آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

الو-بوق-صدا مياد؟

ميگن وبلاگ ها بازسازی نميشه. ميشه؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۳٠
comment نظرات ()

 

ساعت ده دقیقه به نه صبحه و این یعنی دیر! من زیاد وقت ندارم. باید بروم اما دلم می خواهد چند خط بنویسم.

 

دیروز روز بدی بود اما دیشب از بدی وحشتناک هم بود.انگار اعصابم ضعیف شده و قدرت کنترل حرکات خودم را ندارم.

حال مادرم خوب نبود. اما نمیدانم چه ش است. دیروز پیش از ظهر تهوع داشته و صبحانه و قرص ها را استفراغ کرده. تا شب هیچ نخورده و دچار ضعف شده. شب که آمدم پرسیدم:« چطورین؟» گفت: «خوب نیستم.» گفتم «الان تهوع دارین» ؟ گفت« نه.» گفتم« جایی تون درد می کنه؟ »گفت« نه!» ...امانمی دانم مشکل کجاست. می خواهد قرص هایش را نخورد. قرص هایی که دکتر گفته مواظب باشید حتی یکیش هم جا نیافتد و حتمن خورده شود. و دیشب می گفت که من دیگر قرص نمی خورم. حال تهوعم مال این قرص هاست.

به بابا می گویم بذارید تلفن کنم به دکتر و این وضع را بگویم ببینم چه می گوید؟ بابا نمی گذارند با دکتر تماس بگیرم!!! می گویند فرض کن یک چیزی گفت و ما نتوانستیم انجام دهیم. آنوقت چه؟ ! من گیج و گیج تر می شوم . 

 از ۴ تا قرصی که شب باید بخورد، مهم ترینش را برداشتم و با یک لیوان آب رفتم که قرص را بدهم بخورد. نخورد. گفت نمی خورم. گفتم« دل بخواهی نیست. باید بخورید. اگر نخورید تمام زحمت هایی که این دو ماهه کشیدیم از دکتر رفتن و ام.آر آی و تهیه ی داروهایی که هر بسته ی ۲۱ تایی اش پنجاه هزار تو مان است و کلی زحمت همه بر باد می رود.» باز سرد و بی تفاوت میگوید:« نه! »

بعدش من نمی دانم چطور عصبانی میشوم و چه می گویم که همه می آیند به اتاق مادرم و رئیس بیچاره کلی از دیدن قیافه ی من می ترسد و دخترک طفلکی گریه اش می گیرد. می گویند صورتت سرخ و کبود شده بود. می گویند ترسیدیم همان جا سکته کنی.

اما مادرم مثل سنگ بی تفاوت شده. آلزایمر چیز وحشتناکی ست. مادر ِآدم را تبدیل به یک تکه سنگ می کند. مادری که از کودکی مظهر احساس و محبت بوده حالا کم کم بجز نگاهی سرد چیزی از و نمانده.

بعد رئیس به من یک اگزازپام داد. و یکی از این قرص ها ی پروپانولول که دکتر بهم داده.

الان صبح سه شنبه است. دخترک را صبحانه داده ام و رفته مدرسه. رئیس را صبحانه داده ام و  رفته سر ساختمان و من قرص ها ی مادرم را مثل هر روز ریخته ام توی جاقرصی و باید بروم شرکت.

اما نگران قرص ها هستم. مادرم هنوز صبحانه نخورده. نمی دانم قرص ها را می خورد یانه. رئیس می گوید اگر وضع اینطور باشد باید بیمارستان بستری شود. من هم این را می فهمم اما قدرت اجرایی ندارم. باید بابا را راضی کنم. آن هم مشکلی کوچک تر از مادر نیست.

یک خواهر و یک برادر هم دارم. خواهرم از من ۸ سال بزرگ تر است و برادرم از من ۱۲ سال بزرگ تر است اما اصلن انگار نه انگار که من توی این خانه با چه مشکلاتی روبرو هستم.

ببخشید که اینجا درد دل می کنم. 

ساعت شد نه و ده دقیقه و این دیگر یعنی خیلی دیر. امشب بتن فونداسیون ها را هم می ریزند. با قرض و قوله اسکلت ساختمان را یک هفته بعد از بتن ریزی میآیند نصب می کنند اما اینکه بعدش چه می شود را نمی دانم.

توی این اوضاع قمر درعقرب خانم رئیس بانک هم یک نفر را برای کار معرفی کرده به شرکت ما ! ما توی در آوردن حقوق خودمان هم مانده ایم آنوقت رئیس روی رو در بایستی می خواهد به کارمند جدید سفارشی بگوید بیا! و من نه کار دارم که بهش بدهم نه حقوق!

زندگی چرا این هم در هم پیچیده و سخت است؟ آدم چقدر تحمل دارد؟

 

 

+ کتا ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٩
comment نظرات ()

 

از این درخت

یکی یکی کلمه ها را هرس می کنم

شاخ و برگ های اضافی را

تا به تو

برسم

 

لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم؛ هرگز انگار به هوش نیامده است. چشم های بسته ی دوست عزیزم هم گشوده نمی شود هرچه کتابش را می گشایم. دری راهی ...صبح می گفتم که در نیست راه نیست...و صدای قدم های همراهم فکر های عزیزم را زیر پا می گذاشت. صبح ِ نمناکی بود و عجیب است که آدمی همیشه چیز دیگری را می خواهد. در صدای پای همراهی، تنهایی. و در اندوهِ تنهایی، صدای پا!. دریغ که باز افسرده شدیم. انگار که زمستانِ نیامده را سردمان است و یا که نفرینی نگرفته را عذاب می کشیم. لبریز از گرفتگی ِ ثانیه ها دلم چی؟ لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم به تماشای این ساعت خاکالود نشسته.

