آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

همراهی از این دست بی صدا و غریب. از این دست نا پدید و گم. از این دست بدون جای پایی حتی کنار جای پایت...

انگار است که خیالاتی شده باشی. که روح سرگردانی گاه به گاهی سر به سرت بگذارد. و شاید که کم کم اطرافیان هم به عقلت شک کنند.

کجا را نگاه می کند؟‌ به چه می اندیشد؟ بر زمین پی چه می گردد؟ با که سخن می گوید؟

...

کاش می دانستم  ...

 



چه روز گاری شده گذران عمر من.

روز ها می آیند، من می روم

من می آیم ، روز ها می روند ...

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۳۱
comment نظرات ()

 

 

 

 

...ببينيم چی ميشه...

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

خبر خبر خبر

 

تاثير بحران های سياسی بر بازار تهران

افزايش بيشتر نرخ سکه و ارز

کورش سليمي

۲۹ فروردین ۱۳۸۵

افزايش بيشتر نرخ سکه و ارز

همزمان با نزديک شدن پايان مهلت شورای امنيت سازمان ملل و افزايش احتمال تحريم اقتصادی ايران توسط اين شورا نرخ انواع سکه و ارز در کشور افزايش يافت به طوری که تزريق ارز و طلا توسط بانک مرکزی در بازار هم نتوانست در چند روز گذشته مانع اين رشد شود.

کارشناسان معتقدند که اين افزايش با بالا رفتن احتمال استعفای رييس کل بانک مرکزی در روزهای آينده ادامه خواهد داشت.

ابراهيم شيبانی رييس کل بانک مرکزی که بعد از مخالفت با طرح مجلس در مورد کاهش دستوری نرخ بهره آن را به زيان اقتصاد کشور دانست و به نمايندگان مجلس هشدار داد، به فاصله دو روز برای دومين بار استعفای خود را به هيات عامل بانک مرکزی و رييس آن وزير اقتصاد تقديم کرد. گفته مي شود که از وی خواسته شده مدتي ديگر بر سرکار بماند و در انتخاب جانشين خود همکاری کند و در ضمن همايش سالانه بانکی و پولی را هم برگزار کند.

در کشورهای پيشرفته دنيا معمول است که روسای بانک مرکزی که معمولا مستقل از دولت هستند پيش بينی های خود را درباره آينده به دولت منعکس می کنند و به اصطلاح زنگ را به صدا در می آورند. اما اگر دولت همچنان به روند خود ادامه داد آن ها با استعفا از سمت خود زنگ را برای جامعه هم به صدا در می آورند که تندترين پيامی است که درباره آينده مسائل پولی هر کشوری فرستاده می شود.

اجرای مصوبه مجلس به نظر تقريبا تمامی کارشناسان پی آمد نگران کننده ای دارد که روسای بانک ها نمی توانند نسبت به آن بی تفاوت باشند و به نظر می رسد همايش امسال بانک و پولی از اين جهت همايش جنجالی باشد. مهم از آن تحولاتی است که پشت سر هم در بازار رخ می دهد.

سعيد ليلاز کارشناس مسائل اقتصادی نوشته است ظرف ماه هاى اخير، بروز همزمان يا پى در پى چند رويداد، غول خفته «انتظارات تورمى» را بيدار و آماده جنبش دوباره - با توان تخريبى چندين برابر گذشته - كرده است: در وهله نخست ايجاد تلاطم در روابط بين المللى با طرح اظهاراتى درباره برخى مسائل جهانى و غيره، در وهله دوم وخامت پرونده هسته اى جمهورى اسلامى ايران و در وهله سوم كاهش دستورى نرخ بهره همزمان با انبساطى شدن سياست هاى بودجه است.

اين کارشناس هم مانند همتايان خود از اين که رکود همزمان در مسکن، طلا و ارز رخ داده به اين نتيجه رسيده که تورم سنگينی در راه است. به قاعده رکود در هر کدام از اين زمينه ها بايد با رونق ديگری همراه شود.

نرخ ها

در آخرين تحولات قيمت هر سكه طرح قديم بهار آزادي كه در روز گذشته 166 تا 167 هزار تومان بود روز گذشته (دوشنبه) با رشد حدود 51 هزار تومان به سطح بي‌سابقه 220 هزار تومان افزايش يافت، ضمن اين كه در برخي نقاط تهران اين قيمت به 230 هزار تومان نيز رسيد.

هم‌چنين رشد قيمت سكه طرح جديد بهار آزادي از 154 هزار تومان روز شنبه گذشته تا مرز 195 هزار تومان افزايش قيمت پيدا كرد كه به اين ترتيب رشد بي‌سابقه 31 هزار تومان را در اين روز به نام خود ثبت كرد.

ديگر سكه‌هاي رايج بازار نيز از اين جهش چشم‌گير قيمت بي‌نصيب نماندند، به طوري كه نيم سكهء بهار آزادي با حدود 15 هزار تومان افزايش قيمت از 77 هزار تومان به 92 هزار تومان رسيد و ربع سكهء بهار آزادي نيز تا اواسط روز گذشته قيمت 46 هزار تومان را براي خود ثبت شده‌ ديد كه در مقايسه با قيمت 40 هزار و 750 توماني روز شنبه، نشان از رشدي 6 هزار توماني داشت.

از سوی ديگر نرخ دلار آمريکا هم از نه هزارو 160 تومان گذشت و در همين حال خبر می رسد که تقريبا هيچ ملکی در تهران معامله نمی شود.

 

منبع: سايت روزآنلاين

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٩
comment نظرات ()

 

عصر ِ روز ِ پست ِ قبلی

 

- چکار می کردم؟!

-خب ، قرار بود اندازه ها و جنسیت و فرم و جهت باز شوی در ها را روی نقشه های تیپ بندی آنها چک یا کنترل یا بازبینی یا اصلاح (یا هر کلمه ی مناسب دیگری که فکر میکنید) کنم.

