آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

عجب گرفتاری شدم از دست خودم که دست و دلم هیچ پی کار نمیره یا اینکه پی هیچ کار نمیره. نه ! همون اولی! چون پی بعضی کارا میره.  

All for love

نام قطعه ای بود که هم اکنون با هم شنیدیم. و با خوانندگی گروهی پاوارواتی- برایان آدامز- بوچلی جورجی ننسی گوستاوسون و فولنوایدر.

حالا توجه شما را به آهنگ بعدی که

O sole mio

جلب می کنم که با همنوایی پاواروتی و برایان آدامز اجرا می شود...

 

سه نقطه و فعلن هیچ بجز حس تکراری ِ ولنگاری. داشتم روی نقشه های مکانیک ساختمان کار میکردم و در این حالت چه بهتر از اینکه رئیس آدم برود چای بخرد چون چای شرکت تمام شده باشد...

 

از نظر من هیچ کار نکردن بهتر از نقشه ی مکانیک کشیدن است. حالم از این کار به هم می خورد. یک نفر نیست به این رئیس گوشزد کند که من فوق لیسانس طراحی معماری دارم. نه گواهی نقشه کشی تاسیسات!

چه می توانم بکنم جز اینکه وقت تلف کنم که از حرص خوردن تلف نشوم! بالاخره دنیا را باید یک طوری تحمل کرد...

 

پیش تر ها بار ها از خودم پرسیده بودم که آدمی اگر به کار کردن برای رفع نیاز مالی احتیاج نداشت آیا وقت خود را چطور می گذراند؟

حالا از نظر مالی نسبت به کا راحساس بی نیازی می کنم. اما همچنان باید بنشینم و وقتم را صرف کاری کنم که دوستش ندارم.

یک نفر توی دلم بالا و پایین می پرد و انگشتش را برده بالا و داد می زند: نقاشی...نقاشی! ... من سری به سویش می چرخانم و نگاهی که: ساکت باشد بگذارد کارم را بکنم. چرا انقدر شلوغش کرده؟ تازه اگر راست می گوید و بهانه نمی گیرد نقاشی را که از آدم نگرفته اند که. بنشیند بکشد. مگر آن سال ها نمی کشید؟ می گوید: خودت خوب میدانی که به این سادگی ها هم نیست. علاوه بر آتلیه و وسیله، وقت و آرامش هم لازم دارد. ندارد؟ نقاش ها بدون وقت نقاشی می کنند؟ می شود خانه و شرکت و زندگی را گذاشت رفت نشست جلوی منظره و نقاشی کرد؟ نمی شود که!

 

صدای در آمد. چایی خریدن تمام شد. بقیه ی لوله های ساختمان منتظرند که من بروم بکشمشان این طرف و آنطرف...

 

آهنگ بعدی لطفن!

پس نتیجه می گیریم که می ماند چکار؟ همین وبلاگ نویسی دیگر!!

...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳۱
comment نظرات ()

 

 

ساعت شده پنج و بست و چهار دقيقه.

آقای رئيس ما هنوز نيامده. تا آنجا که رفته دوساعت و نيم راه است. قرار بود که حدود دو ساعت حالا فرض کنيم سه ساعت هم آنجا کار داشته باشد. خب؟ ساعت هفت صبح حرکت کرده. تا رسيده لابد شده نه و نيم. به علاوه ی سه می شود:‌ دوازده و نيم به علاوه ی دو و نيم می شود سه.

 تا الان دو ساعت و نيم تاخير دارد. البته ترس و نگران که ندارد هان؟ می خواست با ماشين خودمان برود ها. گفتم چرا گفت اين دکتری که می آيد دنبالش تند می رود توی جاده. ...هنوز که زياد دير نشده هان‌؟ ديگه گرسنه م نيست. چيزی هم نخوردم اما انگار اگه آدم چيزی نخوره گرسنگيه همينطوری ميگذره و تموم ميشه. مثل خواب که اگه از ساعت اش بگذره از سر می پره و تموم ميشه...

ساعت شد پنج و بيست و نه دقيقه و تاخير رئيس با احتساب همه چيز رسيد به دو ساعت و نيم. نمی دانم بمانم شرکت می آيد اينجا يا اينکه بروم خانه می آيد آنجا؟ ...

دروغ چرا خب يه کم نگران ام.

مهم تر از همه اينکه نمی دانم چرا روز به روز بيشتر دوستش دارم...شايد هی با همه مقايسه اش ميکنم و می بينم از همه بهتر است. شايد چون دوره های سختی را باهم گذرانديم. شايد چون خودم را خوب نمی شناختم قبلن...

شد پنج و سی و دو و امروز سه تا پست اينجا نوشته ام. رويم را کم کنم و بروم. بروم؟ کجا؟ ....

 

+ کتا ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳٠
comment نظرات ()

يک پست هم از سر گرسنگی و اينکه حواسم از گرسنگی پرت شود....

 

يک عادت بدی دارم اينکه ابرو هايم را می کَنم. توی تلويزيون گفت هر کس که اينکار را می کند يعنی يک نوعی وسواس دارد و بايد برود پيش روانپزشک.

گرسنه ام بد جووور. رئيس صبح رفته طرف های دماوند و گفته بود که تا حدود ظهر می آيد. الان ساعت ده دقيقه به چهار است و هنوز نيامده.

يک چک هم گذاشته بود که من بفرستم يک نفر بيايد ببرد بگيرد از حساب شخصی به حساب شرکت. من هم زنگ زدم و آقای الف بيچاره آمد اين همه راه چک را گرفت و برد و بعد زنگ زد که چک امضا ندارد. چه کنم؟‌گفتم بيا امضايش ميکنم. پرسيد امضای شما را قبول دارند؟ گفتم بله! تو بيا....

اما حقيقت اينست که امضای من را که برای حساب شخصی رئيس قبول ندارند ! اما من امضايش را جعل می کنم آن هم چه جعلی که خودش هم نمی تواند تشخيص دهد خودش امضا کرده يا من ...

به خانم کارآموز شماره دو ساعت دو گفتم شما نهارتان را بخوريد منتظر ما نشويد. اما آن موقع فکر نمی کردم که ممکن است بيشتر از دوساعت ديگر هم آمدن رئيس طول بکشد...

آدم هم انقدر شکمو؟ از يک چيز ديگر حرف می زنيم. مثلن اين آقای برقکاری که اصلن به کارش وارد نيست چطور است؟‌ نه! حوصله ندارم ماجراهای خنگ بازی هايش را توضيح بدهم. چرا؟‌ يه کم....خوبه ها...

هر صدايی می آيد فکر می کنم صدای چرخيدن کليد توی قفل است. اما نيست. شد سه و پنجاه و هشت دقيقه.

آقای برقکار امروز هم آمده بود که در بازکن را درست کند. اين بار هفتم يا هشتمی بود که برای اين کارمی آمد. و اين دفعه آقای رئيس گفته بود ديگه پول بهش نمی ديم ها.

اصولن اين آقای برقکار شاهکار است. من با نبوغش وقتی آشنا شدم که يکی از خطوط تلفن ما قطع شده بود. ما زنگ زده بوديم هفده و از شرکت تلفن آمده بودند و گفته بودند که اشکال داخلی است. ما هم بعدش همين آقای برقکار را خبر کرديم که بيايد ببيند اشکال کجاست که معلوم شد ديروزش که داشته خطوط طبقه ی پايين را درست ميکرده زده مال ما را قطع کرده! چند روز بعد برای ما يک خط جديد آمد که همين آقا آمد خط را برايمان سيم کشی کند تلفن که وصل شد امتخان کرديم ديديم يکی از خطوط طبقه ی پايين را اشتباهی آورده بالا!‌

همان روز که برای اصلاح اين اشکال آمده بود مشکل در باز کن را هم بهش گفتيم که گاهی در را باز نمی کند و گاهی باز ميکند که مشغول کار شد و بعد از اينکه کارش تمام شد و رفت متوجه شديم در باز کن به گونه ای اصلاح شده که ديگر به هيچ و جه در ها را باز نمی کند. !

جالب اينکه هنگار کار هر بار که برای امتحان زنگ ميزد که در را باز کنيم می رفت می ايستاد بيرون و در که بسته می شد و باز نمی شد من بايد سه طبقه را می دويدم پايين که برايش در را باز کنم! در حالی که می توانست زنگ بزند و به جای اينکه بايستد پشت در تشريف بياورد تو و بعد در را ببندد که اگر باز نشد پشت در نماند!

خلاصه

دوباره صدايش کرديم و آمد و گفت که چون اين درباز کن به دو تا در وصل است (که خودش چند روز پيش تر اينکار را کرده بود)  و بايد فقط به يکی وصل باشدُ،‌ از يکی جدايش ميکند. گفتيم باشه. فقط در بيرونی را باز کند کافيست. که اين کار را هم انجام داد و دو بار در باز شد و بار سوم باز نشد.

باز صدايش کرديم و اينبار گفت که خود در باز کن خراب است!‌ بايد يکی نو بخرد و جايگزين کند. گفتيم باشه!‌ گفت خرج دارد. گفتيم باشه! رفت و خريد و آورد و نصب کرد و دو روز در باز کن در ها را باز می کرد و روز سوم ديگر باز نکرد!‌

امروز باز صدايش کرديم که بابا اين سيستم را تغيير دادی باز هم درست نشد. امروز آمد و بعد از دوساعت ور رفتن بادر زنگ زد و گفت که فهميده اشکال از کجاست! اشکال از اينجاست که زبانه ی در وقتی در نيمه باز می شود نيمه می ماند و تنها چاره اش اينست که هر کسی وارد می شود در را نود درجه کامل باز کند. گفتيم حالا ما که هيچی ولی اين طبقه پايينی ها ارباب رجوع زياد دارند نمی شود که به همه گفت لطفن در را نود درجه باز کنيد! و بعد ببنديد. رفته بود توی فکر و ضمن آن برای اين که بيکار نباشد داشت روش باز کردن در به ميزان نود درجه را برای من شرح ميداد!‌ بعد به ذهنش رسيد که زنجير باز کردن در را اگر کمی شل کند شايد درست شود. الان دارد اين کار را می کند و نمی دانم بالاخره اين در باز کن درست خواهد شد يانه...

اين هم قصه ی نبوغ آقای برقکار.

ساعت شده چهار و بيست دقيقه و هنوز خبری از رئيس نيست...

حال مادرم اين چند روزه بد تر شده. می روم توی نت بگردم اطلاعات جمع کنم. خودم هم بد جور تا حواسم پرت می شود ابرو ها يم را می کَنم . کاش اين عادت يک جوری  از سرم می افتاد ابرو هايم نابود شده اند....


 

+ کتا ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳٠
comment نظرات ()

 

 

اولن که «خمير بنيه» اش شل شده بود. يعنی چون می خواستم نصف مقداری که تو کتاب نوشته درست کنم، ‌اينطور شد. چون اصلش سه تا تخم مرغ بود و خب سه تا تخم مرغ رو که نميشه نصف کرد...

دومن که رئيس عادت داره بشقاب ها رو خوب نگاه کنه. بشقابی که روی ميز چيده شده رو ميگيره تو دستش و توی نور می چرخونه دش و نگاه می کنه. بعد که چيزی نديد، بشقابو بو می کنه ببينه بوی دستمال ميده يانه! خب منم قبل از چيدن بشقاب ها بوشون کردم ديدم بوی دستمال ميده و بعد دوباره يه آب شستمشون.

ميگو ها يه جور جالبی شده بود. فکر کنم به خاطر همون شل بودن خمير. يه جور خاصی از بالا که نگاه ميکنی دورش قلنبه قلنبه شده بود و يه ميگو وسطش بود. زيرش هم صاف صاف. انگار که يه نون خاصی باشه که توش يه ميگو کار گذاشتن. شعله رو اولش که روغن اش هنوز داغ نشده بود زياد کردم اما بعد که يکی دو تا ش سرخ شد و درش آوردم، کمش کردم.

اما سومن که او مدم ميز و بچينم که ديدم يه کتاب باز روی ميزه و چشمم افتاد به اين چند خط:

«وقتی انسان فراموش کند که دارای يک دنيای درونی است،‌ آنگاه به تدريج ارزش های واقعی اين دنيای درون را نيز به فراموشی می سپارد. اما ما به عنوان انسان های مسئول می بايست اين ارزش ها را خلق و کشف کنيم و به جهان پيرامون خويش انتقال دهيم. اگر گاه و بيگاه سيری در درون خود نکنيم اين ارزش ها ی کشف نشده هيچگاه ظهور نخواهند کرد»

...

اينکه خميرش شل شده بود البته همونطور که گفتم مشکلی نداشت.خب من دو تا تخم مرغ ريخته بودم ولی آردشو به اندازه ی نصف مقدار واقعی يعنی در واقع نميشه که يک و نيم تخم مرغ ريخت! تقصير دوباره شستن بشقاب ها هم نبود. به هر تقدير سومن مهم بود که حواسم پرت اون چند خط موند...

 

 

+ کتا ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳٠
comment نظرات ()

 

 (۱)

 

 

تفکراتی در باب شناخت آدمیان

 

یک: هیچکس نمی تواند بگوید من را کاملن شناخته همانطور که

دو: من نمی توانم به جرات بگویم که کسی را کاملن می شناسم.

 

توی مورد اول شک نمی کنم! مطمئنم که جنبه های پنهان وجودم آنقدر متنوع و زیاد اندکه کسی نمی شناسدشان و شاید اصلن اگر با اصرار هم تاکید کنم که:" بابا باور کنید من اینطوری هستم!" کسی باور نکند.

 

اما صحبت دومی که می شود باورش سخت است. نیست؟ من خیال می کنم همسرم را کاملن می شناسم. تمام پستی و بلندی های روحش را. خیال می کنم دخترم را می شناسم! خودم زائیدم اش..خودم بزرگش کردم. مگر می شود او را نشناسم؟ خیال می کنم مادرم را می شناسم...  یا نزدیک ترین دوستانم را اما  اینجاست که جای شک هست.

 

چطور است که درباره ی خودم مطمئن هستم که کسی هنوز نتوانسته کشفم کند؟ پس درباره ی آنها هم می تواند چنین باشد.