چه غمی ست توی تولد یک شعر. من فرزندم را چگونه به دنیا آوردم؟ لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم.آرام/ پی غربت خویش می رود.  

 

 

لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم

اینجا

به تماشای این ساعت خاکالود نشسته

 

لبریز از گرفتگی ثانیه ها دلم

خاموش

پی غربت خویش می رود...

 

نمی دانم. شاید هم آرام. به هر تقدیر وقتی که میبینمت کمی سبک تر می شوم باری را بر زمین میگذارم و نفسی می کشم هر چند کوتاه که در صورت ات مظلومیت ات را نگاه کنم تا بار بعد که سر راه رسیدن من به تو پر از شاخه شود باز و باز چه شاخه ها را سر ببرم برای به تو رسیدن...

 

 

 

 

+ کتا ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٧
comment نظرات ()

در اندوه طلسمی رنگ باخته

به همین سادگی؟

 

که زیر لب

 سایه ها را

 نفرین کنان؛

 

-آه!... همه چیز

چه ناگهان

 تاریک  و

واقعی شد -

 

چشمه ی نور

که پنهان و

 سایه

که آشکار

 

به همین سادگی !

 

در آغوش  سایه ای بلند قد،

آخرین عصر پاییز

من هم سایه ای...

 

+ کتا ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٥
comment نظرات ()

 

این چند روزه علاوه بر کار های روز مره و شرکت ، سرم گرم تمیز کردن اتاق کتابخانه بوده که نفهمیده ام زمان چطور گذشته. سر خوش از پیدا کردن نوشته های قدیمی دارم فکر میکنم که برای شروع سر و سامان دادن به آنها بهتر است وبلاگی مثلن با عنوان : نوشته هایی از ده سال پیش درست کنم و روزی یکی دو تا از آنها را به ترتیب تاریخ حدودی تویش بنویسم.

درباره ی تاریخ البته اولین مشکل اینجاست که قدیمی ترین ها که مربوط به سال های ۶۷ تا حدود ۷۰ هستند کاغذ پاره هایی هستند توی یک کیسه نایلون که بیشتر آن نوشته ها هم تاریخ ندارد. فکر کنم باید اول آنها را گزیده نویسی کنم و به درد نخور ها را بریزم دور. بعد بنشینم تقدم و تاخرشان را حدس بزنم.

باید این کار را شروع کنم. ببین چه دیر شده. ۶۷-۸۴ میشه چند سال؟

+ کتا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٤
comment نظرات ()

یک اتفاق خوب

یک اتفاق خوب خوشحالم کرده. آنهم در وضعیتی که فکر نمیکردم چیزی بتواند خوشحالم کند.

 تمام این مدت بعد از اسباب کشی کتاب های ما و خیلی خرت و پرت های دیگر توی کارتن ها مانده بود. ما توی ساختمان قبلی که خرابش کردیم کتابخانه ی بزرگی داشتیم با حدود سه هزار جلد کتاب که تقریبن نیمی از آن کتاب ها کتاب های تخصصی معماری و بقیه کتاب های شخصی ست. اینکه اسباب کشی چه بر سر کتاب ها می آورد که بماند. اما اینکه چه بر سر صاحب کتابها می آید حرف دیگریست!

کتابها رفت توی کارتن و چون کتابخانه ی ما آجری ساخته شده بود بنا بر این کتابخانه را نمی شد از دیوار جدا و منتقل کرد. کتاب ها رفتند توی کارتن ها و در به در شدند. کتاب های تخصصی معماری را منتقل کردیم شرکت اما همانطور توی کارتن مانده بودند. کتاب های خودمان را هم چون ساکن خانه ی پدرم شدیم و آنجا جای کافی برایشان نبود ، تا جائیکه جا میشد گذاشتیم توی زیر زمین و بقیه را هم گذاشتیم توی بالکن...

و این برای کسی که روز و شبی نبود که هوس خواندن شعری حتی نیمه شب هم او را می فرستاد سر وقت کتابخانه و بالای نردبان و تا از طبقه ی هفتم کتابی که می خواست را بر نمی داشت و صفحه ی مورد نظر را پیدا نمی کرد و شعر را کامل نمی خواند، آسوده نمی شد فکر کنید چه فاجعه ایست...دسترسی ات به کتابهایی که میدانی داری از بین برود.

اما توی شرکت کتابخانه ای ساختیم و شوق منتقل کردن کتاب ها را داشتم که آرشیو روز نامه های رئیس مثل سطل آب سردی خالی شد روی سر کتابخانه. طبقات کتابخانه پر شد از تمام روز نامه های منتشر شده در هشت سال گذشته.

امروز-نشاط-یاس نو-دوران-آریا-حیات نو-فتح-خرداد-مشارکت-بنیان-آفتاب امروز-بهار-وقایع اتفاقیه-جامعه....

این روزنامه ها با قیمانده های نسل آرشیو روزنامه های رئیس هستند که حدود پانصد و خورده ای کیلو یشان را در اسباب کشی دادیم به پکا و کیلویی بیست و پنج تومان بن کتاب خریدیم. اما این ها را چون به نظر رئیس منبعی برای مراجعه به بخشی از تاریخ است ندادیم. اینکه من فکر می کنم چه کسی چه زمانی و با چه انگیزه و علتی ممکن است به این آرشیو رجوع کند و آیا هرگز خواهد توانست به آنچه که در پی اش است دسترسی داشته باشد یا نه هم بماند.(چون خودم زمان قتل های زنجیره ای در صفحه ی ویژه نامه ای از روز نامه ی خرداد شعر زیبایی از محمد مختاری خوانده بودم که بعد ها هر چه دنبالش گشتم دیگر پیدایش نکردم.)