این کار را شروع کرده بودم. شاهدم اینکه در شمارش ِ در های انباری ها توی نقشه اشتباه شده بود و به جای ده تا نوشته بودند هشت تا و من چند بار بازبینی کرده بودم و آخرش دورش را یک خط قرمز کشیده بودم که همین الان هم توی نقشه هست. اما...

 

- چکار می کردم؟!

- همین کار را دیگر! ...

  چی؟ ...وقتی رئیس رفته بود بیرون؟! ...

آهان!

 

نقشه همچنان روی صفحه ی مانیتور بود. این یعنی اینکه من نرفته بودم توی اینتر نت  و یعنی اینکه تو مایکروسافت وُرد هم نرفته بودم و مشغول اتلاف وقت به شیوه ی نوشتن هم نشده بودم. پس داشتم همان کار را می کردم دیگر! نه؟!

 

نقشه روی مانیتور بود و من پای چپ ام را انداخته بودم روی پای راستم و داشتم تکان تکان اش میدادم. آدامس هم می جویدم. اما قضیه تنها این نبود.

 

 این بود که نتوانسته بودم نسبت به چشم هایی که سمت چپ کی بورد از روی جلد کتاب بهم نگاه می کردند بی تفاوت باشم. بنا بر این وقتی رئیس پای اش را از در گذاشته بود بیرون ، برش داشته بودم و با خودم گفته بودم که چند صفحه ای از اولش را شروع کنم ببینم چطور شروع شده این کتابی که این همه درباره اش تعریف شنیده ام و آقای کتابفروش ِ شهر کتاب ِ برج آرین با شنیدن نام اش به جای هر حرفی برایم لبخندی  زده بود که من می بایست از روی لبخندش چیز هایی را درک میکردم که خودش ادامه داده بود :

- میدونین شما از صبح چندمین نفری هستین که این  سوالو می پرسه؟

و من جواب داده بودم که :

- جدی؟!

و بعد او پرسیده بود که:

- توی روز نامه ی شرق خوندین؟

و من جواب داده بودم که:

- همه جا!

و راستش اولین مطلب را درباره اش از سجاد صاحبان زند خوانده بودم که در چلچراغ نوشته بود. دومی را در روز نامه ی شرق خوانده بودم و سومی را صبح همان روز توی سایت بی بی سی. و خلاصه ی این معلومات را تحویل کتابفروش داده بودم و به هر حال او گفته بود که باید تجدید چاپ شود! من البته کمی متعجب از اینکه چگونه ممکن است به این زودی چاپش تمام شده باشد و کمی هم نا امید از اینکه جای دیگری پیدایش کنم، خدا حافظی کرده بودم.

اما عصر روز پست قبلی ، وسط ِ کار ، وسوسه ی خواندن ِ چند صفحه ی ابتدایی ، زمان را کشیده بود تا برگشتن ِ آقای رئیس و صدای باز شدن در که آمده بود، دوباره کتاب را بسته بودم و سعی کرده بودم حواسم را از لابه لای کلمات کتاب جمع آوری کنم دوباره توی نقشه ها. اما نشده بود!

 

کتاب جذاب نوشته شده. ادیبانه و حرفه ای نیست اما جذاب و دوست داشتنی ست. و کار آموز شماره ی دو که رفت، به آقای رئیس که برای یک ساعت ِ باقی مانده ی عصر، برنامه ی خاصی نداشت، پیشنهاد کردم کتاب را دست بگیرد و تا من این نقشه ها را تمام می کنم، بلند خوانی کند که هر دو بشنویم.

اولش با اکراه و احتمالن فقط برای اینکه کار روی نقشه ای که در دست دارم تمام شود قبول کرده بود. اما ده دقیقه ای از شروع خواندنش نگذشته بود که آنچنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که از من دستمال کاغذی خواست که اشک هایش را که از شدت خنده جاری شده بود، پاک کند ! و هر ده ثانیه یکبار تکرار میکرد:

- شاهکار است! ....عالی است!

و بعد در مدتی که پیاده تا خانه می رفتیم، وظیفه ی بلند خوانی به عهده ی من بود و بعد تر، که با دخترک ، سوار بر ماشین ، عازم ِ فرودگاه بودیم این وظیفه به عهده ی دخترک بود.

 

عطر سنبل عطر کاج را به هر کسی که دنبال کتاب طنز واقع گرایانه می گردد، به هر کسی که به نوشتن علاقه دارد و نمی داند چگونه شروع کند، به هر کسی که تجربه ی زندگی  در کشور های خارجی را دارد یا هر کسی که قصد دارد برای زندگی به خارج برود یا هر کسی که عزیزی را در آنجا دارد پیشنهاد می کنم.

کتاب، ساده و گیرا نوشته شده و خواندن اش برای همه جذاب است.

 

 

عطر سنبل عطر کاج- پشت جلد

 

***

 

امروز من چه رویی دارم که از رو نمی رم!

 

  اولن که نمی دونم این ویندوزم انگار ویروس میروسی چیزی گرفته که هی برای خودش بدون اینکه از من بپرسه تصمیمات عجیب و غریب می گیره. توی ورد که دارم می نویسم یه دفه می بینم نصف نوشته هام نیست توی نت که هستم بیست ثانیه یکبار دیسکانکت میشه.

 اما با این همه امروز سه تا وبلاگ را به روز کردم و نمی دانم چند تا از وبلاگ های دوستان را کامنت نوشتم و نمی دانم چند تا کامنت نازنین ام بر باد رفت. درسته که دارم این ها را آفلاین و توی ورد می نویسم اما شما خیال کنین آنلاینه! کی به کیه!

 

دومن که از این آدامس جویدن های بعد از ظهرانه چیزی جز فک درد  و چند تا گاز گرفتگی جداره ی داخل لپ ها برایم نمی ماند. اما عجب رویی دارم که سر سختانه به جویدن ادامه میدهم.

