آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

دیروز رفته بودیم زرین دشت. جای قشنگی ست . به پدرم گفتم انگار تکه ای زمرد میان دو کوه. رئیس حق داشت بگوید "به هر قیمتی"شده باید یک تکه آنجا بخریم. یک ثانیه آرامش آن صحرا به صد سال زندگی در شهر می ارزد. کاش بشود.

 

اینکه کامنتینگ این وبلاگ هم کارش به تائیدیه کشید خیلی غم انگیز است. شاید هم بگذرد و پایدار نباشد.

 

گاهی خودم عقب تر از کالبدم می مانم. امروز از آن روز هاست. میان آن قلمستان ها مانده ام. در سکوت شرجی کنار  رودی آرام ...

نباید گذاشت بعضی ثانیه ها بگذرند. من مطمئنم که می شود.   

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳۱
comment نظرات ()

 

 

 

زباله ها، آلودگی ها و پلشتی های دنيای مجازی بيشتر از دنيای واقعی شده. کم ِکم اش اينکه : در  دنيای واقعي، هنوز گل ها بوی خوشی دارند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

 

 

 

امروز هم قرار بر همین بوده گوئیا کسی خواسته دست اراده ی من را بگیرد و به او برای برخاستن کمک کند. خطوط اینتر نت همچنان قطع اند. دیشب هم اخبار این گفته را تائید کرد. پس تلاش بیهوده است.

امروز را می توانم بیشتر وقتم را صرف پروژه ی تازه کنم. جای ستون ها را تغییر دهم. و در حین انجام دادن این کار سعی کنم به صدای شکفتن غنچه های دیر رس آرامش کنار برکه های دور دور درون خودم گوش فرا دهم.

 

....

دیروز داشتم برای پسر خواهرم توی نت دنبال لاکپشت می گشتم. یک لاکپشت از شمال پیدا کرده و با خودش آورده. اسمش را گذاشته لاکشیا شل. لاکشیا شل انگار از روزی که آمده چیزی نخورده. حالا نگران شده و گفته من بگردم ببینم غذای لاکپشت چیست! خیلی گشتم چیز های عجیب و غریبی هم پیدا کردم اما توی این جستجو ها به جمله ی جالبی بر خوردم. یک جا نوشته بود: در مملکتی که لاکپشت ها پرواز می کنند و ماهی ها عاشق می شوند، میمون ها هم رئیس جمهور می شوند!!

 

...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

آش همین آش و کاسه همین کاسه!

 

خط ها خراب اند. امروز یک ساعت است دارم با سیستم کلنجار می روم که وصل شود و وصل نمی شود. وصل نشود به درک! همین جا می نویسم. توی مایکروسافت ورد!

 

یکی اینکه یادم بماند که حق همیشه با من نیست. این را بارها و بارها بنویسم که مطمئن شوم موقعی که باید به یادش بیاورم از یادم نمی رود: حق همیشه با من نیست. حق همیشه با من نیست.حق همیشه با من نیست...خوب یادم ماند؟

 

اما دوم اینکه یادم بماند گاهی هم حق با من است! به شرطی که تاب شنیدن نظر مخالف را داشته باشم. که این روز ها ندارم اش. خوب من را نمی فهمی؟ نفهم! لازم است بخواهی به من بقبولانی که گفته ی من اشتباه است؟

 

 و یادم بماند که سطح شعور و فکر آدم های مختلف متفاوت است. از یک آدم خنگ چه توقعی دارم که آنچه در ذهن من گذشته را بفهمد و انتقاد نکند؟ یک نفر من را از درون هشدار می دهد که این حرف خود پسندی است. اما از بس تواضع خرج کردم، تمام شد. بگذار کمی هم طرفداری از موضع خودم بکنم. چیه هی حق با شماست حق باشماست؟ که من شما را درک می کنم. بله البته من درک می کنم که شما چقدر خنگ هستید آقا. و به همین خنگی که هستید مجبورم احترام بگذارم و از گفته ی شما رنجیده هم نشوم و متاسف باشم از این بابت و متاسف باشم که در میهن عزیزم تعداد آدم های خنگ و خنگ تر از شما بسیار زیاد است. وگرنه آش ما لابد کمی ماکول تر از این بود که الان داریم تناول می کنیم و کاسه ی ما لابد کمی با سلیقه تر انتخاب شده بود.   

 

برم دوباره سعی کنم ببینم وصل میشه یا نه....

 

یک چیز دیگه که دیگه وقتش شده با خودم در میون بذارم اش در باره ی اراده بود. اراده ای که قبلن فکر می کردم دارم اش اما الان روز به روز نا امید تر میشم ازش.

 

خط ها همچنان خراب اند. ارتباطم با دنیا قطع است. توی پرشین بلاگ هم وارد نمی شود. توی مسنجر هم وارد نمی شود. مثل زندان است اینجا. مثل زندان است. سرت را باید به همین چهار دیوار خاکستری و عبور گاه به گاه سوسک ها گرم کنی.

 

+ کتا ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٧
comment نظرات ()

از سايت روز آنلاين

پس از هفته ها فشار در زندان انفرادي

تهيه فيلم اعترافات جهانبگلو

 
اميد معماريان
 

۲۶ تیر ۱۳۸۵

درحالي که صدها نفر از ايرانيان سراسرجهان دراعتراض به دستگيري وزنداني شدن رامين جهانبگلو، اکبرموسوي خوييئني و منصور اصانلو، دريک اعتصاب غذاي سه روزه شرکت کردند، روزنامه رسالت از پروژه اعتراف گيري جهانبگلو در زندان خبر داد.