 

بازی های پنهانی که از بچگی با آنها بزرگ می شویم و هیچوقت ترکمان نمی کنند، راز تنهایی هایی که بر هیچکس عیان نمی شوند،  زمزمه های  زیر لبی که هیچکس نمی شنودشان ، ادا های  مقابل یا شناسایی همبازی خیالی ام که حالا برای خودش خرس گنده ای شده!

 

  و قتی فکر می کنم که وجود خودم چقدر وجوه متفاوتی دارد متوجه می شوم که دسترسی ما به مجموعه ی اطلاعاتی که باعث شناختن دیگران می شود چقدر محدود است.

 

من از تو ظاهری را می بینم که خودت برایم ساختی. و حرف هایی را می شنوم که خودت آنها را برای اینکه به من عرضه شوند انتخاب کرده ای. و این اطلاعات برای شناختن تو کافی نیست.

 

من تو را تنها تا محدوده ای می شناسم که خودت به من نشانش می دهی.

 

 

 

 


(۲)

 

 

 

+ کتا ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٧
comment نظرات ()

 

 

 

تمام روز

به زنجیر بسته

کشیده می شوم

به دنبال شب

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

بدون آداب و ترتیب

(۱)

دیروز عصر

ماهی مرد

مهتاب تنها شد

 

(۲)

آب می خواهد

کنار باغچه ی دلم

گل تازه ای

 


 

صبح امروز از خانه که بیرون رفتیم،‌ حجله ی یک جوان ناکام سر کوچه مان بود.کوچه ی ما نوزدهم است و فکرکردم باید از جوان های همین کوچه باشد. رفتیم جلو و عکسش را نگاه کردیم: جوان ناکام نشسته بود روی مبل سفیدی. کراوات هم زده بود و دو تا دست هایش روی دو تا دسته های مبل بودند. رد شدیم. سوار تاکسی شدیم.

 میان راه از پنجره ی تاکسی هم دو جای دیگر حجله ها را دیدیم. سر سی و هفتم پیاده شدیم و راه افتادیم سمت جهان آرا. نرسیده به چهارراه دیدم سر کوچه ی مدرسه هم یکی هست و وقتی رسیدیم آنجا به چپ و راست که نگاه کردم دیدم که سر تمام کوچه های جهان آرا را هم یکی یکی حجله گذاشته اند.

دخترک گفت : مثل داستان های باور نکردنی ست!‌

من گفتم: طفلکی جوانی که بعد از مرگش اینطوری معروف شود.

دخترک رسید مدرسه. من پیاده برگشتم. میان راه باز یک جا سرم کج شده بود طرف یکی از حجله ها که پسرکی پانزده -شانزده ساله که از کنارم می گذشت متلکی گفت و حواسم پرت شد که نفهمیدم کلمه ی اولش چه بود اما کلمه ی دومش «عزیزم» بود! اول عصبانی شدم اما بلافاصله یاد سن و سالم افتادم و ته دلم شاید خندیدم. شوخی شوخی جای مادرش بودم!

کنار میوه فروشی زنی که سه تا بچه را به مدرسه می رساند داشت برایشان از این می گفت که در خوردن توت فرنگی خیلی باید دقت کنند.

مرد روزنامه فروش روزنامه ها را مرتب می کرد. شرق و اعتماد را خریدم و رسیدم دوباره سر نوزدهم و چراغهای حجله ی جوان ناکام دوباره مرا به فکر معروفیت یک شبه اش انداخت.

یک نفر توی دلم گفت : باز خوب که کسی را داشت که برایش این همه چراغ بکارد. یک نفر دیگر توی دلم جواب داد: چه فرق می کند؟

 

 

+ کتا ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٥
comment نظرات ()

همه به تاریخ دیروز !

یک چیز هایی می نویسم. هر روز. چون نمی توانم ننویسم شان. بعد می مانند روی دستم! کجا ...کجا بنویسم شان؟

همین جا خوبست؟ نیازی نیست فکر کنم توی کدام وبلاگ باید باشند؟ فکرکنم حالم خوب نیست. فکر هایم مثل ماهی بیمارند. همین طور یک وری افتاده اند ته ِ تنگ. نه می میرند و نه به دنیا می آیند.

یک سری این هاست:

(۱)

جدا می شوم آرام

از تو

تا خودم

...

 

(۲)

 

چه زود تمام می شویم ما

 

وقتی همدیگر را

نمی شناسیم

...

 

(۳)

 

میانه ی راه

تابلویی ست:

"راه یک نفره است! "

 

...

 

(۴)

 

نگاه چه کسی ست

مانده بر آیینه

مات ؟

 

...

 

(۵)

 

چراغی خاموش،

دری بسته،

قفلی چرخیده:

"این خانه به فروش می رسد"


یکی دیگر هم این است:

 

یک آدم ِ مهربان و پر انرژی، از آن آدم هایی که آدم همیشه آرزوی دوستی شان را دارد، مقابل من ایستاده و گاه گاهی بازو هایم را می گیرد و تکان میدهد:

      - کجایی؟ ...بیا بیرون! ...

و من توی دستهایش بیدار می شوم. و او هر بار ادامه میدهد که:

      - اتفاقی نیافتاده. افتاده؟‌!

بعد کف دست هایش را مثل کسی که کاری را تمام کرده باشد از چپ و راست روی هم سُر می دهد و سرش را همزمان به چپ یا راست متمایل می کند که:

      - تمام شد!...تمام. خب؟‌ فراموشش کن.

حالم تا کابوس بعدی خوب می شود.


این یکی هم بماند برای اینکه یادم بماند

 

 

 

 

 

+ کتا ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

 

با خواندن اخبار حرف هايم را فراموش می کنم،/  شعر هايم را فراموش می کنم./ روزم را / و خودم را حتی.../ تنها هراسی می ماند سرد و تلخ و بی تفاوت/ از آنچه که رفته است / و آنچه که خواهد رفت / بر اين ديار


 

۱-

 


درخواست چهارصد تن از اساتيد و کارشناسان امور خاورميانه از دولت بوش


بيش از چهارصد تن از اساتيد و کارشناسان امور خاورميانه و نيز تعدادی از مقام های سابق دولت آمريکا با ارسال نامه ای به جورج بوش رئيس جمهور آمريکا نسبت به هر گونه اقدام نظامی عليه ايران هشدار داده و خواستار مذاکره مستقيم ايران و آمريکا شده اند.

چند تن از امضا کنندگان اين نامه با حضور در دو کنفرانس خبری در واشنگتن به تشريح توصيه ها و هشدارهای خود پرداختند.

احمد صدری استاد دانشگاه "ليک فارست" و هماهنگ کننده اين پروژه، محمود صدری استاد دانشگاه تگزاس، جيمز ايکينز سفير اسبق آمريکا در عربستان سعودی، بهراد نخعی مهندس فيزيک اتمی از دانشگاه تنسی و حميد زنگنه استاد اقتصاد دانشگاه ويدنر در دو کنفرانس خبری در دانشگاه جورج تاون و نيز در موسسه غيردولتی اف سی ان ال (که یک لابی غیرانتفاعی ویژه خدمات عمومی در واشنگتن است) حاضر و به سوالات خبرنگاران پاسخ دادند.

سخنرانان در اين دو جلسه هشدار دادند که در صورت حمله آمريکا به ايران فاجعه ای به مراتب عظيمتر از عراق رخ خواهد داد و منطقه خاورميانه برای دهه ها به گرداب خشونت فرو خواهد رفت.

پس از اين جلسه احمد صدری در گفتگو با بی بی سی درباره جدی بودن حمله آمريکا به ايران گفت: "من حمله آمريکا به ايران را يک خطر جدی ارزيابی می کنم. اين فضای بسيار پر تنش بين ايران و آمريکا بسيار بسيار خطرناک است و اين امکان را ايجاد می کند که در اثر محاسبه اشتباه و يا حتی بر اثر کوچکترين سوء تفاهم کار به يک برخورد نظامی بکشد. من تصورم اين است که اين خطر را نبايد به هيچ وجه دست کم گرفت."

وی درباره احتمال حمله اتمی گفت: "ترس من اين است که در مرحله دوم يعنی بعد از حمله ابتدايی به بهانه اينکه ايران در عمليات تروريستی بر عليه آمريکا شرکت کرده در پاسخ به حمله نظامی ايران مثلا به فرض اينکه حمله عظيمی در يکی از شهرهای آمريکا رخ دهد، يک حمله بسيار شديدی به ايران بشود که در این صورت متاسفانه امکان استفاده از اسلحه کشتار جمعی هم وجود دارد."

جيمز ايکينز، سفير سابق آمريکا در عربستان سعودی، نيز نگرانی مشابهی ابراز کرد: "من فکر می کنم که اين کاملا جدی است. با توجه به لحن موجود اگر ايران کوتاه نيايد که به نظر هم نمی رسد کوتاه بيايد شانس اينکه آمريکا و يا اسرائيل به تاسيسات اتمی ايران حمله کنند بسيار بسيار بالاست."

"از نگاه ايرانيان فرقی نمی کند که آمريکا اين کار را بکند و يا اسرائيل. زيرا واضح است که اسرائيل با اجازه آمريکا دست به چنين حمله ای خواهد زد و نهايتا اين آمريکا است که مسئول تلقی می شود نه اسرائيل."

وی افزود: "نتيجه آن برای ما يکسان خواهد بود. اگر خدای نکرده چنين چيزی اتفاق بيافتد، بطور قطع حملات تروريستی در آمريکا افزايش می يابد. زيرا اين تنها سلاحی است که آنها دارند."

در ميان امضا کنندگان اين نامه اسامی اساتيد سرشناس ديگری نظير نوام چامسکی، خوان کول، اروند ابراهاميان و نيز ريچارد فالک به چشم می خورد.

امضا کنندگان نامه ياد شده با تاکيد بر اينکه مسئله اتمی ايران راه حل نظامی ندارد خواستار مذاکره مستقيم دو کشور هستند.

آنها همچنين نسبت به عواقبی که اعمال فشار بر ايران برای فعالان سياسی اين کشور را به همراه می آورد، هشدار داده اند.


ایران ما

 

۲-

از طريق جمهوری آذربايجان امريكا آماده عبور از دريای خزر می شود




آژانس آذری پرس گزارش داد: اسكات ريتر بازرس سابق سازمان ملل در امور تسليحاتی گفته است: "دولت امريكا جمهوری آذربايجان را برای حمله به ايران در نظر گرفته است" ريتر گفته است كه با نگاهی به نقشه نظامی، می توان دريافت كه جابجائی نيروهای امريكائی در آذربايجان تا چه حد برای امريكا اهميت دارد.

ريتر می گويد: "امريكا اهدافی را در جابجائی نيروهايش در آذربايجان درهمسايگی ايران دنبال می كند. كوتاه ترين راه برای رسيدن به تهران از طريق دريای خزر می گذرد. نيروهای امريكائی درتدارك حمله به ايران از اين منطقه هستند."

ريتر همچنين گفته است كه نيروهای نظامی توانائی انجام اين عمليات را دراختيار دارند و قصد دارند به اين طرح جامه عمل بپوشانند." آنها در اينمورد از فرماندهی عالی دستور ويژه ای دريافت داشته اند. كسی شك ندارد كه رئيس جمهور امريكا و نزديكان وی و نظامی ها خود را آمده حمله به ايران می كنند.

در همين حال هفته نامه «جينز ديفنس» چاپ انگليس نوشت: ارتش آمريكا در تدارك يك انفجار آزمايشى در صحراى «نوادا» است كه گمان می رود هدف از اين آزمايش مدل سازى يك حمله كوچك اتمى براى تاسيسات زيرزمينى است.

در اين آزمايش ۷۰۰ تن «نيترات آمونيوم» و ماده «ان اى اف او» (ANFO) به همراه ۱۳۶ كيلوگرم ماده منفجره سى-۴ منفجر مى شود كه تاثير آن معادل انفجار ۵۰۰ كيلوگرم «تى ان تى» خواهد بود.


پیک نت

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۳
comment نظرات ()

 

چقدر امروز حرف دارم....

نمی دونم از کجا بگم شايد از همون ديروز به ترتيب زمانی شروع کنم بهتر باشه.

۱-

پيرو تفکراتی در باب اشتباه که توی يادم بماند که  نوشته بودم، ديروز عصر کار تفکراتم کشيد به مقصر يابی! يادداشت کوچکی نوشتم که اينچنين است:

       

پذیرفتن مسولیت اشتباه: شناخت عوامل- جبران خطا- عذر خواهی

 

 

 

 

می خواستم به چه فکر کنم؟ به یک عبارتی که مضمونش پذیرفتن مسولیت اشتباه بود. آهان:" تقصیر پذیری"

 

یادم باشد به تقصیر پذیری و آنچه که آدم ها را وادار می کند تقصیر گریز یا تقصیر پذیر باشند فکر کنم. و آخرش به این نتیجه برسم که باید حس تقصیر پذیری تا حدودی در آدم تقویت شود. البته نه تا آن حد که به شکل بیماری خود نمایی کند و هر گناه نکرده ای را هم بخواهد به گردن بگیرد .

 

اما با نگاه منطقی به آنچه موجب حرمان شده، واقعیت ها و علل انجام قصور را بررسی کند و سعی کند تکه مسولیت های مربوط به خودش را از میان آنها بیرون بکشد...

 

شاید بتوان خطا ها را به دودسته ی کلی تقسیم بندی کرد: یکم خطا هایی که باعث وارد آمدن خسارت به کسی می شوند و دوم خطا هایی که خسارتی به بار نمی آورند.

 

در مورد اول باز دو حالت وجود دارد. خسارت های قابل جبران و خسارت های غیر قابل جبران. در حالت اول مورد اول تقصیر پذیری چاره ی کار است.

بله!...شاید تنها چاره باشد:  شناخت عواملی که مجموعا باعث شد من خطایی را انجام دهم. و متعاقب آن در صدد جبران خطا بر آمدن و عذر خواهی از هر کسی که انجام آن خطا باعث وارد آمدن خسارتی به او شده.