 

و سومن این که  کار ها همچنان تل انبار شده اند روی هم. و من باز چه رویی دارم که حتی وقتی حرف خاصی برای گفتن ندارم و حتی وقتی ویندوزم خراب است و حتی وقتی این همه کار مانده همچنان اصرار دارم که همین چرندیات بی ارزش را بنویسم.

 

... اما نوشتم که بماند یادگار از این بعد از ظهر ابری ِ بیست و هشتم فروردین... 

 

+ کتا ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

 

۱

آقای رئیس ببخش اگه بیخود و بی جهت اعصابم خورده. می دونم که حق با توست. حق بیشتر اوقات با توست...

تقصیراین هوای فروردین است شاید . خب حواسم به کارم نیست. و باید باشد. در ها را باید چک کنم. به جای "چک" چی باید گفت؟ "کنترل" هم که خارجیه. مغزم چرا کارنمی کند؟ باید بگم "بازبینی" ؟ یعنی ما کلمه ی بهتر و ملموس تری نداریم؟

چرا دست و دلم به کار نمی رود؟ با چه کسی لج کرده ام؟  مال اوضاع مملکت است یا مال هوای بهار؟

...

۲

نوشته اند البرادعی برگشته و انگار قرار شده سه شنبه ۲۹ فروردین در مسکو  نشستی باشد برای بررسی تحریم ها علیه ایران که می تواند شامل مسدود کردن دارایی های ایران در خارج از کشور و منع ورود مقامات ایرانی به کشور های دیگر هم باشد ! به بقیه ی پیامد ها و اتفاقاتی که ممکن است بیافتد فکر نمی کنم.

و  نسبت به تماشای این وقایع حس خوبی ندارم. انگار ما یک عده آدم فلج و گنگ و ناتوان هستیم که مجبوریم بنشینیم و هر بلایی سر مان می آورند نگاه کنیم.

...

۳

امشب دوبار باید برویم فرودگاه. یک مسافر از سوئد می آید که همسر خواهر آقای رئیس است و چند مسافر از آمریکا که مهم ترینشان برادر آقای رئیس است.

تمرکز برای نوشتن ندارم.

دوباره ۱

رئیس دارد درباره ی ابعاد سونا از من نظر می پرسد. و اینکه سونا خشک باشد یا بخار. من تمرکز ندارم جوابش را بدهم. چقدر تازگی ها آدم بدی شده ام.

۴

اين کتاب پر سر و صدای عطر سنبل عطر کاج را هم بالاخره امروز پيدا کردم و خريدم. فکر کنم به هر حال خواندنش به نخواندنش بيارزد.

و ۵:

یک عکس هم از لای یک کتابی افتاده بیرون و سر نوشتش این بوده که بیاید اینجا کنار مانیتور جلوی چشم من که دلم برای صاحب عکس تنگ و تنگ تر شود. عکسی از بچگی های خواهرم است که شاخه گلی را کشیده سمت بینی اش و دارد با لبخند آنرا بو می کند.

فروردین است. فروردین بوده توی عکس حتمن. فروردین! همان ماهی که او رفت.

اینجا بهاران جان به سر ما می نسپارد...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٦
comment نظرات ()

 

فروردین ۱۳۸۵

جشن هسته ای


نيک‌آهنگ کوثر
n.kowsar@roozonline.com

۲۴ فروردین ۱۳۸۵

 

 اگر کاريکاتور ديده نشد اينجا را کليک کنيد.

 

 

+ کتا ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٤
comment نظرات ()

 

 

دیروز از خودم تعجب کردم که چگونه تاب آوردم ماندن را.

 

 به غصه ای که نتوانست شکستم دهد خندیدم. اولین بار بود که حس می کردم پر زور ترم از او. بله بله بله من پر زور تربودم.

 

 غصه هه می توانست باعث شود وبلاگ نویسی را ببوسم و بگذارم کنار. اما من توی چشم هایش نگاه کردم و و بلاگ نوشتم. غصه هه گفت:

        - چقدر پر رویی! وبلاگت را ببند و سرت را بگذار روی میز و گریه کن!

به غصه هه زبان درازی کردم. لجش گرفت. خواست درگیری فیزیکی ایجاد کند اما دستش به من نرسید. گفت:

       - بیا پای میز مذاکره. گفتم:

       - باشه.

رفتیم نشستیم و توی چشم های هم نگاه کردیم.احساس قدرت می کردم. من خوشحال بودم. او عصبانی. معلوم بود که اصلن دوستم ندارد. و خوبی اش همین بود. غصه ای که آدم را دوست نداشته باشد نمی تواند اشک آدم را در بیاورد.

 پای میز مذاکره توی چشم هایم نگاه کرد و گفت:

       - حد اقل وبلاگ نادانی را ببند! برو یک جای دیگر بی نام و نشان بنویس. گفتم:

       -  نمی بندم ! همان جا می نویسم. همه ی حرف های دلم را همان جا می نویسم.

 جناب غصه. گفت:

       - یک جا بنویس که جلوی چشم من نباشد. یک جا که من نتوانم بخوانم. گفتم :

       - همین است که هست. می خواهی بخوان نمی خواهی نخوان. گفت :

       - پس این چه مذاکره ای شد که تو حرف من را گوش ندهی؟

فکر کنم مثل بچه ها شانه بالا انداختم. بله. باید شانه بالا انداخته باشم. و فکر کرده باشم که به هیچکس ربطی ندارد که من برای دل خودم چه فکر هایی می کنم و چه یادداشت هایی می نویسم.

 

دیگر حرفی نزد. یعنی نتوانست که بزند. این یعنی زور من به او رسید. و این اولین بار بود که زور من به غصه ای میرسید.بعد فکر کرده بودم که  پس می شود با غصه ها چنین معامله ای کرد. مطمئن بودم زور هیچ غصه ای دیگر به من نخواهد رسید. اما  خودم به خاطر گذر از این مرحله از خودم تعجب کرده بودم که چگونه تاب آوردم...