تنها چند روز پس از آنکه اتحاديه اروپا نسبت به نحوه دستگيري رامين جهانبگلو ونفض معاهدات بين المللي در زمينه حقوق بشرتوسط مقامات امنيتي وقضايي ايران با انتشار بيانيه اعتراض کرد، اين روزنامه محافظه کاراز پخش آنچه "اعترافات جهانبگلو" ناميده، خبرداده است. روزنامه رسالت با اعتراض به واکنش اتحاديه اروپا آورده است: "در پى بازداشت رامين جهانبگلو و اعترافات تکان دهنده‌اى که وى داشته است اتحاديه اروپا با اعلام خطر نسبت به وضعيت حقوق بشر در ايران از مقامات ايرانى خواست که هرچه زودتر رامين جهانبگلو را آزاد کنند." اين روزنامه درادامه آورده است: "در همين حال خبر مى‌رسد که فيلم اعترافات رامين جهانبگلو در يک مجمع فرهنگى براى اطلاع حاضران پخش شده است. جهانبگلو در اين فيلم به سير چگونگى ارتباط خود با محافلى در کانادا پرداخت و توضيح داده که از طريق يک عنصر ضد انقلاب با يکى از سفراى کشورهاى اروپايى آشنا شده و ماموريتى درباره وقوع انقلابات مخملى و تعميم آن در ايران را پيگيرى مى‌کرده است."

روزنامه رسالت يکي از روزنامه هايي است که معمولا خبرهاي مربوط به برخي نهادهاي امنيتي در آن منتشر مي شود. پيش از اين نيز خبراعتراف گيري از روزنامه نگاران وروشنفکران ايراني در اين روزنامه به چاپ رسيده بود. اين روزنامه بدون اشاره به اينکه به چه علتي وچگونه اظهارات يک زنداني که درمراحل تحقيقات به سر مي برد براي عده اي پخش شده است، تلاش کرده است که در برابر حمايت جهاني از آزادي وي موضع گيري کند.

چاپ خبر رسالت مبني بر پخش فيلم اعترافات رامين جهانبگلو در جمع اعضاي "يک مجمع فرهنگي"، در حالي صورت مي گيرد که پيشتر، منابع غير رسمي از نمايش نوار اعترافات اجباري اين انديشمند ايراني، در جلسه "شوراي عالي انقلاب فرهنگي" (بالاترين نهاد سياست گذار فرهنگي در جمهوري اسلامي که اعضايش توسط رهربي منصوب مي شوند) خبر داده بودند. به گزارش منابع خبري، در اين فيلم، بازجويان عليه حدود 20 چهره فرهنگي معتبربه عنوان عوامل غرب و آمريکا اعترافات اجباري اخذ کرده اند که برخي متفکران بسيار شناخته شده ايراني از جمله آنها هستند.

انتشار خبرهاي زندانيان در داخل سلول هاي انفرادي، انتشار بخش هايي از تحقيقات اوليه از زندانياني که از وکيل بي بهره هستند وتماسي با دنياي خارج ندارند، انتشار اعتراف نامه هايي که روزنامه هاي مستقل از چاپ آن خود را برحذر مي دارند، تنها بخشي از اقداماتي است که روزنامه هاي نزديک به محافل امنيتي واز جمله رسالت در آن پيشقدم هستند.

از همان ابتداي دستگيري اين محقق برجسته ايراني، فعالان حقوق بشر واجتماعي وسياسي نگراني خود ازنحوه بازداشت، دادرسي وعدم دراختيار داشتن وکيل ابراز داشته بودند. با توجه به حساسيت هايي که طي چند سال گذشته در خصوص رابطه با خارج از کشور وجود داشته است و همچنين تمايل دولت جديد به بستن فضاي جامعه مدني و ارتباط با جامعه دانشگاهي خارج ازکشور، انتظار مي رفت که محافل درگير درستگيري اين محقق ايراني، طي بيش از دوماه که ازبازداشت جهانبگلو مي گذرد اقدام به تحت فشار قرار دادن او براي اعترافات اجباري کنند.

آخرين اعترافاتي از اين دست مربوط به پرونده متهمان سايت اينترنتي در دي ماه سال 1383 است که طي آن 4 تن از متهمان اين پرونده ابتدا به صورت کتبي ودر قالب نامه وپس از آن با ظاهر شدن در تلويزيون دولتي، نسبت به فعاليت هاي مطبوعاتي و حضور در جامعه مدني ابراز ندامت کردند. اقدامي که با اعتراض شديد نهادهاي حقوق بشري در داخل وخارج از کشور مواجه شد واعلام شد تا زماني که متهمان در شرايط عادي به سر نمي برد چنين اعترافاتي اساسا ارزشي ندارد. تنها چند روز پس از اين اعترافات که حکايت از فشار زياد به متهمان ياد شد داشت که ميانگين سني کمتر از سي سال داشتند، دو تن از آنها باحضور درکميته ويژه رييس جمهوري از چگونگي اعتراف گيري خود سخن گفتند واظهار داشتند که چنين اظهاراتي کاملا تحت فشار بوده است. پس از آن رييس قوه قضاييه نيز افراد ياد شده را به حضور پذيرفت و بعد از آن ختم پرونده را اعلام کرد. با وجود تبعات بسيار سنگيني که چنين اقداماتي به همراه دارد و با توجه به سابقه چنين اقداماتي اساسا مورد باور مردم قرار نمي گيرد، اقدام محافل امنيتي براي تکرار پروژه اعتراف گيري دور از انتظار مي رسد.

پيش از پرونده اعتراف گيري از متهمان پرونده موسوم به "سايت هاي اينترنتي" و يا " وب لاگ نويس ها"، علي افشاري از فعالين دانشجويي نيزطي مدت بازداشت وزندان انفرادي مجبور به اعترافات ساختگي شد. افشاري نيز بعدها ازچگونگي اعتراف گيري سخن گفت واز انواع فشارهاي مقامات اطلاعاتي براي اخذ اعترافات و همراهي توسط بخش هايي از صدا وسيما با اين رفتار خبر داد. اعتراف گيري در زندان، سناريوويي تکراري بود که به نوعي، اغلب زندانيان سياسي ساليان گذشته ايران آن را تجربه کرده اند. به جز سعيدي سيرجاني نويسنده برجسته ايراني که به قتل رسيد و هيچ گاه فرصت نيافت درمورد نحوه اعتراف گيري خود سخن بگويد، تقريبا همه کساني که به نوعي تحت فشار به اعترافات ساختگي تن دادند ، پس از مدتي به شرح نحوه اعتراف گيري پرداختند.

