آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

سر نهار باز غر کار زد. گفت بی معرفتم. گفت او برای من همه کار می کند و من برای او هیچ کار. مثل همیشه دلم گرفت. نگاهم را مظلوم کردم و انداختم توی چشم هایش. نگاهش را سنگدل کرد و انداخت توی چشم هام. گفتم اگر کم کار می کنم مال اینست که حواسم سر جای خودش نیست. گفتم همین صبح امروز یک سری آشغال را به جای اینکه بریزم توی سطل زباله ریختم توی ماشین لباسشویی. اگر توی کار اشتباه کنم مسولیت اش به عهده ی کیست؟ اگر اندازه ها را اشتباه بزنم چه کسی مواخذه می شود؟ گفت همینطور خودت را بزن به خل و دیوانه بازی و کار نکن. روز به روز هم دیوانه تر شو. هی به خودت تلقین کن که بی حواسی و به کار شرکت هم بی توجه باش. گفتم من از این کار خوشم نمی آید. گفت تو از هیچ کاری خوشت نمی آید. همه کار را نصفه نصفه ول می کنی. اگر نقاشی دوست داری چرا نقاشی نمی کنی؟ گفتم نقاشی آتلیه می خواهد. وقت می خواهد . دل خوش می خواهد. گفت این ها همه بهانه است. گفتم من را دیگر دوست نداری. گفت حالا ببینم. و رفت.

باید ظرف های نهار را می شستم. دو تا بشقاب را جمع کردم و گذاشتم توی سینک. آستین هایم را زدم بالا.  اما نمی دانم چه چیز مرا کشاند بسویش.

                           

رفتم جلوی میزش ایستادم. سرش توی کار خودش بود. با اخم همیشگی اش کاغذ ها را پس و پیش می کرد. بعد از یکی دو دقیقه نگاهم کرد. همینطور نگاهش می کردم. گفت چیه؟ چرا مثل خری که به نعلبندش نگاه می کنه نگام می کنی؟ قصد شوخی داشت انگار. اما من باز همانطور نگاهش کردم. خنده ام هم نگرفت. گفت مگه من نعل به پات بستم؟ و عین میان نعل را غلیظ ادا کرد که حرفش خنده دار شود.  من اما باز همینطور نگاهش کردم. بعد آغوش باز کرد و گفت بیا. چکارت کنم؟ رفتم طرفش. گفتم دوستم داری؟ گفت آره و سرم را گذاشتم کنار گردنش. همانجا گریه ام گرفت.

 

 

 

 

+ کتا ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

 

             خودم را تبدیل به آدم های مختلف می کنم.

             بعد خودم را جای تک تک آنها می گذارم.

            تازه می فهمم چقدر من با خودم فرق دارم!

.

.

.

                                     

 

+ کتا ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

قرو قاطی های امروز

 

حال خودمم بد شده انگار. سرم داره از درد منفجر میشه. و حال تهوع هم دارم. از صبح به اجبار مشغول تنظیم پیشنهاد قیمت و قرارداد برای یک کار تازه بودم. حالا تموم شده و بردنش و من توی شرکت تنهام.

حیف این تنهایی که اسیر درد شد. فکر نکنم بتونم هیچ استفاده ای ازش ببرم.

 

پی نوشت اینکه :‌ سی روز مانده تا نوروز

 

 

پی نوشت دو:

 

یادم باشد

 

کار های دیروزِ به امروز افکنده را

به فردا نیاندازم...

راستی این فیلم را هم دیدیم :

+ کتا ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

 

حس می کنم خیلی وقته وبلاگ نخوندم و خیلی وقته وبلاگ ننوشتم.

حس می کنم روز ها مثل سیالی شدن و من توی این سیال شنا می کنم. بالا پایین چپ راست.حسی شاید مثل بی وزنی.

پی نوشت:

دیدم وبلاگ نکته گوی عزیز پینگ شده و با شوق رفتم ببینم چه نکته ی تازه ای برایمان نوشته که متاسفانه با صفحه ی عجیبی روبرو شدم. ترسیدم. نمی دانم چه شده...