در مورد دوم گرچه شناخت عوامل و عذر خواهی را می شود به کار بست اما با خسارتی که جبران نشود، عذر خواهی هم بی مورد است. چون کسی که خسارت غیر قابل جبران دیده هرگز نخواهد توانست مقصر را ببخشد. در اینجاست که مقصر بعد از انجام یک سلسله افکار منطقی نا خود آگاه به نتیجه ی تقصیر گریزی می رسد. و اگر چه که می داند مقصر است اما زمین و زمان را عوامل اصلی اشتباهی که مرتکب شده معرفی می کند.

 

اما خطا هایی هستند که گاه خسارتی به کسی وارد نمی کنند. در نتیجه جبران پذیر نیستند. و در این صورت هم  عذر خواهی، باری از وجدان مقصر بر نمی دارد.

 

در اینگونه خطا ها اگر چه  کسی هم اصلن خبر دار نمی شود که ما آن خطا را انجام داده ایم اما خود خطا وجود دارد. خطایی که تا آخر عمر با قامتی راست و قدی کشیده مقابلت می ایستد و راه نگاه ات را می بندد.

یادم باشد به انسان بودن ام و مسولیتی که تنها" انسان بودن" بر دوش ام گذاشته خوب فکر کنم. یادم باشد کاری نکنم که بخواهم برای انجامش دنبال مقصر بگردم. یادم باشد به عهده گرفتن تقصیر را و این را که  به عهده گرفتن تقصیر نه تنها بد نیست که حتی ارزشمند است اما تنها به عهده گرفتن تقصیر هایی ارزشمند است که هنگام انجام آن از اینکه راه خطا می رویم بی خبر بوده باشیم. یادم باشد قبل از انجام هر کار درباره ی درست یا غلط بودن اش خوب فکر کنم...

 


 

۲- صبح امروز قبل از آمدن سر کار:

وقت گذرانی صبح پنجشنبه در انتظار رئيس

يک ربع به نه صبح پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت است

حال ماهی خوب نيست. من نشسته ام نتظر که رئيس بيايد و با هم برويم شرکت.

نشسته ام جلوی روزنامه های امروز. می خوانم و حرص می خورم از اخبار. دخترک رفته مدرسه. من صبحانه را جمع کرده ام و ظرف ها را شسته ام و حاضر و آماده نشسته ام اينجا پشت ميز آشپزخانه،‌ جلوی منظره ی نوک درخت های پارک شفق و دامنه ی جنوبی البرز در حالی که پنجره هم باز است و نسيم ارديبهشت و صدای پرندگان هر دو با هم می وزد. و يک چشمم هم به تنگ ماهی است.

فکرکردم چند دقيقه بنشينم و آرامشی داشته باشم که پدرم همين الان آمد که چای بخورد. و تمرکز و حال و هوا با گفتگو های اجباری به هم می خورد!‌ نگذاشتند دنبال ادامه ی فکر هايم بگردم..نگذاشتند!‌

پدرم دارد يادم می دهد که هر وقت جعبه ی پنير روزانه را خواستم بياندازم دور، آن دو تا مثلثی زيرش را باز کنم، و تويش را فشار بدهم. خواهم ديد که به اندازه ی زيادی(!!) پنير بيرون خواهد آمد. گفتم : چشم!

صدای در حمام آمد. يعنی رئيس از حمام در آمده. حالا حتمن دارد لباس می پوشد و بايد موهايش را هم خشک کند که سر درد نگيرد. آقای رئيس ِ سردردوو.

و دارم فکر می کنم که «کابوس کائوس و رويای کاسموس» يعنی چه؟ ! نميشد اين روزنامه شرق يک جوری تيتر می زد که ما هم می فهميديم؟ البته شايد اينطوری حس خواننده بيشتر برانگيخته شود برای کشف اين کابوس.

حالا پدرم روزنامه را برداشت و تعجب کرد که صبح اول صبحی روزنامه های امروز را گرفته ايم. بعد که متن دستنويس خاتمی در بازديد از غرفه های نمايشگاه را ديد گفت : چه امضای قشنگی دارد اين مرد!

اين همه درباره ی روزنامه ها گفتم اين يکی را هم بگويم که امروز کاريکاتور های شرق و اعتماد هر دو عالی اند. بيشتر نمی گويم که اگر هنوز نديده ايد بی مزه نشود.

رئيس آمد. قبل از او بوی ادوکلن اش. بايد برويم.

کاش اين ماهی اين همه عذاب نمی کشيد. نمی دانم آخرين لحظات زندگی خوب اند يا بد؟‌دوست داريم بيشتر زنده باشيم يا دوست داريم نباشيم؟....


۳- در ِ آبی و آهنی و سنگين شرکت را که کوبيدم به هم، شروع کردم به دويدن. نمی دانم دقيقن ساعت چند بود اما تا داروخانه را دويدم. با صورتی که از دويدن برافروخته شده بود به آقای دارو فروش گفتم: « دو تا آموکسی سيلين ۲۵۰ لطفن! »

با تعجب نگاهم کرد و گفت: فقط دو تا؟

گفتم: بله!

گفت: به چه درد می خورد؟‌

ديدم حوصله و فرصت ندارم که جريان ماهی را تعريف کنم و آيا به ريشم بخندد و آيا نخندد. گفتم آنتی بيوتيکم را خانه جا گذاشته ام.

رفت و چهار تا آورد و صد تومان گرفت.

باز از در داروخانه تا سوار شدن به تاکسی را دويدم و ميان راه احساس ديوانه بودن بهم دست داده بود. اما با خودم فکر کردم که خوب است مردم نمی دانند برای چه می دوم!‌

رسيدم خانه و خب..حالش اصلن خوب نبود. دستور های عرفان را انجام دادم. و حالا برگشته ام شرکت. اميد وارم که خوب شود. و اين تلاشی که برای زنده ماندنش ميکنم حس خوبی دارد. يک جوری که انگار يک بهانه ی کوچک دليلی برای وجود خود آدم می شود ناگهان...

فريبا هم راست می گويد که نبايد ماهی ها را از رود خانه گرفت اما بحث من روی ماهی های بيچاره ايست که توسط ماهی فروش ها گرفته و فروخته می شوند. فکر می کنم سرنوشت آنها توی تنگ ِ‌ بزرگ و آب تميز و عاری از کلر و آلودگی به مراتب بهتر از سرنوشت آنها باشد که توی آب های آلوده ی ماهی فروش ها می ميرند... گرچه که آزاديشان را ماهی فروش از آنها گرفته اما حد اقل اين دوتا که با کلی عزت و احترام مراقبت می شوند...


 

۴- درباره ی جواب نامه ی استاد الفنون است که سيد ابراهيم نبوی توی سايت روز نوشته و چون اين پست خيلی طولانی شد لينکش را برايتان جايی ميگذارم که فيلتر نشده باشد.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۱

 

 

دارد می ميرد. می دانم. الان که حسابی بی حال است. اما من و نگرانی ام را که می بيند، ‌تکانی می خورد. حرکتی می کند که خيال کنم خوب است.

تلخ است که می بينم کاری هم از دستم برايش بر نمی آيد. چکار می توانم بکنم جز اينکه برايش آب خنک فراهم کنم؟

‌ديروز خواستم چند تا عکس ازش بياندازم. مواظب بودم دوربين فلاش نزند که چشمش آزار نبيد. سعی کردم دستم نلرزد اما نمی دانم چرا همه ی عکس ها تار شد. می خواستم يادگاری بماند از او.

الان صبح است و دارم می روم سر کار. نمی دانم تا عصر که بر گردم زنده است يانه....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ماهی کوچک سرخم....

عکس تزئينی نيست! ...آن ماهی سمت راست را می گويم....

 

+ کتا ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

عجب جای پر هیجانی زندگی می کنیم ها!

 

نگرانی چين از بروز جنگ

یک:

وانگ گوانگيا نماينده چين در سازمان ملل متحد در آستانه اجلاس شورای امنيت ابراز نگرانی کرده است که قطعنامه پيشنهادی درباره ايران، می تواند راه جنگ را هموار کند.

آقای وانگ از اينکه ايران در همکاری با سازمان ملل و آژانس بين المللی انرژی هسته ای پی گير نبوده است، اظهار تأسف کرد.

او از پيشنهاددهندگان قطعنامه عليه ايران، يعنی از کشورهای فرانسه و بريتانيا تقاضا کرد طرح پيشنهادی خود را پس بگيرند تا سازمان ملل متحد بتواند تصميم مقتضی را اتخاذ کند.

دو:

آقای پرز گفت که محمود احمدی نژاد رئيس جمهوری ايران که خواستار محو اسرائيل از نقشه منطقه شده است بايد به ياد داشته باشد که کشور خودش هم می تواند ويران شود.

سه:

در عين حال از واشنگتن خبرمي رسد که چين در جلسه امروز شوراي امنيت سازمان ملل با هسته اصلي بيانيه پيشنهاد شده توسط کشورهاي اروپايي براي محدود کردن کامل برنامه هسته اي ايران مخالفت کرده است. با اين حال نماينده چين در سازمان ملل گفته است که از قدرت وتوي خود استفاده نخواهد کرد.

 


 

 

بعدش مصاحبه با عبدالمالک ریگی و گروگانش را خواندم که وحشتناک است... مصاحبه طولانی است. و در سایت روز نوشته شده. اگر تمایل به خواندنش دارید بگوید بگذارم همین جا تا بتوانید بخوانید.

اما این تکه از مصاحبه با گروگان را بخوانید:

 

 

سلام عليکم

سلام. شما؟
امير هستم. امير هراتي.

شما را کي گرفتند؟
25/12 داشتم از زابل مي آمدم زاهدان. در تاسوکي اسير شديم.

شما چکاره هستيد؟
من افسر نيروي انتظامي هستم. 23 سال در نيروي انتظامي خدمت کرده ام.

افسر؟
بله. در زاهدان خدمت مي کنم.از زابل داشتم مي آمدم. با ماشين شخصي بودم. اينها فکر کردند من نظامي هستم، مرا گرفتند. [صدايش مي لرزد]

الان در چه وضعيتي هستيد؟
از نظر روحي خيلي خوب هستم. برخورد برادران با ما خيلي خوب است. غذايي که درست مي کنند اول براي ما مي آورند، بعد خودشان صرف مي کنند. ما خيلي راضي هستيم. خدا را شکر. برخوردشان با ما خيلي خوب است و از اين بابت هيچ نگراني نداريم.

از چه بابت نگراني داريد؟
[بغض در صدا پيدا مي شود] ما مي خواهيم برگرديم پيش خانواده خودمان. اگر درخواست اين برادران را انجام دهند ما هم بر مي گرديم پيش زن و بچه مان.

اگر الان مسئولين صدايتان را مي شنيدند، به آنها چه مي گفتيد؟
[صدا رنگ التماس مي گيرد] عاجزانه درخواست مي کنم مشکل برادران جندالله را حل کنند. اينها هم زنداني دارند. چند سال است زنداني هاي اينها بلاتکليف هستند. آنها را آزاد کنيد برگردند پيش زن و بچه شان، تا ما هم برگرديم سر خانه و زندگي مان. من خودم با آقاي شهرياري حرف زدم. گفتم شما که نماينده ما در مجلس هستيد براي ما چه کار انجام مي دهي؟ در جواب من گفت: ما براي شما دعا مي کنيم. مردحسابي! اين دعا را که ما خودمان اينجا داريم شب و روز مي کنيم.

شما اهل کجا هستيد؟
من اصليتم زابلي است، منتها محل کارم زاهدان است.

شيعه هستيد؟
بله.

شما به عنوان يک شيعه چه احساسي به سني ها داريد؟
والا اينها برخوردشان، نمازشان، احکام شان صد درجه از ما بهتر و دقيق تر است و به موقع تر.

آقاي هراتي، چند تا بچه داريد؟
[صدايش رنگ اشگ مي گيرد] خانم من 5 تا بچه دارم.3 تا دختر، 2 تا پسر. پسر دانشجو دارم.

اسم شان چيست؟
پسر بزرگم ميثم هراتي است. دانشجوست. پسر ديگرم سوم راهنمايي است، احسان هراتي. دخترم اول راهنمايي است، نسترن هراتي. يک دختر ديگر دارم کلاس چهارم دبستان است، محبوبه هراتي. و يک کوچولوي ديگري هم دارم. دو سال و نيمش است. در خانه است.

پيام و تقاضاي شما چيست؟
عاجزانه در خواست مي کنم، شما را به آن خدايي که همگي قبولش داريم، خواست برادران را انجام دهيد تا ما سر خانه و زندگي مان برگرديم. ما گناهي نکرده ايم. چرا زنگ مي زنند مي گوييد اينها را بکشيد، شهيد کنيد؟ خدا را خوش مي آيد؟

يعني مسئولين به اينها مي گويند شما را بکشند؟
بله. مي گويند اينها را بکشيد، ما شهيد زياد داريم. آخر اين درست است؟ از نظر انسانيت اين حرف واقعا درست است؟

شما دوست داريد اين طوري شهيد بشويد؟ اين اسمش شهادت است از نظر شما؟
نه. من قبول ندارم. به هيچ عنوان. به هيچ عنوان.

 

 

عجب جای پر هیجانی زندگی می کنیم ها!

 


 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٩

 

* چه می توانيم بکنيم اينک جز مروری بر انديشه هايش؟

 

بخشي از نخستين بيانيه کانون نويسندگان ايران كه به قلم محمود اعتماد زاده [م.ا.به آذين] به نگارش درآمده است، مي خوانيم:


"مني که به سانسور انديشه و گفتار خود تن مي دهم،مني که به بهانه ترس، از يک طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و کشور خود دخالت نمي کنم،راي نمي دهم، انتخاب نمي کنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم نمي زنم، مني که بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيده خود را و ايمان خود را، حساب دوستي هاي خود را و دشمني هاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانه سمجي که نماينده قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه اهانت را به دست خود امضا کنم، من شايد آزادي را بفهمم ولي جرات آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است که اگر بر آن آگاهم هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم وگرنه شايسته نام انسان نيستم."

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

 

 

 

آزادي در من چرا زبان نگشودي
با من چرا نيامدی

              ننشستي در اين سرا؟
آخر چرا چرا؟
آن بذر سبز را به دفترم نفشاندي؟
اي خوشنوا چرا
يکبار سر ندادي آوازي
در بزم تلخ ما؟...

کسرايی

 


 

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٧
comment نظرات ()

درد بی دردی!

