آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱-

«پنج» ساعت زنگ زد: دی-دی-دی-دی......دی-دی-دی-دی......دی-دی-دی-دی......

بيدار شده بودم. هوا گرم بود. سر و صدای گنجشک ها هم می آمد. رئيس اما هيچ نشانه ای از بيداری خودش نشان نمی داد. ساعت طرف او بود. پايم را سراندم طرف پايش. تکانی خورد و ساعت را خاموش کرد. پنج دقيقه بعد گفتم : «ديرت نشه...» با تاخير جواب داد: « يادم رفته بود برای چی ساعتو گذاشتم زنگ بزنه.»

بلند شد. رفت حاضر شود.

روز هايی که می رود خارج از شهر را دوست ندارم. گرچه از صبح کسی نيست غر بزند که بدو دير شد يا روی تميز نبودن ظرف ها ايراد بگذارد يا توی شرکت دائم به مانيتور آدم نگاه کند که ببيند کار ها پيش می رود يانه و هی فشار بياورد که نمی رسيم به موقع کار ها را برسانيم و سر هر کار کوچکی وسواس های زيادش لج آدم را در بياورد اما ... روز هايی که می رود خارج از شهر را دوست ندارم.

بلند شدم رفتم آشپزخانه که توی جمع آوری بساط سفر يک روزه اش کمک کنم. مثل هميشه سيب و خرما و ظروف يکبار مصرف و فلاسک و قند و چای توی سبد سفر.

بعد سفارشات کاری امروز را دوباره تکرار کرد. قرار بود يک ربع به شش بيايند دنبالش ، ده دقيقه به شش داشت با سبد می رفت توی آسانسور که از پنجره پائين را نگاه کردم و گفتم: «کجا می روی ‌؟ نيامده هنوز. » با سبد از آسانسور بيرون آمد و گفت که راست می گويم. رفت دوباره توی خانه. يک دقيقه بعد از پايين صدای بوق آمد. باز از پنجره نگاه کردم ديدم متظرش هستند. صدايش کردم. با تاخير آمد. رفته بود به دست هايش کرم بزند. سبد را برداشت و رفت توی آسانسور. از کنار پنجره آمدم کنار. آمدم توی خانه. در را بستم. پنج قدم شمرده بودم. گفتم بگذار برگردم رفتن اش را ببينم.دوباره در را باز کردم. پنج قدم برگشتم کنار پنجره. سوار که می شد بالا را نگاه کرد. خنديد و بوسه فرستاد. خنديدم و بوسه فرستادم.

...

کولر را روشن کردم رفتم توی اتاق. يک سانتيمتر لای پنجره را باز گذاشتم که هوای کولر به اين اتاق که کولرش خاموش است هم بيايد. رفتم لای پنجره ی اتاق دخترک را هم باز کردم. بعد نشستم کنارش روی تخت. بازوی چپش که دم دست بود برای بوسيدن را بوسيدم. گوشتش خيلی خوردنی است. مثل جوجه کباب. يکی دو دقيقه همانطور لبهايم را روی پوستش نگاه داشتم و بعد رفتم اتاق خودمان. روی تخت دراز شدم که يک چرت ديگر هم بزنم. توی سرم دوباره منظره ی بالا نگاه کردن رئيس را ديدم .

... 

گنجشک ها هنوز سر و صدا ميکردند. و با سر و صدايشان دوباره بيدار شدم. سر چرخاندم ببينم ساعت چند است که از شدت درد نتوانستم سرم را به اندازه ی لازم بچرخانم. انگار بد جور خوابم برده بود و همين نيم ساعت کافی بود که ستون مهره ام جايی بين دو کتف يک سری از استخوان ها جا به جا شوند. با بد بختی بلند شدم و تمام تنه ام را چرخانم سمت ساعت. هفت بود.

 

۲-

از اينجا به بعدش با درد و رنج فراوان همره است پس نمی نويسم و خلاصه ميکنم

...

ميشد هم خيلی خلاصه از اولش تا اينجا را بگويم:

 

صبح رئيس رفت يک سفر يکروزه.  پشتم درد ميکند. با دخترک رفتيم استخر ثبت نامش کرديم و آمديم شرکت. با وجوديکه يک ديکلوفناک و يک کدئين خورده ام هنوز نمی توانم به چپ و راست بچرخم. ! و چه بهتر که آدم نتواند به چپ و راست بچرخد که صرات مستقيم از همه ی راه ها مطمئن تر است.! چرند نگو قاسم! ...

برای دانستن قدر روز های عادی خوب است روز هايی که درد داريم را خوب به ياد بسپاريم.

ديروز هم يک مقدار غر زده ام سر ِ انجام کاری که دستم است که برای اينکه تاريخ مصرفش نگذرد ميگذارم اش اينجا:


۳-

غر های روز سه شنبه سی ام خرداد:

نمی دونم این پله ها رو چه جوری باید تموم کنم. مثل پله ی آدم نیست که آخه! یه پله ی سه طرفه س. این هیچ. بایدم اکسپوز اجرا بشه. اینم هیچ. اینکه پلان  پاگردها ش هر کدوم کمانی از یک دایره س هم هیچ. این که آهن کشی ِ زیر هر پاگرد که کمان اون دایره س باید از وسط بشکنه و تبدیل بشه به دو تا یک هشتم دایره و با اختلاف ارتفاع به هم وصل بشه و  باید طول آهن ها رو تو ی اون قوس در بیاریمش منو کشته. اتصالاتی که از هر طرف نگاه میکنی می بینی به هم نمی رسن آخه من چه جوری دو تا آهنی که به هم نمی رسن رو به هم جوش بدم؟ گفتم هر کسی توی هر مسندی که از وزیر و وکیل و غیره وقتی می بینه از عهده ی مسولیتش بر نمیاد استعفا میده دیگه! بیشتراز این؟ آقا جون من بلد نیستم این کارو به انجام برسونم یک نفر رو بیارین که بلد باشه. اینو به چه زبونی باید گفت؟

 

 

....

۴-

یادم باشد توی اینترنت درباره ی مینو جوان و آلبوم هايش سرچ کنم.

 

...

 ۵-

 امروز تولد سپيده هم هست.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳۱
comment نظرات ()

 

 

 

حواسم که چند ثانیه سر جایش می آید می بینم که چند ساعت است نشسته ام وقت تلف کرده ام.

 

حس بیماری را دارم که بیشتراوقات اش را در خواب می گذراند. چند ساعت یا گاهی چند روز را در خواب می گذراند. پرتو آفتابی، وز وز مگسی ، دل پیچه ای از گرسنگی ست که بیدارش می کند و چشم می گرداند دور اتاق و باز از حال می رود.

 

اینگونه میان نیستی و هستی دست و پا می زنم.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳٠
comment نظرات ()

 

 

امروز صبح که بيدار شدم احساس کردم چرخ زندگی افتاده تو سرازيری و داره قل می خوره و ميره و من بايد بدوم که ازش عقب نمونم، و نه تنها عقب نمونم ، بلکه يه وقت گم اش نکنم!  

ياد روزهايی افتادم که از نفس می افتادم توی سر بالايی و با بد بختی هلش می دادم و بالا نمی رفت.

نمی دونم چرا يه تيکه زمين صاف پيدا نشد که بشه بدون فشار اضافی چرخه رو هل داد و نيم نگاهی هم به اطراف داشت و نگران قل خوردن و رفتنش هم نبود...

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳٠
comment نظرات ()

به علاوه ی

 

راستش اينکه اونجا نوشته بود يک ميليون و صد هزار تومان. اينکه عاليه!‌ حتی رئيس هم همينو گفت!

اما وقتی ديد که همه ی فکر و ذکر دخترک بد جور مشغول اين ماجراس يه ذره ديدگاهش عوض شد و شروع کرد به کنفرانس های خاص خودش که خلاصه: به بچه های هم سن و سال خودت توی عراق و افغانستان فکر کن و به بچه های فلسطين و آفريقا يی هايی که از سوء تغذيه دارن می ميرن فکر کن و انسان باش و حتی اگه اين مقدار پول رو داشتی ببين کی بيشتر از اين سفر به اون نياز داره و از اين حرفا.

من اولش قبل از اينکه رئيس بياد، خدا خدا ميکردم که رئيس مخالفت کنه گرچه که خودم اعلام موافقت کرده بودم اما از اين حرفها -گرچه که حرفای درستی هستند- نمی دونم چرا خوشم نمياد!

ديروز ِ ما به کلی توی حال و هوای اين بروشور گم شد. آخه آدم خودشو بذاره جای دخترک...

نمی دونم چرا هيچکدوممون حواسمون نبود که کنار اون يک ميليون و صد هزار تومن يه اعداد ديگه ای هم با فونت نازک تر نوشته شده بود: (+ ۲۶۵۰ پوند !!! )

قرار شد بعدن که خونه مون ساخته شد و در نتيجه پولدار شديم، يعنی يکی دو سال ديگه يه کمی جدی تر درباره ی اين پيشنهاد فکر کنيم.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٩
comment نظرات ()

 

تور های علمی تفريحی برنامه ايست بين المللی که همه ساله در تعطيلات تابستان توسط کالج های معتبر اروپا بر پا می گردد.

برنامه ها شامل بازديد های علمی -ديدار از شهر های مختلف- ورزش های گوناگون و آموزش زبان می باشد.

شرکت در اين برنامه اين امکان را به فرزندان ما ميدهد تا:

   - زندگی مستقل و دور از پدر و مادر را تجربه کنند.

   - با فرهنگ و آداب و رسوم ساير ملت ها از نزديک آشنا شوند

   - زبان مورد علاقه خود را در محيط انگليسی يا فرانسه زبان بياموزند.

صبح رفتيم کارنامه گرفتيم. بد بختی يه بروشور هم بهمون دادند. :

 Stafford house queen Ethelburga's College.......Yourk - England

اين کالج در زمينی به مساحت ده هکتار در شهر يورک در فاصله ۳۳۴ کيلومتری لندن قرار گرفته. دارای امکانات متعددی نظير کلاس های آموزش سمعی و بصری- زمين تنيس- زمين فوتبال- استخر سر پوشيده و سر باز و سالن ورزشی است.