+ کتا ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

 

 

شبی یک دانه پروپانولول می خوردم این چند روز دوباره طپش قلب آزارم می دهد. امروز صبح هم شروع شد. باید احتمالن روزی دو تا بخورم. طاقت شنیدن این سر و صدای نا شکیبا را از درون خودم آنهم کجا! درست وسط سینه ام ندارم.

 

روز بارانی

از پنجره نگاهم می کند

لبخند می زنم

 

کار ها باز زیاد شده. مثل طپش قلب خودم! باید یک نفر کمکی بیاوریم. من نمی رسم. این خانم همکارمان هم که دانشجو شده و دیگر ما را تحویل نمی گیرد. من خودم اینجا هستم اما حواسم همراهی ام نمی کند. امروز از سپیده پرسیدم نقشه کش فاز دو سراغ ندارد؟ خیلی امیدوار بودم سراغ داشته باشد. اما چیزی نگفت...

 

می خواهم ببارم

کمک ام می کنی

ابر؟

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

یک و دو

یک:

 

حمید نمی ذاره گریه کنم. دعوام می کنه. اما من بغضم می شکنه. هزار بار. صد هزار بار در هر بار. دوست ندارم اشک هامو پنهان کنم. بهش میگم گریه هم مثل خنده ست. فقط نمود ظاهر غمه. برعکس خنده که نمود ظاهر شادیه.

به علاوه، از حس بغض فروخورده هم خوشم نمیاد.

هوای سرد به صورتم می خوره و اشکام می ریزه. آقای داروخانه چی نمی فهمه چرا چشم ها و نوک دماغم سرخه. شاید هم از  بسته ی پوشک های بزرگسالی که در مقابل سیزده هزار و دویست تومان در بغل می گیرم یک حدس های بزنه.

توی خیابون باز بغضم می شکنه. اما هر چی هست باید همینجا تموم شه. حمید گفته گریه نکن. پس تکلیف من با این همه اشک که ته چشم هایم انبار شده چیه؟

 

دو:

(برای نگاه خورشید وار مادرم)

 

 

کنار پنجره آمده ام

که تماشایت کنم

تو هم مرا نگاه کن

ای آخرین

طلایه ی خورشید!

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

بچه ی بلبل بچه ی سار!

یک)

 

 گفتی:

 

وقتی از راه

 

می رسی

اندوهت را به من

می بخشی و

ماهت را

به پنجره

گفتم:

اندوه را

 

به پنجره بسپار

ماه را

از او بگیر

اما از صبح این ترانه ی هایده همینطور بی صدا توی سرم می چرخد:

شب که از راه می رسه،

غربتم باهاش می آد

توی کوچه  های شب

باز صدای پاش میاد....

نه که همین چند خط ها، تا آخر آخرش و تمام که شد باز از اول.

 دو)

 پنجره های خانه ی  ما قرار شد چوبی باشد. چه خوب چه خوب چه خوب...

 سه)

 سه والا اینکه من توی شرکت نشسته ام و تقصیر خودم که این همه سردم است. یکی به من یاد آوری کند که بابا هنوز زمستان است. دل به این آفتاب نبند! امروز کسی اینجا نیست و من بارانی ام را به چوب رخت آویخته ام که چروک نشود و با یک تا پیراهن آستین کوتاه نشسته ام و هر دو دقیقه هم یک عطسه ی جانانه می کنم!

 

چهار اینکه)

 سبک ترم

از لحظه ها

در دست

باد...

+ کتا ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

آنچه گم می شود

آنقدر درگیر جزئیات زندگی شده ام که اندیشه های ساده شده ام را گم کرده ام.

بدون آنها حس زندگی واقعی خودم را ندارم. انگار تمام وقت لابه لای ثانیه ها دنبال گم کرده ای می گردم. در حالیکه آنچه گم می شود خود ثانیه ها هستند...

+ کتا ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

چهل و دو روز مانده تا نوروز!

