آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

يک و دو و سه و چهار

یک:

نمی دونم چرا حس می کنم خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم. راستی مگه پست قبلیم مال چه روزیه؟‌ فکر کنم روز ها یه کمی کشدار تر از خودشون شدن. دیروز خودش انگار سه چهار روز بود.

اصل حالم؟ ...

نه انصافن بد نیستم.  و هر ثانیه فکر میکنم چه خوب که شعر هست. اگر شعر نبود شاید من از غصه دق می کردم.

***

 دو:

کار های عقب مانده توی شرکت زیاد دارم.

      - اول باید یک نامه بنویسی برای استعلام قیمت چیلر!

نپر وسط حرف من! خودم بلدم کار ها رو لیست کنم. اصلن شاید الان من نخواستم بگم چه کار هایی دارم. چکار داری به کارمن؟ سرت به کار خودت باشه. خیله خوب چرا اینجوری نگام می کن ی؟ لیست کنم خیالت راحت میشه؟

اول باید یک نامه بنویسم برای استعلام قیمت چیلر.

دوم باید یک پلان تهیه کنم که جای تیر آهن های سقف با دقت روی آن مشخص شده باشد که بشود بر اساس آن جای چراغ ها و سیم کشی ها و خلاصه نقشه ی برق را چک کرد.

سوم باید تغییرات پنجره ها را اعمال کنم و تائید کنم و فکس کنم برای گرفتن قیمت جدید پنجره ها

چهارم باید امروز حتمن حتمن حتمن کار فاز یک ویلای آقای «ر» را تمام کنم وگر نه هیچ آبرویی برایم نمی ماند.

***

سه:

حال مادرم خوب نیست.نیست.نیست. و من این روز ها همه او هستم. پر از عشق و افسوس و اشک.

حمید میگه خودتو از بین می بری. اما چه کنم که مادرم این همه دوست داشتنی و عزیز است

***

چهار:

چرا دلم می خواد همینجوری بی خودی اینجا بنویسم؟ بنشینم و انگشت هایم را ول بدهم روی کی بورد و بی خیال بقیه ی دنیا شوم ؟....

.

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

صبح با جلالی

کار های صبحگاهی مادرم را انجام داده بودم و برای رفتن سرکار آماده می شدم. داشتم کیفم را جمع و جور می کردم که مادرم آمد  کنارم نشست. نگاهش کردم. چقدر دوست دارم این نگاه را. کتاب جلالی را از کیفم بیرون آوردم و صفحه ای را اتفاقی باز کردم و بلند خواندم:

دیگر سنگی بر پای

فکر من نیست

بلکه بادکنکی آن را

به سوی بالا می برد

تا در نیمه راه

رهایش کند

.

نگاهش کردم. نگاهم می کرد هنوز. می توانستم تصور کنم که گوش می دهد. باز خواندم:

همه ی ما از آسمان

آمده ایم

مثل باران

و دوباره بخار

خواهیم شد

.

نگاهش کردم. سری تکان داد. باز خواندم:

گفتم به رویا هایم

پناه ببرم

از این رو در اطاق

چرخی زدم

و خرده ریز های پراکنده را

جا به جا کردم

از رویا هایم

خبری نبود

.

مادرم برخاست شاید تا در اطاق چرخی بزند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: ۶۲ روز مانده به عید!

+ کتا ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

ديروز

 

حدود چهار و نیم رسیدیم بیمارستان. بخش اورژانس تخت خالی زیاد داشت. مهم نبود بر کدام می خوابد. شاید نزدیک ترین، برای او بهترین بود. پزشک اورژانس فشار خون و درجه حرارت اش اندازه گرفت. فشارش پانزده بود. مینیموم اش را یادم نیست. درجه زیر سی و هفت بود. در خواست ِ ظرفی برای حال تهوع احتمالی اش کرد. پزشک اورژانس خندان و شوخ بود. گفت: " برای ایاب و ذهاب استفراغ؟ " و ظرفی آبی رنگ برایش آورد و خندید. پرستار موقع پر کردن فرم ورود به اورژانس فهمید که بیمار ما پسر عمه ی رئیس بیمارستان است. گفتند قرار است متخصص ببیند اش.

...................................

سر دردش شدید است و نور آزارش می دهد. کلاه بره ی سیاه رنگش را کشیده تا روی چشم هایش. دست ها را برده زیر سر و صدای نفس هایش می آید.  من با نگاه دور و بر تخت پی صندلی گشتم  و دو تخت آنطرف تر یافتم اش. رفتم صندلی را آوردم و حالا نشسته ام کنار تختش. ساعت حدود پنج است و هنوز برای تسکین اش هیچ اقدامی نشده.

 

بعد از نوشتن جمله ی بالا یک دکتر درشت اندام آمد و باز شرح بیماری را گرفت و رفت. فکر کردم آن متخصصی که قرار بود بیاید اوست اما انگار نبود. دکتر که رفت ازش پرسیدم : « مسکن نمی خواهی؟» سر تکان داد که یعنی: «چرا!» رفتم به دکتر درشت اندام گفتم: « ببخشید ممکن هست برای دردشان مسکن نجویز بفرمائید؟» اوهم سری به سمت پایین تکان داد و من برگشتم روی صندلی ام. حالا نشسته ایم منتظر: یک: دکتر متخصص. دو: مسکن.

........................................

ساعت شده ده دقیقه به شش. دکتر متخصص آمد و ما را با خودش برد به کلینیک تخصصی اش. با دقت معاینه کرد. بعد دو تا پنبه ی آغشته به دارو را با پنس چپاند ته ته سوراخ های دماغش که موقع فرو بردن پنبه ها به شدت آزرده شد. این دارو می بایست چند دقیقه ای آنجا می ماند و بعد بیمار می گفت که تاثیری داشته یا نه . اما هرچه دکتر می پرسید، بیمار ما سرش را به علامت «نه» تکان میداد. بعد یک اسپری که آبی رنگ بود و لوله ی درازی به سرش وصل بود را داخل بینی اش برد و فشاند. و گفت که می سوزاند اش اما باید تحمل کند. و منتظر شد تا تاثیر آن را ببیند. بعد از مدتی حدود پانزده درصد دردش بهبود پیدا کرد. اما خوب نشد. بعد از این، دکتر که ابتدای معاینه کلی برایمان کنفرانس داده بود که برای درمان سر درد باید دنبال علت گشت و نباید فوری مسکن تجویز کرد، اعلام کرد که باید صادقانه خدمتتان عرض کنم که من نتوانستم علت این سردرد را بفهمم! بعد هم شوخی کرد و گفت وقتی نتوانیم با روش های معمول دردی را تخفیف دهیم باید همدردی کنیم و بعد گفت : اگه من الان به شما بگم : دردت به جونم، بهتر میشی؟ و خندید!