 

درد بی دردی است يا دنبال بهانه گشتن؟‌نمی دانم ! !

نشسته ام به بيخودی غصه خوردن. دنبال بهانه گشتن يا هر چيز ديگری که می خواهيد اسمش را بگذاريد.

الان که فکر می کنم می بينم بايد خوشحال باشم که سالم ام. خودم و دخترکم و آقای رئيس هر سه سالم ايم. بی پول هم نيستيم. از اقوام کسی تازگی ها نمرده و اتفاق بدی هم برای کسی نيافتاده. دل من همينجوری بيخودی بيخودی گرفته. نشسته ام يک مزخرفاتی نوشته ام که ميگذارمشان اينجا. يادگاری از يک عصر زيبای ارديبهشتی که نمی دانم چرا اين همه دلتنگ است...


عصر شنبه است هنوز. دلم گرفته هنوز.

پنجره ی این اتاق به سوی قلب اردیبهشت باز است و باد می وزد و کاغذ ها را تکان می دهد.

 

از خودم نا امید هستم. از همه چیز خودم. از همه ی توانایی هایی که زمانی خیال می کردم دارم و حالا طی پیمودن یک مسیر طولانی که کم کم انگار به انتهای آن نزدیک شده ام، درک کرده ام که ندارم و نداشته امشان هیچوقت. و سراسر زندگی ام انگار تلاشی بیهوده بوده.

 

من نه معمار هستم. نه نقاش و نه شاعر. هیچوقت هم نبوده ام. تنها مثل شاگرد های تنبل به زور جسمم را کشیده ام سر کلاس های مختلف و برای عقب نماندن از غافله ، خواب آلود از کار های دیگران تقلید کرده ام. هرچند که با تمام خواب آلودگی با معدل الف فارغ التحصیل شده باشم...

هیچوقت نتوانسته ام خودم را در بطن هنرم جایی ثبت کنم. هیچکدام از آن تابلو ها حتی من نیستند. هیچکدام ازآن شعر ها هیچوقت من نبوده اند. و از حل کردن مشکلات هیچکدام از ساختمان هایی که تا به حال کشیده ام و ساخته شده اند، لذتی نبرده ام. احساس نا بودی می کنم. چرا که با این همه هیچی که از خود به جا گذاشته ام جایی برای من نمانده.

 

 

 

با این همه "هیچ"ی که از خود به جا گذاشته ام

 جایی برای من نمانده

 

و اینجا تمام شدم. درست توی نقطه ی آخر این نوشته.

 

***

 

در آرزوی یک سفر ساده

 

ساعت چهار و پنج دقیقه است. اگر قرار باشد عادت نوشتن را ترک کنم که دیگر یعنی مرگ کامل!

 

رئیس رفته سر ساختمان. من برای خودم ثانیه های تلخی ساخته ام و  دارم آنها را نرم نرم مزه مزه می کنم. به این شاید بگویند خود ازاری ! اما گاهی که دل آدم گرفته است بجز خود آزادی کاری از دستش بر نمی آید. 

به سرم زده وبلاگ هایم را ببندم و نیست شوم توی وبلاگستان. یا حد اکثرش اینکه وبلاگی را از نو شروع کنم. بدون نام و بدون آشنا  یک چیز هایی را هم باید بدانم. اینکه برای دل خودم بنویسم. اینکه به پیام ها و  دوستی با وبلاگ های دیگران دل خوش نکنم. اینکه مستقیم به روبرو نگاه کنم. ... و اینکه آنقدر سرفه سرفه سرفه کنم که هرچه بغض هست از توی گلویم بیاید بیرون.

 

 دلم می خواست زندگی کمی زیباتر بود. دلم لک زده برای سفر رفتن. خسته ام. و نمی دانم هیچوقت آیا امکان اینکه با دل خوش برویم سفر فراهم خواهد شد یا نه! سفر خارج را نمی گویم ها! من هنوز همین شیراز خودمان را هم ندیده ام. و فکر می کنم کم کم دارم عقده ای می شوم از این باب. خب سنم دارد به چهل نزدیک می شود و بجز شهری که در آن زندگی می کنم و تا حدودی شمال کشور، فقط دو بار رفته ام اصفهان، دو بار همدان، یک بار مشهد، یک بار تکاب، یک بار هم کرمان.

یکی از سفر های اصفهان و سفر کرمان را بدون رئیس رفتم. از بسکه او نیامد. سفر تکاب و همدان را هم از طرف دانشگاه رفتم. من و رئیس بجز شمال که ویلا داشتیم، طی این چهارده سال یکبار وقتی دخترک چهار ماهه بود با هم دوروز رفتیم مشهد. یکبار هم وقتی دخترک چهار ساله بود،  دو روز رفتیم اصفهان. آن هم چون خواهرش از سوئد آمده بود و شانس آوردیم که چون با ایران ایر آمده بود، بلیط داخلی اصفهان را گرفته بود و آنها با هواپیما رفتند و ما با ماشین.

 از بقیه ی سفر ها چون بچه ی زیر هفت سال بودم چیزی به یاد نمی آورم چز تصاویری محو و گم. یکبار برای عمل دیسک مادرم رفته بودیم آلمان و از سفر آلمان واضح ترین خاطره ای که به یاد دارم اینست که سگ ِ همسایه ی روبرویی دایی ام دنبالم کرده بود و من جیغ می کشیدم و می دویدم و او همچنان دنبالم می دوید.

از سفر تبریز هم یادم هست که کوچک بودم و روی یک صندلی می پریدم و پرت شدم پایین و سرم خورد به شوفاژ و شکست و جای بخیه ای که خورده هم هنوز وسط فرق سرم هست.

 

تا یکی دو سال پیش خیال می کردم هنوز برای سفر رفتن دیر نشده. می شود سالی یکبار حد اقل رفت سفر و با کلی خاطره از جا های مختلف برگشت. آدم پر توقعی هم نیستم. نه نیاز به هتل چند ستاره دارم و نه بار اضافی. می توانم با یک کوله پشتی راه بیافتم دور دنیا. با خودم گفته بودم اول ایران گردی بعد چهانگردی. راستی کجا های دنیا را دوست داشتم ببینم؟ اول سرزمین های کهن ترین تمدن ها: چین و مصر و یونان ... بعد اسپانیا و آن قصر معروفش الحمرا ... بعد ایتالیا و یا شاید هم پاریس که عروس شهر های جهان اش می گویند...اما نه!  تا همه ی شهر ها و جاها ی دیدنی ایران را ندیده باشم اصلن به فکر سفر خارج هم نخواهم افتاد.

 

 این فکر ها مال قبل از ازدواجم بود. آن موقع خیال می کردم که اشکال ندارد! پدر و مادرم که دیگر سنی ازشان گذشته و نباید توقع داشت ما را جایی ببرند. خودم هم که چون دختر هستم ، نمی توانم توقع داشته باشم اجازه دهند که تنهایی یا حتی با دوستانم جایی بروم. پس برنامه ی مسافرت ها موکول می شود به بعد از ازدواج!.... اما نمی دانستم که اگرآدم تنها نباشد مشکلات نه تنها کمتر نمی شوند که بیشتر هم میشوند. بخصوص اگر آدم زن رئیسش بشود و آن رئیس سیزده سال از خودش بزرگ تر باشد. و خودش تا خود آمریکا را هم قبل از اینکه با تو آشنا بشود رفته باشد و گشته باشد و خوشش نیامده باشد و برگشته باشد!!  در این صورت باید همه چیز همه ی شرایط جور جور باشد. بخصوص باید کسی باشد که وقتی ما سفر می رویم، در ِ شرکت ما تخته نباشد. و چون اوضاع اقتصادی آنقدر جالب نیست که بتوان حقوق یک منشی و حد اقل یکی دو تا کارمند که به مسائل و کار های شرکت وارد باشند را تامین کرد، بنا بر این تمام مدت سال ما چسبیده ایم به این شرکت عزیز. و می ترسم که عمرم تمام شود و آخرش هم این شیراز را ندیده از دنیا بروم.

 

بی تعارف بگویم که به تمام کسانی که مسافرت می روند حسودی ام می شود. و این که حسود نباشم دست خودم نیست. بار ها  خودم را توی عکس هایی که از جاهای مختلف دیده ام ، تصور کرده ام. کنا رمقبره ی حافظ، کنار پله های تخت جمشید، زیر عظمت نقش رستم، میان شهر سوخته ی سیستان ، برپشت بام های یزد، پایین زیگورات چغازنبیل، کنار آبهای خلیج فارس، در کوچه های سرخ ابیانه، چشم بر شب های پرستاره ی کویر، ...

 

رئیس می گوید خودت را بگذار جای بد بخت ها و بیچاره ها بین چه خوشبختی! من هم تا سالیان سال با همین نسخه خوب می شدم! از رویا می آمدم بیرون، بیرون، بیرون تر... می رفتم می شدم یکی از بچه هایی که کنارخیابان آدامس می فروشند. آنوقت آرزو می کردم خودم باشم! زنی که لبخند زنان می گذرد و هر چه اصرارش می کنم یک بسته آدامس هم نمی خرد! اما بعد از مدتی دویدن دنبال این و آن و ماندن بسته یآدامس ها روی دستم، ناگهان می فهمیدم که من خودم هستم. نه او! و چرا نباید بتوانم انقدر اراده داشته باشم که آرزوی یک سفر ساده بعد از چهارده سال زندگی مشترک برایم تبدیل به عقده نشود! راستی چند درصد  مردم سی و هشت ساله ی این دیار، مثل من آرزوی یک سفر ساده را دارند؟  

 

 

+ کتا ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

 

 

دلم گرفته.

نباید بنویسم این را اما آنقدر دلم گرفته که نمی دانم تا کی از بس که گرفته خواهد بود حرفی برای نوشتن اینجا هم نخواهم داشت.

شاید هم فردا که آفتاب در آید، دل من هم لبخند بزند. نمی دانم.

***

 

این روز ها همه سکوت ام

اگر می خواهی مرا بشنوی

گوش هایت را بگیر...

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

 

 

حدود وازده ظهر است. من و رئيس توی شرکت نشسته ايم. اينجا ساکت است. او منتظر منست که بروم يک ساعتی روی يک مشکلی کار کنيم. من دارم اين ها را تایپ می کنم و او همينطورنشسته منتظر!!

به اين می گويند يک شيطنت کوچک و بی حاصل!

......................................................................

دوم اينکه :

 

La ci derem la mano

تکه آواز یست از اپرای دون ژوان موتسارت که در يکی از اجرا ها توسط پاواروتی و شری کراو  دو صدایی اجرا می شود. آنقدر زیباست که هر بار شنیدنش را کم می آورم. امکان ندارد تمام شود و دوباره نیاورم از ابتدا. دوباره و سه باره. اگر دوست دارید بشنوید اش توی سی دی شماره سه ی پاواروتی و دوستان - ترک شماره ی دوازده م يتوانيد پيدايش کنيد. چون هنوز بلد نيستم از توی وبلاگ چطور می شود به يک آهنگ لينک داد...

La ci darem la mano - Don Giovanni

 

G: La ci darem la mano,
La mi dirai di si!
Vedi, non e lontano
Partiam, ben mio, da qui!

Z: Vorrei, e non vorrei;
Mi trema un poco il cor:
Felice, e ver sarei,
Ma puo burlarmi ancor.

G: Vieni nio bel diletto!

Z: Mi fa pieta Masetto.

G: Io changiero tua sorte.

Z: Presto, non son piu forte
.
G: Vieni! vieni!
La ci darem la mano,
La mi dirai di si!

Z: Vorrei e non vorrei;
Mi trema un poco il cor.

Duetto:
Andiam, andiam mio bene,
A ristorar le pene
D'un innocente amor.



 

G: Then with your hand in mine, dear,
You'll whisper gently yes!
The castle's lord by yours dear,
Come, and lover bless!

Z: I would, and yet I would not
My breast with terror heaves:
It would be the happiest lot,
Unless this lord deceives.

G: Come, then, with me, my beauty!

Z: Masetto claims my duty.

G: I wish to change your state, love.

Z: I yield myself to fate, love.

G: Come, then! Then with your hand
in mine, dear,
You'll whisper gently yes!

Z: I would, and yet I would nor;
My breast with terror heaves.

Together:
Then come, and share with me
the pleasure of innocence and love.



 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٤
comment نظرات ()

 

 

آرامشی دلهره آور است این

چنان که از حکمی محتوم مطلعیم

تا سحر گاه فردا شاید...

 


ياد آوری از اين شعر شايد به خاطر اخباری بود که صبح خوندم. مثل آرامش قبل از طوفان... بعد ديدم هوا هم يه ابر دلتنگ بديه. يه جوری که تکليف ابره معلوم نيست که می خواد بباره يانه...بعد رفتم توی گوگل آلزايمر سرچ کردم ... بازم ديدم امروز همه ی راهها به همين شعره ختم ميشه.

تا سحرگاه فردا شايد...

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

يک پست هم به افتخار ممد آقا!

 

ممد آقا خدمتکار ی است که از بچگی در منزل مادر همسرم کار می کرده. حالا شصت و پنج- شش ساله است و هنوز با ما و برخی از فاميل ارتباط دارد. توی بيشتر ميهمانی های خانواده ديده می شود و خودش را کمتر از اعضاء خانواده به حساب نمی آورد...يک هفته در ميان هم سری به شرکت ما می زند.

روزهايی که  ممد آقا   برای نظافت شرکت می آيد ،  تا وقتی که خودم و خودش اينجا تنها هستيم و ديگران نيامده اند، يک ريز و پشت سر هم از زمين و آسمان حرف می زند. و در اين باره خواندن کی بود مانند شنيدن!! يعنی فکر کنم باور کردنی نباشد.

برای درک ارتباط  بين حرفای ممد آقا نبوغ خاصی مورد نياز است. اين که آدم درک کند که تداعی معانی ها چگونه در ذهنش انجام می شوند که اين حرف ها از وسط فکرهایش بيرون می آید !! ...

يه کم گوش کنين  ...من سعی می کنم از همين حالا يه چند دقيقه ای  عينن حرفا شو بنويسم:

...

نمی دونم چه جوری احمد و محمود و عروسا نيومده بودن ...