***

امروز صبح اول صبح که بیدار شدم دیدم مثل عزرائیل ایستاده بالای سرم. چشم که باز کردم گفت که دوستم دارد. وقت گریه بود.

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

 

شهربازی هسته ای

ابراهيم نبوي
e.nabavi@roozonline.com

۲۲ فروردین ۱۳۸۵

در راستای اعلام احتمال حمله نظامی آمریکا به ایران که توسط هرش گفته شد، استرا احتمال حمله به ایران را رد کرد و بوش نیز اعلام کرد که « گزارش حمله به ایران حدسی نادرست است.» اما من فکر می کنم به دلایل چندی احتمال حمله نظامی آمریکا به ایران جدی است:
اولا: به این دلیل که احمدی نژاد رئیس جمهور ایران است و این دولت قدرت درک اینکه آمریکا ممکن است به ایران حمله کند را ندارد.
دوما: به این دلیل که بوش رئیس جمهور آمریکاست و این آدم هر کار احمقانه ای را ممکن است بکند.
سوما: به خاطر اینکه اروپایی ها با حمله نظامی به ایران مخالفند و معمولا اروپایی ها با هر کاری مخالف باشند، بالاخره آمریکایی ها آنرا انجام می دهند.
چهارما: اصلاح طلبان ایرانی با جدیت تمام از حمله آمریکا به ایران می ترسند و دل شان می خواهد جلوی حمله آمریکا را بگیرند و معمولا اصلاح طلبان در حال حاضر با هر کاری مخالف باشند، آن کار انجام می شود.
پنجما: مصلحت گرایان ایرانی و هاشمی رفسنجانی با جنگ و حمله آمریکا مخالفند و دارند تلاش می کنند از طریق روشن ساختن خطرات حمله آمریکا به ایران برای مسوولان امر، جلوی تندروی های حکومت و تحریک شدن آمریکا را بگیرند، اما هر وقت مصلحت گرایان تلاش می کنند مسوولان امر را روشن کنند، مسوولان امر روشن نمی شوند و ترجیح می دهند همانطور خاموش بمانند، به همین دلیل وضعیت ادامه دارد.
ششما: ملت ایران که می تواند با مخالفت با حکومت اثبات کند که انرژی هسته ای حق مسلم اش نیست، فعلا به مهمانی دعوت شده و وقت ندارد به حکومت چنین چیزی را اعلام کند و ضمنا بخشی از مردم ایران به دو دلیل با حمله آمریکا مخالف نیستند، یکی اینکه اقلیتی از مردم ایران دوست دارند با آمریکا بجنگند و نابودش کنند و از طرف دیگر اکثریتی از مردم ایران دوست دارند آمریکا با دولت ایران بجنگد و دولت را نابود کند، بنا براین ملت ایران هم با حمله آمریکا مشکلی ندارد.
هفتما: روشنفکران ایرانی فعلا کار دارند و وقت نمی کنند به ملت و دولت بگویند که خطر حمله آمریکا تا چه حد جدی است. ضمن اینکه اصولا نمی توانند این را بگویند، چون اصولا و فعلا و تا اطلاع ثانوی هیچ چیزی نمی توانند بگویند.
هشدار: ببین داداش! قضیه کاملا جدی است، لطفا بفهمید!

پس از شانزده سال و هشت سال
بالاخره کار خودشان را کردند. من نمی فهمم چرا هر چیزی که مربوط به ایران است این همه با تاخیر رخ می دهد؟ یک مقام قضائی در سوئیس بعد از شانزده سال برای فلاحیان حکم بازداشت صادر کرد. به قول صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران لازم به یادآوری است که فلاحیان هشت سال است که در بایگانی تاریخ به سر می برد. به نظر می رسد که همین الآن احتمالا فلاحیان با اسم مستعار در یکی از شهرهای سوئیس مشغول فعالیت های ادبی و فرهنگی است و بعد از بازگشت به ایران حکم بازداشت را به دستش می دهند.

شهربازی هسته ای
به دنبال فعال شدن نقش اطفال و کودکان نابالغ و در حال رشد و نوجوانان در سیاست کشور و ضرورت دخالت کودکان در حمایت از انرژی اتمی که طبیعتا حق مسلم ماست، « شهربازی برای همیشه تعطیل شد.» یک مقام نسبتا آگاه اعلام کرد فعلا کودکان مشغول بازی های مهمتری هستند. تونل وحشت و کشتی مرگ و از این جور چیزها هم که الحمدالله در کل کشور بوفور وجود دارد.

برمی گردم، برنمی گردد، برنخواهد گشت**
سید محمد خاتمی اعلام کرد که اگر مردم بخواهند برای بازگشت لحظه ای تردید نخواهم کرد. وی توضیح نداد که چند ماه بعد از بازگشت به قدرت استعفا خواهد داد. سید محمد ابطحی مسوول واحد تکذیب و توضیح سید محمد خاتمی گفت: خاتمی نامزد انتخابات ریاست جمهوری نمی شود.

پنچری هواپیما زیبا نبود
هواپیمای حداد عادل که برای شرکت در اجلاس غیرمتعهدها عازم استانبول بود به دلیل ترکیدن لاستیک هواپیما به ایران بازگشت و هواپیمای مذکور در فرودگاه مهرآباد با لاستیک ترکیده بر زمین نشست. حداد عادل در یک اظهارنظر ادبی، فرهنگی، نظامی، فنی گفت: « نشستن در استانبول با چرخ های ترکیده هواپیما زیبا نبود.» وی همچنین در مورد لحظه برخاستن هواپیما اظهار داشت« عروج هواپیما از روی بستر دلنشین مهرآباد زیبا بود» وی در مورد ادامه پرواز گفت« حرکت لغزان این پرنده پولادین در لابلای ابرهای سپید در آسمان آبی رویایی ناتمام بود که با شکافی نه چندان حقیر در چرخ گردان ما را با حقیقت زشت پنچری مواجه کرد و ما با قلبی شکسته بازگشتیم.»

