؟ ...نمی دانم اما می دانم که تا قبل از غر ها نه سرم درد می کرد نه اینکه احساس خستگی می کردم...

 

 

+ کتا ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

 

 

رازقی پر پر شد

باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی

کمر عشق شکست

ما نشستیم و تماشا کردیم

 


سپاسگزار عرفان عزيز و پيام زيبايش. و شرمنده از اينکه نمی دانم اين شعر از کيست.

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

تصويري ، يادی و ديگر هيچ؟

نمی دونم چی بگم.

نمی دونم چی میشه گفت اصلن....

+ کتا ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

يک

۱-

صبح داشتیم پیاده می آمدیم تا شرکت. پژویی جلوی در خانه ی همسایه ایستاد. یک مرد و یک زن پیاده شدند. اول چشم های گریان زن را دیدم بعد مانتو و روسری سیاهش را. بعد لباس سیاه مرد را هم دیدم. رفتند خانه ی همسایه. گفتم کسی مرده. کسی مرده انگار.

گفت کجا رفتند؟‌گفتم خانه (ش). بعد یاد مردن خود (ش) افتادیم. وصیت کرده بود جسدش را بدهند به دانشگاه برای آموزش دانشجویان پزشکی و همسرش هم جسد را داده بود. بعد گفته بودند شما تمایل دارید بعد از کالبد شکافی آنرا به شما تحویل دهیم تا خودتان در مقبره ای بگذاریدش؟ زنش گفته بود:‌ای بابا! اگه حوصله ی این کارا رو داشتیم که اصلن اهدا نمی کردیم!

رئیس گفت بیا ما هم جسد هامان را اهدا کنیم. گفتم حوصله ندارم تکه پاره ام کنند. ادامه دادم که باز اقلن اهدا ی عضو خیلی بهتر است. حاضرم در صورت مرگ مغزی اعضایم را اهدا کنم. اول موافقت کرد. بعد پرسید نمی شود شرط گذاشت؟ منظورش را نفهمیدم. گفتم چه شرطی مثلن؟‌ گفت اینکه شرط داشته باشد که آدم بتواند انتخاب کند که اعضای بدنش را به کی بدهد به کی ندهد...فکرش را بکن قلبت را درآوردند با پارتی بازی بگذارند جای قلب یکی از این گردن کلفت ها! آدم راضی نیست که !

۲-

دستور نقشه ی کار تازه را آورده اند. قبل از آنکه ما فرصت داشته باشیم برای انجام ندادن اش عذری بیاوریم.

۳-

 نفس ام سنگین شده امروز. شاید تحت تاثیر چیزی که هیچ اعتقادی به آن ندارم. ممکن است؟

دکتر (ی) می گوید سخت می گیری. از کجا فهمیده؟‌

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٩
comment نظرات ()

جريان ِقطعه ی آقای آی با کلاه

۱-  

 

آقای (آی با کلاه) امروز باز زنگ زد. صاحب همان باغ که پیشتر ذکرش رفته بود. همان که رئیس گفته بود هر طور هست باید بخرد و زیاده روی هم کرده بود و گفته بود حتی اگر شده دزدی هم بکند باید پولش را جور کند.

 

همانکه آن هفته رفتیم دیدیم.  شرح آن قسمت را ننوشته بودم. من از سکوت قلمستان ها نوشته بودم تنها...

 

اما حکایت آن زمین فرق داشت. نمی فهمیدم چرا رئیس آن قدر روی همان قطعه پافشاری می کند.

توی بافت ده بود. ما که رسیدیم ظهر بود. صدای اذان می آمد. چند تا خانم محلی هم داشتند آنجا ماهی سرخ می کردند. یک تشت را گذاشته بودند روی یک اجاق و یک عالمه روغن تویش ریخته بودند. و دختری که آمد آن قطعه را به ما نشان بدهد یک ماهی قزل آلای زعفرانی توی دستش مانده بود. و در واقع با ماهی زرد رنگ به این سو و آنسوی باغ اشاره میکرد که حد و حدود را نشان مان بدهد.

 

زمین تشکیل شده بود از سه قطعه که مال سه برادر بود. اسم آن قطعه ی مورد نظر را می گذاریم قطعه پشتی. اسم قطعه ی دوم را میگذاریم قطعه پیشی و اسم قطعه ی سوم را می گذاریم قطعه بالایی.