گفتم محمود دوبی بود. پنجشنبه برگشت. بعدش شيطنت کردم و جريان اختلاف احمد و زنش را هم گفتم. !  

دلخور ميشه و ميگه: اين پروانه خانوم هيچی به آدم نمی گن. توی دلم می خندم و فکر می کنم که به رئيس که برادرشان است هم نمی گويند ...

وسط حرفاش سر نخ حرف ها رو گم می کنم از بسکه پشت هم حرف می زند: آخه يه کم ببينين من چی می کشم روز هايی که ممد آقا اينجاس: دارم عينن کلام که منعقد ميشه تایپ می کنم:

برا خاطر کار دنيا نيست که!  برا سلامتی شونه...سلامتی خودشو بچه هاش... ما که ديگه عادت کرديم...به خدا من وقتی می بنمشون انقد خوشحال ميشم...يعنی همه تونا ! ...چه اونا چه شما چه بچه تون....دنيای بی ارزشيس... نمی شه فردا رو پيش بينی کرد...مثلن اين همه مردمی که ريخته بودن اونجا...نمی دونم چه جور شد که اين يه گوشه رو نشون داد مردم يه پولی پرداخت کرده بودن...آخه يه مدتی گفته بودن مردم بيان يه پولی پرداخت کنن ...خونه رو خب ندادن بهشون که...اونام رفتن اونجا شلوغ کردن...ديروز می گن جنوب شهر بمب انداختن چند نفر کشته شدن و چند نفر هم زخمی شدن...حالا يه سری مامورا هستن که لباس شخصی تنشونه مثه اين جاسوسا...شما اين قربانی را ماهواره دارين؟ شما گوش می کنين؟

....(گفتم نه! ممد آقا..ما ماهواره نداریم )

قربانی می گفت هويدا رو که گرفتن منم گرفتن...چشمامونو بستن بردن بستن به تير و همه مو نو تير بارون کردن. بعد من از گوشه ی چشام نگاه کردم ديدم همه نقش بر آب شدن...من زنده موندم.. نمی دونم کی بود اون امير قاسميه کيه از شبکه ی طپش می گفت چی بود....حالا می گن که مجلس تصويب کرده که ماهواره هر کی داشته باشه نمی دونم پونصد تومن؟...چه قد يک و پونصد؟‌..چقد جريمه شه. جمع می کنن. ميگم اين همه تو دست و بال مردمه چی جمع می کنند؟... بعدم ماهواره حالا چی داره؟‌جمع کنن!‌ ...يارو چادر مشکی داره يه چيزی هم کشيده جلو چشمش ..وايساده کنار خيابون. اون خانومايی رو که موهاشون وازه يا قد پا هاشون کوتاهه رو می گيرن...

خدا باز و باز و باز عمر اين کار آموز شماره دو را بدهد که همين الان آمد و ممد آقا رفت درو باز کنه تو راه برگشتن از کنار اف اف اومد که جمله های نيمه تمومشو تا قبل از بالا اومدن خانم کار آموز تموم کنه:

يارو شورش کرده بود تو پارکينگ که من خودم صاحاب اينجام ابنا چرا ماشينشونو گذاشتن تو پارکينگ...گفتم بابا سر و صدا نداره که... نه! ‌همين الان برو بهشون بگو بيان ماشينشونو ور دارن...


اگه از اين پست چيزی سر در نياوردين اشکالی نداره. اما برای من لازم بود نوشتنش!و تازه کلی هم سنديت تاريخی و اجتماعی و از اين حرفا داره‌...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٢
comment نظرات ()

 

 

 

  

ساعت یک بعد از ظهر روز دوشنبه یازدهم اردیبهشت است و همین الان اینترنت من قطع شد و دارم توی ورد تایپ میکنم.

اینکه این همه  ذوق زده ام و خودم را یاد این انداخته ام  که مادرم  حتی تا وقتی بزرگ هم شده بودم و از خرید کفش های نو ذوق می کردم و به همه نشانشان میدادم می خندید و می گفت که نگاهش کنید که مثل بچه ها ذوق میکند! به خاطر دادن خبر ایجاد یک وبلاگ نو است.

 

 

لبخند لبخند لبخند

 

 

مدتی بود که می خواستم این کار را بکنم.

وبلاگ نو ام اسمش هست: یادم بماند که ...  و در آن قرار است پست های کوتاه کوتاه بنویسم. این کوتاه ها شعر نیستند. تنها چیز هایی هستند که می خواهم یادم بمانند. شاید بد نباشد به یاد چهار نفر دیگر هم بمانند. چیز هایی هستند اکثرن بدیهی که بیشتر اوقات فراموششان می کنیم.

 

تا الان یک چند تایی از این یادم بماند که ها نوشته ام و با خودم قرار دارم که توی هر روزی که می آید یک جمله ای که شایسته ی به یاد ماندن باشد را پیدا کنم.

 

همین را می خواستم بگویم! 

 

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

يک پست طولانی طولانی طولانی..اگر به اخبار علاقمنديد!

نمیدانم اخبار امروز جدی جدی یکی از یکی جالب تر است یا اینکه برای من اینهمه جالب است.

 

خبر ها بر گرفته از سايت روز است که خوشبختانه هنوز به آن دسترسی دارم گرچه نمی دانم تا چند روز ديگر. برای من خواندن همه اش جالب بود. شايد برای شما هم چنين باشد. تيتر ها درشت تر نوشته شده ا ند که هر کدام را که دوست داشتيد بخوانيد.

 

 

یک: از شعار هسته ای در روز جهانی کارگر که بگذریم....میرسیم به

 

دو: آغاز ِ پایان بازی اتمی ! :

 با رد پيشنهاد مقامات تهران مبني بر اجراي پروتکل الحاقي به شرط بازگرداندن پرونده هسته اي از شوراي امنيت به شوراي حکام آژانس بين المللي انرژي اتمي، دورنماي اتخاذ اقدامات تنبيهي عليه ايران افزايش يافت. مسئولين ايراني که پيشنهادات خود را درست هنگام به پايان رسيدن ملهت هاي مقرر اعلام مي کنند، يک روز پس از ارائه گزارش محمد البرادعي به شوراي امنيت که ترديدهاي موجود در خصوص برنامه هسته اي ايران را دامن زد، اعلام کردند حاضرند به برخي پرسش ها پاسخ دهند و قسمتي از فعاليت هاي غني سازي اورانيوم را به صورت مشروط متوقف سازند. آمريکا بلافاصله با اين پبشنهاد مخالفت کرد. ايران از دوماه پيش بازديد بازرسان آژانس از تاسيسات هسته اي را به حالت معلق درآورده است. البرادعي در گزارش خود اشاره کرده که ايران به غني سازي پلوتونيوم نيز رو آورده است. ماده اي که بيشتر براي استفاده در سلاح هاي اتمي به کار مي رود.ايران روز دوشنبه تهديد کرد هر گونه اقدامي عليه ايران توسط شوراي امنيت پاسخ سختي از سوي ايران را به همراه خواهد داشت.

کاندوليزابا رد پبشنهاد ايران گفته است که آمريکا براي برقراري جريمه هايي عليه ايران تلاش خواهد کرد. رايس گفته است: ايران زمان زيادي براي همکاري داشت. من فکر مي کنم آنها در حال بازي کردن است.

به اعتقاد او پيشنهاد بازرسي دوباره بازرسان از تاسيسات هسته اي ايران به خاطر نگراني هايي است که تحريم هاي احتمالي براي انزواي بيشتر ايران به همراه خواهد آورد. اين نقطه نظر کاندوليزا رايس به نظر مي رسد در نقطه مخالف نظر کالين پاول وزير پيشين خارجه آمريکا باشد که روز يکشنبه در لندن گفت به نظر مي رسد ايران تصميم گرفته است تبعات تحريم را هرگونه که هست پذيرا باشد. محمود احمدي نژاد اواخر هفته گذشته گفت مردم ايران براي هرقطعنامه اي که عليه ايران صادر شود "تره هم خورد نخواهند کرد." به اين ترتيب جمله اي ديگر برتعداد جملاتي که ترجمه آن براي مترجمان غيرممکن است، اضافه شد.

رايس معتقد است آمريکا در همراهي با ديگر اعضاي شوراي امنيت تلاش خواهد کرد راهي براي متوقف کردن فعاليت هاي غني سازي اورانيوم توسط دولت ايران بيابد. او اقدام تحت فصل هفتم منشور سازمان ملل رامورد اشاره قرار مي دهدکه اتخاذ جريمه و حتي حمله نظامي تحت پوشش آن ميسر است. مقامات چين و روسيه با صدور قطعنامه اي عليه ايران در چنين شرايطي، مخالفت کرده اند. آنها با توجه به اتفاقات عراق نگرانند که در صورت تصويب چنين قطعنامه اي، آمريکا و متحدانش به صورت يک جانبه بهانه لازم را براي حمله نظامي به ايران پيدا کنند. رايس هفته گذشته به شبکه "اي بي سي" گفت اعتبار جامعه بين المللي هم اکنون در خطر است. او افزود: "ما يک انتخاب داريم. ما يا واقعا کاري را که مي گوييم انجام مي دهيم، وقتي مي گوييم ايران بايد درخواست هاي جامعه بين المللي را اجابت کند، يا اينکه اجازه مي دهيم آنها به مبارزه طلبي خود ادامه دهند."

ايالات متحده طي روزهاي گذشته فشار خود را برمقامات روسي براي حمايت از پيشنهادآمريکا در شوراي امنيت مبني بر تحريم ايران افزايش داده است. حتي برخي از مقامات آمريکايي اعلام کرده اند که عدم همکاري روسيه با آمريکا و جانبداري از ايران به روابط استراتژيک دو کشور صدمه خواهد زد. آمريکا، انگليس وفرانسه به برنامه اتمي ايران بدبين هستند ومي گويند ايران به منظور تجهيز کلاهک هاي اتمي اصرار به ادامه برنامه خود دارد.

البته معاون وزير نفت ايران روز يکشنبه اظهار داشت که باور ندارد که آمريکا بتواند برعليه ايران تحريمي را اعمال کند چرا که چنين اقدامي بهاي نفت را به شدت بالا خواهد برد. همان نکته اي که واشنگتن پست نيز در گزارشي به آن اشاره کرد. نژاد حسينيان که در پاکستان سخن مي گفت همچنين امکان هر گونه تحريم در ارتباط با نفت و گاز ايران را ناممکن دانست. آن هم در شرايطي که پس از ديدار ماه گذشته کاندوليزا رايس با مقامات عربستان، خبرهايي منتشر شد که در آنها موافقت عربستان براي جبران کاهش احتمالي عرضه نفت ايران در بازارهاي بين المللي مورد تصريح قرارگرفته بود. عربستان بيشترين ظرفيت توليد نفت را در جهان دارد و به گفته مقامات اين کشور ظرفيت توليد 7-8 ميليون بشکه هاي جاري اين کشور مي تواند تا روزي 12 ميليون بشکه در روز افزايش يابد.

تدوين قطعنامه عليه ايران

سفراي فرانسه، آمريکا وانگليس در شوراي امنيت سازمان ملل، نوشتن پيش نويش قطعنامه اي عليه ايران را آغاز کرده اند واميدوار هستند که اين قطعنامه ظرف مدت يک هفته آماده و در نهايت ايران مجبور به پذيرش متوقف کردن غني سازي اورانيوم شود.

در عين حال با وجود آنکه شمارش معکوس براي تحريم ايران در سازمان ملل آغاز شده است، مقامات ايراني به تهديد اعضاي شوراي امنيت پرداخته اندکه اگر بخواهند عليه ايران اقدامي را صورت بدهند، ايران نه تنها فعاليت هاي غني سازي خود را ادامه خواهد داد، بلکه همکاري هاي خود با آژانس بين المللي انرژي اتمي را نيز مورد تجديد نظر قرار مي دهد. اين سخنان باعث شد که روز يکشنبه وزير امورخارجه روسيه از ايران بخواهد هرگونه فعاليت غني سازي اورانيوم را متوقف و با آژانس بين المللي انرژي اتمي همکاري کند. او به رويتر گفت: "روسيه بارها تکرار کرده است که ايران بايد قدم هاي محسوس وعيني براي بازگرداندن اعتماد به برنامه هسته اي خود بردارد."

با توجه به مهلت هاي مقرري که براي ايران درخصوص همکاري با آژانس بين المللي انرژي اتمي وهمچنين شوراي امنيت در زمان يک ماهه اعلام شده وجود داشت، به اعتقاد کارشناسان احتمال صدور قطعنامه اي عليه ايران بيش از پيش افزايش يافته است. احتمالي که يک ماه پيش بسيار ضعيف تر بود. وزراي خارجه پنج عضو دائم شوراي امنيت به علاوه آلمان روز نهم مه، تشکيل جلسه خواهند داد.

 

 و سه : اخبار نگران کننده درباره ی  رامین جهانبگلو :

 بر اساس اخبار غير رسمي، رامين جهانبگلو که طي سالهاي اخير کتابهاي بسياري در مورد مدرنيته، سنت، جهاني شدن، فلسفه هندي و غرب و.. نوشته به دلايل نامعلومي از اواخر هفته گذشته در باز داشت به سر مي برد.

جهانبگو طي هفته هاي اخير پس از باز گشت به ايران قصد داشت آموزش دوره جديد کلاس هاي هگل شناسي رامين را از ارديبهشت ماه در خانه هنرمندان ايران آغاز کند. اين کلاس ها شامل دو مبحث زيبايي شناسي هگل و پديدار شناسي روح هگل مي شد.

رامين جهانبگلو داراي دکتراي فلسفه از دانشگاه سوربن فرانسه و فوق دکتري خاور شناسي از دانشگاه هاروارد است.

جهانبگلو تدريس در دانشگاه را با سمت استاد ياري در دانشگاه تورنتوي کانادا آغاز کرد، اما پيش از آن در انجمن حکمت و فلسفه ايران به آموزش فلسفه پرداخت. او همچنين در سال هاي اخير به عنوان محقق در انجمن ايران شناسي فرانسه در تهران مشغول به کاربوده است. دکتر جهانبگلو در حال حاضر به عنوان سرپرست گروه انديشه معاصر در دفتر پژوهش هاي فرهنگي به فعاليت اشتغال دارد.