اما تشخیص یک انحراف شاخی در بینی راستش داد که روی یک عصب فشار می آورد و می تواند باعث درد باشد. اما نه به این شدت. و پیشنهاد کرد که هر موقع دلش خواست برای عمل این انحراف مراجعه کند.

 

بعد ما را دوباره برگرداندند به بخش اورژانس. دکتر متخصص گفت که می رود با پزشک های اورژانس برای تعیین نوع مسکن مشورت کند.

این بار بیمار ما را خواباندند روی تخت شماره دو. اینجا کمی خصوصی تر است. بین تخت ها دیوار هست و جلوی اتاق پرده ای زرشکی آویخته. دکتر به نظرم خیلی وقت است رفته و بیمار با دردش خوابیده و من فکر می کنم دکتر ها بجز مشورت احتمالن دنبال کار های دیگری هستند.

یک دختر بچه ای که حدودن همسن و سال دخترک من است را آوردند که روی تخت شماره یک بخوابد. دخترک روی صندلی چرخدار بود و مادرش در جواب پرستار که پرسید چه شه؟ گفت ام اس دارد. مغزم یک ثانیه انگار منجمد شد. دخترک می خندید. و من فکر می کردم: چطور با این دیو وحشتناک کنار آمده؟

..............................................

بالاخره دکتر اورژانس آمد و یک لیوان یکبار مصرف محتوی دو تا قرص که یکی آبی پررنگ بود به من داد و گفت بدهید بخورد. گفتم حال تهوع دارد. هر چه خورده برگردانده. گفت پس بگذارید اول آمپول ضد تهوع بزنم. من رفتم بیرون ِ پرده ی زرشکی و او دو تا آمپول که ظاهرن یکی ش مسکن و دیگری ضد تهوع بود بهش زد. گفت نیم ساعت بعد اگر تهوع نداشت قرص ها را بدهید بخورد. و بیمار ما همچنان سر درد دارد و همچنان روی چشم هارا پوشانده و دراز کشیده بر تخت ...

یک تلفن اینجا زنگ می زند که کسی جوابش را نمی دهد. صدای زنگ زق زقوی تلفن هم احتمالن می آزاردش اما چیزی نمی گوید.

من گرمم است و لی نمی توانم پالتو ام را در بیاورم. و صندلی ام پشت به دیوار است و اگر سرم را به عقب متمایل کنم می توانم به دیوار تکیه اش بدهم و غرق فکر های خودم بشوم که چه روز بدی بود امروز. هرچند که خواهرم همیشه اصرار دارد که هیچوقت این حرف را نزنم. یکبار که گفتم و او شنید برايم تعریف کرد که روزی که با خودش این را گفته ، فردایش روز عزای عزیزی شده برایش و او فهمیده که دیروز هیچ هم روز بدی نبوده. اما من نمی ترسم از گفتن این حرف.

صبح که رفته بودم خرید و یک سری هم کافی نت، هیچ فکر نمی کردم وقتی برگردم حال حمید دقیقه به دقیقه بد تر شده باشد. سوپ خوشمزه ای هم پختم. مرغ و برنج و پیاز و کرفس و هویج . اما نتوانست بخورد. مدام حالش از شدت درد به هم می خورد. بهش دیمن هیدرینات هم دادم اما آن راهم نتوانست تحمل کند. ساعت دو و نیم رفتم دنبال دخترک. عقربه ی بنزین پایین پایین بود. برای دومین بار در عمرم رفتم پمپ بنزین و ماشین سی و هشت لیتر بنزین خورد.

آخ این دخترک چه خوب است. وقتی کنار آدم است انگار هیچ غمی نیست. تا یک شعاعی دور و برش پر از نور و شادی است انگار. بهترین دقایق امروز همان دقایق کوتاهی بودند که او را از مدرسه برداشتم و رفتیم پمپ بنزین. و بعد چه زود هم رسیدیم خانه. توی راه هم هی با هم خدا خدا کردیم که وقتی میرسیم حال حمید بهتر باشد. اما نشده بود. علاوه بر آن متوجه شدم که مادرم بوی بدی می دهد. دقت کردم دیدم دامن و کفش اش را کثیف کرده. بوی بد انگار همه جای خانه راه می رفت. مادر را با عجله بردم حمام. لباس هایش را ریختم توی ماشین. اما باز هم بوی بد می آمد. دیدم فرش اتاقش هم کثیف است. شامپوی شستشوی فرش را ریختم توی آب و مشغول شستن فرش شدم. همان وقت بود که حمید گیج و سرگردان از تختخواب بلند شد و آمد گفت : بریم بیمارستان...

.......................................................

ساعت شش و بیست دقیقه است و همهمه ی اورژانس و ناله ی یک بیمار از تخت های دیگر که هر چند وقت یکبار فریاد بلندی می کشد و حمید که شال گردن اش را انداخته روی صورت اش که نور اذیت اش نکند و من که خسته ام...خیلی....

.....................................................

ساعت شد ده قیقه به هفت. ساعت شش و نیم بهش گفتم:« بیا مسکن ها رو بخور زود تر خوب شو بریم! »

رفتم توی بیمارستان دنبال بوفه که آب میوه پیدا کنم که بتواند مسکن ها را بخورد. بوفه وجود نداشت. گفتند سر کوچه یک سوپر هست. رفتم سر کوچه و به جای سوپر یک خشکشویی بود! سوپر دو تا مغازه بالاتر بود. یک آب آناناس و یک بسته دستمال کاغذی و یک بیسکوئیت ساقه طلایی خریدم توی راه برگشتن برای دوست عزیزی اس ام اس زدم که حال بیمارمون بهتر شده و برگشتم و قرص ها را دادم خورد.

تاثیر دارو ها برایش آرامبخش و خواب آور بوده انگار. چون حالا خوابش برده و خر و پف هم می کند! می ترسم تا صبح همینجا بخوابد! آدم درونی با من شوخی اش گرفته و می گوید بنویس:

« آمدن را با آژانس آمدیم ، برگشتن را باید با آمبولانس برویم !!!»

+ کتا ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

؟

یک دنیا سپاسگزار همدردی ها و دلداری های مهربانانه ی شما. که نمیدانید همین چند کلمه چقدر در روحیه ی آدم تاثیر میگذارد. بازم مرسی از تک تک کامنت ها

امروز فرصت وبگردی ندارم.پس الان اینجا چکار می کنم؟‌...آهان!