اما توی این چند ماهه روز نامه ها با پر رویی رفتند جای کتاب ها را اشغال کردند و کتاب ها مظلومانه توی کارتن ها ماندند. بدین ترتیب اتاق کتابخانه تبدیل شد به انباری. دیگر هر چه آت و آشغال و چیز اضافه بود پرتاب می شد توی این اتاق. و هر روز بیشتر از روز پیش فکر سر و سامان دادن به آن اتاق تبدیل به کاری مثل کندن کوه میشد.

خیلی حرف زدم؟‌طولانی شده؟ چرا نمی رسم به اصل مطلب؟

چند روز پیش دخترک تحقیقی داشت درباره ی نیما یوشیج. دیوان و زندگی نامه ی نیما را می خواست. داشتیم. میدانم که داشتیم. اما دسترسی به آن کار حضرت فیل بود. میدانستم که کتاب های شعر توی زیر زمین هستند گفتم برویم. خوشحال شد. کلید را برداشتیم و راهی زیر زمین شدیم. کارتن های کتاب توی طبقاتی بصورت فشرده چیده شده بود و یکی یکی باید آنها را در می آوردیم و شماره ی کارتن را می خواندیم که ببینیم مال طبقه ی چندم است. مثل همیشه که معمولن آن یکی که آدم با آن کار دارد آخرین است، بعد از کلی بالارفتن از در و دیوار و احتمال سقوط و واژگونی کل قفسه ها در انباری و صعب العبور بودن منطقه و غیره کتاب نیما را توی آخرین کارتن پیدا کردیم و با خوشحالی برگشتیم بالا. اما از آنروز هوس خواندن شعر های شاملو و دوره ی آثار هدایت بیچاره ام کرده.

دائم تو این فکر بودم که چطور می شود این اتاق کتابخانه را رو به راه کرد و کتاب ها را آورد اینجا.

امروز دل را زده ام به دریا ی آن اتاق. مشغول خالی کردن کتابخانه شدم. کلی آشغال را جا به جا کردم که برای روز نامه ها جایی پیدا کردم و منتقلشان کردم به جای دیگری. کتابخانه را خالی کردم و طبقاتش را گرد گیری کردم.

اما این آن اتفاق خوبی که خوشحالم کرده نیست.

آن اتفاق خوب اینست که لابه لای کتاب ها و وسایل منتقل شده دفتر چه ها و سر رسید هایی قدیمی را پیدا کرده ام که نوشته ها یی از حدود ده سال پیش در آن دارم. بخشی از نوشته هایم که خیال می کردم گم و نایود شده.

شعری که سال هفتاد و هفت نوشته بودم و خیلی دوستش داشتم و بعد گمش کرده بود م و این چند سال هرچه می خواستم به یادش بیاورم درست به یادم نمی آمد.

الان دارم با دست های خاکی این ها را تایپ می کنم. آن شعر را آورده ام اینجا که اینجا بنویسمش .. اینا هاش!

سال

 

هوا هنوز خنک است

من هنوز اندوهگین

    لبخنده ی گل و بهار را

ایکاش مجالی بود

.

آواز جمعی سیر سیرک ها و

رخوت یک روز گرم

   زلالی چشمه سار را

ایکاش مجالی بود

.

روز ها می گذرد و باز

اندیشه ی فردا رهایت نمی کند

   بوسه ای گونه ی سرخ خزان را

ایکاش مجالی بود

.

دل آسمان گرفته است

-شاید چون دل من-

   بارشی بی شکیب را

ایکاش مجالی بود

 

۱۳۷۷/۲/۲۲

 

+ کتا ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٢
comment نظرات ()

اين دوتا

 

ماوس دستم بود و همينجوری روی مانيتور دو تا قو کشيدم. حالا نگرانم که اين دوتا توی اين طوفان چه بلايی سرشان می آيد...

 

 

 

+ کتا ; ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢۱
comment نظرات ()

 

نويسنده: فروغ

شنبه، 19 آذر 1384، ساعت 16:21

من نوشته هاتو ميخوندم ولی نظر نميدادم تا حالا...ولی امروز ديگه گفتم بگم که باور کن تو خيلی خوشبختی!

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

 

میدانم عزیز.

 

 

 اینرا که خیلی ها از من بد بخت تر توی این دنیا هستند. اینکه خیلی ها با بیماری های سخت دست و پنجه نرم میکنند یا پرستار بیمار هایی سخت تر از مادر من هستند. اینکه همسرانی دارند که کتکشان می زنند یا اینکه در معرض انواع سوء استفاده ها هستند یا اینکه  از بدهی ها به زندان افتاده اند. اینکه تا خرخره توی گندابی مثل اعتیاد دست و پا می زنند. اینکه ناقص الخلقه به دنیا می آیند اینکه مثل گنجی توی زندان ها هستند اینکه اعدام های عزیزانشان را دیده اند اینکه درد می کشند اینکه هر روز صد بار آروزی مرگ

 می کنند اینکه مورد سوء ظن قرار می گیرند و مورد بهتان. اینکه ....

 

... کاش منظورت را از تنها پیامی که برایم گذاشتی می فهمیدم فروغ !  