بر خي از نزديکان جهانبگلو احتمال مي دهند که وي پس از اينکه در گفت و گو با يک روزنامه اسپانيايي اظهارات احمدي نژاد را در مورد هلوکاست به چالش کشيد و انتقادات شديدي از دولت کرد دستگير شده باشد.

اگرچه اين مساله هنوز تاييد نشده است، ولي آنچه مسلم مي نمايد اينکه همسر وي در پاسخ به سئوال خبرنگاراني که قصد داشته اند از رامين جهانبگلو خبري بگيرند تنها به گريه بسنده کرده است.

 

و چهار: بازگشت مقتدرانه ایست بازرسی ها :

 

دو روز پس از آنکه برخي از روزنامه ها و خبرگزاري ها به نقل از فرمانده کل سپاه پاسداران خطاب به نيروهاي بسيجي نوشتند: "بسيجيان‌ هيچ‌گاه‌ نبايد در زندگي‌ مردم‌ دخالت‌ كنند" برخي از مقامات ارشد سپاه و بسيج ضمن حمايت از پست هاي ايست بازرسي در سطح شهرها و بخصوص تهران،اعلام کردند که برقراري ايست بازرسي توسط شبه نظاميان بسيجي مورد تاييد سپاه است. محمد حجازي، فرمانده نيروي مقاومت بسيج روز گذشته با بيان اينكه آنچه روز گذشته به نقل از فرمانده كل سپاه منتشر شد، يك اشتباه رسانه‌اي بود، گفت: "سردار رحيم صفوي در سخنان خود در خصوص مراقبت و توجه بيشتر به مردم در ايست‌هاي بازرسي سخن گفته و نگفته ايست بازرسي بسيجيان غيرقانوني است".

دو دهه مظنون بودن

"بزن بغل... ها کن... اين نوار چيه... کارت شناسايي داري... شما با هم چه نسبتي داريد... سيد، مورد گرفتيم... حاجي اين مورد منکراتيه...اين يکي ضد انقلابه... جو سازي مي کني؟... کجا ميرين اين وقت شب... ديشب کجا بودين... موهات بده تو... اين يکي اهلشه... سيد، مورد را به پايگاه منتقل کنيد..."

اين اصطلاحات تنها بخشي از خاطره تلخ پست هاي ايست بازرسي در طول قريب به سه دهه گذشته است. پست هايي که در آن نوجواناني با اسلحه هايي بلند تر از قد خودشان، پيراهن هاي سفيد روي شلوار و چفيه هايي بر گردن، و البته بدون نشان دادن کارت شناسايي، ماشين ها و آدم ها را تفتيش مي کردند. گاهي هم گويي صيد بزرگي را به تور زده باشند با غرور و شادماني در بيسيم خود به فرماندهاني اطلاع مي دادند که منکراتي و ضد انقلاب گرفته اند. دستگيرشدگان شبي و گاه نيز چند شبي را در يکي از هزاران بازداشتگاهي مي گذراندند که فرمانده پايگاه و اعضاي آن فرمانرواي مطلق آن بودند. طرف را اندکي بعد يا به قيد تعهدي رها مي کردند، و يا به دادگاهي گسيل مي داشتند. دادگاه ها هم اغلب با استناد به گوشه اي از قانوني نانوشته طرف را به جريمه، شلاق و يا زندان محکوم مي کردند.

دهه هفتاد اما دهه کم رنگ شدن پست هاي ايست بازرسي بود،بخصوص بعد از سال 76 ايست بازرسي ها اگر چه هر از چند گاهي برپا مي شد اما برخورد با شهروندان به پايين ترين حد در اين سه دهه گذشته رسيد. مهرماه گذشته اما با تشکيل دولت آرماني بسيجيان، ايست بازرسي ها به تدريج و بارديگر در سطح شهرهاي بزرگ نمايان شد. در همان روزها بود که فرمانده نيروي انتظامي در واکنش به بازگشت ايست بازرسي ها اعلام کرد: "موازي كاري در اذهان عمومي نشانه ناكارآمدي نظام است".

احمدي مقدم همچنين در خصوص حضور لباس شخصي‌ها در سطح شهر، به ويژه در شبهاي جمعه و در ايست بازرسي‌ها گفت: "ماموران انتظامي در بسياري مواقع مي‌توانند از لباس شخصي خود استفاده كنند، اما بايد كارت و يا حكم قضايي به همراه داشته باشند". او در عين حال بر اين نکته تاکيد کرد که "ماموران انتظامي و نيز بسيج بايد درعملياتها با لباس فرم وارد عمل شوند". با اين همه فرمانده نيروي انتظامي نيز بر اين نکته تاکيد کرد که "بسيج طبق قانون وظايف ذاتي خود را دارد و لزوما نبايد با نيروي انتظامي هماهنگ باشد. چرا كه سازمان بسيج در ضابطيت قضايي استقلال كامل دارد".

چندي پس از اظهارات فرمانده نيروي انتظامي، خبرگزاري آفتاب از "افزايش پست هاي بازرسي بسيج در شهر تهران" خبر داد و نوشت که بسيجي ها قصد دارند در آستانه شروع هفته بسيج، توان عملياتي خود را به نمايش بگذارند و به همين دليل اقدام به افزايش پست هاي خود در سطح شهر تهران کرده اند. در اين ميان اما يک منبع آگاه در نيروي مقاومت بسيج اعلام کرد که "با شروع هفته بسيج، پست هاي بازرسي، باز هم افزايش پيدا خواهد کرد و قرار است پس از پايان اين هفته، افزايش ايست هاي بازرسي براي هميشه تثبيت شود".

طرح افزايش پست هاي ايست بازرسي و تشديد چنين روندي اما از اسفندماه و به بهانه برنامه هاي هميشگي بسيج براي چهارشنبه سوري عملي شد. از آن پس تقريبا در تمام شهرها و بخصوص تهران پايگاه هاي بسيج، تورهاي ايست بازرسي را در محلات و خيابان ها برقرار کردند. گستردگي ايست بازرسي ها تا جايي پيش رفت که انتقاد برخي از اعضاي مجلس را نيز بر انگيخت، و حجت الله فلاحت پيشه، يکي از اعضاي مجلس و از جمله معترضان به بازگشت پست هاي ايست بازرسي در چندي پيش در تذكر به وزير كشور، پيگيري علل‌ايجاد پست‌هاي ‌ايست و بازرسي غير رسمي در خيابان‌ها و بزرگراههاي تهران و ديگر شهرها را خواستار شد. با اين همه نه وزير کشور به اين تذکر پاسخي داد و نه ساير مقامات مسئول ديگر.

دستورات دو روزه

در هفته هاي اخير اما با تشديد بحران هسته اي و اجراي طرح برخورد با بد حجابي از سوي نيروي انتظامي، اخبار افزايش نارضايي عمومي به اطلاع برخي مراجع رسيد. دستور محمود احمدي نژاد مبني بر اجازه ورود زنان به استاديوم هاي ورزشي و توصيه فرمانده کل سپاه به بسيجيان مبني بر اجتناب از دخالت در زندگي خصوصي شهروندان شايد تنها تدابيري بودند که مقامات کشور براي رفع اين نگراني انديشيدند. رحيم صفوي، فرمانده‌ كل‌ سپاه‌ پاسداران‌ هم يک هفته پس از احمدي نژاد در سخناني که مورد توجه رسانه هاي داخلي قرار گرفت،خطاب به بسيجيان گفت: "به‌ طور جدي‌ از بسيجي‌ها مي‌خواهم‌ در كار مردم‌ دخالت‌ نكنند. يك‌ بسيجي‌ حق‌ ندارد جلوي‌ ماشيني‌را گرفته‌ و از سرنشين‌ آن‌ شناسنامه‌ بخواهد يا نوارها يا سي‌دي‌هاي‌ يك‌ ماشين‌ را بازرسي‌ كند".او همچنين تاکيد کرد: "بسيجيان‌ هيچ‌گاه‌ نبايد در زندگي‌ مردم‌ دخالت‌ كنند و حتي‌ اگر قرار است‌ در منطقه‌اي‌ ايست‌ بازرسي‌ گذاشته‌ شود، فرماند ه‌آن‌ منطقه‌ بايد حدود اختيارات‌ ماموران‌ را به‌ آنها گوشزد كند، زيرا نيروهاي‌ بسيج‌ حق‌ ايجاد ترس‌ در بين‌ مردم‌ را ندارند".

سخنان فرمانده سپاه اما همان قدر دوام آورد که دستور احمدي نژاد،چرا که تنها دو روز پس از انتشار اين اظهارات، يکي ديگر از فرماندهان عالي رتبه سپاه پاسداران آن را اشتباهي رسانه اي خواند. محمد حجازي، از راستگرايان تندرو که فرماندهي نيروي مقاومت بسيج را نيز بر عهده دارد و گفته مي شود در واقع نقش رهبر يک حزب سياسي ـ نظامي را ايفا مي کند، ديروز در گفت و گويي با خبرگزاري فارس، آنچه را که به نقل از فرمانده كل سپاه منتشر شده يك اشتباه رسانه‌اي خواند،و تاکيد کرد: "سردار رحيم صفوي در سخنان خود در خصوص مراقبت و توجه بيشتر به مردم در ايست‌هاي بازرسي سخن گفت و نگفته ايست بازرسي بسيجيان غيرقانوني است".

حجازي با گلايه از رسانه ها در آنچه او"انعکاس نامناسب سخنان سردار صفوي" نام داد، به تکذيب سخنان منتشر شده فرمانده سپاه پرداخت و تاکيد کرد: "آنچه ديروز به نقل از فرمانده كل سپاه پاسداران نقل شد، در رسانه‌ها به درستي منعكس نگرديد؛ چرا كه ايشان براساس يك رويه به بيان توصيه درخصوص توجه بيشتر و احترام به مردم در ايست‌هاي بازرسي توسط بسيجيان تاكيد داشتند".

همزمان، خبرگزاري فارس سخنان رئيس اداره كل روابط عمومي سپاه پاسداران را نيز در اين مورد منتشر کرد و از قول او نوشت که "ايست و بازرسي بسيج مورد تاييد فرماندهي سپاه است". سيد احمد مير مرشدي"مانور شهري و ايست و بازرسي را جزو وظايف قانوني بسيج به عنوان ضابطين قضايي بر شمرد و گفت که اين کار "مورد تاييد فرماندهي و مقامات سپاه است". او نيز همچون محمد حجازي اظهارات نقل شده از فرمانده كل سپاه را "اشتباه رسانه اي" عنوان کرد، و گفت: "اظهارات فرمانده سپاه توصيه‌هايي معمول به بسيجيان به عنوان ضابطين قضايي بوده است." رييس روابط عمومي سپاه پاسداران هم چنين گفت: "يكي از وظايف فرماندهي كل سپاه پيشگيري از تخلفات احتمالي است و بر اين اساس اعلام كردند كه اقدامات نيروهاي بسيجي بايد بر اساس معيارهاي قانوني باشد".

او برقراري ايست بازرسي ها را جزئي از مانور شهري دانست و گفت: "نيروي مقاومت بسيج بر حسب ضرورت به انجام مانور شهري نياز پيدا مي‌كند و در مانور شهري ايست و بازرسي بسيج مبتني بر ضوابط قانوني است". وي ضمن رد غيرقانوني بودن ايست بازرسي هاي خياباني و محلي در سطح تهران و شهرستان ها بر اين نکته تاکيد کرد که: "بسيج به عنوان ضابط قضايي داراي ماموريت‌هاي قانوني است كه بايد اين ماموريت‌ها را در سطح جامعه اعمال نمايد".

شبه نظاميان بسيجي که در طول سه دهه گذشته نقش پر رنگي در جمهوري اسلامي داشته اند، در چند انتخابات اخير،ب ه دستور فرماندهان خود به ايفاي نقش در انتخابات پرداختند و بر نتايج آنها اثر گذاشتند. بخش بزرگي از سران بسيج اکنون در دولت به سمت هاي بالايي دست يافته اند،و به نظر مي رسد با تشديد بحران هسته اي بر ارج و قرب آنان در نزد مقامات کشور افزوده نيز شده است. شايد همين ها براي پس گرفتن سخنان رحيم صفوي کافي باشد. همان طور که روز گذشته معاون پارلماني رييس دولت نيز به طور تلويحي از لغو دستور احمدي نژاد مبني بر اجازه ورود زنان به استاديوم ها سخن گفت.

 

و در نهایت از همه جالب تر: استفاده از ورود زنان به ورزشگاهها برای مقابله با دشمن!!

همزمان با بالا گرفتن بحث پيرامون نحوه پوشش زنان در اماکن عمومي، مشاور هنري احمدي نژاد به ارائه ديدگاه هاي خود در زمينه هاي مختلف واز جمله حجاب پرداخت. جواد شمقدري که پيش از اين به عنوان فيلمساز حوزه جنگ شناخته مي شد، در همايشي تحت عنوان "انتقام ابابيل" گفت: "ما گاهي وقت‌ها‌ دچار تندروي‌ها‌ و شرايطي مي‏شويم که خيلي در چارچوب حکومت داري معنا نمي‏يابد؛ برويد بپرسيد و روي آن فکر کنيد که آيا در زمان حکومت امام علي يا پيامبر اکرم [ص]، اهل کتاب آيا واقعا با حجاب بيرون مي‏آمدند يا بي حجاب؟"

در اين جلسه يکي از حضار به اعتراض گفت: "انشاء الله ما اميدوار باشيم که در دولت نهم اجبار حجاب هم برداشته مي‏شود؟ پس مشاوراني که چنين نظراتي را به رئيس جمهور مي‏دهند شما هستيد..." شمقدري در پاسخ گفت: "ما 27 سال است که براي حفظ حجاب در حال تلاش هستيم اما امروز چه وضعيتي داريم؟ فرض کنيد قراراست با يک سازوکار جديد بتوانيم عفاف و حجابي را که مورد نظر اسلام حقيقي است، در جامعه به شکل درست و ماندگار پياده کنيم اگر چنين تصميمي بخواهيم بگيريم اين کار حوزه‌ها‌ي مختلف را در بر مي‏گيرد."

