آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آخرین سلام سال کهنه!

روز آخر سال کهنه است. مثل همه ی روز های آخر همه ی سال ها حس خداحافظی دارد.

مثل میهمان ناخوانده ای که اندکی بیشتر از مهلتی که برایش در نظر داری در خانه ات مانده باشد و هر لحظه منتظر برخاستن و رفتن اش باشی.

وقت رفتن هم میدانم دلم برایش می سوزد اما او می رود و هرگز هم دیگر باز نخواهد گشت.

...

مثل هر سال هر چه دویدیم باز هم کار هایی ناکرده و یا ناتمام ماند

ــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک: این پست را از توی کافی نت نوشتم. متاسفانه الان با اینکه دلم پر پر می زند برای خواندن وبلاگ های شما اما فرصت ام آنقدر زیاد نیست که بتوانم به وبلاگ هایتان  که خواننده ها ی عزیز این وبلاگ هستید سر بزنم. بنا بر این از همین جا از همه ی پیام های پر مهرتان صمیمانه تشکر می کنم و سال نو را که دیگر کمی بیشتر از شانزده ساعت به شروعش نمانده را به همگی شما تبریک می گویم.  آرزوی شادی و سلامتی برای تک تک دوستان عزیز این دنیای مجازی دارم که از دوستان دنیای حقیقی امسال به من نزدیک تر بودند.

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

توی دل من و تو ...

 

غروب آخرین شنبه ی سال. کنار یک عالمه خستگی و سردرد از بوی رنگ تینری که از صبح پیچیده توی راه پله های  شرکت و مثل فضول ها سرک کشیده توی تمام اتاق ها و کله های ما و لمیده همانجا.

 

 

همراه دلی که هیچ جا نیست. شعری که هیچ جا نیست. میان روز هایی که قدری برای دانسته شدن ندارند.

 

 

توی جیب ِ

 

 کلمه هایی که

 

حرفی برای گفتن ندارند،

 

یک تکه یادداشت ِ

 

چک مارک خورده ی

 

مچاله ام

 

 

مخاطب درونی اصرار دارد که از بوی بهار بگو. من اما بجز بوی تینر از صبح بویی نشنیده ام. مخاطب درونی اصرار دارد که از شکوفه ها بگو من اما از صبح هیچ شکوفه ای ندیده ام. مخاطب درونی معتقد است که سه روز دیگر بهار است و عید است و عید خودش به تنهایی برای شادی دل کافی است. بعد می پرسد مگر نیست؟  یادم می آورد که مگر یادت نیست کودکی ها؟ بوی سنبل سر سفره و رفت و آمد میهمان ها...دست کشیدن سر سبز گندم های یکقد و تماشای  نارنجی ماهی ...  ازش می پرسم این سی و هشت سال را که از اینسوی سال با هم انگار که از لب جویی پریدیم آنسو مگر توفیری داشت؟ صدایی می آِید و سازی نواخته می شود و می گویند : آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی. توی دل من و تو اما چه اتفاق؟

 

+ کتا ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

ياد

چند روز مانده از سال کهنه؟ فرصت برای چه کارهایی هست؟ چه پراکنده ام! می دانید آخر؟ دیروز الن را سوزانده اند.

من از سه سالگی اش ندیده بودم اش. بیچاره مادرش. چه داغ ها که ندید. و زندگی که چه همه عجیب و تلخ می شود این همه در کام هایمان.

 

 هایده دختر خاله ی من است. قبل از انقلاب ازدواج کرد. شوهرش یک مرد انگلیسی بود. اسمش تد بود. از آن مرد های مهربان و خانواده دوست. تد و هایده دو پسر به دنیا آوردند. اول مارک و دوم الن.

 مارک چهار ساله بود و آلن دو ساله که تد سرطان گرفت. از ایران رفت انگلیس برای عمل جراحی. دکتر ها برای جراحی، شکم اش را باز کردند. اما عمل طولی نکشید که به سرعت دوباره آنرا بستند. گفتند سرطان همه جا پخش شده. و کاری از دست کسی بر نمی آید. تد دو هفته ی بعد از دنیا رفت و هایده را با دو پسر کوچک و ناز تنها گذاشت.

بعد جنگ بین ایران و عراق شروع شد و هایده تصمیم گرفت بچه هایش را از ایران ببرد انگلیس و آنجا زندگی کند. آن موقع آخرین باری بود که من آنها را دیده بودم.مارک پنج ساله و الن سه ساله بود حالا حدود بیست و هفت سال از آن روز ها گذشته. پسر ها هر دو باهوش و تحصیل کرده شدند اما از دو سال پیش الن هم سرطان گرفته بود. و چند روز پیش خبر رسید که او هم از دنیا رفت. نمی توانم تصور کنم که هایده چه حالی دارد.

 

به جای تبریک سال نو ، باید برای هایده تسلیت بنویسم  ...
+ کتا ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

دنبال ابتدای آن جاده...

 

دلم می خواهد غر بزنم. یک جور غری که شنیده بشود و فهمیده بشود حتی اگر بی کلمه باشد. مثل گریه ی بچه هایی که گرسنه یا تنها خسته باشند. غری  به بهانه هایی به همین کمی و کوچکی.

و دلم یک آغوش می خواهد. آغوشی دم دست با دستی که دستمالی به دست داشته باشد و اشک هایم را پاک کند و  گاه به گاهی دماغم را هم پاک کند و هی قربان صدقه ام برود.