ما رفته بودیم قطعه پشتی را ببینیم. دختر هم همان جا را نشانمان داد. تاکید داشت که قطعه ی پیشی مال پدرش است و نمی فروشد. بعد چندتا آقا آمدند که ما را بردند به قطعه ی بالایی و سعی داشتند آن را بهمان قالب کنند. تاکید داشتند که قطعه پشتی، راه ماشین رو ندارد. و آنها حاضر نیستند  این دیگر قطعه ها را طوری ساماندهی کنند که برای قطعه ی برادرشان راه ماشین رو فراهم شود. در واقع می خواستند جلوی فروش قطعه پشتی سنگ بیاندازند و خوب هم که انداختند.

 

یک درخت گردو با تنه ای خیلی خیلی عریض که فکر کنم دو نفر اگر روبروی هم بایستند و دست به دست هم بدهند بتوانند دایره ی تنه را تداعی کنند آنجا هست که برادران می گفتند  اگر قطعه پشتی راه ِ ماشین رو  بخواهد،  باید این درخت را قطع کند! درختی به این کهنسالی آن هم درخت گردو که جزء سرمایه های ملی به شمار می رود را... نه آقا! ما از خیرش گذشتیم اما...

 

من نمی دانم این چه برادری ای است؟ خجالت می کشم از اینکه انسان باشم هنوز. جریان مال دنیا و منفعت طلبی چیست؟ 

 

دلیل اصرار رئیس بر خرید قطعه پشتیی این بود که فروشنده، همین آقای(آی با کلاه) که امروز دوباره زنگ زد، یک دختر بیمار دارد. پول فروش زمین را برای مداوای دخترش می خواهد. و غم انگیز اینجاست که عمو های این دختر برای فروختن زمین خودشان سنگ جلوی پای برادر ِ درمانده شان می اندازند.

 

من نمی دانم این چه برادری ای است ؟ خجالت می کشم از اینکه انسان باشم هنوز....

......................................................................

۲- نگران حمله نظامی بعد از تحریم....

      

 

+ کتا ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۸
comment نظرات ()

..نرم و آهسته...

 

نمی دانم چرا بعضی  روزها آدم ِ درون ام ساکت ِ ساکت است.

 

می رود یک گوشه ی دنج توی دلم پیدا می کند و آرام همانجا می نشيند.

 

هر چند وقت یک بار که بی سر و صدا می روم احوالش را بپرسم می بینم حواسش به من نیست. خواب نيست اما بيدار هم نيست. نگاهش ابهتی دارد که می فهمم جايی ميان خواب و يبداری هم نيست ....

 

 من هم مزاحم اش نمی شوم. پاورچین پاورچین بر می گردم و مشغول کارم می شوم.

هر وقت دلش برای من تنگ شد خودش می آید سر صحبت را باز می کند...

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٧
comment نظرات ()

از صفر تا هفت

ازون روزای گرمه...

از صبح طپش قلب دارم. از صد که می رود بالا صدايش را می شنوم. و همان موقع که داشتم کيسه ی قرص های مادر را جمع می کردم صدايش را شنيدم که داشت با تيک تاک ساعت ديواری حرف ميزد. بعد گوش دادم به بقيه ی صدا ها که نديده اش بگيرم. ماشين های عبوری ِ هميشگی ِخيابان نوزدهم. صدای جوشيدن کتری روی شعله ی ملايم و صدای يخچال در پس زمينه ی هياهوی هميشگی شهر... چه پر حرف بود قلبم. آن موقع ساعت نه بود. مانده بودم تيک تاک ساعت بلند تر می گويد با قلب من... يک نگاه هم به بيرون پنجره انداختم. آن بالا بالا های دامنه ی جنوبی البرز هنوز دوتا تکه برف مانده. انگار که کسی با مرکب سفيد کج کج نوشته باشد « مر مر » گفتم امروز چندم مرداد است؟‌ چهارم؟ فرخ می گفت پدرش می گفته سال هايی که بارندگی خوب و هوا کمی خنک تر باشد اين «مرمر»‌تا شهريور هم می ماند. بعد با خودم گفتم که امسال خيلی دوام بياورد تا يک هفته ی ديگر است. نگاه از پنجره گرفتم و بلند شدم کيسه ی بقيه ی دارو ها را بگذارم توی کشو و درش را قفل کنم که مادر پيدايشان نکند.اين هم کار جديدمان. قرص ها نبايد در دسترس باشند. چون می رود اولن مخفی شان می کند و دومن اينکه بی حساب و کتاب می خورد. قلبم ادامه ی حرف هايش را با تيک تاک ساعت بلند تر گفت که دور که می شديم بشنود.

از خانه که بيرون نيامده بوديم هنوز رئيس گفت يه پروپانولول بخور. نخوردم. از آخرين پله های اين ساختمان قديمی هم که بالا می آمدم قلبم با نشاط خاصی بالا و پائين می پريد. الان هم که ساعت يک ربع به يازده است همچنان می کوبد. هزار ماشا الله رسيده به صد و بيست و پنج. 