محل اقامت دانش آموزان در خوابگاه کالج بوده و در هر اتاق دو نفر با خصوصيات اخلاقی و گروه سنی مشابه اقامت می نمايند. سن دانش آموزان در اين مدرسه بين ۱۰ تا ۱۷ سال می باشد.

Saint Michael,s College Tenbury Wells ........Worcestershire-England

اين کالج در زمينی به مساحت ده هکتار در شهر زيبای تن باری ولز و در فاصله يک ساعت از بيرمنگام قرار گرفته است.

کالج دارای امکانات فراوانی از قبيل استخر رو باز- زمين بيسبال- زمين کريکت- همچنين يک سالن کوچک برای بدن سازی می باشد.

محل اقامت اعضا تور در خوابگاه کالج بوده و در هر اطاق دو نفر اقامت می نمايند که با توجه به سن و خصوصيات اخلاقی آنها انتخاب می گردند.

..............................................................................

از صبح هی دارم سعی می کنم خودمو بذارم جای دخترک. می تونم هم اين کار رو بکنم. خب دوست داره بره.

اما حقيقت اينه که من جای خودمم و يک روز دوری شو هم نمی تونم تحمل کنم. چه برسه به يک ماه؟

به اين ميگن دوستی خاله خرسه؟

 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

 

 

نشسته ام اينجا در حاليکه بايد بلند شوم بروم ميز نهار را بچينم.

حرف خاصی ندارم که بنويسم چون تمرکز ندارم. يک مقدار شعر نا نوشته البته چرا. ولی به هر کدامشان نگاه می کنم می بينم مناسب امروز و اينجا نيستند. خب هر چه باشد امروز مسابقه ی ايران و پرتغال است.

صبح به رئيس گفتم باخت مقابل مکزيک هر چه نداشت دو تا خوبی داشت. اگه گفتی چی؟

گفت چی؟..نمی دونم!

گفتم اول اينکه باعث می شود پرتغالی ها ما را دست کم بگيرند. کما اينکه يکی شان انگار گفته بردن از ايران خيلی آسان است و نتيجه ی مسابقه را چهار بر صفر به نفع پرتغال پيش بينی کرده. دوم اينکه ضعف هايمان مشخص شد. هر چند که همه بگويند ضعف هايمان مدت هاست که مشخص است و کسی کاری نمی کند.

...

خلاصه اينکه تمرکز برای نوشتن چيز ديگری ندارم. ساعت شده يک و بيست دقيقه و سه ساعت و ده دقيقه مانده به شروع بازی.

هنوز اندازه های آهن های زير پله ها کامل نشده. از دو و نيم تا چهار يعنی کامل می شود که چهار برويم خانه؟ آخه توی شرکت حتی راديو هم نداريم چه برسه به تلويزيون....

پی نوشت اينکه شايد اگه عرفان اون کامنت آخری رو نمی نوشت من امروز اينجا رو به روز نمی کردم.

اين دفه هيچ پيش بينی ای برای مسابقه نمی کنم. و با چشم های گرد می شينم منتظر ساعت ششو ربع!

 

 

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٧
comment نظرات ()

 

     

 

 میم – ز – ذال

 

 

      - اینجوری نگام نکن! ...الان قطع می کنم میرم دنبال کارم

      - میخوام ببینم اینجا چکار میکنی تو الان؟

      - خب رئیس رفت بیرون من یه سر اومدم ببینم کامنت جدید دارم یانه

      - این چه ربطی به وبلاگ نوشتن داره؟

      - ربطش اینکه گفتم یه سلامی هم عرض کرده باشم.

      - خودت میدونی که چقد کار داری. لازم نیست بیشتر توضیح بدم که اگه امروز رو اینطوری وقت تلف کنی به هیچ کارت نمی رسی. از صبح که قرار بود شروع کنی به در آوردن اندازه های ورق های آهن زیر پله ها هی به هر بهانه ای طفره رفتی. دیر میشه ها! من گفته باشم.

      - باشه بابا قول میدم. ببین الان از همین الان. خب؟ حتی فردا هم تا این کار تموم نشه آنلاین نمی شم. خوبه؟

      - ...

      - آخه تو از کجا می فهمی من دروغ میگم؟

 

 

 

 

م – ز – ذ = مکالمه ی زنده ی ذهنی.

 

 

 

+ کتا ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٤
comment نظرات ()

 

دو: گزارش فهيمه حيدری

سه: گزارش کولی ها کنار اتش

چهار : اين پست زن نوشت

پنج: بیست و دو خرداد

.....

تجمع ديروز؟

بله برگزار شد! من هم توانستم رئيس را هم راضی کنم که بيايد. اما مشکل اينجا بود که دخترک هم با ما بود. نه می توانستم نسبت به اين حرکت بی تفاوت باشم و نه می توانستم دخترم را ببرم جايی که احتمال خطر می رود. احتمال که نه!

به جرات می توانم بگويم که هر کسی که قصد شرکت در تجمع ديروز را دشت می دانست که تجمع در محاصره خواهد بود و خواهند زد و خواهند برد اما با توجه به تمام اين ها آمده بود. مگر بار اولشان بود که می زدند؟ مگر بار اولشان بود که می بردند. ؟ ...

راننده ی تاکسی که از کريمخان می رفت به طرف هفت تير هيجان زده تعريف می کرد که چه شلوغ است و ميگفت که نرويد. می گفت که دارند بد جور می زنند. بديش اين بود که دخترک ِ من هم مانتو و روسری هنوز سرش نمی کند. بيشتر نگران او بودم.

شايد بگوييد بد مادری هستم که بردمش. نمی دانم. اما فکر می کنم بی تفاوت ماندن و تماشاچی بودن و کناره گرفتن و آموختن بی تفاوتی و کناره گيری و بی تفاوتی در مقابل اين گونه حرکات ،‌کار درستی نيست.بايد ميدانست کجا زندگی می کند.  بله. ما بالاخره رفتيم. و فکر ميکنم گرچه اجازه ی هيچ کاری داده نشد. اما تجمع امسال موفقيت آميز تر از قبل بود جمعيت قابل توجه تر از قبل بود. و فکر می کنم سال بعد باز موفقيت آميز تر از امسال باشد.

...

امروز را سخت شروع کردم. رئيس ساعت را گذاشته بود روی پنج که بلند شود برود سمنان. ساعت پنج زنگ زد. خوابش می آمد ساعت را گذاشت روی پنج و نيم. پنج و نيم زنگ زد خاموشش کرد و خوابيد تا حدود يک ربع بعد.

بلند شد آماده شد که برود. رفتم آب گذاشتم جوش بيايد که ببرد. سه تا سيب هم برايش گذاشتم. چای فوری و قند و يک بسته نان سوخاری.

اين ها را که فراهم کردم کلی خوشحال شد. اما دائم غر ميزد که چرا ديشب نگذاشتم برود بنزين بزند! ديشب ساعت يازده يادش آمد که ماشين بنزين ندارد. با تنبلی و بد بختی و بيچارگی و خستگی و کوفتگی و پياده برگشتن های بعد از تجمع می خواست برود بنزين بزند.  گفتم خب صبح زود تر برو بنزين بزن.

من پيشنهاد کردم. «در» که نشدم خودم را قفل کنم و نگذارم برود که!‌ او هم اين پيشنهاد را قبول کرد و نرفت.

آقای رئيس عجول و غرغرو هول هولکی همه چيز را برداشت و با عجله حدود ساعت شش و ربع از در رفت بيرون. در ِ آسانسور را هنوز نبسته بودم که ازش پرسيدم :

      - چيزی جا نگذاشتی؟‌کاغذی چيزی...؟‌ با عجله گفت که:

      - نه ! ....و زود تر در را ببندم که ديرش شده.

در را بستم و رفت پايين. برگشتم توی آشپزخانه که دوباره کتری را آب کنم که برای صبحانه جوش بيايد. بعدش چند قطره آب که روی زمين ريخته بود را خشک کردم. بعد چشمم افتاد به کيف زرد رنگی که رئيس معمولن همه ی چيز هايی را که می خواهد همراهش باشد توی آن ميگذارد و می برد. ...

 دويدم که ببينم ماشين را اگر از پارکينگ در آورده و هنوز نرفته صدايش کنم. رفته بود.

برگشتم توی کيف را  نگاه کردم. گفتم شايد قرارداد و آدرس جايی که بايد می رفت و نقشه ها را برداشته و توی کيف خودش گذاشته که وقتی من پرسيدم چيزی جا نگذاشتی بی ترديد جواب داد که نه. ..اما همه توی همين کيف زرد رنگ بود. حتی آدرس را هم نبرده بود.

کيف را برداشتم و مانتو روسری پوشيدم و رفتم سر کوچه. آن موقع ساعت شش و بيست دقيقه بود. با خودم حساب کردم که اگر رفته باشد پمپ بنزين بالای يوسف آباد،‌ بايد موقع برگشتن از سر کوچه رد شود. ايستادم چشم دواندم تا بالاهای خيابان و هر ماشين تيره رنگی که از دور می آمد می گفتم کاش خودش باشد. اما نبود. همين طور که ايستاده بودم صدای بوق سوتک مانند يک کاميون هم از پشت سرم آمد که آن موقع البته نمی دانستم اين هم يک جور بوق است. بی توجه بودم تا اينکه ناگهان پاهايم با فشار آب تانکر آب پاش شهر داری خيس شد!

تا حدود يک ربع به هفت آنجا ماندم. امکان نداشت بنزين زدن اين همه طول بکشد. پس رفته بود يک جايی سر راه بنزين بزند.

ممکن بود به صورت تصادفی ناگهان يادش بيايد که کيف همراهش نيست. اما می شناختم اش اين موضوع تا خود دروازه ی ورودی سمنان توجه اش را جلب نمی کرد.

برگشتم خانه.

به دخترک موضوع را گفتم و او را هم نگران کردم. رئيس از تلفن همراه بيزار است اما خب يک جاهايی به درد می خورد ديگر...

چه می شد؟‌ سه ساعت و نيم بعد نزديک سمنان که می رسيد، می ديد که نه آدرس دارد و نه تلفن ِ کسی که بايد برود ديدنش را برده. حالا قرار داد و نقشه ها به کنار. چه می کرد؟ من که فکر کردم دور می زند بر می گردد. دخترک هم همين فکر را تائيد کرد.