 نگوید گریه نکن. نگوید گریه مال بچه هاست. نگوید پس فردا توی اجتماع که وارد شوی که نمی توانی سر هر موضوع کوچکی گریه سر دهی. به جای این حرف ها بگوید سرت را بگذار همینجا سر شانه ی من و هر چقدر دلت خواست گریه کن. و این حرف را که بزند من توی دل خودم حس کنم خودش هم بغضش گرفته  اما نمی خواهد جلوی من گریه کند حتی اگر بغضش هم نگرفته باشد دلم می خواهد اینجور فکر کنم و فکر خودم را باور باور کرده باشم از قبل.  

 و دلم می خواهد آن نق نق های طولانی و کشدار را آنقدر ادامه بدهم که همانجا توی همان بغل خوابم ببرد. چون که می دانم همانجا و تنها از همانجا می شود راهی را یافت که می رود  به شهر طلایی خواب های بی دغدغه ی کودکی  ...

***

اما غری در کار نیست و من همینطور ساکت نشسته ام پای این مانیتور و بیرون پنجره نمی دانم از چه موقع تاریک شده
+ کتا ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

 

 

 امروز

    آرام و 

     بی تفاوت و

       سرد

جاده ای بی انتها را

به سوی هیچ کجا

می دوم

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

اعترافات

خواهرم هر روز به من می گوید:

" تو به دایی بگو که هر چه شوهرم به هم می بافد و به شما میگوید دروغ است."

 دایی می گوید:

" حرف گذشته ها را نزنیم."

نمی خواهد خاطرات آن روز ها ، حتی آنها  که من نوشته ام و شما خوانده اید را بخواند.

 دو شب است که پیاپی می رود خانه ی خواهرم. آنجا که شوهرش ما را از رفتن به آن منع کرده. و از وقتی خواهرم از بیمارستان مرخص شد پیام فرستاد که :

" از شما هر که بیاید اینجا قلم پایش را می شکنم! "

 من گفتم:

" من می روم! ... بشکند. ایراد ندارد. بشکند که بروم از دستش شکایت کنم. "

اما نرفتم.نگذاشتند بروم ببینم چه می شود. پدر و حمید گفتند :

"خودت را در معرض بی احترامی قرار نده."

این شد که  نمی دانم اگر می گذاشتند آیا خودم جراتش را داشتم  یا نه.  من نمی دانم چرا احساس آتش گرفتگی دارم.

 توی درس های زندگی تا همین چند ماه پیش درس نفرت را نخوانده بودم. چه درس مشکلی ست. نمی توانم به راحتی از سر بگذرانم اش. از ارتباطی که دایی با شوهر خواهرم بر قرار کرده مثل اسفند روی آتش جلز و ولزم به هوا می رود. دلم می خواهد فرار کنم. از این خانه. از این شهر. بروم جایی ساکت و بقیه ی عمرم را در سکوت بگذرانم. آن موقع شاید بتوانم هر چه گذشته را فراموش کنم.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

نگاهی دوباره

به دست هایم می اندازم:

 تو راست می گویی...

 برای تحمل،

 مردم بارهای سنگین تری از من

دارند

 با دست هایی

هم اندازه ی همین دست ها

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت دو:

سید جان می خواستم برایت کامنت بنویسم ولی بلاگفا اجازه نداد. شاید هم داد اما کامنت دونیت برای من دوباره باز نشد.

نوشته بودی:«آیا همه ی انهایی را که در بیابان رها کردم به واقع رها شدند و رفتند؟»

می خواستم بنویسم:

یادم بماند که

آدم ها از قلب ها رها نمی شوند

آنها فقط تبدیل به خاطراتی خوب

یا بد می شوند...

 

+ کتا ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

 

اول اینکه پاور کامپیوتر خودم در اثر رفت و آمد یک ثانیه ای برق سوخته.

دوم اینکه مسافرما پریشب از راه رسید.

سوم اینکه دو تکه یادداشت دارم یکی از پنجشنبه و یکی از شنبه شب که جایی بجز اینجا ندارند  که بعد از چهارم اینکه می نویسمشان

چهارم اینکه مرسی از پیام های پر مهر شما و بخصوص سید عزیزم و مهر همیشگی اش.

۱- یادداشت اول:

    عصر پنجشنبه است. مسافر ما نیمه شب شنبه می رسد. نه! نیمه شب جمعه. حلاصه جمعه که بخواهد شنبه بشود!

دوسال پیش آمده بود. آن موقع حال مادرم خوب بود هنوز. شوق آمدنش را داشت. مثل همیشه خانه را دسته ی گل کرده بود و با ما به فرودگاه آمده بود. چه کسی فکر می کرد همان روزها، روز های اول بیماری اش است؟ دایی ام یکسال از مادرم کوچک تر است. خدا نکند ببینم او هم به سرزندگی همیشه نباشد.

فردا سرمان خیلی شلوغ خواهد شد. مبل های سالن را می خواهم بگویم بیایند ببرند و مبل های هال را بگذارم جای آنها. توی هال به جایش یک میز گرد خوشگل که الان گوشه ی نهار خوری ست را می گذارم با چهار تا صندلی خودش. امسال می خواهم روی این میز هفت سین بچینم. جای پیانو را هم تغییر  می دهم. خانه بعد از سی سال نفسی تازه می کند. 

خوب است که می آیی دایی مهربانم. شب ها می نشینیم ، غصه هارا می گذاریم وسط با هم نصف می کنیم و می خوریم! اینطوری سهم هر کداممان کمتر می شود.  