 

شاید دارم بی راه میروم برای توجیه نوشته های خودم نیازی به پیمودن این مسیر طولانی و دراز و کسالت بار نیست. همین بس که بگویم که من در این وبلاگ تنها در صدد نوشتاری کردن حس های خودم هستم.

این روز نوشته ها بخشی از خودم هستند. آنچه که غالبن با بی توجهی میان ثانیه ها ی روز گم می شود و از بین می رود. نوشتن کار خوبیست دوست. به نوعی آدم خودش را برای خودش حلاجی می کند و درد های خودش را می شناسد. افق های تازه ای را در خودش کشف میکند. ریشه ی بد بینی ها و حسادت ها را کشف میکند. و به یک نوع روانکاوی فردی دست پیدا میکند.

 روز نوشته های من این ها هستند. نه در صددم درد هایم را بزرگ کنم و نه با بیانشان قصد دارم خودم را بد بخت تر از آنچه که هستم نشان دهم. من در این نوشته ها تنها و تنها سعی می کنم که صادق باشم. نه باکس دیگری که با خودم!

 با نوشته ها به عنوان موجوداتی مستقل ارتباط بر قرار میکنم و کلاهم را قاضی میکنم و گاه بی طرف کنار می نشینم. در این نوشته ها به حلاجی خودم نشسته ام. پی جوی احساسات و چرایی آنها هستم. می خواهم با خودم بی پرده تر و رک تر سخن بگویم. پرده هایی که میان و من و خودم حائل هستند را کنار بزنم و ببینم اصل حرفم چیست. ممکن است این آدم درونی گاهی هم دچار احساساتی گذرا باشد که در متن های مختلف به بند کشیده می شوند و همین ها باعث برخی سوء تفاهم ها برای خواننده شود.نمی دانم!

 

اما این برایم جالب است که بدانم چه موضوعی و چرا باعث شده که تو برای من میزان خوشبختی ام را یاد آوری کنی. 

 

                                                             با احترام- آنکس که نمی داند!  

 

+ کتا ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٩
comment نظرات ()

 

 

سوسوی این شعله هم دوباره روشن شدنی نیست. تو هم جواب های آدم را نمی دهی. نمی توانی که بدهی یا اینکه نمی خواهی. به هر دلیلی مهم نیست.

دارم فکر می کنم که چه چیزی مهم است و هیچ چیز مهمی پیدا نمی کنم.

این خیلی بد ست که آدم از آخرین امیدش هم نا امید بشود. حس ولنگار و بی خیالی ست. خیال می کردم حس هایی هستند هنوز در این دنیا. اما حالا کم کم باور کرده ام که نیستند. نمانده اند.

حالا حسرت سال گذشته را می خورم که کودکی درونم هیجان زده میشد، می جهید، می گریست، فریاد میزد، به خواب می رفت... حالا شده شکل همین کودک های اجاره ای که کنار گدا ها لابد با مخدر به خواب می روند. شهر ما پر از این کودکان است. کودک درون من هم روی همه.

دارم به سوسو های آخر این شعله فکر می کنم. من از زُل زدن به شعله چشمم آزرده میشود اما نمی توانم چشم بردارم. یک جوری ماتم می برد. مثل هیپنوتیزم شده ها. حواسم نیست. مات و خیره مانده ام. تو فوتش کن! تماشای دودش هم فکر کنم قشنگ باشد. بعدش شاید به خواب برویم...

 

 

+ کتا ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٩
comment نظرات ()

 

می خواهم که بنویسم، ‌می خواهم که باشم

 اما

دنبال سرزمینی می گردم

که بتوانم

 پا برهنه تر از این

 بر آن بدوم...

.

دامنی پوشیده باشم پر از چین    

  که وقتی میدوم

تکان تکان های قشنگی بخورد...

.

...و افقی

که آغوشی گشوده  باشد

     

 برای من

و دامن پُرچینم

 

 

 

+ کتا ; ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٩
comment نظرات ()

 

می توانم به آسانی دل بکَنَم

از همه چيز

از همه چيز

از همه چيز

+ کتا ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۸
comment نظرات ()

از صبح دارم فکر می کنم که : يکی مرغ...

 

چیزی در این دنیا برای دل بستن و نشکستن نمانده.

دلم هوای شعر شاملو دارد. یاد کتابخانه ی خودمان به خیر که هر وقت هوس کتابی بود میشد رفت برداشت و خواند. به همین سادگی. حالا باید شعر ها را توی سرم مرور کنم.

کجا بود ؟ چه بود؟ سرودی دیگر گونه...آوازی دیگر گونه....

من باز یاد درس تصمیم کبری افتاده ام و از خودم می پرسم که آیا از آن درس به بعد کبری دیگر همیشه مواظب بود که کتابش جایی جا نمانده باشد؟ خیس و کثیف نشده باشد؟ چقدر دلم می خواست با کبری دوست می بودم و این را می فهمیدیم.

 

+ کتا ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۸
comment نظرات ()

 

از خانه كه آمدي

يك دستمال سفيد،پاكتي سيگار،گزينه شعر فروغ

وتحملي طولاني بياور

احتمال گريستن ما بسيار است

 

شعر بالا از سيد علی صالحی ست. خوشم آمد، گذاشتمش اينجا که بيشتر بخوانمش.

 


 ۱) رئيس رفته سفر،‌ دلم می خواهد مثل کودکی ها وقتی که مادر و پدرم خانه نبودند و کلی شيطنت می کردم، شيطنت کنم. توی خرط و پرت های کهنه را دنبال شيطنت ها می گردم. بايد يک جايی باشند. حتی خاک گرفته...