امروز حمید مریض شده افتاده تو خونه من اومدم براش مرغ بخرم سوپ درست کنم. چی؟ اینجا که مرغ فروشی نیست! کافی نته؟ ....راست می گین ها. من اینجا چکار می کنم؟ ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وبلاگ دخترک قرار است تا نوروز هر روز به روز شود. شاید برای همین آمده بودم اینجا

.

+ کتا ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

کسی را در آغوش می فشارم که دیگر...

 

 

حال مادرم برایم این روز ها حال نگذاشته. ظاهر قضیه هیچ نیست. مثل همین آرامش همیشگی چهره و لبخند من که شاید وام گرفته از چهره و لبخند خود اوست.  اما غمش هم مثل خودش درون گرا ست. حالتی چون اندوه پشت نقاب.

 

 صبح داشتم فکر می کردم کاش اختلاف سنی مان کمتر بود. او  سی و شش سال از من بزرگ تر است و این همه فاصله این میان چون دره ای عمیق گوییا همیشه ما را از هم جدا می کرد. من همواره این حس را داشتم که  از او دور بودم و حالا بد تر از همیشه ی گذاشته ها حسی دارم که انگار او سوار باد شده و با  چنین سرعتی هر ثانیه  از من دور تر هم می شود.

 

 

از کودکی، هنوز شیرینی و آرامش سپید آغوشش را خوب به یاد دارم اما نوجوانی من همزمان با غصه های بزرگ او شد:

 

 هفت سالگی ِ من، هومسیک شدن برادرم در آمریکا و بازگشت ناموفق اش. ده سالگی ِ من، پیوستن برادرم به صفوف انقلابیون در دانشگاه تهران و دلنگرانی های هرساعته ی مادرم برای او. یازده سالگی ِ من، آغاز بیماری روانی خواهر دوم ام و آغاز تماشای غصه های عمیق در چشم های آرام ِ مادر. پانزده سالگی ِ من، دیدنش در لباس سیاه عزای خواهر اولم. که بیست و شش ساله از دستمان رفت....

 

 کاش بزرگ تر می بودم که مثل دوستی در آغوشش می گرفتم. کاش می شد غم هایش را با هم نصف می کردیم. اما انگار من پایین کوهی بودم و کارم تنها تماشا بود. چه دور چه دور چه دور بودم از او آن زمان که جز شانه ای شاید هیچ نمی خواست.

 

 

 حالا توی چهره ی نازنین و دوست داشتنی اش دنبال تمام سال های گم شده می گردم. کسی را در آغوش می فشارم که دیگر معنای اشک را هم نمی فهمد...

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

یه موقعی از این روزای خط خطی....

 

 ebixa داروی جدیدیست که برای کنترل علائم بیماری آلزایمر آمده و چون روند بیماری مادرم رو به بد تر شدن است، دکتر پیشنهاد داده تاثیر این داروی تازه را هم آزمایش کنیم و بعد از یک ماه اگر موثر بود ادامه بدهیم.

امروز یک هفته از روزی که رفتیم دکتر و نسخه را گرفته ایم می گذرد. اما پدر هنوز برای تهیه اش اقدام  نکرده. دکتر گفت که این دارو گران قیمت است و تحت پوشش بیمه هم نیست. به قرار هر دانه قرصی سه هزار و اندی تومان که باید روزی دو تا هم مصرف شود.

 پدر می گوید:« من کار بیمه شو درست می کنم!»‌

 اما همچنان دست ها زیر سر دراز کشیده توی رختخواب و به نظر می رسد ذهنی مشغول حل مشکل ترین مسائل ریاضی جهان است.

می گویم: «‌نسخه را بدهید من ببرم بگیرم»

اصرار دارد که : « تو نمی تونی کار بیمه شو درست کنی!»

می گویم: « آخه دارویی که تحت پوشش بیمه نیست رو چطوری می خواین از بیمه بگیرین؟ »

....و به همین ترتیب روز ها سپری می شوند و حال مادرم اندک اندک بد تر.

امروز می خواهم بروم بگردم دفتر چه بیمه را از توی سوراخ سنبه های اتاق پدر پیدا کنم و دارو را بخرم.

...دیشب اولین شبی بود که برای مادر پوشک بستم. حس دلگیر کننده ایست اینکه فکر کنی در ابتدای روز هایی ایستاده ای که یکی از یکی غم انگیز تر خواهند بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک: دخترک تصمیم گرفته هر روز وبلاگش را به روز کند. به بهانه اینکه :«چند روز مانده به عید؟» این هم بهانه ی خوبیست. می روم دستخط اش را برایش توی وبلاگ بگذارم..

+ کتا ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

بدون عنوان

 

شنبه است. شنبه ای که گرچه برفی آغاز شد اما نتوانست خودش را در دل من جا کند.

 

دلم امروز خاکستری است

 مثل همین ابر ها

که باریده اند و

حرف هایشان را گفته اند و

منتظر بادی هستند

که بیاید و بپراکندشان...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابا گفتند توی اینتر نت بگرد برای ثبت نام کارت بنزین گفته اند توی اینتر نت ثبت نام می کنند. ما که ثبت نام نکرده ایم. من هر جا گشتم نوشته بود مهلت ثبت نام تا آخر آذر ماه بوده. و نوشته بود کسانی که از موقع خرید خودرو نشانی شان تغییر نکرده نیازی به ثبت نام ندارند. اما بابا همچنان اصرار دارند که توی تلویزیون آدرس سایتی را زیر نویس کرده که همه باید بروند آنجا ثبت نام کنند. من چیزی پیدا نکردم. لطفن اگر کسی اطلاعی در این باره دارد راهنمایی کند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادم بماند که ...

+ کتا ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

امسال ميشه پنجاه و يک ساله

 

دخترک شاد و شنگول ازش پرسیده:

      - تولدی چی دوست داری بهت بدیم؟‌

و او  اندوهناک پاسخ داده:

      -همه کتابایی رو که سال های اول بعد از انقلاب، مامان و بابام ریختن تو رودخونه

L

 

اما ما که با این حرف غم انگیز و تصور صحنه ی توی رودخانه ریخته شدن کتاب ها از رو نرفتیم!

من و دخترک از صبح رفتیم پی کادو. اونم چه کادو هایی ! یه کادو هایی که اصلن فکرشم نکنه.

 

J

.

+ کتا ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

حکايت آنلاين اين ابر تيره

 

ابر ها آمده اند باز بالای سر شهر. اینجا تاریک تر شد. زمستان خودش را یاد آوری می کند. و حواس من شش دانگ به رفت و آمد ابر ها و آسمان است: تاریک شد. روشن شد....