۱۷/۱۲/۸۵

۲- یادداشت دوم:

صلاح کار کجا و من خراب کجا...

گرفته و خسته ام. بغضی رها نشدنی در گلویم جاخوش کرده. چشم هایم به روی حقیقت انگار در حالت باز مانده ای خشک شده اند. نگاهش می کنم؟ نه! خیره به جایی پشت آنم؟ نه! مثل مجسمه یا جسدی با چشم هایی باز مانده بر حقیقت تلخی که چشیدن طعمش تمامی ندارد.

شادی آمدن دایی ام را بغض ماجراهای شهریور ماه از من گرفت. هیچکس صلاح کار را نمی داند. هیچکس...

دایی ام می گوید :‌درست می شود!

اما من میدانم که نمی شود.

۱۹/۱۲/۸۵

+ کتا ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

میموزا

او نیست با خودش

او رفته با صدایش...

 

سال های سال بود مادرم  هر چه نداشت توی دست هایش اما پر بود از آرزو ها ی ساده و کوچک. 

من نمی دانم آنها را کجا خرج کرد. اما میدانم که الان نه توی دست هایش نه توی جیب هایش نه توی هیچکدام از جاهای کیف هایش ، نه هیچ کجا نه هیچ کجا ی دیگر او هیچ آرزویی ندارد...

هشتم مارس

روز جهانی زن

گرامی باد

+ کتا ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

حکايت موکت کهنه ی منزل پدری!

گفته بودم که موکت قسمت هال و راهروی اتاق خواب ها بعد از سی سال بد جوری داغون و پوسیده شده. یک گوشه اش که ور آمده و همیشه موقع راه رفتن گیر میکند به پای آدم را دخترک برگرداند و دیدیم زیرش کاملن پودر شده. تکه تکه و جا به جا هم نخ نما. تمام درز هایش ور آمده. خلاصه اینکه دیشب با حمید رفتیم پی موکت نو.

چقدر موکت خوب گران شده ! موکت های خارجی معمولی از حدود متری ده هزار تومان تا هفده هزار تومان. و من که چهل متر می خواستم وقتی در اولین مغازه قیمت را ضرب در چهل  کردم ، لبخندم بر عکس شد.

پالاز موکت ایران متری حدود شش هزار تومان. اما از طرح هایش خوشمان نیامد. همینطوری اش انگار کثیف بود. آدم دلش می خواست جارو برقی بکشد رویش! نا امید به خاطر گرانی ، خیابان ِ سهروردی را به سمت جنوب قدم می زدیم که چشممان به موکت های همدان افتاد. متری حدود دو هزار تومان و رنگی که می خواستم. ارزان قیمت بود اما هر چه بود از این موکت های سی ساله ی پوسیده ی درب و داغان بهتر بود.

***

توی موکت فروشی یک لحظه چشمم به صورت اش افتاد. آنجا که من تردید داشتم که بی اجازه ی پدر معامله را تمام کنیم یا نه و او اصرار داشت که دوباره وقت و نیرو نگذاریم روی این همه راه و کار را همینجا تمام کنیم.

من که نگاهم به جای اینکه در چشم های او باشد به گوشه و کنار مغازه و عبور آدم های اسفند ماهی و چراغ های شب بیرون مغازه بود ، یک لحظه چشمم به صورت اش افتاد...چرا انگار بود که مدت هاست ندیده بودم اش؟ خسته و لاغر تر از همیشه بود. با ته ریشی که کمتر وقتی روی صورت اش پیدا می شود. بی هیچ شوق و امیدی گفت: « اگه میخوای، تصمیم تو همین الان بگیر! زنگ بزن از همینجا به بابا بگو. »

خستگی چهره اش حک شد توی ذهنم.

موکت را خریدیم. بیرون مغازه باد سردی می وزید و باران تندی هم همراه این باد توی صورتمان می خورد...

***

برگشتیم و به پدر گفتم برای هال و راهرو موکت خریدیم و فردا می آیند برای نصبش. پدر با دستش به موکت فعلی اشاره کرد و گفت: بابا این موکت که چیزیش نیست! جنسشم عالیه. ...آلمانیه...

 

+ کتا ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

 

خیلی دلم می خواهد فریاد بزنم بگویم : آهای...! منم ، هس تم...

اما آیینه سخت باور دارد که این گفته دروغ است...

 پی نوشت: فعالان زن بازداشت شده دست به اعتصاب غذا زدند

+ کتا ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

من (در حالیکه شیطان رفته توی جلدم )

 

من (در حالیکه شیطان رفته توی جلدم )

:

آقا من انقد از این آخرین خاطره های یک نفر مرده که تعریف میکنن خوشم میاد. یکی که تازه می میره دلم قیلی ویلی میره برای آخرین ساعاتش، آخرین حرکاتش، آخرین کلماتش...

 

 عمو جان میم

از زبان زن برادر:

 - عصر حالش خوب بود، یه کم سینه ش درد گرفت. رفتیم دکتر یه زیر زبونی داد بهش بهتر شد. عصر نشسته بود همینجا ...روی همین صندلی که شما الان نشستین! من براش چایی آوردم. چایی ه رو خورد و گفت عجب عالی بود. چی تو این چایی ریخته بودی که همه ی درد های منو از بین برد. رفتم یه چایی دیگه براش آوردم اومدم دیدم سرشو گذاشته به پشتی صندلی. فکرکردم خوابیده. بعد یه مدت دیدم رنگش پرید...