سه سال پيش نيز در اقدامي مشابه مقامات امنيتي با دستگيري داريوش زاهدي تلاش کردند تا با اتهاماتي مشابه ووصل کردن وي آنچه "اغتشاشات" و"جاسوسي" ناميده شد، سناريوي مشابهي را تکرارکنند. اين استاد دانشگاه با فشار افکار عمومي، نمايندگان مجلس ششم و سازمان هاي حقوق بشري داخل وخارج از کشور تبرئه وآزاد شد.

پيش از اين وزير اطلاعات در مصاحبه اي مطبوعاتي با ارتباط دادن فعاليت هاي دانشگاهي رامين جهانبگلو با آنچه "انقلاب مخملي" خواند از رابطه برنامه ريزي شده اين محقق ايراني در اين خصوص سخن گفت. محسني اژه اي گفته بود: "آمريكا در اين مقطع راهكاري را نه تنها در ايران بلكه در مورد بسياري از كشورهاي جهان براي وقوع انقلاب مخملي و نرم دنبال مي‌كرد كه جهانبگلو نيز دراين راستا تعريف مي‌شود. "

او سپس در خصوص وضعيت جهانبگلو چنين اظهار نظر کرد: "جهانبگلو بر اين اساس ماموريت يافته بود و با حجم فعاليت‌ها و امكاناتي كه در اختيار وي قرار گرفته بود، دستگاه اطلاعاتي نسبت به وي مظنون شد و او را دستگير كرد و در حال حاضر نيز مشغول تكميل تحقيقات درباره‌ي او هستيم كه با تكميل آن مي‌توان در اين زمينه كه مي‌شود چه ميزان اطلاعاتي را منتقل كرد، تصميم گرفت."

اتحاديه اروپا طي روزهاي گذشته دربيانيه اي با ابراز نگراني از وضعيت رامين جهانبگلو که درعرصه فعاليت هاي دانشگاهي شهرتي فراتر از مرزهاي ايران دارد آورده است: "اتحاديه اروپا کاملاً از تخلفات آشکار مقامات ايراني درخصوص کيفيت دستگيري و بازداشت اين فيلسوف انديشمند آگاه است و از مقامات جمهوري اسلامي مي خواهد که هر چه سريعتر امکان مشاوره حقوقي را براي وي به وجود آورند. اتحاديه به علاوه خاطرنشان مي کند که کليه اعترافات گرفته شده در زندان بدون حضور شهود قضايي ذي صلاح از هيچ گونه اعتباري برخوردار نخواهند بود." اتحاديه اروپا سپس از سران جمهوري اسلامي درخواست کرده بود که شهروندان ايراني را به دليل تماس با سفارت ها، دانشگاهها و مؤسسات فرهنگي خارجي مورد مجازات قرار ندهند."


+ کتا ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٦
comment نظرات ()

 

اینجا یعنی یک حرف خوب!

پشت سرم هر چه هست باشد. مانده باشد. درمانده باشد. من الان اینجا هستم. و اینجا یعنی یک حرف خوب. یک دوست آرام. که دست هایم را می گیرد. من را می نشاند رو بروی خودش و در چشم هایم لبخند می زند.

صبح داشتم فکر میکردم :

هیچکس

آن کسی که دیده می شود نیست

حتی او که درون آیینه است

...

زندگی سخت شده. سخت. زیر فشار زیادی هستم. هستیم. شاید اگر تنها بودم تحمل اش راحت تر بود . اما الان باید تمام نیروی ام را جمع کنم که سنگ های توی کوله پشتی دخترک را و وزنه های توی فرغون رئیس را هم بردارم که سبک تر باشند. چاره ندارم. چاره ندارم. چاره ندارم.

ننه من غریبم در نمی آورم جز اینجا جایی یا کسی را برای گفتن ندارم. چرا البته وُرد ِ عزیز هم هست اما او به اندازه ی وبلاگ شعور ندارد. خب شعور هم مهم است. آدم حس میکند گوش هایش کر است مثل مادرم. مثل دیوار.

آن خانه زندگی را بر انسان سخت میکند. این را میدانستم. برای همین آن همه ناراحت بودم قبل از اسباب کشی. اما آن موقع در جریان واقعی امور نبودم. انگار کسی که تا جایی میانه ی ساق پا در رودخانه ای ایستاده باشد و خواسته باشد جریان آب را تخمین بزند. نمی شود که. می شود؟‌ آب ِ کناره های رود نمی بَرَدَت و تو آرام آرام به درون می روی. اما جریان وسط رود چیز دیگریست. و الان من میانه ی رودم. میانه ی رود.

دیوانه نشده ام هنوز

 اما لازم است

 با خودم کمی حرف بزنم

***

چند قطره؟‌...

تو میگویی چند قطره اشک 

توی چشم هایم جمع شده حالا؟

بیا شرط ببیندیم

بعد من چشم هایم را می بندم

***

چی شده؟...نه بابا چیزی نیست. یه کمی تحمل یه کمی صبر...بچه که بودم و چای صبح زبانم را می سوزاند مادرم می گفت: یه صبر و یه فوت. حالا هم یه صبر و یه فوت همه چیز را حل می کند. اما کاش دست هایم پر توان تر بود.

 ***

بازم بگم؟

رئیس میگه توی اون خونه نمی تونه زندگی کنه. میگه فقط به خاطر تو موندم اونجا. میگه انگار این است که دخترمان را داشته باشیم توی دیوانه خانه بزرگ کنیم. بعد خودش میگه اینا بدون ما بچاره میشن که. بابات سکته میکنه دوروزه می افته.