 

۲) صبح چهارشنبه شانزدهم آذر است. اِ ؟ روز دانشجو است؟‌ ...

 دلم می خواهد بروم دانشگاه ببينم آنجا هم مثل دور و ور های ما خبری نيست؟‌ آسمان همينطور خاکستری و ساکت است؟‌

 

۳) درباره ی حادثه ی سقوط هواپيما نه می توانم حرفی بزنم نه می توانم حرفی نزنم. پس اشاره ای و اظهار تاسفی.

 

۴) امروز صبح يک ای-ميل داشتم از سايت گذرگاه که می خواهند کتابی چاپ کنند و داستان هايی که توی سايتشان گذاشته اند و بازديد کننده اش زياد بوده را توی آن کتاب چاپ کنند. يک داستان هم از من هست. ذوق کردم.

یادم باشد که تشويق بشوم و احساس خوبی داشته باشم و به فکر سر و سامان دادن به طرح های نيمه تمامم بيافتم. باشه؟

 

۵) درباره ی نظر هايی که توی پست پايينی نوشتين ازتون ممنونم.

گاهی آدم بجز گوشی که بشنود، سری که تصديق کند، يا آغوشی گشاده هيچ نمی خواهد.

 

۶) کار های امروزم چه هستند؟

ديروز که مادرم را بردم دکتر گفت که دوز exelon را زياد کنم. يادم نرود.

مايه ی کتلت شور شده. يک سيب زمينی توی آن رنده کنم.

قرار داد را اصلاح و آماده کنم و ايراد های نقشه های چاپ شده را بگيرم.

حد اکثرش اينکه کمی هم در همين هوای خاکستری قدم بزنم. بروم ويترين دوتا کتاب فروشی را نگاه کنم. راستی...! چه خوب... يادم آمد عصری بروم پکا آن بن های کتاب را تا مهلتش نگذشته خرج کنم.  عصری بعد از کار می روم پکا!

 

 

 

+ کتا ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٦
comment نظرات ()

 

من دنبال جایی میگردم برای اینکه بی صدا فریاد بزنم. نه سخت می گیرم و نه توقع فهمیده شدن دارم.

نگاه عزیز حرف خوبی زده. اینکه زمانیکه کسی مثلن شرمنده است آدم توقع ندارد که پر خاشجو هم باشد. بخصوص وقتی که بجر همراهی و کمک نکرده باشی اش.

من نمیدانم چرا باید همه ی عمرم به این آدم بدهکار باشم و مشغول پرداخت بدهی ها.

می خواهید همه ی جریان را تعریف کنم که بدانید سخت می گیرم یانه؟ می خواهید همه ی جریان را تعریف کنم که بلفی هی نگوید همه جا از همین خبر ها هست؟

دلم گرفته و وقتی دلم می گیرد نمی دانم چکار می توانم بکنم. جز همين که اينجا بنويسم و با خودم فکر کنم چه خوب که چهار نفر که نمی شناسمشان هستند که با آنها حرف بزنم.

از اردیبهشت ماه سال هفتاد و یک دارم توی این شرکت کار می کنم. و آخرین حقوقم را آخر تیرماه هفتاد و یک دریافت کرده ام. چون مرداد ماه او به من پیشنهاد ازدواج داد و از آن به بعد که من و او ندارد! جیب هایمان یکی ست !!

من از این آدم هیچ توقعی ندارم. آنقدر هم خودم راشناخته ام که میدانم محکومیت ابدی ام تحمل فریاد های همیشگی اش است. انقدر هم دلم برایش می سوزد که مطمئنش کنم که تنها نمی ماند اما برای دل خودم هم باید فکری بکنم و آن فکر اینست که حرف هایم را اینجا بنویسم.

شاید یکی دو تا از خواننده های اینجا مثلن سیب سرخ و یا دفترک مجازی که از آنیکی وبلاگ قبلی ام موقعی که توی آن بحران های روحی حساب کتاب این سرمایه گذاری لعنتی بودم و فریاد می زدم که با پول فروش ویلای من که صد و پنجاه میلیون بیشتر نیست نمی شود دل به دریای یک سرمایه گذاری هفتصد میلیونی زد. می شود؟ یادشان باشد.

اما چاره ای نداشتم جز اینکه خواسته اش را قبول کنم. قرار شد من صد میلیون کمک کنم و بقیه اش را برای گذران رندگی بگذارم توی یک حساب ۵ ساله بانک پارسیان

 بعدش قرار شد پول پیش اجاره شرکت را هم من بدهم. بعدش قرار شد از آن بهره ها اجاره ی شرکت را هم من بدهم. بنابر اين آخرش سی و پنج ميليون ماند برای گذاشتن توی بانک که از بهره اش مخارج ماهيانه ی اين مدتمان تامين شود.

آنطور که رئیس حساب کرده بود با خر ج آن صد میلیون کار ساختمان ما باید به سقف اول می رسید و موقعیکه سقف اول زده شود می شود از بانک وام گرفت. حالا به سقف اول نرسیده. آنطور که رئیس پیش بینی کرده بود وقتی خانه ای که توی آن نشسته بودیم کلنگ تخریب را می خورد مشتری ها قاعدتن باید برای پیش خرید صف می کشیدند. اما نکشیده اند تا به حال ! ... و ما الان ساکن خانه ی پدر من هستیم.