 

خانم صاد

از زبان دخترش

- عصر توی بیمارستان نشسته بود. به "شین خانم" حتی تعارف کرد که بشینه. گفت صندلی بیارن. سکته رو رد کرده بود. ما گفتیم دیگه فردا مرخص اش می کنن...

 

بابای سین

از زبان سین

- بابام بعد از ظهر اومد خونه. به مامانم گفت غذای امروز سنگین بود. نهار باقالی پلو داشتیم. یه نوشابه برداشت با شیشه سر کشید دو قدم رفت توی راهرو اول نشست رو زمین من دویدم سرشو گرفتم تو بغلم...همونجا تموم کرد...

 

نون

از زبان شوهرش

- صبح ساعت پنج بردنش تو آی سی یو منو فرستادن خونه. گفتم بهش می رسن خوب میشه ها. ساعت هشت تلفن زدن که بیاین حال مریضتون خوب نیست. دفتر چه بیمه شم بیارین... می گفتن انگشتاش مثل چنگ زدن خشک شده بود. انگار که لحظه ی آخر ملافه ها رو گرفته تو مشتش...

 

آقای ف

از زبان همسرش

- از هیجان مرد. قرار بود رئیس جمهور بره شهرستانشون کتابخونه ای رو که ساخته بود افتتاح کنه. همونجا قبل از اینکه رئیس جمهور برسه رو پله ها تموم کرد.

 

مادر بزرگ

از زبان خودم

- مادر بزرگ خیلی آرام مرد. آنطور که هیچکس نفهمید دقیقن کی تمام کرده. او روز ها بود که همانطور بی حرکت بر تخت خوابیده بود. تنها چیزی که نشان زندگی اش بود حرکت آرام سینه اش. من دائم می رفتم بالای سرش و چشم می دوختم به همان حرکت آرام. ساعت ده صبح بود که دیدم هیچ حرکتی در بین نیست. از کی اش را خدا میداند

 

 دایی الف

از زبان همسرش

-  عصر توی حیاط باغبانی می کرد. می دونین که !عاشق گل و گیاه بود. رفته بود خانه ی لیلا برای تولد نوه ی تازه. آرایانا شش روزه بود. توی باغچه ی خانه ی لیلا افتاد

 

شوهر واو

از زبان واو

-                                 رفته بود دوچرخه سواری. این آخر سری ها البته کمی هم افسرده بود. می رفت پیش روانپزشک. اما نه آنقدر که ...خب یه کمی زندگی بهش فشار آورده بود. اما بجز راننده ی قطار شهری کسی ندیده دقیقن چه اتفاقی افتاده.او هم تنها چیزی که گفته این بوده که ناگهان دیده مردی خم شده جلوی  تراموا و کله ش با جلوی تراموا بر خورد کرده. کسی چه میداند راست می گوید یا نه... همه ش حدس و گمان است.

 

پسر آقای دکتر

از زبان پدرش

قرار بود بریم مهمونی. ما طبقه پایین بودیم . هر چی منتظرش شدیم نیومد پایین. آخرش رفتیم بالا در اتاقشو که باز کردیم دیدیم با لباس مهمونی و کراواتی که قرار بود ببنده خودشو آویزون کرده...

 

 

 مخاطب درونی: این حرفا چیه نوشتی؟ آدم بی عقل! حالا هر کسی عزیزی از دست داده یاد آخرین خاطراتش می افته. این چه کاری بود ؟

من:  به خدا من نمی خواستم ناراحتشون کنم. خب این آخرین خاطره ها همینطور هی توی سرم تکرار می شن. اینجا ننویسم کجا بنویسم؟ بعدشم اینکه همه می میریم. چرا باید از اینطور یاد ها فرار کنیم؟ مخاطب درونی: خیلی بی عقلی.

من : هستم که باشم.

فعلن که قهر کردیم با هم.  

 

پی نوشت : دیشب خواب بدی می دیدم. حال بابام خوب نبود.

+ کتا ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

شايد

دلشوره دارم. دلشوره ی آمدن بهار. کار های مانده. دلشوره ی روز های آخر اسفند شاید. گرچه امسال خیلی خیلی زود خانه تکانی را شروع کردم اما تکاندن یک خانه ی سیصد متری زمان نمی شناسد. مادرم همیشه می گفت این خانه را از آن سر که شروع می کنم به تمیز کردن به این سر که می رسم ، آن سر دوباره کثیف شده. راست می گفت.  

دائی ام جمعه که شب بشود می آید. امسال خیلی کار ها کردم توی خانه ی پدرم. اجازه هم نگرفتم! امروز پرده ی آشپز خانه آماده می شود. دوازده تا صندلی نهار خوری و چهار تا صندلی دیگر را هم داده بودم رویه هایش را عوض کنند که امروز آماده می شود و می آورند. پرده های سالن هفدهم آماده می شود. یک تکه ی خانه که شامل نشیمن و راهروی اتاق خواب ها می باشد موکت است که سی سال از عمرش می گذرد. اگر بتوانم این موکت را هم عوض کنم کار مهمی انجام داده ام.

بعد از آن می ماند چهار تا اتاق که پرده شویی و شیشه پاک کنی دارد.

خانه ی ما نه تا پنجره دارد. از این نه تا من چهارتا و نصفی را رو به راه کرده ام. می ماند چهار تا و نصفی دیگر.