دیدی دیروز گفتم؟!

چه حس ششم خوشگلی! همان دیروز که من گفته بودم شاید دایی رضا برای عید بیاید، زنگ زده و گفته که حدود هفتم اسفند می آید و شش هفته می ماند. این به معنی آنست که من باید خانه تکانی را در این سه هفته که تا هفتم اسفند مانده  تمام کنم.

غزل راست می گوید خانه تکانی باعث می شود افسردگی های کهنه را هم دور بریزیم. بهانه ی خوبیست.

باید اتاقی که الان دخترک در آن می خوابد را برای دایی ام آماده کنم. و دخترک  این مدت بیاید اتاق ما. باید تمام اسباب هایی که سال هاست توی کمد های  مادرم خاک می خورد را بریزم دور که بتوانم لباس های کمد های اتاق دخترک را منتقل کنم جای آنها که آنجا  برای دایی ام خالی شود.

باید فرش زیر میز آشپزخانه را هم بدهم رفو کنند. گرچه که وضعش وخیم تر از این حرف هاست. شاید هم یکی از فرش های خانه ی قبلی مان را که الان تو زیر زمین است بیاورم جای این. شاید هم یک فرش ماشینی بخریم. خدا کند زیاد گران نباشد.  

همین امروز صبح یک عالمه لباس قدیمی و خاک گرفته را دور از چشم والدینم ریختم تو کیسه زباله و بردم گذاشتم توی کوچه !! وکلی از این کار احساس خوب بهم دست داد.

پرده های توری این خانه همه ش پاره پوره شده. فکر نکنم شستن اش فایده داشته باشد. باید بروم پرده بخرم. دلم نمی خواهد دایی ام که می آید خانه نامرتب باشد.

باید تخت دونفره ای که دخترک روی آن می خوابد را ببریم زیر زمین و یک تخت یک نفره بگذاریم جایش. که توی آن اتاق این همه مسیر راه رفتن تنگ و کور نباشد.

شیشه های پنجره ها را هفته ی آخر تمیز می کنم.

دلم می خواهد یک پرینت از آن روز های سختی که در شهریور گذراندیم بگیرم بدهم دایی ام بخواند. که از همه جا بی خبر نباشد در برخورد با شوهر خواهرم....

+ کتا ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

لالایی

 

۱

.

دست ها را

به پشت برده و

پا به پای

 سکوتی

که این روز های

تلخ

همراه من

است،

راه می رود

شعر

                                         

۲

 

 یه آقایی قراره بیاد یه قراردادی رو از من بگیره بره. من باید اگه کمک خواست کمک اش کنم. ولی نمی دونم چطوری. مثلن اگه راهنمایی خواست راهنمایی ش کنم ولی نمی دونم به کجا. اما اگه مثلن برای پاکنویس کردن قرارداد کاغذ بخواد خب می تونم بش بدم. و باید یادم باشه که یه بروشور هم بهش بدم. اما کاش نمی اومد. من سخت سر در لاک خودم هستم و حوصله ی هیچ بنی بشری را ندارم.

توی دفتر چه ام:‌

ده دقیقه به هشت صبح است و دخترک صبحانه خورده و حمید رفته برساند اش مدرسه. من منتظرم که حمید برگردد و صبحانه بخوریم. شرقی غربی دراز کشیده ام توی تختخوابی که جمع نشده و بر ملافه های کج و کوله. دست چپ ام مثل جک سرم را نگه داشته و با دست راست می نویسم.

وقتی آدم خسته باشد و نتواند خستگی در کند چه می شود؟ ‌به گونه ی غیر قابل انکاری خسته هستم. هیچگونه امکان رفع خستگی هم از حالا به بعد ندارم. 

دلم یک خواب بی پایان می خواهد. خوابی از جنس راهی سرازیری که بشود تا ابد در آن قدم زد...

دخترک در فکر بهار است. یکی دو روز پیش عدس هم خیس کرده که سبز کند! گفتم بیست روز مانده به عید کافی است. چهل روز زیاد است. سبزه هایت درخت می شوند! 