و چرخشی انگار می اندازد ام به حیاط مادر بزرگ. اولین بار که آسمان تاریک و روشن شده بود و من کمی ترسیده بودم. بعد نگاه به آسمان کرده بودم و رد خورشید را تا پشت ابر دنبال کرده بودم و آنطور که یادم هست شاید لبخندکی هم به ابر بازیگوش زده بودم.

اما موضوع فقط ابر ها و باد نیستند، ماه هم همه شب هست. اینکه کجای آسمان است در ساعت های مختلف. اینکه چه رنگی است. چند والور با دیشب متفاوت است؟ پایم به سنگی که می خورد می فهمم که روی زمین ام هنوز...

به حال خودم ولم کنند شاید شبانه روز بنشینم به تماشای آسمان. ...

نگاهی از پنجره بیرون همین الان گفت:

برف....برف....باز هم برف!

.

۲)

از ابراهیم نبوی:

خیلی لازم نیست گوش تان را به زمین بچسبانید تا صدای طبل جنگ را بشنوید. منظورم قطعا این نیست که آمریکایی ها قصد دارند فردا یا پس فردا یا یک ماه دیگر ارتش شان را بفرستند به مرز ایران و وارد کشور شوند یا شهرهای مختلف ایران را بمباران کنند. نه، آمریکا این کار را نمی کند، چون اگر آمریکا به ایران حمله زمینی کند تلفات زیادی می دهد و آمریکا از دادن تلفات خوشش نمی آید. اما من فکر می کنم که از همین امروز به بعد، هر شش ساعت یک خبر تلخ در مورد ایران خواهیم شنید. و مطمئنم تمام کسانی که می گفتند که آمریکا را چنین و چنان می کنیم، در آن روزها خفقان مرگ می گیرند. آمریکا در حال قطع هرگونه رابطه ایران با کشورهای قدرتمند از یک سو، محاصره ایران توسط کشورهای اسلامی و دنیای عرب از سوی دیگر و ایجاد فضای تنش در مرزهای ایران است. همان یک ماه قبل که ایران اولین کمک مالی خودش را علنا به حماس اهدا کرد، کلید منزوی کردن ایران، تحریم و محاصره جدی ایران زده شد. من نمی دانم آقای هاشمی رفسنجانی برای زیارت جمکران به قم رفته است، یا اینکه می خواهد وضع بسیار خطرناکی که ایران در آن است برای روحانیون قم تشریح کند، در هر حال یکی از راههای گریز از این جنگ محتوم این است که جناح میانه رو بسرعت بازی را در دست بگیرد. این یکی از مهم ترین راههای نجات کشور است. البته یک راه نزدیک تر هم وجود دارد، این که مجلس با طرح سووال از رئیس جمهور زمینه پیش بردن طرح عدم کفایت سیاسی وی را فراهم کند. اگر چنین نشود، فردایی که دو سال دیگر نیست و یک سال دیگر هم نیست، بلکه حداکثر یکی دو ماه دیگر است، ایران تا گردن غرق در مصیبتی خواهد شد که شک دارم بسادگی بتواند از آن خارج شود. اصلا دست و دلم به طنز نوشتن نمی رود. حتی می ترسم از فردا وارد اینترنت بشوم و خبرها را بخوانم. احساس می کنم ضامن نارنجک را دارند می کشند و فقط به اندازه شش ثانیه فرصت داریم تا....

+ کتا ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

آمار چه می گويند؟

رسانه ها اعلام کردند که در نیمه دوم سال 2006 میلادی 17 هزار عراقی در این کشور کشته شده اند. به عبارت دیگر در هر ماه از سال جاری حدود 2830 نفر از مردم عراق به دلیل جنگ کشته شده اند. همزمان با همین موضوع رئیس ستاد هوای پاک تهران شهرداری تهران اعلام کرد که تنها در ماه آبان سال جاری 3600 نفر از مردم تهران بر اثر آلودگی هوا کشته شده اند. آگاهان پیش بینی می کنند که احتمالا اگر جنگ ایران و آمریکا آغاز شود، ماهانه حداقل 770 نفر از مردم کشور کمتر کشته خواهند شد.

(از نوشته های ابراهیم نبوی)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادم بماند که بخرم بخوانم:

مجموعه باغ های شنی نوشته حميدرضا نجفی

سمت تاريک کلمات نوشته حسين سناپور

رمان رويای تبت، نوشته فريبا وفی

رمان چهار درد نوشته منيرالدين بيروتی

برندگان ششمین دوره جوایز ادبی گلشیری شدند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدشم یادم بماند که ...

.

 

+ کتا ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

خودم هم نمی فهمم يعنی چی!

 

موقع بیداری امروز صبح یک حس عجیبی داشتم که اولین بار بود به این وضوح تجربه اش می کردم.

 دقیقن احساس کردم که دو نفر هستم. یکی درونی و یکی بیرونی:

 آدم درونی ام بیدار بیدار و سرحال و حتی خوشحال  بود. راحت  و سبک.  اما آدم بیرونی ام هنوز خواب بود. خواستم پلک های آدم بیرونی را باز کنم نشد. چسبیده بود به هم. سفت و سخت. خواستم تکان بخورم دیدم دل درد شدیدی هم دارد که حتی نمی تواند ازاین پهلو به آن پهلو بغلطد. 

با بد بختی بیدارش کردم و آنگاه بود که دوباره یک نفر شدم. همان کسی که درد می کشید و خسته بود...

.


+ کتا ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

دو به علاه ی دو مساوی پنج!

۱)

دیشب خواب غلامحسین نامی را می دیدم. از صبح می خواستم این خواب را بنویسم و فرصت نشد. حالا یادم رفته. فقط یادم هست که توی خوابم یک بازار بود:

 یک بازار قدیمی با سرا ها و تیمچه ها و دالان ها ی در هم و پیچ در پیچ. من توی بازار کاری داشتم و حمید بیرون مانده بود. وقت بیرون آمدن راه خروج را گم کرده بودم. یکبار بیرون آمدم اما از یک خروجی دیگر. آنجا بود که «نامی» را دیدم انگار. با همان قد بلند و موهای فرفری سفیدش و دستهایش که انگار همیشه در حال تجسم حجمی در هوا معلق است... درست یادم نیست.

 بعد دوباره رفته بودم توی همان راهرو ها دنبال خروجی دیگری. پنجره هایی هم بود که بیرون را می دیدم اما راهی به آن نداشتم. بعد باز مثل تکه ای از فیلمی که دوباره می بینی ، صحنه ی گم شدن تکرار شد. از اول. داخل بازار هیاهو و مردمان بودند و بیرون کوچه ای خلوت و ساکت. خروجی بازار یک حالت آشنا و قدیمی داشت. چیزی مثل کوچه های قصه های هدایت. یک درخت کج و معوج کنار یک در ِ کهنه ی سبز رنگ...