خدا قوت خدا قوت !! یادم باشد پتو ها را هم بفرستم خشک شویی. این کار ها تا جمعه تمام می شود؟

 

یک فکر های دیگری هم هست در سرم. آمدن بهار که دلشوره ندارد. دارد؟ نیامدن بهار است که دلشوره می آورد. نه؟

همچی همه ش از خانه تکانی می نویسد که انگار هیچ کار دیگری توی دنیا نیست! نه هیچ حسرتی نه هیچ یادی...

ای بابا ! دو کلوم سیال ذهن نمی شود با خیال راحت نوشت؟ آخه من نمی دونم سیال ذهن تو شده این؟!

این وسط حرف های من و مخاطب درونی قاطی شد. امروز دیده کسی اینجا نیست بلند بلند حرف می زند من هم صدایش را از صدای خودم تمیز نمیدهم.

امروز حمید رفته به سفری که هفته ی پیش نرفت. بعله که بعله! من الان در شرکت تنها هستم. خانم همکارمان هم دوشنبه ها نمی آید. اما هیچ موزیکی نگذاشته ام هنوز. تشنه ی سکوتم همچنان.

...

 سکوت،

نگاه ِ گاه بگاهی به بیرون پنجره

و دل دادن به نسیمی

که آرام می وزد ...  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان هم ساعت دوازده و بیست دقیقه ست. من یک ربع به سه باید برم دنبال دخترک. برای این دو ساعت و نیم برنامه های مفرح پیشنهادی پذیرفته می شوند!!

 پی نوشت: امروز اینجا شاید ده بار به روز شود یا به آخر این پست ده بار چیزی اضافه شود. شاید هم نشود!

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

ميگن که:

ده دقیقه وقت دارم. نمی دانم چکارش کنم. چهل دقیقه را تلف کرده ام و حالا با این ده دقیقه ی باقیمانده خوشم.

حرفم هم نمی آید. ساکت ام. حتی اگر نزدیک ترین دوستم هم الان اینجا بود باز هم حرفی نداشتم. نمی دانم چرا این روز ها اینهمه ساکت شده ام. انگار که واقعه ی مهمی در شرف وقوع باشد و آدم بخواهد حواسش را روی آنچه خواهد شد متمرکز کند.

این پست امیرانه را باز امروز خواندم. نمی دانم چرا یاد یک صحنه از منظومه ی آرش کمانگیر ِ کسرایی افتادم. آنجا، قبل از اینکه آرش از میان جمع بیرون بیاید یک سکوت و هراسی در شعر هست. دچار همان فضا شده ام.

از ده دقیقه ی من پنچ دقیقه اش گذشت. این را پست می کنم و پنج دقیقه ی بعد را وبلاگ می خوانم ! راستی کجا سر بزنم؟‌

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: می گن که شونزده روز مونده به عید. من نمی دونم!!

+ کتا ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

حرف هایی هم گاه

 

 

 

حرف هایی هم گاه

جایی از زبان می مانند

 

 آنقدر

 

تا بی رمق

یا به خواب می روند

 

یا نمی فهمی کجا گم شدند

 

 

 از آن بدتر آنست که گاه

 

حس کنی

 

خودت هم حرفی بودی

 

که بر نوک زبانی

 

از یاد رفت

+ کتا ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

باید از من گریخت

بین ما باز حرف هایی شد. حرف هایی از جنس حقیقت . طولانی مدوام. تلخ.

 طعم دهانم برگشت.

 به او گفتم بیا به راه رویا برویم. کام را شیرین می کند. قرارمان « همین لحظه ، ...

 بعد بیرون پنجره را نگاه کردم:‌ بالای آن کوه! »... و خندیدم.

گفت که حرف هام مثل مخدر می ماند.

 باید از من گریخت

             ...ورفت

+ کتا ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

شانس در شهر ما

 

 

ساعت چهارو نیم بود و توی یک خیابان فرعی در جهت شمال به جنوب، توی ترافیک بین ماشین ها گیر افتاده بودم. قرار بود اول برم دنبال حمید که بعدش با هم بریم دنبال دخترک که ساعت پنج کلاس زبانش تعطیل می شد و او را بگذاریم خانه و بعد با هم برویم برای پنجره ها قفل و دستگیره و لولا ببینیم.

 من جایی بین این دو بودم. یعنی برای رسیدن به حمید باید می رفتم سمت جنوب اما برای رسیدن به دخترک باید می رفتم سمت شمال. و عقربه های ساعت، پا به پای فکر های من می دویدند اما ماشین ها همچنان سر جای خودشان ایستاده بودند.

 

 ساعت که یک ربع به پنج شد، ماشین من تنها چند متری جلو رفته بود. و به یک کوچه نزدیک می شدم که می توانستم بپیچم توی آن و مسیرم را به سمت دخترک تغییر دهم. زنگ زدم این را به حمید گفتم و قرار شد من از آن کوچه برگردم بروم اول سراغ دخترک و بعد بروم دنبال حمید.

 

به سر کوچه ای که می شد از آن از ترافیک فرار کرد رسیدم. میدانستم به موازات همین خیابان که من در آن به سمت جنوب گیر افتاده ام، انتهای این کوچه خیابان دیگری هست که به سمت شمال یکطرفه است.  و بی درنگ در کوچه ی راه نجات که سمت چپ ام بود  پیچیدم.  راه کوچه تا انتها باز بود. اما ته کوچه در حالیکه خیابانی که قرار بود من بپیچم تویش، به سمت شمال یکطرفه بود در کمال تعجب دیدم که سیل ماشین هایی که در جهت عکس حرکت خیابان و در مسیر ورود ممنوع در حرکت بودند، راهم را بسته بود.