نگران تلف شدن وقتش نبودم. نگران اينکه اين همه راه را بيخودی برود و برگردد هم نبودم. نگران اينکه پيش کارفرما بد قول شود هم نبودم. فقط نگران اين بودم که از لحظه ای که متوجه می شود کيف را جاگذاشته چقدر تحت فشار قرار می گيرد.

پدرم بلند شد و آمد و پرسيد که چه شده؟ ‌ماجرا را گفتيم. رفت توی فکر و بعد به شوخی گفت: زنگ بزن پليس راه بگو نگهش دارند!

به نظر من موضوع خنده دار نبود. بعد پدرم اضافه کرد که : خودش هر جا بفهمد آدرس را نبرده زنگ می زند می پرسد.

من و دخترک نگاهی به هم کرديم. که آره؟‌ بعد توی چشم هم نا اميد گفتيم نه!‌ آدمی نبود که توی بيابان دنبال تلفن بگردد. ترجيح می دهد حرص بخورد و برگردد و تمام راه را به خودش که دير بيدار شده و به من که گفتم صبح بنزين بزن بد و بيراه بگويد و بيايد. ...

پدر باز گفت زنگ می زند.

بد هم نميگفت. عاقلانه ترين کار اين بود که زنگ بزند. به اين موضوع امید بستيم.آدرس و شماره تلفن کارفرما را نوشتم و کنار هر دوتا تلفن گذاشتم و به پدر و دخترک سفارش کردم که اگر زنگ زد بهش بدهند. دادم به مادرم که ببینم او هم اگر گوشی را برداشت می تواند بخواند؟ مادرم خواند اما هر بار يک قسمت آدرس و يکی دو شماره از تلفن را جا می انداخت. مثلن پلاک را نمی خواند. يا اينکه يک جای آدرس يک «نرسيده» نمی دانم از کجا می آورد و اضافه ميکرد. به دخترک سفارش کردم که مواظب باشد مادر گوشی را بر ندارند که آدرس اشتباه ندهند. و آمدم سر کار.

ساعت از نه و نيم گذشته بود. و اگر ساعت شش و نيم کسی از تهران خارج شده باشد حدود نه و نيم بايد برسد به سمنان. اما هنوز زنگ نزده بود.يعنی دور زده بود برگشته بود؟  

حدود ده دقيقه بعد دخترک خوش و خندان زنگ زد که رئيس تلفن کرده و آدرس را گرفته. نفس راحتی کشيدم.

فعلن با گذراندن آن صبح و نوشتن اين ها همه ی انرژی ام تمام شده.

اين ها را داشته باشيد تا بعد...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۳
comment نظرات ()

 

يک نامه به خودم. هرچند که جايش اينجا نباشد...

:

الان اينجا ساکته. من ساکت ام. نمی دونم چرا هوس کردم بی خودی بی خودی و بدون فکر بنويسم.

اين خودش خوبه که آدم ندونه الان از نوک انگشتاش چی می ريزه بيرون. خواستم وبلاگ ديدار ها رو آپ کنم بلاگفا ارور ميده. معمولن سعی می کنم چهارتا شعر بنويسم اما انگار فقط يک پست آپ شد. انگار هم نه. انگار را بی خودی نوشتم. بطور قطع يک پست آپ شد.بعد تلفن زنگ زد. و بعد از آن تا می آمدم بنشينم سر جایم باز هی تلفن زنگ می زد. خنده دار شده بود. اما من نمی خنديدم. حتی به خانم کارآموز که ديگر بايد بهش گفت همکار هم نگاهی نمی انداختم که نکند مجبور شوم لبخندی بزنم. از صندلی من تا تلفن يازده قدم راه است و امروز تا می آمدم می نشستم دوباره بايد بلند می شدم و تا يازده می شمردم و گوشی را بر می داشتم. از شانس من چند تا تلفن اشتباه هم امروز داشتيم. انگار کسی با آدم شوخی اش بگيرد که هيچکس نيست!‌...

نمی دانم اين چه عادتی ست که همه چيز را می شمرم. نمی دانم ديگران هم اينکار را می کنند يا نه؟ از صندلی من تا تلفن يازده قدم. با هر آنتی بيوتيکی که می خورم بين ده تا دوازده قلپ آب می خورم. در حالی که بطری آب معدنی را سرازير کرده ام سوی دهانم و قلپ قلپ آب می نوشم،‌ با انگشت های دست چپم هر قلپ را می شمارم. وقتی جايی تلفن ميکنم تا گوشی را بردارند تعداد بوق ها را می شمارم. وقتی هم که تلفن زنگ می زند تعداد زنگ ها را . بچه که بودم يک خانه ی قديمی داشتيم که هر بار که از پله هايش بالا يا پايين می رفتم هم پله ها را می شمردم. سری اول هفت تا بود و سری دوم نه تا. ...

اين حرف هايی که از نوک انگشتم ريخت بيرون که چيز دندان گيری نداشت. تو حتمن با لبخند می خوانی و به اينجا که رسيدی می پرسی خب... امروز ديگر چه خبر؟

      - مادرم شب ها کم می خوابد. ديشب ساعت دو بعد از نيمه شب بيدار شده بود و رختخوابش را جمع کرده بود. دوباره گفتم بخوابد. گفتم نگاه کند ببيند که آسمان هنوز تاريک است و هر وقت هوا روشن شد بلند شود. انگار تا سپيده ی صبح چشم دوخته بود به آسمان که تا سپيده زد بلند شد. سخت شده و سخت تر هم می شود هر روز.

 اينجا آه می کشی. توی دلت می گويی که همه را ميدانی و بعد: ديگه چه خبر؟

      -الان رئيس از در آمده تلفن ها را گفتم. يکی هم از بانک بود که باز کسر موجودی داريم. ناراحت است که چرا من خودم نرفتم بگيرم بريزم به حساب. گفتم که توی حساب کوتاه مدتم ديگر پول نيست. ميگويد از بلند مدت برميداشتی! من جواب نمی دهم. نمی خواهم فکر کنم. نمی خواهم به آن حساب ديگر فکر کنم. روشن هست؟‌!

بله! روشن است. ...ديگه چه خبر؟

دخترک امروز آخرين امتحانش را داد و تعطيل شد. نمی داند خوشحال است يا ناراحت حس می کنم يک جوری دلش گرفته. دلم می خواهد پيشش باشم. از صبح تا شب. اما نيستم. تا قبل از پارسال، اين موقع که امتحان های مدرسه اش تمام ميشد و يک هفته ای تعطيلی داشت تا کلاس زبانش شروع شود می رفتيم شمال. حداقل خوبی اش اين بود که ازصبح تا شب با هم بوديم. چقدر گرفتاريم. گرفتاری های بی خودی. بند هايی نا مرئی اما مثل حشره ای توی تارعنکبوت...

ديگه چه خبر؟

امروز هم که بازی ايران - مکزيکه و  من فک نکنم ببريم. حد اکثر اکثرش اينه که مساوی می کنيم. اگه خيلی شانس بياريم.

تو انگار اميدواری که ببريم. اما معمولن دوست نداری از پيش چيزی بگويی. صبر ميکنی ببينی چه می شود. باشه.  

ديگه اينکه چی؟ رئيس ميگه خانه ی پدر بزرگ مادری اش را در گلپايگان اهدا کرده اند به ميراث فرهنگی و ميراث هم ترميم و بازسازی اش کرده. به اين خاطر خوشحال است. خيلی تعريف اين خانه را شنيده ام. کاش بشود توی تعطيلات دخترک حد اقل يک سفر برويم ولايت آبا اجدادی آقای رئيس...

ديگه چه خبر؟ اخبار هسته ای را که حوصله اش را ندارم . می گويند ايران مکملی به مجموعه پيشنهادات می خواهد اضافه کند. عباس عبدی توی سايت روز مقاله ای نوشته که خلاصه بحران هسته ای منفجر می شود يا نمی شود خواندم که ببينم چه پيش بينی ای کرده اما همه اش تحليل است پيش بينی در کار نيست.

ديگه چه خبر؟ هوا گرم شده بد جور.

ديگه؟ ..آهان امشب عمه ام از سفر می آيد. ساعت دو ی نيمه شب می رسد. می رويم فرودگاه.

ديگه اينکه رئيس قرار است سه شنبه برود يک سفر يک روزه.

توی تجمع؟ شرکت؟ ...

توی تجمع عصر دوشنبه اگر رئيس همراهی کند می روم. شايد بتوانم با خودم ببرم اش. اگر همراهی نکند نمی دانم. و توی اين چند روزه همه اش فکر می کردم که آيا آنها که امضا کرده اند می روند حتمن؟ آخر چند تا از اسامی را می شناسم که اصلن در ايران نيستند. اگر بنا بر حمايت از دور باشد که ما هم از دور هستيم. آدم ها ی معروفی که حمايت کرده اند بايد درون گود باشند . حمايت از بيرون گود هيچ دردی را دوا نخواهد کرد.

ديگر فعلن چيزی به ذهنم نمی رسد. همه اش همين ها بود. ببخشيد سرشما راهم درد آوردم. ...

 

اين ها را آنلاين نوشته ام. حتی يکبار هم از رويش نخوانده ام هنوز. اگر اشکال تايپی ديکته ای انشايی داشت تا باز خوانی و ويرايش من به خوبی خودتان ببخشيد

 

 

+ کتا ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۱
comment نظرات ()

 

 

 

چگونه می توان راه رفت؟

 

امروز داشتم توی پیاده رو راه می رفتم و آنقدر این کار برایم عادی به نظر میرسید که هیچ بهش فکر نمی کردم. همین شد که پای چپ ام رفت توی یک چاله و یک نیم پیچی خورد. بعد افتادم به این فکر که چه شرایطی باید برای راه رفتن سالم مهیا باشد....