و من خوشبختانه به هیچ هیچ هیچ مبلغی از او به هیچ عنوان در این مدت نیاز نداشته ام. از اول ماه پیش یعنی اول آبان هم که دو ونیم میلیون سود سپرده ها را بهش دادم و بلا فاصله از سپرده ی سی و پنج میلیونی که برای گذران زندگی توی بانک گذاشته بودم هفته ی پیش که چک داشت ۵ میلیون برداشت کردم و امروز هم ته مانده ی دو تا حساب دیگر که یک و نیم میلیونی میشد را بدون دریافت یک رسید حتی تقدیمش کردم که کارش راه بیافتد.بگذارید بگویم که دقیقش می شود هشت میلیون و هشتصد و پنجاه هزار تومان که در مدت یک ماه ونیم اخیر علاوه بر آن صد میلیون و مخارج اجاره ی این شرکت کوفتی بهش داده ام.

با این اوضاع و شرکتی که بجز ضرر چیزی برای ما ندارد حوصله ی اینکه توی این خراب شده کار کنم را ندارم. من بجر همراهی و کمک کاری نکردم و بجز داد و بیداد و توقع جواب نگرفته ام.

به قول نگاه حد اقل لطفن کمی شرمنده باش و نخواه که تحمل پرخاشجویی های احمقانه ات را داشته باشم.

من هم همانقدر تحت فشارم که تو. نیستم؟

دروغ می گویم؟ و اما اگر دروغ نمی گویم و من هم حق دارم پرخاشگری کنم بیا دو تا چاقو برداریم و همدیگر را تکه پاره کنیم. اینطوری دلمان حسابی خنک می شود.

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٥
comment نظرات ()

 

دلم گرفته.
 درختی هم هست که هرچه نگاهش میکنم شاخه اش را برای همدردی به طرفم دراز نمیکند.

 
 
امروز چهاردهم آذر یعنی سیزدهمین سالگرد ازدواج ما است. اما آنقدر تحت فشار مالی و روحی هستیم که هیچکدام به یادش نمی آوریم. صبح هنوز چشم باز نکرده بگو مگویمان شد.

این کامپیوتر لعنتی دارد یک موزیکی پخش میکند که اصلن نمی دانم از کجا پخش می شود. نمی دانم بلاگفا روی سایتش موزیک گذاشته؟ یا اینکه رفتم توی یک وبلاگی ولی بعد که بستمش موزیکش قطع نشده؟ مگر ممکن است؟

و همین الان یعنی ساعت هفت و چهل و هفت دقیقه ی صبح تلفن زنگ زد و خانم مظفری بود. و رئیس صبحانه نخورده رفته که بعد از گذاشتن دخترک برود دنبال کار و خانم مظفری میگوید که....مهم نیست چه می گوید.

مگه من آنلاین نبودم ؟ پس تلفن چه طوری زنگ زد؟

دلم گرفته و دیگر هیچ.


راستی!... اين تصوير رو ببينين.

 

 

+ کتا ; ٦:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٤
comment نظرات ()

آسان ترين راه

 

تحمل زندگی، 

 

یعنی جدال دائم با زندگی  و تاب آوردن ِ جان

 

دراین نبرد، نگرانم می کند.

 

واین فکرکه نکند بیماری خود آزاری گرفته

 

 باشيم واین فکر که نکند عاقل ترین ها هستند

 

 که همیشه آسانترین راه را برمی گزینند...

 

 

 

+ کتا ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۳
comment نظرات ()

که کاش اين خيابان...

 

این شب های زود رس نیمه های پاییز را که ساعت ِ پنج و نیمش هوا تاریک تاریک است و من هر از گاهی  راه سربالایی شرکت تا خانه را پیاده پیش میگیرم ،  خیلی دوست میدارم.

 

از کوچه ی تاریکی که شرکت ما در آنست که می پیچم به طرف تخت طاووس، موج زندگی آنچنان درخشان و آنچنان پرشور می خورد توی صورتم که غصه هایم را فراموش میکنم. شلوغی سر این خیابان و عبور پر از هیجان و هراس از میان ماشین ها حتی با این احتمال که هر کدام که از پشت دیگری میپیچد، ممکن است مرا نبیند را هم دوست دارم.

 

رد شدن از میان راننده های مسافر کش  ِ سر فتحی شقاقی که هر کدام بعد از دیگری مقصدی را فریاد میکنند و تو را دعوت میکنند که سوار شوی و عبور بی تفاوت از میانشان را و رسیدن به پیاده رویی که باید سربالایی یوسف آباد را همراهش باشی و دقیق شدن توی صورت عابرهایی که از روبرو می آیند را. گوش دادن به حرف های ده کلمه ای که دونفر هایی که از پشت سرم نزدیک می شوند و از کنارم عبور می کنند وسر در نیاورن از آن حرف  ها و ادامه دادن آن حرف ها به سلیقه ی خودم توی سر خودم را.

 حتی همین باد سردی را که می خورد توی صورتم و باعث می شود که سینوس های سمت راست صورتم  درد خفیفشان را به یاد بیاورند راهم دوست میدارم.

 

میرسم به روزنامه فروشی و می ایستم و با دست جلوی بینی و گونه ای که درد میکند را میگیرم و تیتر هارا می خوانم. همیشه اول از همه این تیتر های درشت روزنامه هایی که خبر ها جنایی و هنر پیشه ها را بزرگ میکنند توجه ام را جلب میکند و بعد به تیتر های دیگر نگاه میکنم. گوشه ی روزنامه ای شهر دار جدید گفته که تا تکلیف طرح های جامع و تفصیلی شهر تهران مشخص نشود تراکم نخواهند فروخت. خبر کنسرت چکناواریان که می خواهد آثار موتسارت را اجرا کند و عکس درشت برنامه ی شجریان روی روزنامه ی شرق و تیتر جام جم که تبلیغ بورس را میکند.