 

 

ساعت به پنج نزدیک می شد و نه راه ِپس داشتم و نه راه ِ پیش! من که ورود ممنوع نمی رفتم چقدر باید می ایستادم که ماشین هایی که ورود ممنوع آمده اند معطل نشوند؟ چکار باید می کردم؟

 

 

 

 

***

 

عزمم را جزم کردم و ماشین جلویی ام که رد شد و چند ثانیه جلوی ماشینم خالی شد، سریع فرمان را پیچاندم سمت شمال و گاز دادم. نتیجه این شد که صاف شاخ تو شاخ ماشین های خاطی شدم.

 

راننده ی ماشین مقابل ام که یک سمند نقره ای بود مردی بود که  معلوم بود تعجب کرده. اخم هایش را در هم برد و با دست بهم فرمان داد و اشاره کرد که ماشین ام را ببرم سمت راست که کمی جا به جا شود و راه ایشان باز شود.

 

من هم ترمز دستی را کشیدم و با دست بهش اشاره کردم که : شما بروید عقب!

 

راننده ی سمند شیشه را پایین کشید و سرش را کجکی از پنجره اش بیرون آورد و فریاد زد:" راه رو بند آوردی!...بگیر کنار ما رد شیم!!"

 

کمر بند ماشین را باز کردم و بی درنگ پیاده شدم و رفتم کنار پنجره ی ماشین اش و با عصبانیت گفتم: " جنابعالی ورود ممنوع تشریف آوردین، "من" راهو بند آوردم؟؟؟ من از جام یک متر هم تکون نمی خورم آقا! شما بفرمائین عقب.

 

راننده ی سمند گفت : ببین پشت سر من ده تا ماشینه. شما بیا کنار ما رد شیم. صدایم  که بلند تر شده بود را می شنیدم که سر راننده فریاد می زد: ورود ممنوع اومدین دو قورت و نیمتون هم باقیه؟

 

راننده به پشت سرش باز نگاه کرد و گفت : چطور برم عقب؟

 

من هم مثل پلیس ها دست راستم را بردم بالا و اشاره به بقیه ی ماشین هایی که پشت سرش بودند گفتم: "همه تان می روید عقب! "

 

بعد با چهره ی اخم آلود و گام های محکم رفتم سراغ ماشین پشتی که یک پرشیای سیاه بود. تا من رسیدم بهش گفت: " چکار کنیم؟ " گفتم:" ورود ممنوع نیایید!....بچه ی من نیم ساعته تو سرما منتظر منه فقط به این علت که آقایان ورود ممنون تشریف آورده اند! ؟"

 

ماشین پشت پرشیا خودش را کج کرد و توی ورودی یک پارکینگ رفت و به پژو راه داد و پژو دنده عقب کرفت. ماشین پشت سری اش هم دنده عقب گرفته بود و رفته بود یک گوشه و راه را باز کرده بود. پژو هم رفت عقب و سمند هم همینطور.

 

سوار ماشین شدم و رو به جلو پیش رفتم و از دیدن ده تا ماشین خاطی که به عقب و چپ و راست می رفتند که راه من باز شود آی کیف کردم.....

 

J

 

 

 

این ها را با هیجان و افتخار برای حمید تعریف  کردم. اما او گفت : شانس آوردی که به یک راننده ی لات و لوت بر نخوردی. ممکن بود بزنن ماشینتو درب و داغون کنن و بعد برن. اون موقع چکار می کردی؟

 

 

 

L

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٩
comment نظرات ()

از صبح تا ساعت نه و نیم

 

یک ربع به شش صبح، مرا که خواب بودم بوسید و خداحافظی کرد. گفت:« بلند نشو! من رفتم...» همان وقت بود که نگاه خوابالودم را به عقربه های سیاه بر زمینه ی سپید ساعت رومیزی انداختم و دیدم نیم ساعت تا رفتن اش مانده. بلند شدم و دوباره باصدای آهسته چنان که نخواهد دیگران را هم بیدار کند گفت:« بلند نشو! فقط خواستم خدافظی کنم.» اما لحنش را می شناختم که از اینکه بلند می شوم خوشحال است. آب را خودش گذاشته بود و جوش بود. چای دم کردم. نان و پنیر گذاشتم. دو سه تا پیش دستی از دیشب مانده بود شستم. آمد صبحانه خورد و دو تا سیب و دو تا نارنگی و دو تا خیار و دو تا پرتقال هم برایش در ظرف دربسته گذاشتم که ببرد. گفتم مسکن یادت نرود. گفتم دوربین یادت نرود. و راس ساعت شش و ربع،  پژوی آقای مهندس دال جلوی خانه ایستاد و او از پنجره رو به پایین دستی تکان داد و مرا بوسید و در ِ آسانسور بسته شد و رفت پایین.