 

اگر جاده صاف باشد و راه هموار، چشم بسته هم می شود راه رفت. اما کو راه هموار؟  راه های ما آنقدر پر از چاله چوله هستند که چهار چشمی باید مواظب شان باشیم و تازه ممکن است به چاه هایی بر بخوریم که با هرچه دور خیز هم نتوانیم از رویشان بپریم. یا به کوهستان های صعب العبوری راهمان کشیده شود که چاره ای جز سکون و انجماد نداشته باشیم. نمی توانم بگویم چگونه می توان راه رفت. چون هر راهی شرایط خودش را دارد و وسایل خاص خودش را می طلبد. اگر در چمنزار و لب ساحل باشیم، پا برهنه هم می شود دوید اما روی آسفالت داغ باید کفش پوشید و در کوهستان باید کفش کوه پوشید. شاید بتوان این شرایط را بطور خلاصه اینطور گفت:

 

   اول باید پای سالم داشته باشیم. دوم جاده ی سالم. سوم آشنایی به پیچ و خم های راه و چهارم شناخت وسایلی که برای شرایط خاص جاده ای که می خواهیم بپیمائیم مورد نیاز است.

 

بعد به یاد آوردم که در اولین بار چگونه شروع به راه رفتن کردیم؟ یادمان هست؟ بد نیست یاد آوری اش و اینکه در شروع هر راهی چرا فراموشش می کنیم؟

 

 قبل از آغاز هر راهی، باید یک سال تمام آموخته باشیم:

 

 اول با مشاهده. یعنی تماشای دقیق راه رفتن دیگران.

 دوم با تمرین ذهنی. یعنی تجسم حرکت مان روی دو پا.

سوم تمرین هایی در جهت عملی شدن این آرزو. چیزی مثل چهار دست و پا راه رفتن.  

چهارم با کسب اعتماد به نفس کافی.

پنجم دل زدن به دریا و آغاز حرکت.

ششم نترسیدن از زمین خوردن های اولیه و تحمل درد هایش.

 

تا آخر عمرمان این مراحل را چند بار باید دوره کنیم؟


 

ياد آوری تا دوشنبه:

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٠

تماشاچی هستيم يا شرکت کننده ؟

 

بيانيه مشترک چهار برنده جايزه صلح نوبل

اعلام حمايت از تجمع زنان ايراني

 
اميد معماريان
o.memarian@roozonline.com

۱۸ خرداد ۱۳۸۵

 

 

زنان ومردان ايراني مخالف قوانين زن ستيز، روز دوشنبه 22 خرداد درميدان هفت تيرتهران گرد هم خواهند آمد تا خواسته هايي همچون منع چندهمسري، لغو حق طلاق يک طرفه مرد، حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصويب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قيد و شرط اشتغال و حق تابعيت مستقل زنان متاهل و...)، تغيير سن کيفري دختران به 18 سال، حق شهادت برابر، و لغو قانون قراردادهاي موقت كار و ديگر قوانين تبعيض‎آميز را مطرح کنند.

چهار برنده جايزه صلح نوبل شيرين عبادي (ايران)، جودي ويليامز (آمريكا)، بتي ويليامز (ايرلند)، ونگاري متاعي (كنيا)، ريگوبرتا منچو (گواتمالا) از برگزاري اين حرکت با نوشتن بيانيه اي حمايت کرده اند. در اين بيانيه که درسايت زنستان آمده است مي خوانيم: "ما زنان برنده جايزه صلح نوبل همگام با خواهران ايراني خود به قوانين تبعيض‎آميز ضدزن در ايران معترض بوده و مبارزات آنان را در راه اصلاح اين قوانين تحسين مي‎كنيم و بدين سبب از گردهمايي زنان ايراني كه در 22 خرداد به همين منظور برگزار مي شود حمايت مي نماييم."

فعالان زنان ايراني که بيانيه اين تجمع اعتراضي را امضا کرده اند، پس از آن با تشکيل کميته اي تلاش خواهند کرد با استفاده از ظرفيت هاي موجود در نهادهاي مدني، به پيگيري مطالبات مطرح شده بپردازند. تا کنون هيچ يک از نمايندگان زن مجلس و يا رياست مرکز زنان وخانواده رياست جمهوري به اين رويداد که توسط جمع بزرگي از زنان حمايت مي شود واکنش نشان نداده اند. با اين وجود طي روزهاي گذشته و پس ازاعلام برگزاري اين تجمع چند تن از زنان عضو جنبش زنان به نهادهاي امنيتي احضار شده اند. در خصوص موضوع احضار البته به روال معمول توضيحي ارائه نشده است. پيش از اين چند روز قبل از برگزاري روز زن در هشتم مارس گذشته ، نيروهاي امنيتي با احضار جمعي از زناني که نامشان به عنوان هماهنگ کنندگان مراسم برده شده بود، از آنها خواسته بود با اين عنوان که مراسم غيرقانوني است از آنها خواستند که از برگزاري مراسم خودداري کنند.

تجمع عليه قوانين زن ستيز نزديک به يک ماه پس از آن صورت مي گيرد، که زنان به واسطه دخالت روحانيون عالي رتبه از حضور در ورزشگاه ها منع شدند. زنان ايراني طي سالهاي گذشته همچنين خواستار حضور در فضاهاي عمومي از جمله ورزشگاه ها بوده اند. تا کنون بيش از 400 زن وبيش از 210 مرد بيانيه زنان را براي حضور در اين همايش امضا کرده اند. بيش از 80 وبلاگ نيز از حاميان اين حرکت به شمار مي روند. در بين زنان شرکت کننده اسامي همچون شيرين عبادي، سيمين بهبهاني، پوران فرخزاد، ، مهرانگيز كار، نوشين احمدي خراساني، پروين اردلان، فرزانه طاهري، فيروزه مهاجر، نرگس محمدي، هما زرافشان، شهلا لاهيجي و... به چشم مي خورد.

نيروي انتظامي درچندين مراسم مربوط به زنان، با اين عنوان که اين تجمعات داراي مجوز نيست به متفرق کردن مردم پرداخته است. يکي از زنان حامي اين حرکت در گفت وگو باروز گفت که بنا بر اصل بيست و هفت قانون اساسي برگزاري تجمع مسالمت آميز نياز به مجوز ندارد وزنان شرکت کننده اميدوار هستند نيروي انتظامي با درک خود موضوع را در مسير منطقي خود دنبال کند.

تجمع زنان امسال که پوشش خبري و حمايت بسياري از افراد، سازمان ها ورسانه هاي اينترنتي را به همراه خود داشته است، به پيگيري قطعنامه 22 خرداد سال گذشته در پيگيري مطالبات عنوان شده خواهد پرداخت. تجمع سال گذشته زنان، بعد از گردهمايي زنان در اعتراض به اجباري شدن حجاب در سال 1358 دراز بزرگترين تجمعات به شمار مي رفت که با حضور نيروهاي انتظامي و ارعاب آنها به متفرق کردن جمعيت منجر شد.

22 خرداد سال گذشته از اين جهت براي زنان از اهميت ويژه اي برخوردار بود که در جريان آن، گروه هاي مختلف زنان که در عرصه جامعه مدني اهداف مختلفي را دنبال مي کنند با ائتلاف روي برخي مشترکات که خواسته هاي عمومي زنان را به خود اختصاص مي دهند به همکاري پرداختند.

 

 

+ کتا ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۸
comment نظرات ()

 

 

چقد سرم شلوغه و حوصله ی هيچ کار هم ندارم!

صبح بيرون از شرکت بودم. جريانشو توی دفتر چه م نوشتم که بايد تايپ کنم و بعد بذارم اينجا. الان هم وقت ندارم. بايد يه صورت حساب تهيه کنم

ديروز اعصاب رئيس حسابی خورد بود. با همه ی دنيا منجمله من و دخترک هم دعوا داشت. الان بايد حواسم باشه تهيه ی صورت حساب دير نشه.

يادم باشه پست قبلی رو پرينت بگيرم برای پدرم ببرم.

راستی...

کسانی که دنبال شعر هايی از بيژن جلالی می گردند می توانند اينجا آنها را دنبال کنند. در اين وبلاگ قرار است تمام شعر های کتاب ديدارها نوشته شود.

و راستی شماره دو اينکه اين را هم ببينيد جالب است.

 تا من نوشته هامو تایپ کنم برگردم....

 


تايپ کردم برگشتم :

 

چهارشنبه هفده خرداد

 

از ساعت یازده تا دوازده و ربع

 

یک: در بانک

 

ساعت یازده صبح است و با شماره ی صد و هشتاد در دست، نشسته ام روی یکی از صندلی های انتظار بانک پارسیان. دستگاه نوبت گیر پیش بینی کرده که هفده دقیقه باید منتظر بمانم. مکالمه ام با خانم رئیس بانک تجارت را به یاد می آورم که گفت تا یازده و نیم پول را به حساب برسانید وگرنه نمی دانم ما کِلِر چه ؟ ! که من از بقیه ی حرف هایش سر در نیاوردم و فقط ساعت یازده و نیمش را فهمیدم. و الان به عقربه های سیاه و بزرگ ساعت بانک روی صفحه ی سپیدش نگاه می کنم و با خودم می ویم که یازده و نیم... ؟ غیر ممکن است!

 

شماره ی "صدوشصت ونه"  الان صدا شد. یازده شماره مانده به شماره ی من و دارم فکر می کنم که چرا رئیس پول کم آورده که باید از حساب من برداریم؟ و دارم فکر می کنم که آن صد هزار تومانی که یک هفته پیش گرفتیم چه شد؟ ...با افکارم به نتیجه نمی رسم.

 

کاش می شد یک تلفن می زدم به رئیس می گفتم زنگ بزند به بانکش بگوید زود تر از دوازده نمی رسیم. یا اینکه به آن آقا که چک دستش است بگوید دیر تر برود بگیرد.

 

شماره ی "صدوهفتاد" صدا شد. ...یعنی از اینجا می گذارند تلفن کنم؟ بلند شوم صندلی ام را از دست می دهم اما چه اهمیتی دارد؟ شماره ی "صد و هفتادو دو"  صدا شد. من می روم بپرسم اجازه می دهند تلفن کنم یا نه. "صد و هفتادو دو دوباره صدا شد. منتظر صندلی ام باشید تا برگردم.

...

خوب من رفتم تلفن زدم برگشتم. ساعت شده یازده و ربع. قرار شد رئیس به بانک بگوید یازده و نیم نمی رسیم. قرار شد بپرسد موجودی حسابش چقدر کم دارد. قرار شد من از همینجا یکراست بروم سر ساختمان و پول را بدهم به آقای شین. نمی دانم چه شماره ای را صدا کرده اند راستی خیلی ممنون که صندلی ام را برایم نگه داشتید!