 ۲)

کلمه کلمه

آوار کلمه

صد ها صدا

در سکوت

:

گاهی حس میکنم الان منفجر می شوم. تبدیل به هزاران هزار کلمه، پخش و پلا مثل گرد و خاک می نشینم روی تک تک اشیای اتاق...

اما این اتفاق نمی افتد. من همچنان نشسته ام توی جسم خودم ساکت. و نوک مدادم حتی بر کاغذ نمی جنبد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک: توجه ویژه ی خوانندگان را به این پست شهرزاد جلب می کنم که از موقعی که خوانده ام ذهنم را مشغول کرده و به هر کس رسیده ام گفته ام.

پی نوشت دو: و با توجه به این یکی پست شهرزاد و زمزمه هایی که شنیده می شود در این ارتباط، دارم فکر میکنم بد نیست برویم در یکی از سایت های خارجی که امکان فارسی نوشتن هست وبلاگ درست کنیم. در این زمینه آماده شنیدن نظرات و راهنمایی ها ی شما هستم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما پنج :

 

این یکی از دلپذیر ترین نوشته های عالم خواهد بود. چرا؟

 

چون کلی لذت دارد اینکه آدم توانسته باشد آقای رئیس را هم آلوده به ویروس یک بازی کامپیوتری کند آنچنانکه او در ساعت سه و نیم بعد از ظهر گفته باشد:

 

" بیا مسابقه!... سر اینکه هر کی برد هر چی گفت اون یکی نفر گوش کنه!"

 

 و بازی کرده باشیم و امتیاز من شده باشد 4970 و امتیاز او شده باشد 3360 و بدین ترتیب من دستور داده باشم که بقیه ی روز را کار نکنیم و آمده باشم با شوق و ذوق این چند خط را نوشته باشم که بماند یادگار.

 

J

 

+ کتا ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

خوشگذرانی!

دیروز عصر حمید دیر برگشت. انقدر که وقتی به بیمارستان رسیدیم ساعت از ۵ گذشته بود.

از روی کاغذ یک ثانیه سر بلند کردم و حواسم پرت بیرون پنجره شد:

چند نفر در این شهر راستی

دوست می دارند

این صورتی آفتاب صبحگاهی را

بر برف های تازه باریده البرز؟

داشتم چی میگفتم؟ ...

خیال می کردیم بیمارستان کسری آنقدر منظم و مرتب باشد که بعد از ساعت ۵ ملاقاتی ها را راه ندهند. اما هیچکس جلوی ما را نگرفت. حدود ۵ و ده دقیقه بود که سرمان را انداختیم پایین و سوار آسانسور شدیم و رفتیم دیدن«دکتر قاف»

پشت تخت بیمارستان را بلند کرده بودند و تقریبن نشسته بود و مثل همیشه که ما را می بیند خندید. دست راستش هم کنارش بی حس افتاده بود. با دست چپ دست دادم و دستش را بیشتر از همیشه فشردم. شاید برای دلگرمی. شاید برای نشان دادن محبت و دوستی.

بر خلاف تعریف هایی که از این بیمارستان می شود، گفتند که به بیمار هیچ رسیدگی نشده. بیمار ما سکته ی مغزی کرده ولی هنوز یک متخصص مغز و اعصاب ویزیتش نکرده. پسرش محمود که خودش هم دکتر است اما در رشته ی مکانیک این را به پزشک گفته و پرسیده که:« به نظر شما بهتر نیست یک متخصص مغز هم پدرم را ببیند؟»  دکتر در جواب گفته: «من کار خودم را بلدم!» محمود طفلکی هم بهش برخورده اما از بس که ساکت و مظلوم است دیگر چیزی نگفته. حمید می گفت اگر جای محمود بود بیمارستان را می گذاشت روی سرش.

از بیمارستان که بیرون آمدیم سرمای خشک عجیب و غریبی بود. زیپ کاپشن ام را تا بالای گردن کشیدم بالا و کلاهش را هم گذاشتم روی سرم و سرازیری خیابان الوند را پیاده راهی شدیم به سوی میدان آرژانتین و انگار ثانیه به ثانیه نفوذ سرما از راه پوست صورت بیشتر و بیشتر می شد. روی خط کشی های عابر پیاده میدان بودیم که دخترک گفت: « بریم هایلند؟»

من که دیگر از سرما نفس ام را بیرون نمی دادم گفتم: «بریم!»

دخترک به حمید گفت: « دو به یک!... می ریم هایلند! »

این یعنی رای تو هر چه باشد چون ما دو تا رای هستیم رفتن به هایلند تصویب شد.

به نظر من برای کسیکه توی این شهر زندگی می کند، رفتن به هایلند یعنی خوشگذرانی! آدم وارد مغازه می شود و ناگهان حس می کند رفته توی یکی از مغازه های خارجه!‌ ..من تنها از قدم زدن و تماشای قفسه بندی های این سوپر که مملو از اجناس خارجی است هم کیف می کنم. چه برسد به اینکه چیزی هم بخریم. طبقه ی پایین هر کدام یک چیز که دوست داشتیم برداشتیم : دخترک یک لابلوی صورتی گل رز. من یک شکلات هفتاد گرمی میلکا. حمید هم قهوه. یادم آمد که خمیر دندان هم می خواهیم و یک سنسوداین نعنایی هم برداشتم. پاستل های هاریبو را که می دیدم آنهمه آنهمه زیاد ، یاد بیتا افتادم. بعد رفتیم طبقه ی بالا همینجوری بی خودی. بدون اینکه قصد خریدن عطر و ادوکلن داشته باشیم. یک عالمه میان آن همه عطر و رایحه های خوش چرخیدیم. و چون قصد خرید نداشتیم پس از گردش در این سرزمین خوش بو دوباره آمدیم بیرون.  آسمان صاف بود و ماهتاب گرد و هوا سرد...

+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

 

بید بید می لرزم.

 

هر چند دقیقه یکبار برای تجدید قوا می روم می چسبم به بخاری. کنار بخاری که گرمای دلچسبش به صورتم می خورد عضلاتم کمی  راحت تر می شوند. دو قدم این طرف تر اما که بیایم باز هم انگار بی لباس وسط یخبندانم.

 یکی از این بار ها که دست ها را روی بخاری گرفته ام با خودم فکر می کنم:" اگر آتش نبود..."

بعد با صدای بلند جوری که حمید و دخترک از توی آشپزخانه بشنوند می پرسم:

      - این انسان های اولیه تا قبل از اینکه آتیشو کشف کنن زمستونا چیکار می کردن؟ ...