 

***

 

از پنجره ی راه پله نگاهی به ابر های تیره انداختم. نگاهی هم سمت کوه ها که هیچ پیدا نبودند امروز صبح. بعد پایین را نگاه کردم و حمید را که سوار پژو شد و در را بست. لباسم کم بود. سردم شد. برگشتم توی خانه و در را بستم. بی جهت رفتم اتاق دخترک که خواب خواب بود. گفتم نیم ساعت دیگر بخوابد و رفتم اتاق خودمان و دراز کشیدم اما خوابم نبرد. توی فکر او بودم که حالا تا برگردد باز مرا تا شب نیمه جان می کند. این مسافرت های زمستانه به شمال همیشه مرا می ترساند. آن هم امروز که دیشب پلیس راه گفته بود جاده چالوس بسته است. اما آنها از راه هزار می رفتند و هراز هم از خطرناکی دست کمی از چالوس نداشت. بعد فکر امروز افتادم که توی شرکت تنها هستم. او که رفت شمال و همکارمان هم امروز نمی آید و من می مانم و خودم. با خیال راحت وقت تلف می کنم. با خیال راحت آهنگ هایی که وقتی او هست نمی شود گوش داد از قبیل هایده یا کوهن گوش می کنم. با خیال راحت وبگردی های فراوان میکنم. با خیال راحت می توانم نهار هم نخورم. بروم سر یخچال و به هر چه هست قانع باشم. بعد از ظهر هم که بروم دنبال دخترک می توانیم با هم برویم ببینم جریان این آیس پک ها که تازگی ها مد شده و ما تا به حال نخورده ایم چیست.... توی همین فکر ها وقت چه زود گذشته بود. ده دقیقه به هفت رفتم دخترک را بیدار کردم و صبحانه اش را دادم و قبل از صبحانه

 

 گفتم امروز تو وبلاگت چی بنویسم؟ گفت حالا یه چیزی بهت میگم. و با عجله بلند شد رفت دنبال چیزی. شاید هم برای وبلاگش مطلبی داشت شاید هم رفته بود دنبال کتابی دفتری چیزی که یادش رفته بود بردارد...من برایش دو تا لقمه گرفتم و گذاشتم توی بشقابش و منتظر نشستم تا آمد و صبحانه خورد و یک حرف هایی هم زدیم اما الان یادم نیست چه حرفایی و بعد دو تایی رفتیم پایین و بردمش مدرسه. ته کوچه ی مدرسه شان یک سری پله می رسد به اتوبان کردستان. آنجا بوسیدمش. چه بوسه های خوشمزه ای... بعد او از پله ها رفت پایین بطرف مدرسه و هر پنج متر یکبار هم برمی گشت مرا نگاه می کرد و لبخند می زد و بای بای می کرد و من می ترسیدم نکند جلوی پایش را نبیند و زمین بخورد. اما به سلامت رسید و آخرین بای بای را هم از در مدرسه که وارد می شد کرد و پشت در نا پدید شد. و من فکر کردم هرکس ما را در این حالت دیده باشد می گوید چه مادر و دختر لوسی!

 

***

 

خانه که برگشتم مادرم هنوز خواب بود. برای فریبا ی خودمان اس ام اس دادم که امروز توی شرکت تنها هستم. اینکه منظور خودم از فرستادن این اس ام اس دقیقن چه بود را خودم هم نمیدانم !! شاید یاد  فیلم ماه تلخ بودم که فریبا گفته بود هر وقت تنها بودی بگو برایت بفرستم ببین!  اما فریبا هم اس ام اسم را جواب داد که او هم سرکار نیست و رفته دنبال بیمه.

 

بلند شدم رفتم یک سری لباس های تل انبار شده را آوردم ریختم توی ماشین لباسشویی. بعد رفتم اتاق مادرم در را باز کردم. مادر هم همزمان با باز شدن در چشم هایش را گشود. لبخند زدم گفتم سلام. نگاه هم کرد و هیچ نگفت اما من همیشه فکر میکنم توی دلش می گوید سلام. رفتم کنارش روی تخت نشستم. پرسیدم می خواهید بلند شوید؟ باز هم جواب نداد. اما من فکر کردم حتمن توی دلش گفته بله. پتو را کنار زدم و دستش را گرفتم و بلندش کردم. بعد رفتیم دستشویی و لباس پوشاندم و بردمش سر میز صبحانه. حرکات مادرم کند است و من هم هولش نمی کنم. بنا بر این این کار ها خیلی طول کشید. به ساعت آشپزخانه نگاه کردم که  شده بود  نه و ده دقیقه. یک دستمال گرد گیری روی کابینت بود که برداشتم و نمدارش کردم و نمی دانم چرا در ماشین رختشویی را تمیز کردم. بعد پنجره را باز کردم و هوای اسفند ماهی که انگار پشت پنجره منتظر بود که تا من در را باز می کنم خودش را دعوت کند تو ، با عجله همه جای آشپزخانه پخش شد. دستمال هنوز دستم بود و سرکی بیرون کشیدم که ببینم اگر کسی از آن پایین رد نمی شود بتکانمش. کسی نبود و تکاندم. همان وقت یک تاکسی آمد جلوی خانه ی ما ایستاد. با خودم گفتم حتمن با طبقه های پایین کار دارد. همینطور که داشتم نگاهش می کردم دیدم از در کنار راننده حمید پیاده شد !! نگاهی به ابر های تیره انداختم و بلند گفتم حمید برگشت!! جاده بسته بوده نتوانسته برود...

 

 

سه دقیقه مانده به دوازده ظهردوشنبه

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٧
comment نظرات ()

که مثل همیشه بلند قد و قوی قامت ...

پدر دیروز بعد از صبحانه که تنها شدیم گفت چند کلمه حرف دارد. من گوش شدم. نمی دانم  چرا حس غم انگیزی همه جا را گرفته بود. حتی نور سبز رنگی که از شیشه های برق انداخته ی آشپز خانه سرک می کشید تو هم پر از غم بود. هر چند نگاه پدر همه آرامش بود و بس.

پدر برای نخستین بار ها از من تشکر کرد. صدایش با همیشه فرق داشت. شاید هم گوش ها من با همیشه فرق کرده بود.