بعد من میگم تازه همه ی دیوونه های این دیوونه خونه حالا حالشون خوب شده. خوب خوب

دیشب برادرم با رئیس دعواش شد. و زندگی سخت تر شد. سخت تر. چقدر این کلماتی که تکرار می شوند خوب اند. خوب. هی هی هی هی

***

نمی شه فهمید جریان چیه. باید عمری که من گذراندم را گذراند تا فهمید.

***

تو میگویی چند قطره؟

...

.

.

+ کتا ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٥
comment نظرات ()

 

امروز یک حس کرختی دارم. اما دارم فکر می کنم چه لزومی دارد نوشتن اش؟ یاد این افتادم که دوستی داشتم که  گفته بود همه ی همه ی همه ات را بنویس.

 

 الان دیگر نمی خوانَد ام. امامن همچنان می نویسم. اینرسی نوشتن است شاید! یا مثل دونده ای که با سرعت دویده باشد تا لب یک پرتگاه و بعد نتوانسته باشد به موقع ترمز کند... من همان دونده ام شاید. او که با سر، درون دره هم می دود. عمیق تر باد این دره. عمیق تر باد چون هیچ دوست ندارم بفهمم آخرش کجاست...

 

 

حس امروزم مانند اینست که داروی آرام بخش استفاده کرده باشم. یک چیزی بود امیر نوشته بود توی وبلاگش یادم نیست نوشته ی خودش بود یا سید علی صالحی یک چیزی توی این مایه ها که چیزی مثل الکل در هواست... امروز آن را می فهمم. شاید هم آغاز یک حمله ی میگرنی باشد که خفیف تر شده. آن موقع چشم هایم کرخت می شدند. الان هم همان طور است اما یک لکه ی سیاه هم توی چشمم پیدا می شد که هنوز پیدا نشده. آن لکه که بیاید می فهمم که چند ساعتی باید از زندگی مرخصی بگیرم. سر درد بکشم و چشم هایم را ببندم شاید خوابم ببرد و شاید جایی میانه ی خواب و بیداری....

 

+ کتا ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

 

۱-

حالا سردم است. بار اولی نبود که می رفتم به آن کوهستان. جاده ها، کوره راه ها، ايستگاه ها و همه  آدميانش، حتی فصولش را می شناختم. اما نمی دانم چرا...

ببين! ...ديشب زمستان بود و من باز بی لباس مناسب توی يک رويا جامانده ام...

( و چه کسی می داند که تنها جامانده در یک رویا بی لبلس مناسب یعنی چه... )

***

 

۲-

(پارسال دوست امسال آشنا)

من می گويم:

      - سلام آشنای پارسال!

تو می گويی:

      - الان يک سال بعد همين موقع است.

( پارسال: دوست

امسال: آشنا 

 سال بعد همین موقع: ؟ )

***

 

۳-

آخر صبحانه با عجله ساعت ديواری را نگاه می کند و می گويد:

      - خب، من رفتم...

ساعت مچی ام و بعد ساعت ديواری را نگاه می کنم و می گويم:

      - باشه! ...البته اين ساعت ۵ دقيقه جلوست

      -بر می گردم ماشينو می ذارم ميرم کارگاه

      -باشه ! ...البته اين ساعت ۵ دقيقه جلوست

      - تو هم مستقيم برو شرکت

      - باشه!... البته اين ساعت ۵ دقيقه جلوست...

 ................................................................................

( چرا کسی نفهمید که صدایم شنیده نمی شد؟ چرا کسی نفهمید که آن ۵ دقیقه مهم بود؟ )

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۱
comment نظرات ()

 

 

بچه  که بودم، با خودم فکرکرده بودم که کاش موقع مرگ، یک دوره عذاب زیادی کشیده باشم !

 

الان با خودم می گویم:" چه فکر وحشتناکی!"

 

اما آن موقع توجیه این فکر برام این بود که بعد از کشیدن یک دوره عذاب ، درد و یا بیماری سخت،  راحت می شود از دنیا دل کند. با حرارت برای بقیه سعی می کردم  تو ضیح بدهم که فقط در این صورت است که ممکن است مرگ ِ لذت باری داشته باشیم:" رها شدن از درد." درست مثل موقعی که در یک حمله ی میگرنی شدید، آدم خوابش ببرد.

 

 امروز که به آن روز ها  فکر می کنم می بینم  این نشان می دهد که آن موقع چقدر زندگی را دوست می داشته ام که بی دلیل حاضر به دل کندن از زندگی نبوده ام!

 

خوب می دانیم که هر آدم بزرگی چقدر دوست دارد که مرگش آنی باشد. بی کشیدن رنج و عذاب اضافه....

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

از اولش !

 یک اینکه:

بعضی روز ها در ِ جعبه ی فکر هایم سفت می شود. مثل در شیشه های مربایی که آدم اولش با کلی شور و شوق و اشتها تصور می کند که الان روی نان می گذارد و بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن، از اشتها ی صبحانه خوردن  هم می افتد.

(...یادم باشد که این تکه ادامه دارد! )

 

دواینکه:

یکی دو روز پیش داشتم از حال مادرم غصه می خوردم. نگاهش می کردم و او را با دوران های پیش توی ذهنم مقایسه می کردم. دخترک کنارم بود که انگار یک تکه از فکر هایم از توی سرم پریده بود بیرون و گفتم:

      - نمی دانی چه رنجی دارد اینکه ببینی مادرت عقلش را هر روز بیشتر از روز پیش از دست میدهد...

دخترک جواب داد:

      - نه ! هیچوقت این رنج را نمی برم. چون مادر من از اولش هم عقل نداشت!!!

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٩
comment نظرات ()

 

 

اول اينکه چند روز دسترسی به نت نداشتم و اين مثل روز روشنه که آدم معتادی مثل من امروز رسيده و نرسيده اومده سر منقل پرشين بلاگ بدون اينکه فکر کنه که چی می خواد بنويسه.خلاصه اينکه خامی نوشته ای که قرار است نوشته شود بدون اينکه بداند چيست را از پيش ببخشيد.  