 

باز راه می افتم که هر قدمم را دوست بدارم و نیمه های راه فکر میکنم که کاش این شب تا ابد ادامه داشت و کاش این خیابان تا ابد ادامه داشت...

 

+ کتا ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٢
comment نظرات ()

 

 

گوش خودم را گرفته ام کشیده ام آورده ام اینجا کنج اين کلبه رها کرده ام. با خودم شرط ها کرده ام. مبادا یادم برود. مبادا آن شیطانی که دلارام می گفت ممکن است توی جلد هر کسی برود یک وقت توی جلدم برود. یاد آن همه غلط کردم ببخشیدی که به خوم گفتم بیافتم و هیچوقت دیگر کاری نکنم که مجبور شوم به خاطرش از خودم عذر خواهی کنم.

 

بروم خدا را شکر کنم که یکی مثل خود من هست که مواظب شیطنت های من باشد و من هم ازش حرف شنوی داشته باشم. پیش خودمان بماند این آخر سری ها دیگر از هیچکس حرف شنوی نداشتم. حتی از بابا که هیچوقت عمرم روی حرفشان حرف نزده بودم هم حرف شنوی ندارم. کارم به جایی رسیده که صاف صاف ذل می زنم تو چشم های مادرم و می گویم : نه! مادر بیچاره ام با چشم های تعجب زده اش که بیماری دیگر پرتو های مهربانانه اش را ازش گرفته نگاهم می کند ونمی فهمدم. تکرار میکند که : نه؟! من بازمحکم تر می گویم که نه خیر!

 

سر درد دارم مهم که نیست. استامینوفن بخوری یانه بالاخره خوب می شود. مهم اینست که مواظب دلت باشی. بهانه های بیخودی هم نیاوری.پا به زمين نکوبی و زر زر هم راه نياندازی. اگر لازم است روزی هزار بار گوش خودت را بکشی که یادت بماند.

 

اگر لازم است روزی هزار بار تکرار کنی که خیال نکند ول کنش هستی و خدای نکرده اين فکر به سرش بزند که ممکن است خسته شوی. همین است که هست. تا قیام قیامت هم طول بکشد باز همین است که هست.

 

تو ایستاده ای بالای سرخودت و خوشبختانه عمر هیچکدامتان زود تر از دیگری تمام نمی شود مهم اینست که بتوانی و این قدرت را در خودت احساس کنی که با خودت در بیافتی و به خودت بگویی: بچرخ تا بچرخیم!.

 

 

+ کتا ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۱
comment نظرات ()

 

دیروز برای اولین بار با گواهینامه رفتم رانندگی!

رفتیم بالا های امیر آباد که خلوته. بعد امیر آباد رو اومدیم پایین اجبارن پیچیدیم دست راست. زیر پل گیشا دور زدیم. (اینجا یه اشتباه داشتم که رئیس گفت قبل از دور زدن بیشتر باید به سمت چپ میومدی.) بعدش جلال آل احمد رو اومدیم تا میدان گل ها. و از اون کوچه ای که میدان گل ها را به یوسف آباد مربوط میکند آمدیم میدان سلماس و بعد آن خیابان کنار منبع آب را رفتیم بالا تا رسیدیم به مدبر. مدبر را هم رفتیم بالا تا رسیدیم به میدان کلانتری یوسف آباد. (اینجا هم یک اشتباه خنده دار داشتم که موقع ورود به میدان در حالی که می خواستم میدان را دور بزنم و بروم سمت شمال، برای اینکه خیال کردم پژوی خاکستری رنگی که داشت از سمت چپ میدان می آمد هم همان مسیر من را میرود، ترمز نکردم و همراه او پیچیدم سمت جنوب!) که رئیس کلی دعوایم کرد. اما من خندیدم. گرچه که دنیا هم نخندید. دوباره دور زدم و این دفه میدان را درست دور زدم و رفتم سمت شمال. از بالای یوسف آباد رفتیم سمت توانیر و بیمارستان دی. آنجا عکس رادیولوژی دخترک را که رادیولوژیست گزارش ِخودش را نگذاشته بود روی عکس، بردیم که گزارش را بگیریم. گفت شنبه بیایید. بعد خیابانی که راه آهن را به تجریش متصل میکند را (من هنوز که هنوز است نمی دانم این خیابان را چه صدا کنم. همیشه توی دلم می گویم خیابان پهلوی، توی ذهنم می آید خیابان دکتر مصدق ولی هیچوقت دلم نمی آید بگویم خیابان ولی عصر) ..به هر حال همان خیابان را آمدیم پایین و در حالی که سافینا داشت لونا را می خواند، آمدیم تا سر تخت طاووس و پیچیدیم توی لارستان و رفتیم یک سر شرکت. (آنجا توی آن کوچه ی تنگ هم برای پارک کردن ناشیانه ی من رئیس کلی حرص خورد) بعدش یک مورد تذکر هم موقع پیچیدن از کوچه به خیابان سربداران را داشتم و بعدش دیگه آمدیم خانه.

توی راه. اون بالا های امیر آباد گفت که دیگه راننده هم شدی و ماشینو ور میداری هر جا دلت خواست میری. اصلن منو میذاری و میری...گفتم کجا؟گفت نمی دونم. میری دیگه! ...گفتم به من راه بهشت رو هم نشون بدن، بگن بیا از این طرف برو تو بهشت، این رئیسو ولش کن، بدون تو نمی رم.