به این روز شماری ش که نگاه ی کنم یادم می افتد که باید فکر خانه تکانی هم باشم. دایی رضا هم ممکن است عید از آلمان بیایند. خانه از خانه ی خانم هاویشام هم افتضاح تر شده. این روز ها بعضی ثانیه ها هی یک فکر غم انگیز می آید توی سرم و چرخی می زند و من به زور از خانه بیرونش می کنم. سوت می زند و میگوید علاقه ای به ادامه ی زندگی ندارم. اشاره می کند به حال مادرم که روز به روز بد تر می شود. بعد بخش بودن یا نبودن را باصدای هملت دکلمه می کند و حواس من پرت صدایش می شود...حواسم که پرت شود کار تمام است. نسشته برایم جلسه ی توجیهی گذاشته که :‌وقتی میدانی و مطمئن هستی که آنچنان که می خواهی هرگز نخواهد بود ، وقتی رمقی حتی برای جمع و جور کردن شعر های خودت نداری و پراکنده پراکنده اینجا و آنجا به دست باد می سپاری شان و اصلن چه اهمیت دارد که خوانده بشوند یا نشوند...

این بار من می شوم مخاطب درونی او و می گویم این فکر ها را از خودت دور کن. به دخترک ات فکر کن که چه پر از شور زندگی در انتظار بهار است. به خانه ای که ساخته می شود، به یک شب خوابیدن در آن خانه. به یک عصر نشستن پشت یک میز گرد کوچک با  قوری چای و رومیزی سفید در بالکنی که البرز بهت لبخند خواهد زد. به هوای آزاد و کوه فکر کن به سفر هایی که در راهند. به کوچه هایی که همین حالا دارند درباره ی صدای قدم هایت حدس هایی می زنند...به فردایی که شاید زیبا تر از امروز باشد... 

حمید برگشت. بریم صبحانه

+ کتا ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

لينک به پرسش ها

اگر چنانچه این پرسش ها ، پرسش های شما هم هست ،   امضا فرمائید

+ کتا ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

 

مغشوش و در هم و خسته اما در پوستی که خوب میداند تظاهر چیست.

نه بابا تظاهر چیه. همینه دیگه:

 

 کنار آمدن با تمامی ثانیه ها

 همچنانکه هستند

 نه آنچنان

 که می خواستیم باشند

و حرف ، آن که می بایست می آموختیم اش شاید همین بود.

 

 

 

(-)

 ثانیه ها

توی جیب های من

 تبدیل به

کلمه می شوند !

+ کتا ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

دلم عجیب

۱-داروی جدیدی که مادرم استفاده می کند

Ebixa

Memantine hydrochloride

 

است. دلم خوشبینانه هی باز به خودش دلداری می دهد که بی تاثیر نیست. نه اینکه حال بیمار را رو به بهبودی برده باشد اما من حس می کنم حد اقل عملکرد های از دست رفته ی  یکی دوهفته را بهش برگردانده. قبل از شروع دارو سرعت حرکت اش توی سرازیری بیشتر شده بود. الان حس می کنم شیب نمودار حالش کمی متعادل تر شده. اما تا کی ...نمیدانم.

حمید داشت با برادرش که پزشک است و در آمریکا ست درباره ی آلزایمر مادر صحبت میکرد. برادرش گفت دارو ها مدت کمی می تواند بیماری را متوقف کند و بیماری مسیر خودش را طی می کند.

این روز ها با دیدن چهره ی نازنین مادرم بی اختیار گریه ام می گیرد. دلم بد جوری می سوزد. می دانم که باید تلخی حقیقت را پذیرفت اما مثل هر بچه ی زمین خورده ای دلم میخواهد صدای گریه ام تا خانه ی هفت تا همسایه آنطرف تر برسد...