دوم اينکه نه! صاحب دفتر چه هنوز پيدا نشده. شايد قرار بر اين باشد که  در  راز اين دفتر بمانم....

سوم اينکه : «وای چقدر هوا گرمه!». چه کسی درجه ی واقعی هوا را می داند ؟ چون فکر کنم  از چهل و دو به بالا يک جور شرايط بحرانی به حساب می آید و شرايط خاص بايد اعلام شود. يکی از آشنا ها می گفت ديروز توی سايه رو با دما سنج اندازه گرفته ن و چهل و شش بوده. من نمی دانم ملاک اعلام درجه ی گرمی هوا چيه؟ فکر کنم بين پنج تا ايستگاه هواشناسی که در تهران داريم ميانگين اعلام ميشه.

چهارم اينکه اميدوارم ايتاليا به سرنوشت برزيل و آرژانتين و پرتغال و غيره دچار نشه....

پنجم اينکه سرم خيلی شلوغه. يک کار تازه داريم که بايد فاز يکش رو توی اين يکی دو روزه تموم کنم. بايد مواظب باشم که توی نقشه های اجرايی کار قبلی هم مشکلی باقی نمونده باشه.

از اينکه  بعضی اشکالات از زير دست آدم فرار ميکنندخيلی می ترسم .  درسته که حس جالبیه اما خطر ناکه.

بچه که بوديم وقتی چند سری از بچه ها فاميل جمع می شديم يک جا مثلن ميهمانی ای چيزی بود، يک بازی ای می کرديم به اسم : «کو..کو..؟ ...کجايی؟!» نمی دانم بلد هستيد يانه؟‌ چشم های يک نفر بسته ميشد و بايد با چشم بسته دنبال بقيه می گشت. من و چک کردن نقشه ها هم الان انگار همين بازی را داريم می کنيم. من دارم کور کورانه دنبال اشکالات نقشه ها می گردم و آنها بازيگوشانه ممکن است به جا هايی غير قابل دسترس من فرار کرده باشند....

اگر خودم می خواستم برای کسی که اين پست را نوشته کامنت بنويسم می نوشتم : انگار گرما کار خودش را کرده! ... اما شما لطف داشته باشيد و اين را ننويسيد.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۸
comment نظرات ()

يادگاری از يک ناشناس

 

می خواستيم با عجله سوار ماشين بشويم که چشمم افتاد به يک تقويم و يک

دفترچه تلفن جيبی که افتاده بودند کنار جدول. دوثانيه نگاهش کردم. ثانيه ی اول گفتم طفلکی! ‌ثانيه ی دوم گفتم برش دارم!‌ ..و برش داشتم.

رئيس از توی ماشين پرسيد:

      -چکار ميکنی؟

      - يه نفر دفتر چه تلفنشو انداخته....

و فکر کردم بروم بدهم به کتابفروشی ای که از آن بيرون آمدم ... شايد طرف برگردد دنبالش.

رئيس گفت:

      - زود سوار شو! ...دير شد!

و دفتر چه به دست سوار شدم.

***

از اين دفتر چه کوچولو ها بود که آکاردئونی باز ميشوند. و ريز ريز ريز تويش شماره تلفن نوشته بود. : 

امرايی -هوشنگ آقا

امانتی- آقا حميد

امرايی -حجت

اکبری راد- حاج محمود....

و صفحه های بعد و صفحه های بعد...

بد خط هم نبود. اما دفتر چه قديمی بود. هی شماره ها را نوشته بود و خط زده بود و جديدشان را نوشته بود. توی دفتر چه داشتم گم می شدم که رئيس گفت:

      - اونطرفشو ببين. اينا معمولن اسم و مشخصات داره. شب تلفن کن بهش بگو دفتر چه شو پيدا کردی. حالام انقد تو شماره های مردم فضولی نکن!

اون طرفشو نگاه کردم راست ميگفت. دفتر چه مال نور محمد صارمی بود. آدرسش اما بزرگراه اشرفی اصفهانی...پونک...خيلی دور بود اما پنج تا شماره تلفن توی اون صفحه نوشته بود که حتمن صاحب دفتر چه رو توی يکی از اون شماره ها می شد پيدا کرد.

فکرکردم بايد مال پير مردی باشد. ببين چه تاريخی را جمع کرده توی اين دفتر. با چه حوصله ای. کار جوان ها نيست. لابد از تاکسی پياده می شده که افتاده... راستی از پونک آمده بوده يوسف آباد چکار؟ ....

ورق زدم تا صفحه ی آخر. گفتم:

      - چه آدم منظمی! نگاه کن...توی صفحه ی آخر يه جدول کشيده اسم ها رو به ترتيب نوشته:

۱-م- آق قلعه:‌...قطعه ۲۳- رديف ۱۲۳ - شماره ۱۴

۲-حسين مرادی: قطعه ۲- دريف ۴۹- شماره ۳۲  

۳- زهرا...: قطعه ۸۰- رديف ۲۱- شماره ۵۶

....

امده بود تا شماره چهارده :

۱۴- پدر : قطعه ۴۸- دريف ۴۷- شماره ۴

و بعد از پدر هم دو رديف ديگر نوشته بود و کاغذ تمام شده بود

پشت اين ورقه شماره تلفن بيمارستان کسری بود. و توی ليست شماره ها هم شماره های زيادی از دکتر ها و آزمايشگاه ها...

رئيس گفت ولش کن ديگه. زنگ می زنی بهش.

***

صبح اولين شماره را گرفتم:

      - الو سلام. ببخشيد آقای صارمی؟

مرد بی حوصله ای جواب داد:

      - نخير اشتباه !

شماره ی دوم را گرفتم:

دوازده تا بوق زد و هيچکس بر نداشت.