بزن، پاره کن، بدرران
من که فکر می کنم رئیس ستاد نیروهای مسلح احتمالا یک زمانی جزو الوار بوده است. حالا چه اصراری است! طرف که در حال تجاوز است، لااقل آدم به مافوق خودش رحم نمی کند، به جاهای دیگر خودش که باید رحم کند. درست در همین گیرودار احتمال حمله آمریکا به ایران رئیس ستاد نیروهای مسلح در حالی که فریادی از سر شوق و لذت می کشید و در حالی که به نظر می آمد زیادی از کل ماجرا خوشش آمده است، گفت: «ایران تجهیزاتی دارد که دشمنان نام آنرا نشنیده اند و در صورت شنیدن هم باور نمی کنند.» در پی همین تحریک به تجاوز، رئیس جمهور م.ش.نگ. مملکت اعلام کرد: « اخبار عزت بخش هسته ای برای ملت دارم.» احمدی نژاد همچنین گفت: «فردا شب خبری اعلام می کنم که دل مردم شاد می شود.» آگاهان حدس می زنند که فردا احمدی نژاد خبر استعفایش را می خواهد اعلام کند تا مردم را عمیقا شاد کند. از طرف دیگر بعضی آگاهان حدس می زنند ممکن است خبر «غنی سازی اورانیوم به میزان سه و نیم درصد» توسط رئیس جمهور اعلام شود. ظاهرا رئیس جمهور شدیدا می ترسد که نکند آمریکایی ها از حمله به ایران منصرف شوند، به همین دلیل هر روز دو سه تا خبر توپ برای جلوگیری از انصراف آمریکا صادر می شود.


 

+ کتا ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

 

 

احمدي نژاد در مشهد اعلام مي کند:

خبر خوش يا آغاز جنگ

آرش معتمد

۲۲ فروردین ۱۳۸۵

خبر خوش يا آغاز جنگ

خبر خوش همين روزها اعلام مي شود. کسي که مامور است اين خبر را اعلام کند کسي جز محمود احمدي نژاد نيست که ازچند روز پيش زمينه چيني لازم تبليغاتي را انجام داده است تا خبر رادر مشهد به اطلاع همگان برساند. جائي که به گفته رئيس جمهور اسلامي "مرکزتحولات جهان" است و حالا بايد با اعلام دستيابي جمهوري اسلامي به سلاح اتمي به محلي تبديل شود که خبر جنگ رسمي با جهان از آن به گوش برسد.

زمينه چيني تبليغاتي از اوايل اين هفته شروع شد: "دو سه روز ديگر صبر كنيد، چون خبرهاي بسيار خوبي در مورد فعاليت‌هاي هسته‌اي كشور در راه است." اين جمله، شنبه اين هفته از سوي برخي مقامات سياسي، پارلماني و هسته‌اي جمهوري اسلامي چند بار در پاسخ به سؤالات خبرنگاران مطرح شد. محمد آقازاده رييس سازمان انرژي اتمي و حميد رضا آصفي سخنگوي وزارت امور خارجه از جمله مسوولاني بودند كه بر اين مطلب تاکيد کردند.

محمد آقازاده رياست سازمان انرژي اتمي جمهوري اسلامي به اعضاي مجلس شوراي اسلامي اطمينان داد كه خبرهاي خوبي در مورد فعاليت‌هاي اتمي كشور در راه است. سخناني که عينا توسط سخنگوي وزارتخارجه هم تائيد شد.

"يك مقام آگاه و مسؤول" هم که نمي خواست نامش برده شود به خبرنگار ايرانيوز همين پاسخ را داد و گفت: "تا چهارشنبه يا پنجشنبه و حداكثر جمعه همين هفته صبر كنيد، چون خبرهاي مهمي به گوش خواهد رسيد." اين مقام مسؤول در پاسخ به اين سؤال كه آيا اين خبر مهم را محمود احمدي‌نژاد در سفر به استان خراسان رضوي اعلام خواهد كرد يا خير، با لبخندي معنا دار البته سكوت نمود.

به گزارش ايلنا محمود احمدي‌‏نژاد، صبح ديروز، پيش از عزيمت به مشهد در "مراسم هفتمين سالگرد شهادت شهيد صياد شيرازي" در پاسخ به اين سئوال كه خبر خوش هسته‌‏اي كه قرار است به ملت ايران داده شود چيست، گفت: "جزييات اين خبر خوش در آينده اعلام خواهد شد."

احمدي نژاد، سپس به مشهد رفت و د راولين سخنان خود از "خبرخوش" خبر داد. به گزارش ايسنا او گفت: "به لطف الهي ايران مركز همه تحولات عالم است، مشهد مركز همه تحولات عالم است."

رييس‌‏جمهوري با بيان اينكه در طي ايامي كه هيات دولت در مشهد است، يك خبر خوش در موضوع هسته‌‏اي را اعلام خواهم كرد، تصريح كرد: "بدخواهان و دشمنان ملت ما مي‌‏دانند كه با اين هياهوها و اخم كردن‌‏ها و قيافه گرفتن‌‏ها نمي‌‏توانند مانع حركت ملت ما شوند. آنها نمي‌‏توانند ملت ايران را از حق خود محروم كنند."

سردار نجاروزير دفاع هم که همراه رئيس جمهور بود با تاكيد بر اينكه نهضت هسته‌ اي ادامه مي‌يابد و عقب‌نشيني وجود ندارد، گفت: " خبرهاي خوش هسته‌ اي به موقع اعلام مي‌شود. قدري صبر كنيد. با حضور ميليوني ملت ما در 22 بهمن و ديگر موارد روشن است كه آنها منتظر خبرهاي خوب هستند. استفاده از انرژي صلح‌آميز هسته‌اي حقي است كه امكان گذشتن از آن وجود ندارد. ملت ما با تلاش و مجاهدت به اين فن‌آوري رسيده و اين يك پيروزي است . خبر خوش هم به موقع اعلام مي‌شود. شما قدري تامل كنيد."