بعد خجالتم داد و گفت تمام هزینه هایی که برای مادر می کنم را یادداشت کنم. ریز به ریز. من گفتم این چه حرفیست؟ گفتم ما بیشتر از این ها به شما بدهکاریم. گفتم اگر مهربانی های شما نبود که ما الان هیچ هم نداشتیم. 

به من نگاه نمی کرد اما نگاهش درخشید. من دیدم آن درخشش را. باز گفت که هر چیز به جای خود.

بعد صدایش انگار آهسته تر شد. یا گوش های من آهسته تر شنید که گفت این روز ها دستم تنگ است.

اینجا دیواری توی دلم فرو ریخت. نمی خواستم بشنوم. آخر چه گفتنی داشت این حرف ها.

گفت که دفتر کارش را گذاشته برای فروش. و امید داشت که به فروش می رود و تمام هزینه هایی را که من قرار است یادداشت کرده باشم بهم می دهد.

چرا ایستاده بودم و می شنیدم؟

چطور باید ازش می خواستم که مثل همیشه بلند قد و قوی قامت ایستاده باشد ته حیاط کودکی های من که شب هنگام از راه می رسید و من با شعف فریاد می زدم و آمدنش را به گوش مادر می رساندم و او آغوش گشوده بسویم می آمد و من که چسبیده بودم به دیوار خانه لحظه شماری می کردم رسیدن به دست های مهربانش را...؟‌

+ کتا ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٥
comment نظرات ()

آخر وقت کاری روز چهارشنبه

سردرد ملایمی دارم. اینتر نت را قطع کردم که برویم اما حمید دارد با تلفن صحبت می کند. سعی دارد چیزی را از پشت تلفن به نجار بفهماند. نمی دانم چرا حس می کنم نجار می فهمد اما خودش را می زند به نفهمیدن. از این تصور خنده ام می گیرد. به انگشت ها که روی کی بورد می دوند راحت باش می دهم و نگاهی به او می اندازم: گوشی به دست راستش گرفته. برعکس من که همیشه به دست چپ ام می گیرم. من حس می کنم با گوش چپ ام بهتر می شنوم اما او حتمن با گوش راستش بهتر می شنود. یکبار هم این سوال مسخره را ازش پرسیدم چند سال پیش! با هر دو گوش گوشی تلفن را که بوق آزاد می زد گوش داد و گفت فرقی نمی کند. اما من باز پیش خودم فکر کردم که حتمن فرقی می کند اما او به فرقش دقت نمی کند. وگرنه چرا همیشه گوشی را به دست راستش می گیرد؟ پای راستش را هم از زانو تکان های ریزی میدهد. خانه ی قبلی که بودیم هم اینکار را می کرد. می نشست پشت میز وسط آتلیه و روزنامه می خواند و پایش را همینطور تکان میداد. من که روبه مانیتور و پشت به او بودم اوایل می ترسیدم که زلزله شد! بعد که رو بر می گرداندم میدیدم تقصیر پا تکان دادن اوست. چرا تلفنش تمام نمی شود؟ چرا من که سر درد دارم کامپیوتر را خاموش نمی کنم و یک دقیقه چشم هایم را نمی بندم؟ دارد می خندد. و من خنده اش را همیشه دوست دارم. یک جوری خیال آدم را راحت می کند. گرچه که ناپایدار است. خیلی وقت ها هم تظاهر به خندیدن می کند اما من همان ها را هم دوست دارم. همانطور که در آن شعر گفتم : دوست دارم باور کنم دروغ های زیبا را...

حالا باید بروم خانه پرده آویزان کنم. خانه تکانی را دوست دارم و وقتی شیشه پاک می کنم یا وقتی که دارم کاشی های بالاهای دیوار آشپز خانه را گرد گیری می کنم یاد حرف غزل می افتم که گفته بود کارگر بگیر و خودت را خسته نکن و یاد حرف دختر دائی ام که گفت دو نفر می آیند سر تا ته خانه را برایت می روبند و برق می اندازند و می روند و از اینکه دارم خودم این کار را می کنم لذت می برم. لذتی که هیچکس هم خبرش را ندارد. نه به خاطر اینکه فکر کنم من بهتر از کارگر ها تمیز می کنم. نه به خاطر اینکه فکر صرفه جویی اش باشم. برای خاطر یک حس دوست داشتنی و غیر قابل توصیف که نمیدانم چیست. برای خاطر آمدن بهار که مرا این همه سر زنده نگه میدارد. برای اینکه در تمام مدت خانه تکانی یاد مادرم هستم که سال های سال این خانه را یک نفره می تکاند. برای اینکه دخترک شوق را در چشم های خانه ببیند و بر گونه های برق افتاده اش. ...

تلفن حمید تمام شد. یک ربع به هفت شب چهارشنبه.

.

.

                                                    

 

+ کتا ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۳
comment نظرات ()

...درست مثل

 

 

 

 

 

 

 

گاهی در مقابل همه چیز حس تکراری بودن بهم دست میدهد. انگار همه چیز هر روز نو می شود بجز من.

 

 

 

کار ها پیش می رود. آسمان رنگ عوض می کند. درخت ها حتی در خواب زمستانه لبخند می زنند. دخترک بزرگ می شود. مادرم پیر تر میشود.ساختمان ساخته می شود.  گربه ها حتی هر روز حال و هوای دیگری دارند. من اما همانم که بودم. که خواهم بود. درست مثل یک مجسمه که ایستاده وسط یک میدان و چشم دوخته به تحرک شهر...

                                      

+ کتا ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢
comment نظرات ()