یک جا خواندم نوشته بود متوسط دوره ای که آلزایمر بیمار را از پا در می آورد چهار سال است. حالا مدام روز ها را می شمارم. قدم های بی هدف مادرم را که در خانه راه می رود. چند قدم مانده؟ چند نفس؟ تا کی می تواند راه برود؟ همین طور بی هدف اما سر پا باشد ؟‌.....

+ کتا ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

یک حرف خوب یعنی

اگر امروز هم اینجا به روز نشود حس می کنم از خودم خیلی فاصله گرفته ام!

نفس عمیق.

 آنلاین می نویسم. زیاد وقت ندارم. امروز هم تا ظهر ماندم خانه پیش مادرم. دفتر چه ام پر از نام او شده. چشم هایم هم.

کار های عقب افتاده ی من توی شرکت عقب افتاده تر شده اند!!

با این همه

یک حرف خوب یعنی :  دو روز پشت سر هم فیلم شکلات را با بازی «ژولیت بینوش» و «جانی دپ» دیدیم. بار دوم از بار اول قشنگ تر بود.

+ کتا ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

زنهار

 ای شاخه شکوفه بادام!

   خوب آمدی، 

                سلام!

   لبخند می زنی؟

                     اما...

                         این باغ بی نجابت،

                          با این شب ملول...

                                   زنهار از این نسیمک آرام،

                                   وین گاه گه نوازش ایام!

                          بیهوده خنده می زنی افسوس!

                          بفشار در رکاب خموشی،

                                                           پای درنگ را.

                            باور مکن که ابر،

                            باور مکن که باد،

                            باور مکن که خنده خورشید بامداد!

                                                      من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را!!

 

 

شعر از شفیعی کدکنی 

 

پی نوشت:

 

...از فراز گردنه

 

خرد و خراب و مست

 

باد می پیچد

 

یکسره دنیا خراب از اوست

 

و حواس من...

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
comment نظرات ()

دور دور

یک ربع به دوازده نیمه شب جمعه است. دلم یک نفس عمیق می خواهد. اما برای کشیدن این نفس هیچ مجرایی ندارد انگار.

سکوت غریبی هم امروز بر تمام ثانیه هایم سایه انداخته بود.

تک و تنها، دور ِ دور بودم از هیاهوی تمامی لحظه های دم ِ دست...

.

+ کتا ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٧
comment نظرات ()

حباب ها

نظمی باید به کار هایم بدهم

اینطور نمی شود

هم خودم از بین می روم

هم ثانیه ها...

*

من صبح تا عصر ثانیه ها را در دست می گیرم و مثل کودکی که در دستگاه حباب ساز می دمد، آنها را به حباب های صابون تبدیل می کنم و از تماشای بازی زیبای نور و چرخش رنگ های رنگین کمان بر سطح شفافشان  غرق لذت می شوم...

بعد عصر تا شب روی کف صابون هایی که بر زمین ریخته دامب و دامب می خورم زمین و شب تا صبح از بدن درد خواب به چشم هایم نمی آید اما باز صبح همان بساط از نو...

 

ساعت سه و نوزده دقیقه س. حمیدی که گفته بود یک و نیم میاد نهار هنوز نیومده. نه که اصلن نیومده باشه ها یه کمی اومده یه کمی نیومده. اولش دو و سی و پنج دقیقه اومد. بعد چون خیلی دیر شده بود مجبور شد دوباره بره و دوباره که رفته هنوز برنگشته.

 

 

 من خانم همکارمون رو نیم ساعت پیش فرستادم بره نهارشو بخوره. اما خودم نرفتم. چرا که گرسنگی کشیدن برایم شیرین تر است تا دوری از نت. چه محبت صادقانه ای!

 

 

الان داشتم با دخترک تلفنی حرف می زدم که گفت صبحم پای تخته نوشتم پنجاه و پنج روز مانده به عید و معلم ریاضی مونم که داشت جذر رو درس میداد جذر پنجاه و پنج رو گرفت.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٤
comment نظرات ()

پیاده روی روزانه

 

امروز دلم سلانه سلانه راه می رود. یک جوری مثل شلخته ها آدامس هم می جود! خودش را توی یک "پیاده رو" ی باصفای خوش آب و هوا  فرض کرده و   زده به بی خیالی. ظاهرن میداند کجا می رود اما من و خودش و شما هم که دیگر غریبه نیستید، میدانیم که! پیدا کردن راه این روز ها کار ساده ای نیست...