اون دو تا اما سردشان نیست و جوریکه انگار به عمق فاجعه پی نبرده اند، راه های گرم شدن بدون آتش را بررسی می کنند.

 

 

 

+ کتا ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

سر چرخش در آخرین پاگرد

۱) 

سرد و غمگین

ترانه می خواند

روز زمستان

 

....

صبح ها ی این زمستان یک جوری اند. غمگین تر از هر سال.

سکوت چشم هایت را باور نمی کنم مادر. دلم برای نگاهت تنگ شده. می بوسم ات می بوسم ات اما نیستی. هستی؟ هنوز کنار من هستی؟ ...بعد یک جایی از ثانیه ها که هیچوقت نمی فهمم کجاست،‌ میان خاطره هایت تنها ی تنها گم می شوم.

۲)

دیروز عصر شوهر خواهر حمید سکته مغزی کرد. نمی دانم چه آرزویی می شود برایش داشت. بیست و پنج سال پیش هم سکته کرده بود. مدت ها همه ی توانایی هایش را از دست داده بود. بعد کم کم یکی یکی با تمرین و تلاش دوباره به دستشان آورده بود. همه را بجز سخن گفتن را. با لکنت و بریده بریده سخن می گفت. دکترای حقوق دارد. علاقمند ادبیات است. یکی از مولفان لغت نامه ی دهخداست.  

 ۳)

بعد از همه ی دل ناخوشی ها صدای قدم هایم توی راه پله ی شرکت پیچیده سر چرخش در آخرین پاگرد اما نامه ای افتاده:  نام گیرنده اش اسم من است. فرستنده اش: دوست... لبخند می زنم

 

.

+ کتا ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

يه پاراگراف درباره ی همين فراموشی...

 

 

یک:

"يه پاراگراف درباره ی همين فراموشی که تو اين جمله رو براش نوشتی ديروز پری روز ها توی دفتر چه م نوشته بودم. به افتخار اين جمله ی تو:«  نمی شود گذشته را فراموش کرد بدبختانه نمی شود.» امروز می ذارمش تو وبلاگ"

این متن پیامی بود که برای فارنهایت عزیز نوشته بودم و بیش از ده بیست بار سعی کردم ارسالش کنم که نشد. چندین بار ارور داد و بعد هم تصمیم گرفت ان شماره ی لعنتی را که اگر وارد نکنیم پیام را نمی فرستند را نشان من ندهد. پیام بیچاره ام را کپی کردم که از یکی از دوستانی که اگر آنلاین باشند خواهش کنم ببینم می تواند به جای من در وبلاگ فارنهایت کپی کند؟ که نبود! بنا بر این آوردمش اینجا توی ورد کپی اش کردم که طفلکی از غصه ی نوشته نشدن تلف نشود تا یک فکری به حالش بکنم. ضمنن این بهانه خوبی است که از مدیران محترم پرشین بلاگ بپرسیم خر ِ آن "ارتقا کیفیتی" که تمام دیروز ما را از نوشتن و خواندن وبلاگ های خود و دوستانمان محروم کرد و امروز بد جوری منتظرش بودیم، کجا در گل گیر کرده که امروز کار ساده ی کامنت نوشتن هم این همه با مشکل مواجه شده؟ این ارتقا کیفیت یعنی هیچ ربطی به ما نداشت ؟

دو: (آن پاراگرافی که به غزل می خواستم بگم)

اینکه فکر می کنیم فراموش می کنیم فکر بیهوده ایست. اینکه فکر می کنیم فراموشمان می کند هم فکر بیهوده ایست. ما توانایی فراموش کردن را نداریم و اسیر یاد آوری های ذهن کوچکمان می مانیم. خیال می کنیم رها هستیم اما زندانی ذهن خویشیم. جایی که خطا ها مدام محکوممان می کنند و خطا هایی که بجز خودمان نیاز به طلب بخشش از هیچکس ندارند و اما ما چه سخت گیریم در بذل این محبت. 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ظاهرن این مشکل که کد تصویری نمایش داده نمی شود هم عمومی شده. برخی از دوستان عزیز کامنتاشون رو بوسیله ی مسنجر و فکس و اس ام اس و نامه و کبوتر نامه بر و سایر راه ها برام فرستادند منم میذارمشون اینجا که بماند :

stray:

من ميخواستم بنويسم فراموش كردن سخته اما اول نشدن هم سخت تر

Erfan: ميبينم که بعضيا همچين خوش و خرم امروز اول نشدن..:دی فکر کنم يه حکمتی در اين ارورهای پرشين بلاگ بوده لابد.. حالا چندان هم بد نشد.. شايد اگه اين کامنت رو جای خودش مينوشتين دست ما بهش نميرسيد اما لان داريم ميخونيمش

فریبا: خطا هایی که بجز خودمان نیاز به طلب بخشش از هیچکس ندارند...

 چرا نمي تونيم خودمون و به خاطر طبيعي بودنمون ببخشيم؟

 stray:

اين عرفان چقدر بامزه مينويسه

احلام:

شرمنده منم ديروز همين کامنت بالا بردن سطح ارتقا رو مجبور شدم تو وبلاگ خودم بزارم.به قول تو پس کو اين بالارفتن؟
اما...برای فراموش کردن می‌توانيم اما به سختی. شيرينی ماجرا وقتی است که غصه و بديهای افراد را ببخشیم و فراموش کنيم و خوبيها را نه! که البته اين وقتی مقدور است که ببخشيم و اگر ببخشيم خود به خود غصه و بدی از يادمان می‌رود بی هيچ دردسری و حالا اگه نشد ناشی از اين است که کمی کينه ای هستيم و حل اين ماجرا نيز کمی سخت است اما با کمی تمرين درست مي شود!
مثل اينکه خيلی رفتم بالا منبر شايد اون بالاها دنبال ارتقاء می گشتم نمی دونم!

 

golnaz : طفلکي پرشين بلاگي ها فکر مي کنند ما دست از مبارزه مي کشيم . بگذار با خيال خودشان خوش باشند

 amir kamyar:  ضمن حمايت از اعتراض عليه پرشيبن بلاگ
 امادگي خود را براي حمله انتحاري عليه آن اعلام ميدارم

+ کتا ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

این روز ها چرا آفتاب هم

ذهنم مشغول یک سری خانه تکانی و دور ریختن برخی اسامی است که به صورت زباله در آمده اند.

خودم مشغول کار های بسیار بسیار عقب مانده

دست هایم یخ یخ

راستی

این روز ها چرا آفتاب هم

این همه سرد است؟

.

.

.