...

تلفن بود. از بانک که خانم رئيس بانک گفت دو تا چک داريم حدود سيصد تومن بدون موجودی... دارم فکر می کنم کجا اشتباه شده وباز ديگه چرا ؟ رئيس رفته داروخانه قرص بخرد. ديشب  تا صبح نخوابيد. اول سر درد شديد داشت که ديگر موقع سر درد ها بی دريغ و مثل نقل و نبات قرص می خورد. بعد فکر کنم همين قرص ها گوارشش را ريخته به هم که حال تهوع و دل پيچه گرفته.


۱- خسته و خسته ام. کار فرمای آخری سر قيمت زيادی چانه می زند. تخفيف ندهی کار ممکن است از دست برود. تخفيف بدهی انجامش به صرفه نيست. مانده ايم چه کنيم.

۲-چه نوشتم؟ چه قدر نوشتم؟ قلبم اما انگار آرام تر شده.

۳-توی فکر بچگی ها هستم. شايد شروع کنم از اولين روز هايی که به ياد می آورم يا شنيده ام را بنويسم:

راستش اينکه می گويند سوم دی بوده! اما شناسنامه ی من را برای اينکه تولد خواهر بزرگ ترم هم اول دی بوده، خوششان آمده که اول دی بگيرند. بنا بر اين من در سه شنبه روزی که سوم دی بوده در بيمارستان ميثاقيه تهران به دنيا آمده ام. پدر و مادرم قبل از من يک پسر و دودختر ديگر داشتند. و من فرزند چهارم آنها بودم. با فرزند سوم خانواده نه سال اختلاف سن دارم و همين فاصله باعث شد ...

اينطوری خوبه شروع بشه؟

۴- صبح از احوال يحيی پرسيدم. رئيس گفت رفته دهشان دفتر چه ی بيمه اش را بياورد. هنوز عکس از مغزش نگرفته.

۵- يک حرف خوب اينکه ديشب برای بار نمیدانم چندم فيلم دونده امير نادری را ديديم. هر چند بار ديگر هم ببينم باز هم می توانم آخرش گريه کنم.

۶- شمردم.حالا که آرام شده هنوز صد تا می زند.

۷-...

+ کتا ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٤
comment نظرات ()

بیا به حال بشر های های گریه کنیم

 

صفحه ی آخر ِ اولین شماره ی مجله ی آدینه چاپ شده بود

خوب یادم هست. و من آنقدر خواندم اش تا حفظ شدم....

هر بار باز آتش جنگی در میگیرد هنوز که هنوز است خواه نا خواه میآید سراغم...

تا آخر عمر چند بار چند بار چند بار دیگر؟...

:

 

بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،

به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!

***

تو، کودکانت را بر سینه می فشاری گرم،

و همسرت را چون کولیان خانه به دوش،

میان آتش و خون می کشانی از دنبال،

و پیش پای تو از انفجارهای مهیب

دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد

و شهرها همه در دود و شعله خواهد سوخت

و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت

و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد

***

خیال نیست، عزیزم!

صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر

و برق اسلحه خورشید را خجل کرده است

چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟

چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟

صدای ضجه ی خونین کودک (عدنی) ،

و بانگ مرتعش مادر ویتنامی است 

که در عزای عزیزان خویش می گریند

و چند روز دگر نیز نوبت من و توست

که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم

و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم

و با به کوه

به جنگل

به غار، بگریزیم

***

پدر، چگونه به نزد طبیب خواهی رفت

که دیدگان تو تاریک و راه باریک است

تو یک قدم نتوانی به اختیار گذاشت

تو یک وجب نتوانی به اختیار گذشت

که سیل آهن در راه ها خروشان است

***

تو، ای نخفته شب و روز روی شانه ی اسب،

به روزگار جوانی، به کوه و دره و دشت

تو ای بریده ره از لای خار و خاراسنگ!

کنون کنار خیابان در انتظار بسوز

درون آتش بغضی که در گلو داری

کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن

حریم موی سپید تو را که دارد پاس؟

کسی که دست تو را یک قدم بگیرد نیست

و من - که می دوم اندر پی تو - خوشحالم

که دیدگان تو، در شهر بی ترحم ما

به روی مردم نامهربان نمی افتد

***

پدر! به خانه بیا با ملال خویش بساز

اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته است

چه غم که گوش تو و پیچ رادیو باز است:

(هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر) امروز

به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند

و چند دهکده ی دوست را، هواپیما

به جای خانه دشمن گلوله باران کرد...!