سازنده فيلم تبليغاتي رييس جمهوري در ايام انتخابات البته تصريح کردکه آنچه مي گويد نظر شخصي خودش است: "من نظر خودم را گفتم ولي بنده به آقاي احمدي نژاد چنين مشاوره اي را ندادم و اين تصميم در جاي ديگري گرفته شده است..."

او سپس در خصوص اظهار نظرهاي شنوندگان در سالن سيدالشهداي تهران گفت: "تعصبات شما خيلي قشنگ است، من خودم به همه اين نظرات احترام مي‏گذارم اما تندروي ما را به جايي نخواهد رساند."

وي سپس با ياد آوري اوائل انقلاب و زماني که هنوز حجاب اجباري نشده بود، گفت: "يادم مي‏آيد که سال 59 امام فرمودند که خانم‌ها‌ بايد از فردا با حجاب سرکار بيايند. چون بالاخره کارمند دولت بودند. در صدا و سيماي ما تا سال 59 مجري اخبارگو بي حجاب بود و در اواسط تابستان 59 امام فرمان دادند که در حوزه‌ها‌ي اداري خانم‌ها‌ با حجاب بيايند و امام تعريفي کلي دادند و اصلا فرم ارائه ندادند، چون بحث مصداق است که به خود آدم‌ها‌ بر مي‏گردد و حتي در اين هم ابهام وجود دارد که امام زماني فرموده باشند که در همه حوزه‌ها‌ي شهري اين اتفاق بيافتد، من ترديد دارم. البته پسند من اين است؛ برويد تحقيق کنيد."

شمقدري با اشاره به تصميم احمدي نژاد درخصوص اجازه دادن به زنان براي ورود به ورزشگاه ها گفت که اين تصميم در راستاي مبارزه با برخي توطئه هاي دشمنان درحوزه مباحث فرهنگي بوده است. هفته گذشته تقريبا با آغاز به کار طرح گشت هاي ارشاد پليس در شهر براي کنترل وضعيت پوشش زنان در اماکن عمومي، محمود احمدي نژاد از دستگاه هاي ذيربط خواست ترتيبي اتخاذ کنند که زنان بتوانند به ورزشگاه ها بروند. ولي در فاصله کمتر از چند روز، مراجع قم و از جمله مصباح يزدي با اين تصميم مخالفت کردند و آن را مغاير شرع دانستند.

شمقدري در توجيه تصميم گيري هايي از اين دست، که اتفاقا مورد توجه محافل داخلي و خارجي نيز قرار گرفته است، مي گويد: "آيا دشمن فقط در حوزه نظامي، در درون مرزها و در حوزه ميزهاي مذاکره توطئه مي‏کند؟ نه اين گونه نيست. بلکه اتفاقا اصل توطئه دشمن و تحرکات آنها در درون ساختارهاي اجتماعي و فضاهاي فرهنگي و هنري ماست که ما از اين حوزه‌ها‌ غافل بوده ايم. اگر من به شما بگويم که آقاي احمدي نژاد در راستاي خنثي سازي بعضي از توطئه‌ها‌ي دشمن چنين تصميمي [دستور ورود بانوان به ورزشگاه‌ها‌[ را گرفته، آن وقت شما چه خواهيد گفت؟"

اوهمچنين در پاسخ به پرسشي در مورد اينکه "شما گفتيد که آن تصميم جلوي برخي توطئه‌ها‌ را گرفت؛ مي‏شود بگوييد چه توطئه‌هايي؟" اظهار داشت: "اينها چيزهايي است که من نمي‏توانم بگويم. شما يا بايد اعتماد کنيد يا اعتماد نکنيد. من به جهت کارم بارها به استاديوم رفته ام. چند سال پيش من خودم يکي از دخترهايي را که با لباس پسرانه مي‏خواست وارد ورزشگاه شود و طفلک لو رفته بود ديدم."

وي سپس افزود: "يک آمار مخفي وجود دارد که مي‏گويد وقتي 100 هزار نفر وارد استاديوم مي‌شوند، بالاي 5000 نفر از دختراني که لباس پسرانه پوشيده اند وارد استاديوم مي‏شوند. حالا فرض کنيم حتي 500 نفر يا 50 نفر؛ پس به هر حال چنين پديده اي وجود دارد."

شمقدري همچنين مخالفت علما را با اين تصميم محمود احمدي نژاد مورد انتقاد قرار داد و گفت: "من نه مجتهد هستم، نه فقيه و نه درس اين کار را خوانده ام، ولي ظاهرا يکي از دلايل جدي مخالفت با دستور احمدي نژاد مبني بر ورود خانم‌ها‌ به ورزشگاه‌ها‌ بحث اختلاط است و مي‏گويند نبايد کاري کنيم که اختلاط زن و مرد در جامعه اسلامي رواج يابد. ظاهرا حرف درستي است و کسي در آن ترديد ندارد ولي سئوال من اين است که مرز و فرم اين اختلاط کجاست. در اتوبوس و بازار و مغازه هم اختلاط هست اما همه ما مي‏گوئيم که اشکالي ندارد. چه کسي اختلاط در ورزشگاه‌ها‌ي ما را در اوايل انقلاب زير سئوال برد؟ برويد تحقيق کنيد و ببينيد که نقطه روشني وجود ندارد."

جواد شمقدري اخيرا بر اساس پرونده انرژي هسته اي، فيلمنامه اي نوشته است به نام فرشته باران که قرار است به زودي به کارگرداني جواد شفق در لبنان کليد بخورد.

 

 

+ کتا ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

 

 

سه و پنجاه دقیقه است. همین الان رسیده ام شرکت. دخترک را برده بودم برسانم کلاس و حالا برگشته ام.

هوا باز گرم شده. میان راه مجبور شدم ژاکت ام را در بیاورم. و بعد باز آنقدر گرم بود که دنبال سایه می گشتم. نمی دانم امروز هوا چند درجه است.

 کار آموز شماره دو هنوز نشسته اینجا و مشغول کار است. این یکی را خدا عمرش بدهد که هست. و گر نه من به هیچ خوشگذرانی ای منجمله تایپ هرگونه اراجیفی مثل این و یا وبگردی نمی رسیدم. هنوز خستگی چهل و چند پله ای که بالا آمده ام در نرفته. می ترسم قلبم یک چیزی ش باشد. توی این شرکت هم محض رضای خدا حتی یک مبل هم نداریم که خدای نکرده آدم بتواند چند دقیقه کمی راحت تر رویش بنشیند.

 

***

 

کلیک کلیک کلیک صدای ماوس خوش آیندی می آید که نشان دهنده ی کار کارآموز جان است و علاوه بر آن کیسه زباله ای که زمستان جلوی دریچه ی کولر کشیده بودیم که باد سرد نیاید هم برای خودش نغمه هایی می خواند. جز این دو صدا که واضح ترند، گاه به گاهی عبور ماشین یا موتور سیکلتی از کوچه ای که سه طبقه پایین تر است می آید و آخرین صدا ها صدای تایپ کردن من و فن کامپیوتر اند.

 

میان راه  آسمان آبی بود و ابر های کومولوس که شکل گل کلم هستند سفید و خوشرنگ می درخشیدند. من  یاد شعر آخر امیر رضا افتادم. و فکر کردم که کمترین خاصیت آن دو کلمه که سه بار تکرار شده بودند  همین بس  که از حالا به بعد هرکجا ابری ببینم یاد او می افتم. به این می گویند تاثیر! مثل ستاره ها که آدم را یاد شازده کوچولو می اندازند...

***

 

ساعت شده چهار و یک دقیقه.

***

 

 دارم خودم را کنار یک دوست خوب و صمیمی فرض می کنم. این دوست خوب و صمیمی که به اصطلاح با هم خیلی "ندار" هستیم -- گرچه که  الان نمی توانم شکل خارجی ای برایش متصور باشم --  آمده امروز مرا ببیند. و چون آمده شرکت،  باید ببرم اش توی اتاق کنفرانس. بنشینیم روبروی هم و برایش یک فنجان چای بیاورم. بعد او بپرسد که:

      - چه خبر؟

 من لبخندی بزنم و بگویم:

      - خبر ها را که خودت میدانی!

 بعد بلافاصله جرعه ای از چای ام را بنوشم که مطمئنم زبانم خواهد سوخت. نگاهی به فنجان او که برده  نزدیک لبش که جرعه ی دوم را بنوشد بیاندازم و از خودم بپرسم که:« زبان او هم سوخته آیا؟» و قبل از اینکه فکر کنم که« این اصلن چه اهمیتی دارد؟»  او  خواهد گفت:

      - تعارف نکن!  رک و راست بگو که چه کاری از دستم برایت بر می آید؟

و من جواب دهم که:

      - خودت می دانی که کاری نیست.

 

و بروم توی این فکر که« همین که باشد کافیست »... دوستی که وجود داشته باشد و گاهی بیاید با هم یک فنجان چای بخوریم. بدون اینکه توقع دیگری از هم داشته باشیم. حتی سخن گفتن هم آنقدر مهم نیست. مهم اینست که بدانم وقتش را نگرفته ام و هر چقدر که بخواهم وقت دارد برای این بازی ساکت. مهم اینست که او هم این را بداند و بس.

***

خوب که گوش می کنم علاوه بر باقی صدا ها ، از دور تر ها صدای گنجشک ها و یک قمری هم می آید...

 

 

 

+ کتا ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

 

حالم خوب نيست. تلقين نمی کنم. دلم نمی خواهد که اينگونه باشد. اما نيست و هر چه دنبال علتش می گردم که به خودم بگم: بی خيال. علت را هم پيدا نمی کنم. ديروز اين ها را نوشته ام. نگاه کنيد:




چه حال بدی دارم. حال و حوصله ی تحمل خودمم ندارم. فکر می کردم به خاطر تغيير نقشه ها ناراحت ام اما حالا که اون قضيه هم منتفی شده ديگه چرا؟ اه! يه چيزی توی دلم هست که حالمو بد می کنه و نمی دونم که اون چيه. کاش پيش روانپزشک رفتن کار ساده ای بود. ...

سيخ- کباب -ميخ -کتاب -سم- آهو- بزغاله- در- ديوار- تنهايی- کاميون -آشپزخانه- آمبولانس- بهره برداری- کتابفروشی -خانه تکانی -عکس برداری- آنسوی ديوار- مغازه ی فراموشی فروشی. کتاب نفهمی های آدمی. برگه های حماقت سرد. روح آزرده و مجروح. کتاب خاطرات. انبار نادانی. فراموشی. بی هوده زيستن. انسان مداری. خانه به دوشی. کوچکی. تنهايی. بی صدا . آرام ناچيز خرد حقير. بدون بهانه. من امروز حالم خوب نمی شود. دفتر خانه. اسناد رسمی. بهداشت و سلامت جامعه. امروز چه مرگم شده؟‌چرا هيچی از توم در نمياد؟ چه چيزی می تواند حال آدم را خوب کند بجز يک بستنی....

امروز اين ها را:

یک قیچی می تواند به آسانی هر جای طنابی را که در دست دارم و کوچه به کوچه ، خیابان به خیابان، پیچ در پیچ و در هم تنیده  دنبالش می کنم ، قطع کند.

بعد از آن دیگر دنبال سر دیگر طناب نمی گردم...

گاهی خیال می کنم زندگی همین تمام شدن ها و آغاز های دوباره است. مثل کتاب خواندن می ماند. کتابی که گاهی دوست نداریم تمام شود و تمام می شود. کدام کتاب را می شود تا آخر عمر خواند؟ این که غصه ندارد! این کتاب تمام شد؟ می رویم می گردیم یکی دیگر پیدا میکنیم. چی؟ تو میدانی که هیچ کتابی لذت این یکی را نخواهد داشت؟ وقتی کتاب های دیگر را نخوانده ای این را از کجا حدس می زنی؟ حتمن که پیدا می شود. بگذارش کنار! از دوباره و سه باره خواندن یک کتاب هیچ چیز عایدت ات نمی شود. اما موضوع این نیست! کتابی را که دوست داریم تما م نشود را نیمه می گذاریم. آخرش را نمی خوانیم. این آخرین راه حل است!!

***

نشستن میان راه و نیاندیشیدن به مقصد

بستن یک کتاب قبل از تمام شدن اش

پاسخی به صدای موج و دل زدن به دریا

بریدن طناب و دنبال سر دیگرش نگشتن

و فکر کردن به همه ی چیز هایی که میان راه می توانند لبخند شیطنت باری بزنند و تمام شوند!

 

 

 نوشته شده در  يکشنبه دهم ارديبهشت 1385ساعت 9:30 
 
 
اگر از حال خودم باز خبری بدست آوردم شما را بلافاصله در جريان خواهم گذاشت!
 
 
 
 
+ کتا ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

 

 

این روز ها حسی دارم مثل احساس یک کوچه ی بن بست. آن هم نه کوچه ای که از اول بن بست طراحی شده باشد اینکه ناگهان آمده باشند بسته باشندش بدون اینکه بداند چرا.


 

از دیروز کار ِ سقف ها شروع شده. باید جای داکت ها را دقیق در می آوردم می دادم که توی سقف ها خالی بگذارند اما حمید ناگهان بعد از این همه مدت برای پلان فکر بهتری به سرش زده که باعث تغییر کل نقشه ها می شود.  تمام پلان ها و بزرگنمایی های آشپز خانه و سرویس ها. چه جالب که حاصل چند ماه کار آدم یکباره هیچ شود.

باید شروع کنم به اعمال تغییر ها وگرنه بد جور دیر می شود.

 


این چند روز که تهران باران بارید، کوه برف زده. هوا خنک تر شده. و من نمی دانم چرا هر وقت برف تازه ای بر کوه می نشیند مثل یک وظیفه حس می کنم که این را باید جایی ثبت کنم!

راستی «عطر سنبل عطر کاج» هم تجدید چاپ شده.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٩
comment نظرات ()

 


 

 

...رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،

ما چه می کرديم

در کولاک ِ دل آشفته ی دمسرد...؟ *

***

      

      (ميان صدای باد، صدايی با فرياد ) :

              - « دوست عزيز...! من رد پايی نمی بينم! ...تو می بينی؟...»

      ( جواب صدايی ديگر با فريادی از دورتر) :

              - نه! ...اينجاها  هم نيست.....

     ( دوباره صدای باد)

***

دلم می خواست از آقای کسرایی می پرسيدم که جدی جدی ما چه می کرديم؟!