دوباره گرفتم. فايده نداشت

 در شماره ی سوم و چهارم بعد از گرفتن پنج شماره، نواری می گفت که اين شماره مسدود می باشد.

شماره پنجم هم جواب نداد.

رفتم دنبال اسم های صارمی های توی دفتر چه:

صارمی- حاج حسن (بروجرد)

صارمی-دايی کرم (ايضا)

...

برگشتم صفحه ی اول. يک شماره با خودکار قرمز و با عجله اضافه شده بود. نو تر از بقيه ی شماره ها به نظر می آمد. هر چند که اين هفت رقمی بود و بايد شماره ی اول را تکراری می گرفتم: شماره هارا گرفتم: خانمی برداشت:

      - بله؟

      - سلام- ببخشيد..منزل آقای حسين آران؟

      - بله؟‌بفر مائيد

      - شما کسی به نام آقای نور محمد صارمی می شناسين؟‌

      - بله! بفر مائين چطور مگه؟

      - دفتر چه ی تلفن ايشون کنار خيابون افتاده بود. من پیداش کردم. گفتم شايد لازم اش داشته باشن. شما می تونين بهشون اطلاع بدين؟

      - البته از آشنا های خواهر من هستند. بايد با خواهرم تماس بگيرم. شما يه شماره تلفن به من بدين بگم باهاتون تماس بگيرن.

شماره ی محل کارم را دادم. گفتم از ده صبح تا پنج- پنج و نيم اينجا هستم.

تشکر کرد و گوشی را گذاشتم.

بعد که گوشی را گذاشتم توی جيب تقويمش اين را هم پيدا کردم:

 

+ کتا ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۳
comment نظرات ()

آلزایمر

 

 امروز یه کشف خیلی جالبی کردم.

اینکه توی حموم اگه آدم دور و ور گوشاشو پر از حباب هایی ازکف های درشت کنه ...و بعد سکوت کنه و بشینه صدای ترکیدن حباب ها رو گوش کنه خیلی حس خوب و خنده داری داره.

 


 

و اما بعد از خط یه مقدار درد بی دردی و خوش خوشانی نظیر آنچه که پولدار ها معمولن دچارشند دچار شدیم که جای همه ی همپالکی ها خالی!

آقای رئیس دیروز که رفته بود حومه ، یه باغی پیدا کرده آباد. بد جور رفته تو سرش که هر جور هست باید این باغه رو بخریم. اینکه پولشو باید از کجا بیاریم اما یه مشکل کوچولوس که باقی مونده. اما رئیس میگه حتی اگه دزدی هم بکنم این باغو از دست نمی دم!


 

بعد از خط دوم اینکه آلزایم به معنای فراموشی نیست. ترجمه ی واقعی اش

«زوال عقل» است .

جمع آوری اطلاعات-۱

ایسکانیوزـ براساس تحقیقات جدید، روشی‌نوین برای مبارزه با پیشرفت بیماری آلزایمر، پیشنهاد شده است.
به گزارش سرویس علمی پژوهشی ایسکانیوز،‌ علت اصلی بیماری آلزایمر کاملا شناخته شده اما یکی از مواد مهمی که سبب بروز بسیاری از علایم این بیماری می‌شود، یک پروتئین به نام آمیلویید بتاپیتید AB است.
به گفته پزشکان این پروتئین به طور منظم در مغز انسان ساخته می‌شود با این حال در برخی شرایط تغییراتی در این پروتئین به وجود می‌آید و به یک ماده مضر تبدیل می‌‌شود.
محققان تلاش نمودند تا با تزریق یک آنتی بادی که در مغز به پروتئین AB متصل می‌شود، از اثرات مضر تجمع این ماده در مغز جلوگیری کنند و با این کار از ایجاد بیماری آلزایمر جلوگیری خواهد شد.
مؤلف: فرزاد جلالی

....................................

  • اگر یکی‌ از اعضای‌ خانواده‌ دچار این‌ بیماری‌ است‌، حالت‌ خصومت‌ آنها را به‌ خود نگیرید. محیط‌ خانه‌ را طوری‌ تغییر دهید که‌ فرد بیمار دچار آسیب‌ بدنی‌ نشود.
  • اگر مراقبت‌ از یکی‌ از اعضای‌ خانواده‌ که‌ دچار این‌ بیماری‌ است‌ را به‌ عهده‌ دارید، از دیگران‌ درخواست‌ کمک‌ کنید تا بتوانید به‌ خود استراحت‌ دهید. از اینکه‌ نیاز به‌ استراحت‌ و فراغت‌ دارید احساس‌ گناه‌ نکنید حتی‌ اگر بیمار از این‌ مسأله‌ احساس‌ رضایت‌ نداشته‌ باشد.
  • اگر گروه‌ حمایتی‌ برای‌ خانواده‌ بیماران‌ آلزایمر وجود دارد به‌ آن‌ بپیوندید و اگر وجود ندارد به‌ ایجاد آن‌ اهتمام‌ ورزید.
  • افراد مراقبت‌کننده‌ از بیمار می‌توانند برخی‌ از مشکلات‌ بیمار را با اجرای‌ بعضی‌ کارها کاهش‌ دهند. مانند تکرار ، برای‌ بیمارانی‌ که‌ مشکلی‌ در حافظه‌ دارند شاید یادآوری‌ مکرر کمک‌کننده‌ باشد. و اطمینان‌دهی‌ که یک‌ گفتگوی‌ صمیمانه‌ مختصر و در عین‌ حال‌ قوی‌ می‌تواند بیمار مضطرب‌ یا آشفته‌ را آرام‌ کند. و منحرف‌ کردن‌ ذهن‌ بیمار ، که قدم‌ زدن‌ با بیمار می‌تواند در این‌ زمینه‌ کمک‌کننده‌ باشد.