شماره ی "صد و هفتادو پنج" به باجه ی چهار. شماره ی "صد و هفتادو شش" به باجه ی سه. شماره ی "صد و هفتادو هفت" به باجه ی سه. خب سه تا بیشتر نمانده. شد "صد و هفتادو هشت" به باجه ی شش.حالا مانده دو تا یک دفعه چه سریع شد. ساعت شده یازده و هفده دقیقه. یادم باشد چند تا صفر باید جلوی عدد بگذارم...شماره ی "صد و هفتادو نه" را صدا کردند. دیگر دفترم را می بندم که وقتی صدایم کردند معطل نکنم.

 

***

دو: در راه

 

توی ترافیک ِهمت هستم. پنج دقیقه از یازده و نیم گذشته و نمی دانم اینکه پولی که من دارم می برم دویست هزار تومان از مبلغ چک کمتر است آیا مشکلی ایجاد می کند یانه؟ و اگر ته حساب دویست تومان نمانده باشد باید از کجا بیاوریم؟ در فکرم به همین تاکسی ای که در آن نشسته ام بگویم بایستد دم در کارگاه که آقای شین با همین تاکسی برود تا بانک. اما قبل از آن باید خیالم از مبلغی که کم است راحت شود. پس باید به کارگاه که رسیدم زنگ بزنم از رئیس بپرسم.

حالا ترافیک تمام شده و از کنار شانه ی راست آقای راننده عقربه ی سرعت ماشین را نگاه می کنم که حوالی نود کیلومتر در ساعت است. نمی دانم چرا سرعتش را کم کرد. راه را بلد نیست. نزدیک بود خروجی اشتباهی برود و کلی راهمان دور شود. عزیزم! نوشتن را کنار بگذار و حواست به جاده باشد. پیچیدیم توی اتوبان حقانی و چیزی نمانده که برسیم. : لطفن بپیچید سمت راست!

 

***

سه: در گارگاه

 

ساعت دوازده است. نشسته ام در دفتر کارگاه منتظر آقای شین که برگردد. چون موقعی که رفت من داشتم تلفنی با رئیس حرف می زدم و او می خواست در ِ دفتر را قفل کند که گفتم می مانم تا برگردد. هنوز نمی دانم چقدر پول در حساب بوده.

جائی که الان نشسته ام قبلن استخر بود. دفتر کار گاه را روی استخر ساخته ایم.  چشم هایم را می بندم که بهتر بتوانم خانه ی قدیمی را تصور کنم... تابستانی که دخترک را حامله بودم می شود درست سیزده سال پیش این موقع دیگر استخر آب داشت و من مثل مرغابی از صبح تا عصر توی همین استخر بودم. دکتر گفته بود شنا بهترین ورزش ِزمان بارداری است و هر کس در آن تابستان مرا می دید می گفت بچه ات حتمن شنا کنان به دنیا می آید! روز های خوشی بود. روی آب می خوابیدم و شاخه هایی که خم شده بودند روی استخر ، نگاهم می کردند. این طرف خرمالو های سبز و کوچک بودند و آن طرف شاخه های درخت سیب و هلو. ...تلفن

...

رئیس بود. او هم نمی داند  آیا قِرانی پول در حساب مانده یانه. از صبح می گویم زنگ بزن بپرس و او نمی زند و نمی پرسد.

ساعت شده دوازده و ربع. اینجا بوی سیگار می آید. نگاهم را می گردانم روی میز ها و ته ِ میز ِ روبرو یک پیش دستی است که سه تا ته سیگار تویش خاموش شده. نمی دانم آقای شین سیگار میکشد یا کسی اینجا بوده؟ دو تا استکان چای خورده شده هم هست.

 

راستی کجای خاطرات قدیمی بودم؟...

 

 

 

+ کتا ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٧
comment نظرات ()

 

گزارش اکبر گنجي از مراسم ديروز کاخ کرملين:

بايد به تاريکخانه سياست نور بتابانيم

۱۶ خرداد ۱۳۸۵

 

اکبر گنجي، جلسه اهداي جايزه قلم طلايي به خود را، براي روز گزارش کرده است. گزارش وي را مي خوانيم.

همه آن تلفن ها به خانم معصومه شفيعي، همسر اکبر گنجي، و پرسيدن از حال همسر دربندش، به پايان رسيده است. حالا نوبت گزارش اهداي جايزه به اين روزنامه نگار ايراني است. خانم شفيعي آن روزها، حتي در روزهاي طولاني بي خبري، مي گفت: مي دانم اين روزها به پايان مي رسد. و حالا، اکبر گنجي در مسکو، خود از مراسم تجليلش براي روز، گزارش تهيه کرده است. صداي شاد او از پس تلفن، رنگ پيروزي دارد، حتي يک جور ذوق. مي گويد: "ضبط روشن است؟ بايد تند تند بگويم، بروم. خبرنگاران در لابي هتل منتظر مصاحبه هستند."

و شروع مي کند:
مراسم ساعت ده و نيم صبح در کاخ کرملين شروع شد. ابتدا رئيس اتحاديه بين المللي روزنامه نگاران سخنراني کرد. بعد موسيقي نواخته شد. بعد از موسيقي، دوباره رئيس انجمن سخنراني کرد و گزارشي از وضع حقوق بشر و آزادي مطبوعات در سال 2005 در سراسر جهان داد. سپس به پنج نفري که از سال 2001 تا 2005 جايزه قلم طلايي را گرفته بودند و وضعيت آنها اشاره کرد. بعد نوبت مراسم "ما" شد. هزار و هفتصد نفر از سراسر جهان در اين مراسم شرکت کرده بودند. وقتي گزارش مربوط به دلايل ارائه اين جايزه به "ما" قرائت مي شد، همزمان تصاوير بزرگ دوران اعتصاب غذاي "ما" را هم روي صفحه نمايش مي دادند. بعد بيانيه شديد اللحني راجع به وضعيت حقوق بشر و آزادي مطبوعات در ايران خوانده شد. بعد "ما" را براي دريافت جايزه به بالا دعوت کردند. در اينجا بود که جمعيت استقبال بي نظيري کردند. چند دقيقه اي سرپا کف مي زدند. "ما" جايزه را گرفتيم و من خلاصه اي از متن سي و چند صفحه اي را که قبلا آماده کرده بودم، به اين شرح خواندم:

به نام حق

خانم ها، آقايان
در اينجا، در ابتداي سخن، در حضور نمايندگان رسانه‌هاي جهاني، مراتب تشكر و قدرداني خود را از انجمن جهاني روزنامه‌ها [World Association of Newspapers] به دليل اعطاي قلم طلايي اعلام مي‌دارم. گرچه اين جايزه را حق خود نمي‌دانم، اما آن را حق آزاديخواهان و دگرانديشان ايراني مي‌دانم. اگر قرار است اين جايزه به آزاديخواهان ايراني تعلق بگيرد، در واقع حق كساني است كه در راه دفاع از آزادي و حقوق بشر طي قتلهاي زنجيره‌اي از طريق سلاخي به قتل رسيدند. اين جايزه حق زندانياني است كه در تابستان 1367 در زندانهاي سراسر كشور اعدام شدند. اين جايزه حق افرادي است كه در راه اطلاع رساني، روزنامه‌نگاري و دفاع از آزادانديشي ترور و فلج شدند. اين جايزه حق كليه دگرانديشاني است كه طي سالهاي گذشته زنداني و از حقوق اجتماعي محروم شدند. اين جايزه بايد به افرادي تعلق گيرد كه به خاطر دگرانديشي و دگرباشي مجبور به مهاجرت از كشور شدند و در غربت غرب، با خاطره ايران عمر را سپري مي‌كنند و نمي‌توانند به كشور بازگردند. اين جايزه به روشنفكراني تعلق مي‌گيرد كه طي دو دهه گذشته ايرانيان را با انديشه آزاديخواهي آشنا كردند. من در اينجا به نمايندگي از سوي همه آنها اين جايزه را دريافت مي‌كنم و با اين عمل خاطره مبارزات شكوهمند همه آنان را پاس مي‌دارم. آنچه پس از اين گفته خواهد شد، حاوي نظرات يك دگرانديش ايراني در خصوص مسائل كنوني جهان است و بايد آن را مصداق "به صداي بلند فكر كردن" و طرح مسئله براي تبادل نظر و گفت‌وگوي انتقادي-استدلالي تلقي كرد. متن حاضر، فشرده متنِ مفصلِ اصلي است كه به صورت مكتوب تقديم حضار محترم خواهد شد.