***

چه جای گریه، که کشتار بی دریغ حریف

برای خاطر صلح است و حفظ آزادی

و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند

غنیمتی است! که دنیا بهشت خواهد شد

***

پدر، غم تو مرا رنج می دهد، اما

غم بزرگ تری می کند هلاک مرا:

بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم

که ناله می چکد از برق تازیانه در او

به خانه های خراب،

به کومه های خموش،

به دشت های به آتش کشیده ی متروک

که سوخت یک جا برگ و گل و جوانه در او

به خاک مزرعه هایی که جای گندم زرد

لهیب شعله ی سرخ

به چار سوی افق می کشد زبانه در او

به چشم های گرسنه

به دست های دراز

به نعش کودک دهقان، میان شالی زار

به زندگی، که فرو مرده جاودانه در او

***

بیا به حال بشر های های گریه کنیم

که با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی، کجا تواند ماند؟

چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا:

- به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.

 

 

 

فریدون مشیری

 

 

+ کتا ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳
comment نظرات ()

 

 

این رفته بود توی سرم مثل صفحه ی گرامافون مدام می چرخید، نوشتم اش که از دستش راحت بشم...

 

 

 

+ کتا ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢
comment نظرات ()

 

 

دکتر(ی) دیروز به اصرار رئیس  آمده بود اینجا یحیی را ببیند. یکی دو ماه پیش هم یکبار آمده بود و دیده بودش. دارو های اعصابش را قطع کرده بود و گفته بود هیچی ش نیست. گفته بود همه ی دارو هایت را بریز دور. هرچه باشد عوارض همین دارو هاست. و یحیی خوشحال شده بود. لابد خوشحال شده بود.

 

اما سر درد هایش خوب نشده بود. لرزش دستش هم خوب نشده بود. که باز رفته بود پیش همان دکتر قبلی که آن دارو یی که نمی دانم چیست را داده بود بهش. همان دارو که دکتر (ی) وقتی دید گفت این فیل را هم از پا در می آورد. ترکیباتش مشابه قرص های انرژی زا است. این ها مدتی سر حالش می آورد و بعد به همین دارو ها معتاد می شود. برای همین بود که دیروز دوباره آمد ببیندش.

 

یحیی کوتاه قد و خجالتی است. کمی تپل است و ابرو های به هم پیوسته دارد. جوان و شاد است. مو های سیاه دارد و صدای زیر. همیشه می خندد و سر به زیر سلام می کند. از معدود کارگرانی ست که از ابتدای تخریب آمده و چون فعال و دقیق بوده در مراحل بعد هم نگاهش داشته ایم. خیلی وقت ها سرکارگر است. در کارگاه ِما، کارگر های معمولی کلاه زرد بر سر دارند و سر کارگر ها کلاه قرمز و به یحیی چه غروری دست می دهد وقتی کلاه قرمز بر سر می گذارد. دیپلمه است. اما در دهشان بیکار بوده آمده شهر. توی دهشان اما یک دختر عقد کرده دارد. توی همین ماه عروسی خلیل است و همه ی کارگر ها دعوت دارند. توی دل یحیی هم قند آب شده که چند وقت دیگر هم عروسی خودش است لابد. دلش را می گذارد توی ده و خودش می آید اینجا کارگری. کم حرف و مظلوم است.

امروز دو بار زنگ زد. صدایش مریض احوال شده. رئیس که آمد گفتم ببیند چکار داشته. 

 

اینبار که دکتر (ی) دیدش مثل بار قبل خوش بین نبود. حالا دل من و رئیس هم به شور افتاده. قرار است فردا ببردش سی تی اسکن. دکتر (ی) گفته علائم اش به تومور می خورد. سردردها ی روز به روز شدید شونده اش و لرزش دست هایش. می گوید تومورش باید رشد کرده باشد. من می گویم از کجا آخر این همه مطمئن است؟ سی تی اسکن نکرده که. دکتر (ی) خودش معتقد است خیلی چیز ها را می فهمد. اما کاش اشتباه کرده باشد...

yaya

 

+ کتا ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱
comment نظرات ()

 

 

امروز شجاع شده ام.

مثل کودکی که  مدت ها از تاريکی ترسيده باشد اما يک شب تصميم بگيرد برود تا ته حياط به ديدار ديو تاريکی ها.

 بی چراغی در را گشوده ام و نگاهم به تاريکی های ته باغچه است. به سايه های روی ديوار و شکل های عجيب و غريبشان. به اينکه سايه ی خودم بر ديوار چه شکلی خواهد شد...

 

 


...جريان بستن کامنتينگ، اين پست ِ اين وبلاگ بود. من ترجيح دادم گوش هايم را ببندم. که صدا های نا هنجار را نشنوم. شما باشيد چکار می کنيد؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱
comment نظرات ()