داروها

خیلی‌ از داروهایی‌ که‌ برای‌ مشکلات‌ دیگر مورد استفاده‌ قرار می‌گیرند می‌توانند باعث‌ گیجی‌ یا خواب‌آلودگی‌ شوند. این‌ داروها را باید حتی‌الامکان‌ قطع‌ کرد. هم‌اکنون‌ داروهای‌ زیاد دیگری‌ تحت‌ بررسی‌ هستند. بعضی‌ از آنها برای‌ کنترل‌ علایم‌ آشفتگی‌ مفید هستند. داروهای‌ جدیدی‌ که‌ با نسخه‌ پزشک‌ تجویز می‌شوند ممکن‌ است‌ پیشرفت‌ بیماری‌ را در بعضی‌ از بیماران‌ به‌ تأخیر اندازد.

فعالیت و رژیم غذایی‌

تا حدی‌ که‌ امکان‌ دارد بیمار آلزایمری‌ باید فعالیت‌ خود را حفظ‌ کند. با پیشرفت‌ بیماری‌، نهایتا تمامی‌ فعالیتها نیاز به‌ نظارت‌ خواهند داشت‌.
رژیم‌ غذایی‌ عادی‌. نهایتاً بیمار برای‌ غذا خوردن‌ به‌ کمک‌ نیاز خواهد داشت‌.



 

آیا این بیماری حالت ارثی هم دارد؟

سن بالا ، سابقه خانوادگی ، جنس مونث بودن و سندرم داون ، مهمترین عوامل خطر ساز برای آلزایمر هستند. در جمعیتهای غربی ، خطر تجربی آلزایمر در سرتاسر عمر ، 5 درصد است. اگر بیماران ، خویشاوند درجه اولی داشته باشند که آلزایمر در او پس از 65 سالگی بروز کرده باشد، خطر نسبی ابتلای آنها 3 - 6 برابر ، افزایش می‌یابد. اگر بیماران خواهر یا برادری مبتلا به آلزایمر پیش از 60 سالگی و نیز یک والد مبتلا باشند، خطر نسبی آنها 7 - 9 برابر می‌شود.

آزمایش آپولیپوپروتئین A نوعی آزمایش تشخیصی کمکی است و نباید برای پیش بینی آلزایمر در بیماران بی‌علامت استفاده شود. مبتلایان به سندرم داون ، افزایش خطر ابتلا به آلزایمر را نشان می‌دهند. پس از 40 سالگی ، مبتلایان به سندرم داون ، همواره یافته‌های آسیب شناختی عصبی آلزایمر را دارند و تقریبا 50 درصد آنها ، دچار افت شناختی می‌شوند. 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

 

 

...و به اين ترتيب ديديم که برزيل هم حذف شد....

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۱
comment نظرات ()

 

 

 

 

بعضی از روز ها آنقدر بدون اعتماد به نفسم که انگار عدم اعتماد به نفس طناب محکمی می شود و دست و پایم را می بندد.

 

مثل اینکه پشت میز های دبستان نشسته باشم و معلم دیکته بخواند و من سر یک کلمه مانده باشم. هی بنویسم و هی پاک کنم و معلم و دیگر بچه ها چندین خط از من جلو زده باشند و من سر همان کلمه با چشم های پر اشک مانده باشم...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٠
comment نظرات ()

 

 

خب ....آرژانتين هم که باخت و ...

حالا نوبت کيه که من طرفدارش باشم ؟!

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٠
comment نظرات ()

۱-۲-۳-۴

۱-

ديشب نوشتم طرفدار برزيلم اما در طول بازی قلبم برای غنا می طپيد. باور نمی کنيد چه حرصی سر گل های دوم و سومش خوردم...

آخر شب هم طبق معمول ِ خودم طرفدار اسپانيا بودم.

دخترک ميگه بقيه شو لازم نيست بگی چون تو هميشه طرفدار بازنده هايی.

 

۲-

صبح توی راه تا شرکت فکرم هزار جا رفته بود. انگار شصت تا موضوع همزمان فکرم را مشغول کرده بودند. مثل اينکه سر يک تقاطع شلوغ ، ايستاده باشی و فکرت مثل آب، نه!‌مثل سيل که توی همه ی کوچه ها می رود يا مثل خون که توی همه ی رگ ها جاری می شود ، توی همه ی راه های آن تقاطع شلوغ رفته باشد و باز هر راه بعد از مدتی چند شاخه شده باشد. ...

سر فصل ها برجسته بودند و شرح زيرشان البته نا خوانا!‌ اما جمله های آخرشان باز خوانده ميشد:

سرفصل: حق تقدم عبور از روی خط کشی.........آخرش اين بود که:  من هميشه يک عابر پياده هستم.

سر فصل:‌آلزايمر........(اين يکی طول و تفصيل زيادی داشت اما)......آخر ش قبول واقعيت بود.

سر فصل آشفتگی ذهن......آخرش ؟‌

...  

۳-

بالاخره ورق های آهنی تموم شد. حالا بايد برم سراغ نبشی ها.

۴-

فريبا کامنت خيلی قشنگی نوشته که دوست دارم بهش فکر کنم:

 

فريبا

چهارشنبه 7/4/1385 - 8:41

اين کامنت و تقديم ميکنم به آقا يا خانم وروجک كامنتدوني پست قبل :
آيا در اين ديار کسی هست هنوز که از نگاه کردن به چهرهء فنا شدهء خويش در آينه، وحشت نداشته باشد ؟!

faribam.blogfa.com - egoself1967@yahoo.com

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٧
comment نظرات ()

 

 