خبر خوش چيست؟

اين دومين باراست که احمدي نژاد قصد اعلام "خبر خوش" را دارد. در اسفندماه سال گذشته هم او "سرزده" براي بازديد به تاسيسات نظنز رفت. عکس هاي ورود و بازديد او توسط خبرگزاري هاي داخلي منتشر و اندکي بعد متوقف شد. احمد شيرزاد، نماينده مجلس ششم، روز بعد در مطلبي که وبلاگ خود نوشت خبرداد که سفر احمدي نژاد براي اعلام دستيابي جمهوري اسلامي به سلاح هسته اي بوده است. به نوشته او به مسئولان و دانشمندان اتمي ايران دستور داده شده بود که تا آنروز پروسه غني سازي اورانيوم رابه نتيجه برسانند، اما آنها موفق به اجراي اين دستور نشدند.

سايت بازتاب هم اندکي بعد و در آستانه ارسال پرونده هسته اي ايران به شوراي امنيت اين خبر را تائيد کرد. اين سايت که گرداننده آن يعني سردار محسن رضائي، فرمانده اسبق سپاه پاسداران، از مقامات کليدي جمهوري اسلامي است، نوشت: " در توضيح علت تعجيل كم‌سابقه و تحركات پرشتاب نماينده آمريكا در سازمان ملل تحليلي وجود دارد كه عنصر زمان در آن اهميت فوق‌العاده‌اي دارد. آنان نگرانند جمهوري اسلامي به فناوري چرخه سوخت اتمي دست پيدا كند. آنان از اين بيم دارند كه كارشناسان هسته‌اي كشورمان، در فرصت دو ماهه بتوانند تعداد 164 سانتريفيوژ را با هم آزمايش كنند و حلقه فناوري چرخه سوخت را كامل كنند. البته اين با رسيدن به چرخه سوخت كه در آن هزاران دستگاه سانتريفيوژ بايد در كنار هم مورد استفاده قرار گيرد، متفاوت است."

جک استراو، وزير خارجه انگلستان هم در آخرين مصاحبه خود با بي بي سي اطلاعاتي د رمورد پرونده هسته اي جمهوري اسلامي داد که در واقع مکمل خبر بازتاب بود. او گفت: "ايران تمرين مي کند، نه تحقيق. نخست کار را با چندسا نتريفوژ آغاز مي کنيد ووقتي شيوه کا رموفقيت آميز را ياد گرفتيد، تعداد بيشتري مي سازيد."

برخي اخبارحاکي است که جمهوري اسلامي قصد اعلام رسيدن به اين مرحله را دارد. يك نماينده مجلس در گفت و گو با ايرانيوز گفت: "رييس جمهور ظرف دو سه روز آينده دستيابي ايران به غني‌سازي اورانيوم به ميزان 5/3 درصد را اعلام خواهد كرد. در اين صورت جمهوري اسلامي ايران نياز به اقدامات ديگر ندارد و عملاً عضو باشگاه اتمي جهان خواهيم شد." نماينده ديگري نيز با تاييد اين مطلب اعلام كرد خبر دستيابي ايران به غني‌سازي اورانيوم به ميزان 5/3 درصد به زودي توسط رييس جمهور اعلام مي شود. پرويز سروري نماينده تهران نيز شنيده هاي خود را ورود ايران به باشگاه اتمي اعلام كرد: "ما هم اخباري شنيده‌ايم مبني بر اين كه ايران چرخه هسته‌اي خود را تكميل كرده و به طور خودكار وارد باشگاه اتمي شده است."

اعلام جنگ

ناظران سياسي که از نزديک تحولات منطقه و پرونده هسته اي ايران را دنبال مي کنند، معتقدند که اعلام دستيابي جمهوري اسلامي يه سلاح هسته اي عملا معنائي جز اعلام جنگ نخواهد داشت. ارسال پرونده هسته اين ايران به شوراي امنيت سازمان ملل متحد به ويژه بر اساس اين استدلال بود که جمهوري اسلامي در 18 سال گذشته مخفي کاري کرده و برغم اظهارات رسمي مقامات خود، در عمل در حال دستيابي به سلاح اتمي بوده است.

به گفته ناظران سياسي، از سرگيري غني سازي، سخنان تهديد آميز احمدي نژاد، آزمايش موشک هاي دور برد و زير دريايي در نخستين روزهاي سال جديد، مقدمات اعلام دستيابي به سلاح اتمي بوده است. امري که جهان را مجاب خواهد کرد سخنان مکرر مقامات آمريکائي واروپائي در باره خطر جمهوري اسلامي واقعيت دارد. و به اين ترتيب آمريکا زمينه مساعد براي اقدام نظامي عليه ايران را فراهم خواهد ديد. اقدامي که اخبار متعدد نشان مي دهد، آمريکا در مقياس بي سابقه اي براي عملي کردن آماده شده است.

 


 

من اين روز ها اخبار را نمی فهمم. معنی تهديد را هم نمی فهمم. اينکه بعضی ها می گويند جای نگرانی نيست را هم نمی فهمم. گاهی مغزم خالی خالی می شود. فقط نمی دانم چرا دلم خيلی می سوزد.

 

 


 

+ کتا ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

لذت زندگی!