آرزوي ما تحقق دنيايي انساني است، اما عملاً در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه سرشار از خشونتهاي لجام گسيخته و عظيم است، دنيايي كه شاهد نسل كشي‌ها، جنگهاي داخلي، تصفيه‌هاي قومي، و پايمال شدن حقوق شهروندي در نقاط مختلف دنيا هستيم. اين رذايل اخلاقي همچنان ما را از زيستن در جهاني امن و در صلح پايدار محروم مي‌كنند. اما جهان امروز ما نقطه‌هاي روشن و اميد بخش هم دارد. امروز، بيش از هر زمان ديگر در طول تاريخ، با گسترش ارتباطات،‌ انسانها فارغ از مليت، نژاد، دين، و خلاصه همه‌ عناوين ثانويه‌شان، دل نگران همديگر در مقام انسان هستند. امروز در آستانه‌ تولد يك مفهوم تازه‌ اخلاقي در جهان هستيم: "شهروند جهان". امروز خيل عظيمي از انسانها، ديگر خود را فقط شهروند يك كشور يا يك دولت و صرفاً همبسته با اعضاي آن كشور و دولت نمي دانند، بلكه فراتر از آن خودشان را شهروندان جهان هم مي‌دانند و با همه‌ شهروندان جهان احساس همبستگي مي‌كنند. همين گردهمايي امروز ما نشانه‌اي از اين همبستگي ميان شهروندان جهان است. اما بايد بپذيريم كه هنوز در آغاز راه هستيم و فجايعي كه همچنان رخ مي‌دهد و وجود دارد، فجايعي همچون تروريسم،‌ زورگويي، ديكتاتوري،‌ تبعيض، جنگ، و غيره نشانه‌ اين است كه باز همچنان نيازمند پيدا كردن راههايي براي گسترش اين همبستگي و عينيت يافتن كامل مفهوم شهروندي جهان هستيم. به گمان من كانت مهمترين فيلسوفي است كه مي‌توان در اين راه از انديشه‌هايش مدد گرفت. در ديدگاه كانت انسان از آن نظر كه انسان است، صاحب حق است و در اين معنا انسانها همه با هم برابرند و بدين لحاظ قانون، صرفا زماني عادلانه است كه بدون استثنا شامل همه شود و حافظ آزادي همگان باشد. كانت ما را به تواضع و احسان فرا مي‌خواند يعني هم خود را به جاي ديگري گذاشتن و هم ديگري را عين خود تلقي كردن. از اين راه است كه همبستگي انساني تقويت مي‌شود زيرا بدين ترتيب هم مواهب و نعمت‌هايمان و هم نيازها‌يمان را مشترك مي‌بينيم. از نگاه كانت انسان غايت است. هيچ انساني را نمي‌توان وسيله‌اي براي رسيدن به هدف قرار داد. زندگي اصيل آن زندگي است كه در آن هر كس بتواند اهداف خودش را دنبال كند و وسيله‌اي در دست ديگران براي رسيدن به اهداف خودشان قرار نگيرد. اگر آزادي برابر براي همگان تامين شود، اين زندگي اصيل شكل مي‌گيرد تا انسانها با همكاري و با رقابت بتوانند اهدافشان را دنبال كنند و ارزشهايشان را در عرصه‌ عمومي به نمايش بگذارند. امروز در همين چهارچوب نيازمند آنيم كه هر چه بيشتر در عرصه‌ عمومي حركت كنيم و عرصه‌ عمومي را زنده و شاداب و هوشيار نگاه داريم تا قدرت را مهار كنيم و تمام زمامداراني را كه انسانها را به ابزار و وسيله بدل مي‌كنند به باد انتقاد بگيريم و در برابر توتاليتاريسم عقيدتي كه مي‌خواهد تصور خودش از جهان مطلوب را با تكيه بر زور بر همگان تحميل كند بايستيم. همانگونه كه كانت مي‌نويسد: ‌"آزادي انسان بعنوان يك انسان،‌ به صورت اصلي براي تاسيس يك حكومت مشترك… مي‌تواند در اين قالب بيان شود: هيچ كس نمي‌تواند مرا مجبور كند كه بر طبق تلقي او از رفاه و سعادت،‌ سعادتمند باشم،‌ زيرا هر كس سعادت خود را فقط به نحوي كه خودش مي‌پسندد مي‌تواند دنبال كند… حكومتي كه بر مبناي اصل خيرخواهي نسبت به مردم تاسيس مي‌شود … حكومت پدرسالار … حادترين نوع استبداد است كه مي‌توان در نظر آورد." اما باز بايد پا را از اين هم اندكي فراتر بگذاريم. براي آنكه بتوان به چنين وضعيتي رسيد كه هر كس آزادانه بتواند خير و سعادت و اهداف خودش را دنبال كند نيازمند اصولي براي همبستگي خودمان در برابر خشونت و خشونت طلبان هستيم. يكي از اين اصول مي‌تواند همان گفته‌ مشهور مسيح باشد كه "همسايه‌ات را دوست بدار." البته بايد دركي وسيع از معناي "همسايه" داشته باشيم. همسايه فقط "برادر ديني" من نيست، هر انساني، هر جاي كره‌ زمين، به هر لباس، هر رنگ،‌ هر جنسيت،‌ و هر اعتقاد همسايه من است و بايد حرمت او را نگاه دارم. شهروندان جهان به هر نام كه ناميده شوند همسايگان هم هستند و هر تعدي به هر شهروند جهان، تعدي به تك تك ماست و دفاع از حقوق اين همسايگان است كه مي‌تواند ما را چنان همبسته كند كه هيچ خشونت طلبي جرات تجاوز به حقوق شهروندِ بي‌نام جهان را نداشته باشد. اصل ديگر همان علنّيت يا شفافيتي است كه يكي از آرزوهاي كانت است. هر تصميم گيري در حوزه‌ عمومي و علي الخصوص حوزه‌ سياسي بايد علني و شفاف در مقابل همگان نمايان باشد. بايد نوري در تاريكخانه سياست بتابانيم تا فرايند تصميم‌گيري‌هايي كه با سرنوشت همه‌ ما پيوند دارد علني و شفاف باشد تا بتوان آن تصميم‌ها را در عرصه‌ عمومي نقد و بررسي و واشكافي كرد و آنگاه تاييد يا رد يا اصلاحشان كرد. امروز رسانه‌ها بخصوص وظيفه شان همين نورتاباندن بر آن تاريكخانه‌هاست. آنچه امروز جهان ما از آن رنج مي‌برد خشونت است، خشونتي كه در چهره‌هاي مختلف ظاهر مي‌شود و دردو رنج به بار مي‌آورد. ترور،‌سركوب،‌ زندان و سلول انفرادي جلوه‌هاي بارز خشونت هستند،‌ ابزارهايي كه حاكمان و جزم انديشان براي تحميل عقايد و اميال خود به شهروندان بكار مي‌گيرند.

امروز بايد با خشونت در همه‌ جلوه‌هايش مقابله كنيم. امروز ديگر حتي آن خشونت انقلابي كه روزگاري كساني چون سارتر، فانون، ماركوزه، موجه مي‌شمردند موجه نيست، زيرا ديده‌ايم كه خشونت ،‌خشونت به بار مي‌آورد و حتي خشونت انقلابي، تر و خشك را با هم مي‌سوزاند. امروز ديگر نبايد با همان سلاح خشونت طلبان به مقابله با آنها پرداخت. بايد مقاومت صلح آميز مدني را جايگزين خشونت انقلابي كرد. شعار من براي مبارزه با ظلم و خشونت "ببخش و فراموش نكن" است. بخشايش فضيلتي است كه بر كينه خشم و نفرت موجه غلبه مي‌كند. صرف نظر كردن از انتقام گرفتن است. بخشيدن مظالم به معناي به فراموشي سپردن و دست ‌كشيدن از پيكار نيست بخشايش دست كشيدن از نفرت ورزيدن است. بخشايش‏‏‏‏، نفرت را به نفرت‌جويان، بدخواهي را به بدخواهان، كينه را به كينه ‌توزان، واگذار مي‌كند. ابن امر نه فراموش كردن جنايت را اجازه مي‌دهد، نه وظيفه‌ي وفاداري ما را نسبت به قربانيان جنايت، و نه الزامات مقاومت شجاعانه در برابر جنايتكاران حاكم و پيروان متعصب جنايات گذشته را. بايد همواره به ياد داشته باشيم كه زماني ظلمي روي داده است. بايد شرايطي كه مي‌تواند منجر به پديد آمدن فاشيسم،‌توتاليتاريسم و هر نوع ديكتاتوري كه منشا مظالم است در خاطره فردي و جمعي ما باقي بماند تا آماده باشيم كه چنان شرايطي دوباره تكرار نشود. چه خوب مي‌گويد پل ريكور كه انسان اخلاقي و متعهد در حافظه‌ خود آن همه آواهاي انسانهاي مظلوم را از پشت حصارهاي زندانها،‌ اردوگاهها،‌ و شكنجه خانه‌ها مي‌شنود و نمي‌گذارد كه اين صدا يعني آواي وجدان او خاموش شود. ببخش و فراموش نكن، شرط رسيدن به دموكراسي به معناي جامعه‌اي عاري از خشونت است. پس از كشف حقيقت، پس از نورتاباندن به تاريكخانه‌هايي كه تصميمات خشونت بار در آنها رقم مي‌خورد و علني كردن مظالم،‌ ديكتاتورها و جنايت كاران را مي‌بخشيم تا خشونت گسترده دامن نشود. خشم و كينه و نفرت نمي‌توانند جامعه‌اي عاري از خشونت و دموكراتيك به وجود آورند. اينجاست كه نيازمند بخشش هستيم و در عين حال فراموش نكردن. بخشايش، خطا را پاك نمي‌كند بلكه كينه را حذف مي‌كند، خاطره را پاك نمي‌كند بلكه خشم را از بين مي‌برد، پيكار را كنار نمي‌گذارد، بلكه از نفرت چشم‌پوشي مي‌كند. بخشايش‌گران بي‌نفرت و با قلبي سرشار از شادي با كجي‌ها مبارزه مي‌كنند.

يكي ديگر از فجايع روزگار ما جنگ است و يكي از اهداف شهروندان جهان خاموش كردن آتش جنگها و رسيدن به صلح پايدار است، همان صلح پايداري كه كانت مناديش بود و چه سرخط‌‌هاي مناسبي براي صلح پايدار معين كرده است. صلح پايدار در تعبير كانتي در گرو بسط دموكراسي است،‌زيرا دموكراسي‌ها هرگز با هم نمي‌جنگند. امروز فقط شهروندان جهان هستند كه مي‌توانند با همان احساس مسئوليت شهروندي جهاني مانع از تصميم گيري‌هاي خودسرانه‌ حكومتهاي خودسري شوند كه به آتش جنگ دامن مي‌زنند.

حال كه اين سخنان را گفتم مي‌توانم دل‌آسوده‌تر اين قلم طلايي را به نيابت از همه‌ شهروندان جهان و در مقام عضو كوچكي از اين جامعه‌ بزرگ كه با همه جلوه‌هاي خشونت مبارزه مي‌كند بپذيرم.

گنجي، سخنانش را به پايان رسانده. نمايندگان مهم ترين مطبوعات جهان، به پاخاسته اند و برايش دست مي زنند. براي او نه، براي همه آزادانديشان جهان.و حالاست که مي توان فهميد چرا گنجي به جاي "من" مرتب مي گويد: "ما".