 

 

*از شعر آرش کمانگير- سياوش کسرايی

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٧
comment نظرات ()

 

 

 آرزو های دست نیافتنی

زندگی را تباه می کنند
 من دوست دارم آرزو هایم دست یافتنی باشند
 اصلن همینطور افتاده باشند میان راه
 گاهی هم یکی از آنها را بردارم
 و به حقارت اش بخندم

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٧
comment نظرات ()

ادامه حکايت آن جمله ی ناتمام

 

 

« وقتی که خاطرات گذشته رفته رفته شیرین تر از حال می شوند ، ...

 

چه کارم داری جمله ی ناتمام که این همه خودت را توی سرم تکرار می کنی؟  بنویسم ات که چه ؟ که این کارگر ساختمانی که همینطور دست به کمر ایستاده کنار پیاده رو و این دو تا دختر دبیرستانی لبخند زنان سوژه ای برای ثانیه های بعدشان داشته باشند؟ « زنی که در پیاده روی شلوغ، راه می رود و چیز می نویسد » راستی چه موضوع مهمی ست که او را وادار به نوشتن در حال راه رفتن کرده است؟!

 

***

روی تابلوی قیمت ها را نگاه می کنم:

- بروتشن ....دویست و پنجاه تومان

به مرد نانوا می گویم: « یه بسته کنجدی لطفن! »

مرد بسته ای را روی پیشخوان می گذارد و می گوید :« سیصد !»

سیصد تومان روی پیشخوان می گذارم و نان ها را بر می دارم و از حافظه ام می پرسم که : « یادت هست چند شب پیش که با هم آمده بودیم همین نانوایی و من گفته بودم « کنجدی» ، نان فروش ضمن اینکه نان ها را به دستم میداد پرسیده بود:«بروتشن شما خواستید؟» و من دیده بودم که همان کنجدی است و گفته بودم :«بله» ؟

حافظه ام جواب مثبت داد. بعد ازش پرسیدم که« آنشب بروتشن چند بود؟» و ضمن این سوال با گفتن کلمه ی بروتشن انگار با خودم شوخی میکردم.حافظه ام جواب نداد. گفت حواسش نبوده که من چقدر پول پرداخته ام.

***

حالا روی نیمکتی در پارک شفق نشسته ام. نیمکتی کنار ساختمان کتابخانه. خوب، توی پیاده رو راه رفتن و نوشتن کمی سخت تر است از روی نیمکت نشستن و نوشتن! گرچه اینجا هم کم جلب توجه نکرده ام.  این ساعت پارک پر از ورزشکاران است. و بجز من کسی ننشسته. آنها با قدم های تند و گاه دو از مقابلم می گذرند، اما  جهت کله شان همچنان سمت من و دفتر چه یادداشتم می ماند!

الان دقیقن یک دقیقه است که از نوشتن دست کشیده ام تا بتوانم آمار دقیقی از تعداد عابرانی که این ساعت صبح ( هفت و بیست دقیقه) از مقابل این نیمکت عبور میکنند ، بنویسم:

 توی یک دقیقه سی و پنج نفر انسان های علاقمند به پیاده روی ِ صبحگاهی از مقابل این نیمکت گذشتند. نه! اینجا هم حواسم پرتِ عابران است. تمرکز ندارم. باید بروم خانه و صبحانه و قرص های مادرم (مادرم...مادرم، ...) را بدهم. چقدر دلم می خواهد با یک نفر صحبت کنم. بگویم...بگویم و بگویم...

 

جمله ی نیمه تمام! راه بیافت بیا توی سرم که تا خانه به تو فکرکنم. چه بودی؟  

 « وقتی که خاطرات گذشته رفته رفته شیرین تر از حال می شوند ، ...

 

***

سیزده ساله که بودم، دوستی داشتم که الان خیلی دلم هوایش را کرده. افسوس می خورم و اعتراف می کنم که چه احمق بودم که او را از دست دادم. دختر ِ دانشمندی بود. اهل شعر و ادب و خل بازی به شیوه ی خودم. بعد ها رفت فرانسه و آنجا پزشکی خواند. اما بعد از آن چند سالی که با هم دوست بودیم، هرگز دیگر خنده هایی که با او داشتم با هیچکس تکرار نشد. و لعنت بر من که خودم این دوستی را به هم زدم. نمی دانم چرا از محبت بسیار زیاد و به قول مادرم افراطی ای که او به من داشت ترسیدم. گفتم« مادرم» و حالا فکر میکنم شاید او هم در قطع این ابطه بی تاثیر نبود. میگفت :« نازیلا عاشق تو شده. این محبت معمولی نیست» و برداشته بود تمام نامه هایی را که نازیلا برایم می نوشت و پست میکرد را خوانده بود. از این رابطه ی صمیمی تعجب میکرد. توی مغزش جزو ارتباط های معقول و معمول نمی گنجید. خدایا! چرا نازیلا را از دست دادم؟ خانه ی آنها از خانه ی ما دو تا کوچه بالاتر بود و ما تمام سال هایی که با هم دوست بودیم با اینکه هر روز همدیگر را میدیدیم، برای هم هم نامه می نوشتیم و پست می کردیم. می خواهم گریه کنم. دلم برایش تنگ شده. می خواهم بغل اش کنم و ببوسم اش و بگویم که هیچ دوستی یهتر از او نداشته ام هیچوقت.

 

***

چه شد که یاد نازیلا افتادم؟ مسببش همان جمله ی نیمه تمام بود.

نازیلا میگفت: « تو به کدام اعتقاد داری؟ :« گذشته گذشته. باید به فکر آینده بود.» یا اینکه:« بدون تکیه بر تجارب گذشته نمی توان راه آینده را یافت؟ » 

 

شاید آن روز که آخرین نامه را برایش می نوشتم مثل آن پسر بچه ی داستان ملکه  برف ها شده بودم که قلبش یخ زده بود. آن روز به خودم تلقین کردم که گذشته گذشته. درست مثل کشیدن خط قرمزی جایی از خاطرات و وضع قوانین منع رفت و آمد به آنسوی خط.

***

اما امروز فکرمی کنم که گذشته هیچوقت نمی گذرد.

کاش می گذشت اما بدبختانه تا زنده ایم، گذشته هیچوقت نمی گذرد. آن هم به شیوه ای عذاب آور. چه از خوشی هایش حسرت می ماند و از اشتباهات اش حرمان. حسرت و حرمانش پا بر جا باقی می ماند بدون اینکه لذت گذران آن ثانیه ها تکرار شود.

***

صبح یک روز بهاری است. روزی توی قلب بهار. سوم اردیبهشت.

باد با برگ های بلند ترین شاخه ی سپیدار ی که پشت این پنجره است ، بازی میکند اما دلم سخت گرفته. حقیقت اینست.

بروم صبحانه بخورم با نان بروتشن!

هشت صبح یکشنبه

 

حقیقت

دلی ست

که برای دوستی تنگ می شود

و لبخندی ست

که بر لب نمی ماند

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٤
comment نظرات ()

حکایت آن جمله ی ناتمام...

امروز رئیس با میهمانان ویژه رفته اند کوه نوردی. من و کار آموزم شماره دو در شرکت تنها هستیم.

 الان ساعت یازده ست.  صبح که از راه مدرسه ی دخترکم بر می گشتم، توی ذهنم یک جمله ی ناتمام دنبال ادامه ی خودش می گشت. آنرا نوشته ام. اما هنوز تایپش نکرده ام. این جمله ی ناتمام خودش بعد از یک متن کوتاهی که دیروز عصر نوشته بودم زائیده شده و بین تمام دیگر ماجرا های شبانه روز های من هنوز که هنوز است ادامه ی خودش را پیدا نکرده. فعلن آن متن که دیروز نوشتم را می گذارم اینجا (بعد از خط) تا بعد که فکر ها و نوشته های امروز صبح را تایپ کنم و به آخر همین پست اضافه کنم.


 بخش اول:

ندارم اش دیگر. نه که نباشد، اما نیست.

هست اما از دستش داده ام. او که بود و با او سخن می گفتم، می خندید از شادی ام، غصه می خورد از غمم دیگر نیست. نه که نباشد، اما خودش نیست. دیوار شده.  یک نفر دیگر است. یک غریبه. کسی که خیال می کنی هیچوقت نبوده است. و  نه تنها اینکه نبوده است، بلکه هیچوقت هم نخواهد بود.نه! او دیگر هیچوقت وجود نخواهد داشت. با همین تاکید بر تمامی لغاتی که نبودن را شرح دهد. هرچند که تکرار باشد. هر چند که کسالت آور باشد.

 

حس می کنم نیاز به این دارم که با تمام تفصیلات این موضوع را شرح دهم و از دادن شرح این ماجرا خسته نشوم.

  و بعد، مثل کسیکه می داند و باور دارد که بازگشت به گذشته غیر ممکن است، می خواهم بی رحمانه قضیه را فراموش کنم.

 

" آهای دیوار! ... با تو سخن می گویم. صدای ام را می شنوی؟" - باید این را تمرین کنم. اینکه بتوانم سر صحبت را بدون احساس دیوانه شدن، با دیوار باز کنم. چون تازه فهمیده ام که برای حرف زدن، داشتن گوشی لازم نیست. تنها داشتن دهانی کفایت می کند.-

 

"دلم" می خواهد مشفقانه به یاد آورد و "من" صبعانه مجبورش می کنم که پای اش را از حریم همین یکی دو هفته پیش فرا تر نگذارد. ده الی پانزده روز. حتی به یک ماه پیش بر نگردد. و اگر کشیدن خط قرمزی بر زمین خاطرات گذشته برای رد نشدن افکار آدمی کافی نیست، دستورمی دهم آنجا را سیم خاردار یا دیواری بلند بکشند. دستور می دهم اصلن آن منطقه را – از همان خط قرمز به آن سمت دیگر را- منفجر کنند. محو کنند. یک جوری نابودش کنند که اگر گذر کسی هم به آنجا افتاد چیزی دستگیرش نشود.

 

 آن وقت این آدم شاید بتواند بدون اندوهی مضاعف، به پیش را نگاه کند. میان دالانی را مستقیم مستقیم نگاه کند و حواسش باشد که دو طرف، دو دیوار عمودی است.  و این دیوار ها هیچ نقشی در ادامه ی راه ندارند. و این دیوار ها را- اگر بخواهی صحبت کنی،- می توانی گوش به حساب آوری. بی اینکه دلت بگیرد یا توقعی بیشتر از گوش بودن ازآنها داشته باشی.

 

 مادر، مادر، مادر... دلم گرفته عزیز. دلم سخت گرفته از بیماری ات. از اینکه هر روز بیشتر از پیش می فهمم که دیگر نیستی. که بیش تر نمی توانی باشی.

 

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳
comment نظرات ()

به آذين



 ۱)

در بیمارستان آراد تهران ؛

به آذین - کسرایی

پدر ترجمه ایران در حالت اغما به سر می برد
طبق آخرین خبر اعلام شده از سوی خانواده محمود اعتمادزاده ، ( م.ا. به آذین ) وی از دو هفته پیش در وضعیت اغما ( کما ) به سر می برد.

به گزارش خبرنگار فرهنگ و ادب مهر ، محمود اعتماد زاده ( م . ا . به آذین ) از دو هفته پیش بر اثر بیماری به بیمارستان آراد تهران منتقل شد . بنا بر گفته همسر وی ، وضعیت جسمی پدر ترجمه ایران در حال حاضر رو به وخامت گذاشته و در حالت کما به سر می برد .

به آذین متولد دی ماه 1293 در شهرستان رشت است . وی از بنیانگذاران امر ترجمه و در زمره فعالان عرصه های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی در قرن اخیر ایران به شمار می رود. او صاحب تالیفاتی چون پراکنده ، مهره مار ، شهر خدا ، مانگدیم و خورشید چهر، چال و مترجم آثاری از بالزاک ، رومن رولان ، میخائیل شولوخوف و ویلیام شکسپیراست .

به آذین از سال پیش به دلیل وخامت جسمی و کهولت سن بار دیگر نیز به بیمارستان منتقل و یک بار نیز وضعیت کما را پشت سر گذاشته است .

 

منبع: خبر گزاری مهر



 

۲)

یادداشتی جامانده از بعد از ظهر پنجشنبه

 

الان دارد با حسابدار سر و کله می زند. به خاطر جلسه ای که قرار است امروز برگزار شود، اعصابش از صبح خورد خورد است. سر کادر(!!) نقشه هایی که به عنوان چک پرینت چاپ گرفته ایم من را دعوا کرد. می گم:« اینا برای کنترل شدنه! خب درستش می کنیم» میگه: « فرقی نمیکنه . تقصیر توست که نقشه هارو چک نکردی! »

از یاد آوری چنین مکالمه ی احمقانه ای هم لجم در میآید.

اگر کارمان امروز به یک دعوای حسابی نکشد شانس آورده ایم. چون اعصاب من هم دست کمی از او ندارد. بخصوص اینکه اصلن خوش ندارم کسی سرم بی خود و بی جهت داد بکشد. اینطور وقت ها دلم می خواهد بمیرم. مرده باشم؟ یا اینکه کر باشم؟ کر بودن هم شاید بد نباشد. کر ها دنیا را نگاه می کنند و سعی در برقرار کردن ارتباطی با بیرون دارند. ساده و آرام باید باشد : ارتباطی با نگاه کردن. اینگونه آرام و بی صدا.

 

حالا رفته توی آبدارخانه ی شرکت. من میز را نهار را جمع کرده ام اما ظرف ها را نشسته ام. از ایستادن خسته شدم. دو سه ساعت ایستاده داشتم نقشه های بزرگ را ورق می زم و مثل معلم ها غلط گیری میکردم. جای نشستن نبود. الان آن کار را هم نیمه تمام گذاشته ام و پناه آورده ام به نوشتن. ساعت سه و هجده دقیقه است. هنوز کسی از افرادی که باید در جلسه حاضر باشند نیامده. اما فکر کنم تا چند دقیقه ی دیگر پیدایشان شود.

دختر خوب من، خودم! اگر خستگی ات کمی در رفت برو آشپز خانه ظرف ها را بشور. آفرین. 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢
comment نظرات ()