 

 

دیروز بعد از کار، حدود ساعت هشت شب بود که من و رئیس پیاده سمت خانه راه افتادیم و چون کفش رئیس تنگ بود و انگشت کوچک پایش ناراحت بود باید سوار تاکسی می شدیم و تاکسی نیامده بود و نیامده بود و نیامده بود و رئیس گفته بود که معده اش هم از گرسنگی درد گرفته و بعد اخمو تر و تلخ تر از همیشه نگاهش را دوخته بود به چراغ قرمزی که اگر سبز میشد ماشین هایی می آمدند و شاید یکی شان ما را سوار می کرد.

 نگاهش کردم و گفتم بی خیال ِ دنیا رئیس! بیا چیپسی پفکی چیزی بخریم و لذت زندگی را ببریم! ... خنده اش گرفت. خندیدیم.

خوب، لحن  ِ من نسبت به قیافه ی جدی او خنده دار هم بود. بعد تکرار کرد:" لذت زندگی..."

 بعد گفت :" لذت زندگی به همین خنده هاست."

 بعد فهمیدیم که در مدتی که داشتیم از زندگی لذت می بردیم چراغ سبز شده بوده و همه ی ماشین هایی که شاید یکی از آنها ما را سوار می کرد رد شده اند و رفته اند و حالا دوباره باید چشم می دوختیم به ثانیه شمار همان چراغ قرمز.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

 

 

ساعت از سه ی بعد از ظهر گذشته. من امروز مثل طلسم شده ها تقریبن هیچ کار نکردم. نشستم و عبور ساعت ها را نگاه کردم.

دخترکم زنگ زد و گفت که رسیده خانه و خبر تلخی داد. اینکه برای اولین بار امروز مادرم موقعی که توی خانه تنها بوده رفته بیرون. و همه نگران شده اند. و هر که از طرفی رفته دنبالش. و خواهرم پیدایش کرده.

کاش پدرم بفهمد که نباید او را در خانه تنها بگذارد.

***

دیگر اینکه به نظر من این آقایی* که داره الان گلدون ها رو آب میده خیلی از من آدم حسابی تره

ببین من از صبح تا حالا چه جوری وقت تلف کردم و هیچ غلط مهمی نکردم (این سه تا پست شاهدند!!)  اما اون از راه رسیده و داره گلدون ها رو آب میده.

دلم می خواد به خودم بگم خاک بر سرم.

 

(* آقای رئیس خودمون)

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۱
comment نظرات ()

 

تکرار کن تکرار کن تکرار کن این را

که ساده است

چه ساده است فراموش کردن

به همان سادگی که فراموش شدن

از هر زمان تا هر زمان. تکرار کن این را

کافیست تکرار کنی

اگر چه این کار

سال ها طول بکشد

ساده است

ساده است

ساده است فراموش کردن

 

 

+ کتا ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۱
comment نظرات ()

 

 

 

چقدر احمقم که به این موضوع فکر می کنم. حرف به این سادگی! این همه کند ذهنی و کند فهمی ندارد که! بس شد؟ تمام؟

 

حالم خوب نیست. دلم گرفته. از این گوشه ی خراب دنیا دلم گرفته که در آن هیچ، همه می شود و همه ، هیچ!

 یکی به من بگوید که هیچ همه نیست. همان هیچ است و ارزشی بیشتر از آنچه هست ندارد.

 بعد تاکید کند که ضمنن همه هم همه است و همان است که هست و نباید کمتر از آنچه هست به آن نگاه شود.

بعدش مطمئنم کند که موضوع به این سادگی را همه ی دنیا می دانند و خود را متعجب نشاند دهد که: اِ ؟ ..تو چطور تا حالا نمی دانستی؟ ...

بعد از این که این ها را بفهمم احتمالن حالم خوب می شود !

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۱
comment نظرات ()

یک زخم قدیمی

 

  میم (یا به قول خودش سین ) نوشته که ماه آگوست از لندن می آید و از من خواسته که همدیگر را ببینیم. چه ساده به نظرش می آید و چه سخت به نظرم ! 

 من هیچ جوابی ندادم. و با خودم فکر کردم که این روز ها عمر چه قدر دور به دور شده!  هجده سال است که ندیدمش! روزگاری فکر می کردم که هجده روز ندیدنش هم غیر ممکن است! و غیر ممکن بود. درد و حسرت بود. اما گذشت.

از یاد آوری این هجده سال ، یادم میآید که چند روز پیش هم نیلوفر برایم ای-میلی زده بود و از خاطراتی نوشته بود که به قول او مربوط به بیست سال پیش بود. و این به نظرش وحشتناک بود. اما حقیقت این است که آن خاطراتی که او نوشته بود مربوط به سال های ۶۲-۶۳ میشد. یعنی حدود بیست و دو-سه!  اما من برایش نوشتم که چه اهمیت دارد که چند سال پیش بود؟‌

نیلوفر الان پزشک شده و تخصص اش را در روانپزشکی گرفته. جالبی قضیه این است که من الان در خانه ی پدری ام زندگی می کنم. و او هم الان در خا نه ی پدری اش زندگی می کند. و هر دو باز توی یک کوچه ایم! اما با آن همه خاطرات شیرین و مشترک و این نزدیکی راه ما چقدر با هم غریبه شدیم. و هیچکدام نمی دانیم این را چه کسی خواسته.

حالا دوباره به جوابی که هنوز به آن ای- میل  نداده ام فکر می کنم. و فکر می کنم که همدیگر را بعد از هجده سال ببینیم که چه؟

آخرین بار که دیدم اش انگار سال ۱۳۷۰ بود که اتفاقی توی نمایشگاه گل و گیاه به هم بر خورده بودیم. ۵ دقیقه ای با هم حرف زده بودیم و فهمیده بودم که یک دختر دارد و دخترش آن موقع انگار یکساله بود.

همدیگر را ببینیم که من بپرسم تو چطوری و تو بپرسی که من از زندگی ام راضی هستم یا نه؟ ... که من یاد همه ی خاطرات گذشته بیافتم و دلم به اندازه ی همه دوری آن سال ها و این راه ها بگیرد؟ من احوال دختر تو را بپر سم و تو از من بپرسی که آیا بچه دار شده ام یانه ؟‌!... 