او که صداي بسياريست، گزارشش را ادامه مي دهد:

بعد از صحبت هاي ما، دوباره موسيقي اجرا شد. وقتي پوتين وارد شد، دو سه نفر از حاضرين بلند شدند و عليه وضعيت مطبوعات در روسيه داد و بيداد کردند؛ که ماموران آنها را از سالن بيرون بردند. بعد گزارش رئيس انجمن درباره حقوق بشر در حضور پوتين قرائت شد. گزارش انجمن، راجع به وضعيت حقوق بشر و آزادي در همه جهان و به ويژه دربخش روسيه به شدت انتقادي بود. پوتين هم در نوبت سخنرانيش به بخشي از آن جواب داد. او راجع به تحولات آزادي بيان و مطبوعات در روسيه صحبت کرد.در پايان دوباره موسيقي اجرا شد و بعد مراسم به پايان رسيد. در اينجا بود که بسياري از شرکت کنندگان پيش من آمدند و تک تک تبريک گفتند. سفيران همه کشورها هم بودند و از جمله سفيران کشورهاي اسلامي. يکي از سفيران کشورهاي اسلامي به من گفت: پس سفير ايران کجاست که در اين مراسم حضور ندارد؟

از گنجي مي پرسم: با پوتين هم حرف زديد؟ پاسخ مي دهد:
نه. او آن رو به رو بود. ما با پوتين کاري نداشتيم.

و از اين مي پرسم که گاه ديدن تصاوير روزهاي اعتصاب خود و سخناني که در آن مراسم ايراد مي شد، به چه فکر مي کرده. پاسخ اش اين است:
تمام مدت به اين فکر بودم که اين سالني بوده که تمام جلسات کميته هاي مرکزي و کنگره هاي حزب کمونيست در آنجا برگزار مي شده. داريد ضبط مي کنيد؟

مي گويم: بله.
و گنجي ادامه مي دهد:
به اين فکر مي کردم که خروشچف، گزارش عليه استالين و افشاگري عليه او را در همين سالن قرائت کرد. به اين مي انديشيدم که وضع دنيا چقدر تغيير کرده است که در کشوري که هيچ دگرانديشي تحمل نمي شد، دارند به يک دگرانديش خارجي جايزه قلم طلايي مي دهند. از او دفاع مي کنند. از همه آزاديخواهان سراسر جهان دفاع مي کنند. خود پوتين هم در سخنانش به اين نکته اشاره کرد.

او گفت: مقايسه کنيد. قبلا در اين سالن بلشويک ها جلسه داشتند، الان شما خبرنگاران آزاد سراسر جهان جلسه داريد. پوتين اين را به نشانه تحول در روسيه گرفت. و اين بايد درس عبرتي براي تمام ديکتاتورهاي جهان باشد. همان زمان که من داشتم سخنراني مي کردم، در بيرون کاخ کرملين، آدم هايي که خودشان را شبيه استالين درست کرده بودند از عکس انداختن با رهگذران، پول در مي آوردند، يعني گدايي مي کردند. اين بايد براي همه ديکتاتورهاي تاريخ درس عبرت باشد.


 

 

+ کتا ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٦
comment نظرات ()

برای رسیدن به هیچ

روزگار را ببین!

امروز هم باید از آقای صاد بنویسم! از اینکه برایم نباید عجیب باشد اما نمی دانم چرا عجیب است هنوز.

آقای صاد جمعه فوت کرد اما تا امروز به خاکش نسپردند. کسی نبود کار های تدفین را رو به راه کند. صبح امروز پدر با قطار از مشهد رسیده و یکراست رفته بهشت زهرا برای انجام امور تدفین. عجیب است؟ عجیب نیست؟ اینکه متوفی چهار فرزند و دو داماد دارد اما ...

خب بگذریم.

من خوبم. دخترکم روز شماری می کند که امتحان ها تمام شوند. هوا گرم است. حال مادرم هر روز بد تر از دیروز است.

صبح پیاده می آمدم و عجله داشتم که زود تر برسم. حالا رسیده ام. و نمیدانم ثانیه های پیاده روی را برای چه آن همه با شتاب از دست دادم؟‌ ... به چیزی شبیه این فکر کردم اما برای نوشتن اش به نتیجه نرسیدم. می نویسم که رویش فکر کنم:

برای رسیدن به هیچ

عجله دارم

و نسیم

اینچنین

ثانیه هایم را  می بَرد ...

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٦
comment نظرات ()

 

ساعت يازده صبح روز شنبه سيزدهم خرداد

چند دقيقه پيش دخترک زنگ زد و گفت همسر آقای صاد زنگ زده خانه و گفته آقای صاد ديشب فوت کردند.

...

چقدر دلم گرفته برای تنهايی اش. می خواهم گريه کنم.

پدرم پنج روز است که رفته مشهد. و آقای صاد نزديک ترين دوست پدرم بود. ما بهش می گفتيم عمو. ولی بيشتر از عمو هايمان می ديديم اش.

رابطه ی آقای صاد با همسرش زياد خوب نبود. مرد مظلومی بود و همسرش زياد سرش غر می زد. خيلی از شب ها دل آقای صاد می گرفت و می آمد خانه ی ما تا دير وقت با پدرم تخته بازی می کردند. آن موقع من کوچک بودم اما حس می کردم که خوش ترين اوقات آقای صاد در خانه ی ما می گذرد. پدر می گفت بعضی شب ها که تا دير تر هامی ماند، آخر شب هم خانه نمی رفت. طفلک می رفته گوشه کناری توی ماشين اش می خوابيده و هرچه پدرم اصرار می کرده که همانجا خانه ی ما بماند قبول نمی کرده.  

توی آلبوم ها و عکس های قديمی، تصاويری از دوران نوجوانی پدرم با آقای صاد هست:کوهنوردی - دوچرخه سواری- ميهمانی - عروسی ... گاهی هم به رفاقتشان حسودی ام می شد. فکر کن از بچگی تا بزرگی اين همه با هم نزديک.

پدرم تعريف می کرد که با هم سينما می رفته اند و پدرم هميشه جيبش را پر از تخمه می کرده. يک روز قبل از رسيدن به سينما ، آقای صاد گفته :‌سهم تخمه ی منو بده. پدرم دست در جيب برده و يک مشت بهش داده. آقای صاد گفته: فقط همين؟ پدرم يک مشت ديگر هم داده و بعد آقای صاد همه ی تخمه هايی که سهمش بوده را ريخته توی جوی آب. پدرم تعجب کرده و پرسيده چرا؟...‌آقای صاد گفته مگر اين ها سهم من نبود؟ گفتم زود تر تمام شود‌!!

يکی دو سال پيش سکته ی مغزی کرد. اما از سر گذراند. فقط کمی کند شده بود. اما اين يک سال آخر گذاشتند اش خانه ی سالمندان. همانجا مرد.غريب. فردا تدفين پيکرش است. اما پدرم هم نيست. چقدر دلم گرفته برای تنهايی اش...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

اکسپرشن

ساعت ده صبح!

تا به تو برسم

چقدر دواندی مرا ...

....

الان ساعت ده و سی چهار دقیقه شده البته. اما اون سه خط بالا را وقتی نفس نفس زنان از پله ها بالا آمده بودم و روی صندلی نشسته بودم با خودم گفتم!‌

دو صفحه ای توی دفتر چه یادداشتم صبح که منتظر بودم دخترکم امتحانش تمام شود نوشته ام که بدون هیچ ویرایشی می گذارم اش همینجا.

...

در اتاق انتظار مدرسه نشسته ام. -- چندمین روز خرداد است؟‌ -- و سه مادر دیگر هم هستند که از تکالیف انجام نشده ی مدرسه شان می گویند. یکی به رنگ کاکائویست یکی به رنگ سرخ یکی به رنگ سیاه. هیاهوی بچه ها با شروع شدن امتحان شان یکباره ساکت می شود. اما مادران حرف می زنند و حرف می زنند و حرف می زنند و من گاهی گوش می دهم گاهی می نویسم گاهی لبخند می زنم.

...و کاش سکوت بود که هر چه صبر می کنم از راه نمی رسد...

جریان تند حرکت حرف هایشان می بَرَدَم...

حالا مادر کاکائویی رنگ رفت که از دبیر علوم بپرسد که آیا در امتحان علوم مسئله ی فیزیک هم هست یانه؟ من میدانم! هست. اما نمی گویم. و دارم فکر میکنم که این ها چرا نمی دانند موقع امتحان بچه ها باید ساکت باشند؟

...

بلند شدند از این اتاق رفتند. حالا من مانده ام و صدای دستگاه چاپ مدرسه و صدا های بیرون پنجره و سکوتی که اگر تا آخر عمر هم منتظرش بمانم نمی آید.

...

صبحانه نخورده ام. فقط صبحانه ی مادر و دخترک را دادم و دارو های مادر را. بعد با شتاب سه نفری از خانه در آمدیم بیرون. مادر را بردم خانه ی برادرم. بعد دویدیم تا تاکسی. آقای تاکسی پیر مردی بود. تا سوار شدیم بعد از سلام هیجان زده گفتم: « آقا! دخترم دیرش شده. ممکن هست شما ما را تا دم در مدرسه برسانید؟ » و او با شوق پاسخ داد که :‌«می شود!»‌و با شوق پایش را بر پدال گاز فشرد بسوی نشانی. این شد که به موقع رسیدیم. وگرنه اگر آن قسمت راه --که تاکسی خور نبود-- را پیاده گز می کردیم که نمی رسیدیم!

...

بعد از امتحان باید برویم مادر را از خانه ی برادرم برداریم و برویم خانه برایشان نهار درست کنیم. به ساعتم نگاه می کنم: ظرف چه مدت؟ - یک ساعت. خوب است. می شود! بعد باید بروم شرکت. رئیس امروز رفته دماوند.

...

نوک مداد بعد از نوشتن نقطه ی بعد از دماوند، چند دقیقه ای بلاتکلیف در هوا ایستاد. این یعنی دیگر فعلن حرفی ندارد. دفترم را می بندم. مدادم را می گذارم توی جیب کیفم. کتابم را باز می کنم و بدون اینکه نگاه به صفحه اش بیاندازم مثل فال حافظ شروع می کنم به خواندن.

بقیه ی مدت انتظارم را

شعر خواندم

و زمان آرام

اما لبخند زنان

از فراز سرم گذشت

...

به قول معروف پی نوشت یک اینکه:

توی راه‌ ِ برگشتن، دخترک پرسید که وقت را چگونه گذراندم و من یک مقدار برایش شفاهی تو ضیح دادم و این نوشته را هم همانطور که توی سرازیری خیابان مدبر قدم می زدیم برایش خواندم. آخرش گفتم:

   - چطور بود؟

گفت: عالی!