تو بازی آلمان و کاستاریکا طرفدار کاستاریکا بودم

تو بازی لهستان و اکوادور طرفدار اکوادور

تو بازی انگلیس و پاراگوئه طرفدار پاراگوئه

تو بازی ترینیداد و سوئد طرفدار ترینیداد

تو بازی آرژانتین و ساحل عاج طرفدار ساحل عاج بودم

تو بازی صربستان و هلند طرفدار صربستان

تو بازی مکزیک و ایران طرفدار ایران

تو بازی آنگولا و پرتغال طرفدار آنگولا  بودم

تو بازی استرالیا و ژاپن طرفدار ژاپن بودم

تو بازی آمریکا و جمهوری چک طرفدار جمهوری چک بودم

تو بازی ایتالیا و غنا طرفدار غنا بودم

تو بازی کره جنوبی و توگو طرفدار توگو بودم

تو بازی فرانسه و سوئیس طرفدار سوئیس

تو بازی برزیل و کرواسی طرفدار کرواسی

تو بازی اسپانیا و اوکراین طرفدار اوکراین بودم

تو بازی تونس و عربستان طرفدار تونس بودم

تو بازی آلمان و لهستان طرفدار لهستان

تو بازی اکوادور و کاستاریکا طرفدار اکوادور

تو بازی انگلیس و ترینیداد طرفدار ترینیداد بودم

تو بازی سوئد و پاراگوئه طرفدار پاراگوئه بودم

تو بازی آرژانتین و صربستان طرفدار صربستان بودم

تو بازی هلند و ساحل عاج طرفدار ساحل عاج بودم

تو بازی مکزیک و آنگولا طرفدار آنگولا بودم

تو بازی پرتغال و ایران طرفدار ایران بودم

تو بازی جمهوری چک و غنا طرفدار غنا بودم

تو بازی ایتالیا و آمریکا طرفدار آمریکا بودم

تو بازی ژاپن و کرواسی طرفدار ژاپن بودم

تو بازی برزیل و استرالیا طرفدار استرالیا بودم

تو بازی فرانسه و کره جنوبی طرفدار کره جنوبی بودم

تو بازی توگو و سوئیس طرفدار توگو بودم

تو بازی عربستان و اوکراین طرفدار اوکراین بودم

تو بازی اسپانیا و تونس طرفدار تونس بودم

تو بازی اکوادور و آلمان طرفدار اکوادور بودم

تو بازی کاستاریکا و لهستان طرفدار لهستان بودم

تو بازی پاراگوئه و ترینیداد طرفدار ترینیداد بودم

تو بازی سوئد و انگلیس طرفدار سوئد بودم

تو بازی ایران و آنگولا طرفدار ایران بودم

تو بازی پرتغال و مکزیک برام مهم نبود کی ببره

تو بازی هلند و آرژانتین طرفدار هلند بودم

تو بازی ساحل عاج و صربستان طرفدار صربستان بودم

تو بازی جمهوری چک و ایتالیا طرفدار جمهوری چک بودم

تو بازی غنا و آمریکا طرفدار غنا بودم

تو بازی ژآپن و برزیل طرفدار ژاپن بودم

تو بازی کرواسی و استرالیا طرفدار کرواسی بودم

تو بازی اوکراین و تونس طرفدار تونس بودم

تو بازی عربستان و اسپانیا طرفدار اسپانیا بودم

تو بازی تو گو و فرانسه طرفدار توگو بودم

تو بازی سوئیس و کره جنوبی طرفدار کره جنوبی بودم

..........................

تو بازی آلمان و سوئد طرفدار سوئد بودم

تو بازی آرژانتین و مکزیک طرفدار آرژانتین بودم چون یکی باید باشه آلمانو بزنه

تو بازی انگلیس و اکوادور طرفدار اکوادور بودم

تو بازی پرتغال و هلند طرفدار پرتغال بودم هرچند که حق هلند بود ببره

تو بازی ایتالیا و استرالیا طرفدار استرالیا بودم

تو بازی سوئیس و اوکراین طرفدار اوکراین بودم

تو بازی برزیل و غنا طرفدار برزیل ام ...چون یکی باید باشه که آلمانو بزنه

 

بقيه ش باشه بعد...

 

 

  

 

 

+ کتا ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٦
comment نظرات ()

 

 

 

 

دستام خونین و مالین، کمرم خم، صورتم سوخته و پوسته پوسته از تابش مدام آفتاب، نفسم کم آورده و تنگ،...

 سی زیف کمک می خواست که می خواست..من چه کاره بودم این وسط که رفتم کمکش؟

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٦
comment نظرات ()

 

 

 

 

آقای رئیس متلکی گفت به من و شعر و شاعری ام .

 

L

 

من جواب ندادم اما دخترک گفت: وااای! چرا رو اعصابش راه میری؟

 خوشحال شدم ولی باز چیزی نگفتم.

رئیس گفت: دلم می خواد! شما ها هم رو اعصاب من راه برین خب.

فکر کنم چشمام برق می زد وقتی که گفتم: ما اینکاره نیستیم!

 

J

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥
comment نظرات ()

 

هيجان هيجان..هيجان!

الان اون آقايی که بايد ورق های زير پله ها رو بسازه اومده اندازه ها رو بگيره....خب؟

و همين الان داره با تلفن حرف ميزنه که قيمت ورق بپرسه. من بايد تو اين فاصله خيلی با عجله اندازه ها رو (که هنوز نصفشم مونده) چک کنم و قطعی اعلام کنم. ولی دارم چکار می کنم؟‌!

     -يکی از هيجان انگيز ترين و پر استرس ترين لحظات عمرمو ثبت می کنم!

 شايدم ديوونه شدم که تو اين موقعيت اومدم وبلاگ نويسی....ای بابا دنيا که دو روز بيشتر نيست.

....آخرش بايد يه پله ی ديکانستراکشن در بياد با اين وضعی که من دارم روش کار می کنم

............................

فکر می کنم دچار بيماری ای شده ام که باعث شده باور کنم  هيچ چيز اين زندگی جدی نيست.

 

 شله زرد غنی شده را حتمن بخوانيد

 اگر آن فيلتر بود اينجا بخوانيد

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٤
comment نظرات ()

 

 

 

امروز هر چه مي نويسم خوب از آب در نمي آيد

 چه کنم! اين زرد آلو ها که خانم همکارمان از باغشان آورده  حواسم را پرت مي کنند

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳
comment نظرات ()