 در هر حال بگذار به همین خیال خوش باشد که تا این آفتاب خوش خوشان توی این پیاده رو بتابد، هیچ خیالی نیست...

 

خدمت شما عرض شود که توی این پیاده روی بی خیالانه  گذرش به چهار راه امیرانه هم افتاد و یک کمی حیران شد که از کدام طرف برود و من در حالیکه سخت رفته بودم توی نخش که ببینم کدام راه را انتخاب میکند، با تعجب دیدم چهار زانو نشست سر تقاطع و دست کرد توی جیبش و یک مشت تخمه آفتاب گردان هم در آورد و مشغول تخمه شکستن شد.

 

عکس العمل بعدی اش برایم غیر قابل پیش بینی است. اما ممکن است همان جا کنار جدول یک چرتی هم بزند. از این دل بعید نیست.

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۳
comment نظرات ()

پامادور گیت

همزمان با تبدیل گوجه فرنگی به مهم ترین موضوع سیاس اقتصادی کشور که در حال حاضر توجه جهانیان را به خود معطوف کرده است، افزایش قیمت مسکن نیز به جای اینکه از طریق وزارت صنایع سنگین و راه و ترابری مورد بررسی قرار بگیرد، توسط وزارت اطلاعات مورد پیگرد قرار گرفت. محسنی اژه ای وزیر اطلاعات گفت: « علت گرانی مسکن در وزارت اطلاعات در حال بررسی است.» برخی کارشناسان احتمال می دهند که بزودی وزارت اطلاعات یکی از ادارات خود را مسوول پیگیری پرونده گوجه فرنگی کند. در همین راستا، تعدادی گوجه فرنگی واقعا فرنگی که در حال ورود از مبادی ورودی کشور بودند، دستگیر شده و مورد بازجویی قرار گرفتند. یک گوجه فرنگی اعتراف کرد که از طریق اس ام اس برخی رانت خوارهای وابسته به دولت وابسته برای برهم زدن اقتصاد کشور از انگلیس وارد ایران شده است. همچنین تعدادی آناناس که با سوء استفاده از وضع اقتصادی کشور تغییر جنسیت داده و تبدیل به گوجه فرنگی شده بودند، توسط دادگاه انقلاب دستگیر شدند. دولت به کلیه کارخانه های رب گوجه فرنگی هشدار داد که از این پس له کردن گوجه فرنگی در خدمت استکبار جهانی قلمداد شده و دولت با هر کسی که این عمل عدالت ستیزانه را انجام دهد برخورد غیرقانونی تری خواهد کرد.

 از مطلب امروز سید ابراهیم نبوی (لینک بدون نیاز فیلتر)

پنجاه و هفت روز مانده تا نوروز

+ کتا ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢
comment نظرات ()

اين ثانيه های بازيگوش

یکشنبه ی ساکتی ست.خدا عمرش بدهد! کاش همینطور ساکت بماند. چقدر نیازمند آرامش ام.

از سر و صدای روز ها خسته شده ام. درست مثل زمانی که خانه ی ما پر بود از سر و صدای خواهر زاده ها و برادر زاده های فسقلی :‌جیغ و داد و دویدن و سر و صدا و ... و دلم  تنها یک اتاق ساکت می خواست، حالا هم دقیقه ها و ثانیه ها بیدار که بشوند، در نقش بچه های کوچک جیغ و داد و سر و صدا راه می اندازند.

 بخوابید !...

همینطور آرام بخوابید

 ثانیه های بازیگوش عمر من!

...

پی نوشت خرگوشانه: حوصله خواندن اخبار روز را ندارم

پی نوشت مادرانه: پنجاه و هشت روز مانده تا نوروز

+ کتا ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱
comment نظرات ()