بعد ادامه داد: اکسپرشن هات عالی اند.

کسی توی دلم شگفت زده شد وپرسید:

   - ببخشید چی هام؟! 

و او کمی توضیح داد و من بقیه ی راه را داشتم به املا و معنی اکسپرشن و پیدا کردنش توی آن متن فکر می کردم!!!

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

 

 

اين پست هم بماند يادگار ازين بعد از ظهر خردادی که اميرانه ی گل پرسيد که آيا پرشين بلاگ به روز می شود يانه و بايد اين پست را بفرستم ببينم بايد به او بگويم: « بله می شود» يا بگويم:« نه نمی شود؟ ‌» اما قبل از آن يک وردی را بايد بخوانم:

ای پرشين بلاگ

آپ شو.

آپ شو..

فوووت

 

 

+ کتا ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٩
comment نظرات ()

 

 

خانه ام ابريست

يکسره روی زمين ابريست با آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پيچد

يکسره دنيا خراب از اوست

و حواس من

آی نی زن که تو را آوای نی بردست دور از ره

کجايی؟

خانه ام ابريست اما

ابر بارانش گرفته ست

در خيال روز های روشن ام کز دست رفتند ام

من به روی آفتابم می برم در ساحت دريا نظاره  

و همه دنيا خراب و خرد از بادست

و به ره نی زن که دائم می نوازد نی

در اين دنيای ابر اندود

راه خود را

دارد اندر پيش

 

***

اخبار را خوانده ام. غم انگيز و تلخ اند.

۱ و ۲ و ۳ و ۴

می شود بجز کلمات نيما امروز ديگر به چيزی فکر نکنم؟

خانه ام ابريست ...

 

 

+ کتا ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۸
comment نظرات ()

 

 

 

فکرم درگیر یک اجتماع کوچک است. اینکه شايد خودم یکی از افراد آن اجتماع هستم. شاید بشود گفت:

 

 

          روزی روزگاری جایی از این دنیا ده کوچکی بود که مردمان محدودی در آن زندگی می کردند. شیوه ی زندگی این مردمان اما تک نفره بود. یعنی هر کسی توی لانه ی خودش زندگی می کرد.

 

 آنها هر صبح که بیدار می شدند لباس هایی می پوشیدند که سرا پای آنها را می پوشاند و نقاب هایی بر چهره می زدند که صورت آنها را هم از هم می پوشاند و سوت سوتکی در دهانشان می گذاشتند که صداهای ایشان هم همگی مشابه هم میشد.  بعد خود را توی آیینه بر انداز می کردند که مطمئن شوند هیچ فرقی با دیگران ندارند. به چهره ی خودشان لبخندی می زدند . لبخندی که اما از پشت نقابشان دیده نمی شد. آنها هر صبح سر یک ساعت مشخص همگی از خانه خارج می شدند و سر کار هایشان می رفتند.

 

در نور روز ها آنها هیچ تفاوتی با هم نداشتند. اما شب ها که از نیمه میگذشت، یکی یکی بیدار می شدند. این بار بی نقاب و بدون اینکه بتوانند توی تاریکی آیینه چیزی ببینند ، به چهره ی خودشان لبخند می زدند. و تاریکی زیبا بود چرا که آنها خطوط محوی از لبخند خود را می توانستند از میان باقی خطور باز بشناسند.  بعد آهسته در لانه را می گشودند و یکی یکی بیرون می آمدند.

 

نزدیکی دهشان دشت کوچکی بود که محل گرد هم آیی های شبانه ی آنها شده بود. توی این جمع های کوچ شبانه بود که آنها می توانستند طرح مبهمی از چهره ی هم را ببینند. آنهم بدون نور هیچ آتش یا چراغی. و خوش آن شبهایی بود که ماه می تابید و وقت گرد هم آیی غروب نکرده بود و هوا هم ابری نبود. و تعداد این چنین شبهایی که آنها می توانستند صورت یکدیگر را ببینند زیاد نبود.

 

اما توی همین شبهای محدود آنها ساکت به چهره ی هم خیره می شدند. خطوط صورت یکدیگر را با نگاه می بلعیدند. سعی می کردند به خاطر بسپارند تا بار بعد که ماه تابید بتوانند یکدیگر را به خاطر آوردند. و شب با یک نگاه کوتاه به سر می رسید. آنها قبل از سر زدن سپیده می بایست که به لانه های خود باز میگشتند.

 

 صبح فردا باز با نقاب بیرون می آمدند و سر تا سر روز سعی می کردند که آدم ها را از پشت نقاب هایشان بشناسند و بفهمند که کدام خاطره ی شبانه با کدام نقابدار مطابق است اما تا شب هنگام به هیچ نتیجه ای نمی رسیدند. چرا که هیچ لبخندی از پشت هیچ نقابی دیده نمی شود. 

 

کل ماجرا همین بود. اینکه آنرا می شود به شکل قصه ای تعریف کرد یا اینکه می شود به آن طور دیگری نگاه کرد. یکی از آنها بود و احساس ها ی آن آدم را از زبان یکی از آنها نوشت. از شب شروع کرد یا از صبح یا ساعتی میانه روز... یک شب ابری را نوشت یا یک شب مهتابی را؟ عاشق یکی از صورت های شبانه شد و درد کشید و به این سوال پاسخ داد که زندگی در چنین جمعی چه بلایی سر افراد این جامعه می آورد...

 

می شود رویش فکر کرد. باید رویش فکر کنم...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٧
comment نظرات ()

 

 

کشف یک روستای عجیب در کرمان؛ غارنشينان برهنه ای که از برگ درختان تغذيه مي‌كنند

علي زادسر نماينده جيرفت در مجلس شوراي اسلامي از كشف يك روستا با مردمي غارنشين در ارتفاعات نزديك عنبرآباد خبر داد.

به گزارش خبرنگار پارلمانی خبرگزاری «انتخاب»، زادسر كه درحاشيه جلسه علني امروز با خبرنگاران سخن مي‌گفت، اظهار داشت: سربازان گمنام وزارت اطلاعات از زمستان ‪ ۱۳۸۴‬روستايي را در ‪ ۱۲۰‬كيلومتري شهرستان عنبرآباد كشف كرده‌اند.

وي افزود: اهالي روستاي تازه كشف شده مانند غارنشين‌ها برهنه بوده و از برگ درختان تغذيه مي‌كنند.

نماينده جيرفت نام روستاي مذكور را «پيد نكوپيه» ذكر كرد وگفت: اين روستا در دل كوه واقع شده كه حدود ‪ ۲۰۰‬نفر درآن زندگي مي‌كنند و هرگز از دره‌ها و بيشه‌هاي محل سكونت خود خارج نشده‌اند.

زادسر درادامه به‌نقل مطالبي از قول كساني كه به روستاي مذكور رفته‌اند پرداخت و اضافه كرد: ساكنان اين روستا هيچ اطلاعي از خدا دين، اسلام و ولايت ندارند و هرگز در طول عمر خود وسيله نقليه نديده‌اند.

وي افزود: حتي در طول زندگي خود از دارو و دكتر نيز استفاده نكرده‌اند كه بايد از كشف آنها پس از اين همه سال ابراز تاسف كرد.

نماينده جيرفت گفت : از جمعيت ‪ ۷۰۰‬هزار نفري جنوب كرمان ‪ ۳۰۰‬هزار نفر كپرنشين هستند و هنوز روستاهاي كشف نشده در آنجا يافت مي‌شود.

زادسر ازهيات دولت خواست جهت رسيدگي به مشكلات استان كرمان ازجمله رفع خشكسالي و بهبود وضعيت راه‌هاي آن اعتبارات لازم را اختصاص دهد.


 

+ کتا ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٦
comment نظرات ()

 

 
گریه گریه گریه
 

بجای ابری که

نمی بارد

 

بجای کوهی که

خسته است از ایستادن

 

بجای شعری که

گفته نمی شود

 

 

+ کتا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٦
comment نظرات ()

 

 

کمی بيراهه رفتم
کمی گم شدم
کمی فرصت می خواهم
برای اينکه دوباره پيدا شوم
شايد چند ثانيه
شايد چند روز
شايد چند سال
شايد تمام عمر

 

 

 

+ کتا ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٦
comment نظرات ()

 

 

نا آرامم

نا آرامی

نا آرام است

 

تصویر روز - نیک آهنگ

+ کتا ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٤
comment نظرات ()

 

 

 

 

"ناگهان هیچ کجا نیستم.

 

نه بیرون آیینه نه توی آیینه. نه بیرون قاب نه نوی قاب. و این حسی گیج کننده است.

 

 کجا مانده ام؟ کجا جا مانده ام ؟ چشمانم کجای راه از من جدا شدند و جلو  افتادند و رفتند و مرا نبردند؟

 

 ...و به یاد نمی آورم.

 

مثل ابری که قراربوده در آبادی دیگری ببارد  اما به یاد نمی آورد  باران هایش بر سر کدام دشت ها  ریخته. یا مثل روغن ریخته ها که وقف امامزاده ها می شوند. یا مثل فرغونی که وسط راه کج شده و بارش ریخته.نمی دانم!  مثل هر به مقصد نرسیده ی گمی... "

 

این ها را نوشتم. یک بار به زبان خودمانی :

 

"یک هو آدم می بینه که هیچ جا نیست. ...کجا موندم؟ کجا جا موندم؟ ...

 

بعد دلم خواست بازنویسی اش کنم و به زبانی بنویسم که تو یادم دادی: " ناگهان هیچ کجا نیستم....

کجا مانده ام؟ کجا جا مانده ام؟

 

چند دقیقه ماندم میان همین کلمات.ساده . تنها. بلاتکلیف. بدون اینکه بدانم کجا را نگاه کنم.

 

انگار کسی بخواهد عکسی بیاندازد و دیگری از او بخواهد که کمی چپ تر...کمی راست تر..آهان! اما عکاس نبود. من هم نبودم  تنها تصویر پس زمینه بود. و من فکر می کردم... کجا ؟

 

کجا بایستم

که گم نشوم

از نگاه تو ؟

 

 

 

 

+ کتا ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢
comment نظرات ()