نامش را عوض کرده گذاشته سین! اما من به نام سابق- همان میمی که بود- برایش نوشته بودم و او مگر خودش ننوشته بود که آدم دیگری شده که خودش را نمی شناسد؟ و حالا آخرش به دو تا نام امضا کرده. گفته با هر نامی که می شناسم اش...  

خنده ی تلخی می کنم.

بعد باز  انگشت هایم سر خود  ماه های فرنگی را می شمارند تا  آگوست...

چه سخت است جواب دادن یا ندادن به او.

جواب دادن یا ندادن به کسیکه همه ی اطرافیان من می شناسندش. همه ی دوستان گذشته و حال و آینده ام،  - همسرم و حتی دخترم.

 همه می دانند که زمانی عزیز ترین آدم زندگی من بوده و ناگهان یک روز همه چیز را بر هم زده. یادم نمی رود. یادم نمی رود آن ضربه را هیچوقت...

اما پارسال توی اورکات همدیگر را پیدا کرده بودیم. نوشته بود که به من بد کرده و من بخشیده بودم اش و همه چیز انگار تمام تمام شده بود.  فهمیده بودم که رفته انگلیس. چند تا یادداشت رد و بدل شده بود و چند تا ای- میل که تصاویر مجسمه هایش بود و نقاشی های من یا ساختمان های عجیب و غریب. 

  حالا - بعد از هجده سال-  می آید. می خواهد من را ببیند. اما به من بگوید چه؟‌ چقدر ساده می آید به نظرش. یا اینکه چقدر سخت می آید به نظرم. کداممان اشتباه می کنیم؟

چه سخت است تهیه ی یک جواب محترمانه و دوستانه برایش. چه بنویسم؟‌

 

+ کتا ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٠
comment نظرات ()

 

 

فريبا!

اين چه کامنتی بود که نوشتی؟ !

ميدونی چه حسی دارم؟ مثل بيماری که برای يه چک آپ ساده خوش و خندون رفته باشه دکتر، بعد بهش گفته باشن که سرطان داره!

نه بابا به دخترت بگو وضع من و دوستم اونقدر ها هم وخيم نيست. گاهی وقتا نوشته ها اينجوری از آب در ميان.

برای تو و دخترت هم سال خوشی آرزو می کنم.  

 


پی نوشت:

نويسنده: فريبا

شنبه، 19 فروردين 1385، ساعت 12:19

به دخترم گفتم برو وبلاگ ناداني پرژن بلاگ دات كام ، پرسيد كي هست؟ گفتم كسي كه خيلي شكل منه ، وقتي باهم نوشته هات و خونديم نگاه دقيقي بهم كرد و پرسيد تو انقدر نا اميدي ؟! (سالي پر از شادي براي تو و خودم آرزو كردم.... )

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

 

+ کتا ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

 

 

می خواستم در باره ی بهانه ها بنویسم. بهانه هایی که همیشه کمکمان می کنند. آنها که دستمان را می گیرند که آنطور باشیم که دوست داریم.

- می خواهی باشی؟ یک خروار بهانه ریخته.

- می خواهی نباشی؟ باز هم دور و برت پر از بهانه است !

...

فکر هایم همینطور بی صدا رفتند و رفتند. نمی دانم تا کجا ها ... نمی نوشتم شان و آنها به راه خود می رفتند. گاهی هم توی سرم بی صدا سخن می گفتند. تا آنجا که رسیدند به این خط از شعر شاملو:

بودن به از نبود شدن

خاصه در بهار...

و اين شايد يک نتيجه بود. شايد يک بهانه. نمی دانم !

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

 

حالا سال نوشده.

آمده ایم شرکت. سه نفری. رئيس دارد گلدان ها را آب ميدهد. دخترک نشسته پشت يک دستگاه ديگر و دارد سی دی پيک نوروزی را نگاه می کند. امسال پيک را به صورت سی دی داده اند و من تمام تعطيلات در اين فکر بودم که مگر همه ی بچه ها در همه ی مسافرت ها دسترسی به کامپيوتر دارند؟

من تازه آمده ام وبگردی. حدود سی تا ای-ميل داشتم. از اخبار هم عقب مانده بودم. دلم می خواهد به دوستانی که عيد را تبريک گفته اند جواب بدهم. اما هی فکر ميکنم کار های ديگری هست که قبل از آن بايد انجام دهم. شايد هم دل و دماغ کافی برای تبريک سال نو نوشتن ندارم و نمی خواهم اينکار را از سر وظيفه انجام دهم. دنبال بهانه می گردم. شايد هم تنبلی می کنم. نمی دانم.

وبلاگ های دوستان را نگاهکی کرده ام اما بجز يک نفر برای کسی کامنت ننوشته ام.

دخترک با ناراحتی همين الان گفت : «به ايران نمی رسه...»

من با تعجب دوباره حرفش را تکرار کردم: «به ايران نمی رسه؟»

 دوباره به مانيتور خيره شد و گفت : آن (آهان) ...چرا....از دريای مديترانه وارد خاک ترکيه و سپس از گرجستان جنوب روسيه و قزاقستان می گذرد و در مغولستان پايان می پذيرد. بيشترين زمان گرفت در مرز مصر و ليبی به مدت چهار دقيقه و هفت ثانيه طول می کشد...و خلاصه اينکه در منتها اليه شمال غربی ايران نود درصد- در تهران هفتاد درصد و در شهر هايی همچون اصفهان و مشهد شصت درصد گرفتگی دارد...

 اینجا کمی سرد است و من لباس کم پوشیده ام. و نمی دانم چرا دلم می خواهد با خودم شعر قاصدک را به یاد بیاورم و زمزمه کنم.

...انتظار خبری نیست مرا...برو آنجا که تو را منتظرند...

 

 

+ کتا ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٧
comment نظرات ()