+ کتا ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

هنوز پنجشنبه

شب برفی

- چه خوشگل شدی!

- تو هم همینطور...!

به هم می گویند دو درخت زیر برف

.

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٩
comment نظرات ()

شب هفتم زمستان

الان صبح جمعه ست و هوا آفتابیه و آسمون آبی و زمین سفید.

روز چهارشنبه اینجا برق یک ثانیه رفت و برگشت اما همین رفت و برگشتش باعث سوختن پاور کامپیوتر من شد و دستم از دنیای مجازی کوتاه شد. دیروز توی خماری این اعتیاد خودکشی کردم از بس اس ام اس روانه ی گوشی های دوستان کردم...توی برفی که دیشب از عصر تا شب می بارید و هر عاشق برفی را دیوانه می کرد خیلی دلم می خواست بیایم یک تکه یادداشت اینجا بنویسم اما نمی شد و برای یک دوست نازنین این را گفتم و او نهایت لطف را به من کرد و آمد آن لحظه را اینجا ثبت کرد. ... اما ادامه اش:

حقیقت اینست که می خواهم شاد باشم این شب برفی را اما برای شاد بودن هم تمرکز نمی توانم.

بیرون از پنجره برف است و سپیدی و نوری که شب های برفی نمیدانی از کجا تابیده بر آسمان ...دنبال دو نفس شعر می گردد نگاهم رفته تا دور دور ِ شاخه ها و خیس خیس برگشته و دست خالی و سردش را در دست های من گذاشته که مادر هر بار چراغ را روشن می کند و عکس من و اتاق و خودش می افتد توی شیشه و برف توی تاریکی شب گم می شود و من و نگاهم را بر می گرداند توی همین خانه...

مادر دست بر شانه ام گذاشته و می گوید:

    - پاشوبریم...برف نمی آد.

من صدای خودم را می شنوم که جواب می هد:

      - خانوم خانوما! شب برفی کجا بریم؟

و مادرم خیلی پیش تر از اینکه جواب مرا بشنود از من دور شده. من باز می روم چراغ را خاموش می کنم بر می گردم پشت شیشه و گوش می سپارم به این همه حرف سپید که شب هفتم زمستان گفت...

 

+ کتا ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۸
comment نظرات ()

 

اينجا داره برف مياد...

+ کتا ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٧
comment نظرات ()

خرابکاری یک نوع کلاغ

اولن که اوضاع و احوال بد نیست و همه چیز رو به راه است. این را اول می گویم که کسی نگران نشود.

همه چیز خوب و روشن و پاک و صادق و صمیمی و بی دغدغه و نگرانی اضافی. کسی سر درد ندارد. کسی سرما نخورده. کسی به سرش نزده. کسی گم نشده. هوا آفتابی و روشن است. و کلمه ها اینچنین رهایند توی این هوا تا هر کجا که خواستند بدوند یا بپرند یا هم اگر دلشان خواست کنار یک آتشی بنشینند.

دومن که به دلیل هزار و یکم که تیترش مربوط به خرابکاری یک نوع کلاغ می باشد آن یکی وبلاگ رسمی ام را با دلخوری هر چه تمام تر تعطیل کرده ام.

توضیح اینکه:  من نه قصد انتشار شعر هایم را دارم نه مدعی شعر هستم اصلن. نه در هیچ جمع شعر خوانی ای شرکت کرده ام تا به حال و نه خواهم کرد.  نه برای خوانندگان دعوت نامه می فرستم نه هیچ. آنچه آنجا نوشته می شد ،حاصل یادداشت هایی بود که از بچگی توی دفتر چه یادداشت هایم می نوشته و همچنان تا آخرین لحظه ی عمرم هم می نویسم. این ها ثانیه های منند که به خلاصه ترین صورت ممکن کلمه می شوند. حال و هوای روز های منند. و از آنجا که خودم به خواندن دفتر چه های دیگران علاقمندم فکرکردم شاید کسانی هم بخواهند توی دفتر چه های من سرک بکشند. حوصله ی نقد های آب دوغ خیاری شان را اما ندارم. این روز ها برای شعر های من دایه های مهربان تر از مادری پیدا شده اند و من هم قصد ندارم کودکان نازنین احساسم را دستشان بسپارم. - همین!

+ کتا ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٦
comment نظرات ()

من و خستگی

 

درب و داغان هستم. نای هیچ کار ندارم. همه ی اعضای بدنم درد می کنند. دل و دماغ هم ندارم. غر بلند هم نمی توانم بزنم. دلم می خواهد گریه کنم. تنها باشم که بتوانم گریه کنم. و بعد با چشم های گریه آلود بخوابم. الان هم یک بچه ی پنج شش ساله ی لوس دارد توی دلم گریه می کند. تمام صورت ش خیس است و آب دماغش راه افتاده و هیچکس هم نیست که یک دستمال بهش بدهد. توی کوچه سوز سردی می آید. یک نفر که انگار صدایش از خانه ی همسایه ی دیوار به دیوار دلم می آید هر چند دقیقه یکبار صدایش را بلند تر می کند و می گوید :

«نه! این زمستان را هیچ دوست ندارم. » راست هم می گوید. باورم نمی شود که امسال روی یک برف درست و حسابی را ببینیم. نه ! اصلن انگار دیگر دلم برف هم نمی خواهد. کاش می شد زمستان را یک جوری می رفتیم نیمکره ی جنوبی و اردیبهشت دوباره برمی گشتیم نیمکره شمالی. یک چند سال این کار را می کردیم شاید بعد دلمان برای زمستان تنگ می شد. امسال همه اش یک نفر رهگذر هم توی دلم ته کوچه های خلوت شب راه می رود و بلند بلند شعر زمستان اخوان را می خواند. فکر هم نمی کند که مردم خوابند...بیدار می شوند. آخر خوش صدا هم که نیست لامصب.

ساعت شده پنج و سه دقیقه. این خانم همکارمان دارد تند و تند یک کار هایی را سر هم بندی می کند که بعد بدهد به من بفرستم کارگاه. حتم دارم توی کار های عجله ای ش بی دقتی و خرابکاری از آب در می آید. به کار های عجله ای خودم هم اطمینان ندارم. چه برسد به او.

حمید هم امروز از شدت سردرد زنده نبود. کلاه به سر و شال گردن تا زیر چشم ها و چشم ها سرخ و سر در قابلمه ی بخور.

هوا دارد تاریک می شود. امروز روز زوج است و بنا بر این ماشین هم ندایم. یادم باشد فردا حتمن قبض تلفنی را که یواشکی توی کیفم گذاشته ام که کسی نبیند را ببرم پر داخت کنم تا تاریخ اش نگذشته.

دیگه چی؟ دیگه فعلن هیچی. بجز :

 

من و خستگی

- که نشسته قلم دوشم  - و

خوابی

که این همه راهش از من دور است...

+ کتا ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٤
comment نظرات ()

بازی شب يلدا

 

 

بازی شب یلدا هم بازی جالب و هیجان انگیز و قشنگیه.

 

توضیحاتش به اندازه ی کافی توی وبلاگ های دوستان داده شده و من نیازی به توضیح اضافه نمی بینم.

اما از نکاتی که خواننده های این وبلاگ نمی دونن:

 

یک: الان که زمستونه بهترین موقع است برای این اعتراف که من به شدت سرمایی هستم. اما قضیه همینجا تموم نمیشه که ! برای خاطر این خصوصیت، لباس پوشیدن ام خیلی خیلی از اواسط پاییز تا اوایل بهار جالب میشه. یک جوراب شلواری پشمی و یک جوراب دیگر رویش. روز های سرد تر یه شلوار گرمکن هم علاوه بر این ها زیر شلوار اصلی ام می پوشم. به علاوه ی زیر پوش آستین بلند و دو تا بلوز و ژاکت رویش. همین الان هم اینجا علاوه بر همه ی این ها یک کاپشن هم بر تن دارم و یک بخاری برقی هم نزدیکی صندلی هم هست که شرایط محیطی زمستانی را برای اینجانب تنظیم کرده.

 

دو: خودم فکر می کنم خوب می رقصم! آیینه هم با من هم عقیده است. اما از کوچکی تا به حال بجز آیینه جلوی هیچکس نرقصیده ام. توی هیچ جمعی نتوانسته ام خودم را راضی به رقصیدن کنم. این خصوصیت را دوست ندارم. اما هست.

 

سه: همیشه و هنوز دلم می خواسته و می خواهد به جای معماری ادبیات فارسی می خواندم. سال سوم دبیرستان که بودم هم کنکور دانشگاه آزاد در رشته ی ادبیات فارسی شرکت کردم اما قبول نشدم.و همیشه به سال کنکور مثل یک تقاطع نگاه می کنم که مسیر زندگی آدم را چه همه تحت تاثیر قرار می دهد...

 

چهار: در بچگی برای خرید هله هوله از کیف مادرم بی اجازه پول بر می داشتم. و همیشه وجدانم از این بابت ناراحت بود. اما خب بقیه ی بچه ها پول تو جیبی هفتگی داشتند و من نداشتم. بعد با امانتداری و نظم و ترتیب توی یک دفتر چه بدهی ها را زیر هم می نوشتم و جمع می زدم و با خودم می گفتم : بزرگ که شدم یادم باشد همه این پول ها را بگذارم سر جایش!

 

پنج: یک عادت بد هم که چند وقت پیش اینجا خودم را تهدید کرده بودم که اگر ترک نکنم می نویسم (و خیلی خیلی هم کار موفقی بوده این تهدید) این بود که عادت دارم ( که البته خیلی کمتر شده تا به حال ها) موقع مطالعه و یا هر گونه تفکری، بد جور حواسم پرت می شود و ابروها ی نازنین ام را می کَنَم. می شود گفت در دوره دبیرستان و دانشگاه حجم ابرو هایم از نصف هم کمتر شد. الان هم هر موضوع جدی ای برای فکرکردن پیش می آید نا خود آگاه می بینم انگشت هایم رفته اند سراغ ابرو ها ...اما قرار است این عادت را بگذارم کنار.

 

 

این پنج مورد برگزیده ای بودند از لیست بلند بالای نگفتنی های اینجانب.

 

میهمان ها ی بعدی این بازی: هر چند که فضولی باعث می شود دلم بخواهد همه ی دوستانی که تا به حال دعوت نشده اند را دعوت کنم اما محدودیت این بازی مجبورم می کند از بین همه ی دوستان عزیز خواننده ی این وبلاگ این پنج عزیز را انتخاب کنم:

 

نقاش خیابان نور

ماه آفل

همبن که هست

انگلیش هشتاد و دو

بی سرزمین تر از باد

 

اگر منت بگذارند و دعوت من را بپذیرند...

+ کتا ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۳
comment نظرات ()

اول اینکه

 

اول اینکه بد جوری دارم از فکر های خودم عقب می مانم. همینطور توی صف منتظر هستند و من هی لیستشان می کنم اما باید قبول کنم در این مسابقه ...

 

 روز ها

 تند تر از

 فکر هایم،

 فکر هایم

 تند تر از من

می دوند...

 

نه اول میخواستم بنویسم نگاه!...آخه این چه کاری بود....؟

 

 

اول هم می خواستم از ساسان تشکر کنم که منو به بازی شب یلدا دعوت کرده و از صبح یه لیست هم کنار دستمه تا حالا ده مورد رویش نوشته شده اما هنوز  باید درباره اش بیشتر فکر کنم .

 

نه! ... اول می خواستم یک تکه یادداشت که از چهارشنبه توی دفترچه ام جامانده را بنویسم که به نظرم تا آن را ننویسم هیچ چیز دیگری نمی توانم بنویسم... 

 

اما باز هم این ها نه! اول اینکه قطعنامه بالاخره با پانزده تا رای موافق علیه ایران  تصویب شد و سرگرمی تازه ی ما این خواهد شد که بنشینیم و تاثیراتش را تماشا کنیم ...

 

همه ی این ها به کنار که اول باید یک نقشه را تمام کنم و بدهم رئیس رویش تغییرات بدهد.

+ کتا ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۳
comment نظرات ()

یک دنیا سپاس برای این همه مهر

سه جفت جوراب، دو تا جوراب شلواری گرم و نرم زمستانی، چهار تا خودکار رینولدز که از موقعی که گلتن درباره ش نوشته بود دلم خواسته بود، کتاب فرنی و زویی و  یک کرم مرطوب کننده دست و صورت هدایای فراموش نشدنی و معصومانه ی دخترک و پدرش بودند. که هر کدام را جدا جدا توی کاغذ کادو پیچیده بودند و روی هر کدام هم جدا گانه یادداشت هایی بود...

این ها به علاوه ی این همه تبریک از دوستان وبلاگستان از بلانش و سرگشته ی نازنینم و فریبای گل که چهارشنبه قدم رنجه کرد تا اینجا و امیرانه که مهر همیشه اش را در وبلاگش یاد آوری کرد و گلناز که پست به اون قشنگی نوشت برام....و این همه این همه کامنت از همه ی دوستان.... دیگه چی می خوام از جون این دنیا ؟‌

+ کتا ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢
comment نظرات ()