 

+ کتا ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۱
comment نظرات ()

 

امروز هم دخترکم نرفت مدرسه اما من رفتم سر ِکار.

 یه خبر بد برای خودم اینکه خط تلفنی که باهاش از اونجا به نت وصل می شدم قطع شده و تا یه فکری به حالش بشه کلی طول می کشه بنا بر این تا اطلاع ثانوی از سر کار دسترسی به نت ندارم.

یکی دوتا کار عقب افتاده را انجام دادم و ...چه می گویم؟ اینجا که دفتر چه ام نیست! چه لزومی دارد اینجا گزارش کار بنویسم؟

بگذار حرف بهتری بزنم.

نمی دونم چرا امروز از صبح این دو جمله تو سرم تکرار میشه: ...

 

 

بخند تا دنیا به رویت بخندد...

          نخندید هم نخندید!

 

+ کتا ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٠
comment نظرات ()

 

آرامم،

 

خوبم...

و بین ستاره ها و ماه

تقسیم شده ام

 

دو روز است که برای کمک به خودم مدیتیت می کنم. مغزم می رود راه های دور وبر می گردد.گرم می شود. پشت پلک هایم نورهای رنگارنگ می آیند و می چرخند و می روند و غصه می خورم که چرا این همه مدت این تمرین شیرین را ترک کرده بودم.

دخترک؟ ...آه بله حالش بهتر است. هنوز مدرسه نمی رود و امروز روز یازدهم است اما تبش رسیده به ۵-۶ دهم درجه. می ترسم اما باز که نکند اگر آنتی بیوتیک ها قطع شود بیماری اش برگردد.

+ کتا ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٩
comment نظرات ()

نیمه های شب،

نیمه های شب، زمان کند تر می گذرد و چند دقیقه ای که درجه باید بماند توی دهان،...کلی وقت است برای فکر.

نیمه های شب شاید زمان کند تر نمی گذرد اما سرعت فکر ها بیشتر می شود که فکر های مادرم اینهمه بیدار می شوند و هر نیمه شب صدای زنگ می شنوند و هی اف اف را بر می دارند و هی می پرسند: «کیه؟! »، و کسی نیست.البته که کسی نیست. و بعد من می روم توی راه پله و از کنار پنجره ی باز، نیم تنه اش را در آغوش می کشم، می بوسمش و می گویم که مادر جان! کسی نبود...کسی نیست...کسی در نزد. و او جواب میدهد:.....آه مهم نیست چه جواب میدهد! مهم اینست که دست چپ ام را که از پشتش عبور میدهم و میرسانم به بازوی چپش، دستم کلی اضافه می آید...و باز می بوسم اش و او هم می بوسد ام و لبخند می زند و نیمه شب ها چقدر طولانی اند...

درجه را می خواهم از دهان تب دار بیرون آورم. می گویم:« بس است». اشاره می کند که:« نه! یک دقیقه مانده!» . از چشم های باهوشش اجازه می گیرم که این یک دقیقه را بی خیال شود! درجه را می کشم بیرون و جیوه را دنبال می کنم تا سی و هشت و نیم...

و نیمه های شب همچنان کشدار و عقربه ها بر جای خود ایستاده اند وقتی آب گرم و عسل و چند قطره آب لیمو ی تازه را باقرص می دهم دستش و می شمارم که صبح امروز شد روز دهم از بیماری اش.

 

 

+ کتا ; ٥:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۸
comment نظرات ()

پلک

 

یوز زخمی من

آن راز ناگشوده را

بگشا

 

 

+ کتا ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٧
comment نظرات ()

پاییز

به قول معروف یک:

خنده ام میگیرد ! آرامش...نگاهش کن!  چیزی که  سال های سال گم کرده باشی را. فکرش را بکن مثلن توی جیب یک کاپشن قدیمی پیدایش کنی! مسخره نیست؟ جایی این همه حقیر برای کلمه ای چنین عظیم!

 

دو:

نفس عمیق بین فکر ها درست مثل یک خط صاف است میان نوشته های پراکنده...من اما

نه خطی

نه نفسی

 

 سه:

پاییز،

 پاییز...

 پاییز ِ رویایی،

 با این همه رنگ ...

راستش را بگو

چند آشیانه از سر چند درخت  فرو ریخته ای ؟...

 

وچهار:

چهار و یازده دقیقه ی عصر یکشنبه ششم آذر.

مادرم رفت نماز بخواند. آفتاب نارنجی افتاده روی دیوار روبروی پنجره. اتاق رو به تاریکی است و نور مانیتور سفید تر می نماید. دخترک بیمار افتاده توی آنیکی اتاق. اما همه چیز رو به راه خواهد شد.

دلم پیش ریشه های آن دو تا درختی هم هست که دیشب با ریزش خاک های چاهی که زیر دفتر کارگاه دهان باز کرده، فرو ریختند.

 

و انگار که پنج:

می گوید آنقدر صبور بوده ای که دیدن بی قراری ات عجیب است.

و من حالا هر چه فکر می کنم صبر به یاد نمی آورم. صبر. خوبست اما سخت است. و تازه خوب که فکر می کنم می بینم به اندازه ی تحمل سختی اش هم فایده ندارد. صبر خیلی از اوقات عمر آدم را تلف می کند. و ما همه خوب می دانیم که داستان غوره و حلوا هم سر کاری است! صبر مثل نخود سیاه می ماند اصلن. و اینکه این ثانیه ها صبر سرشان می شود که من صبر کنم؟ ثانیه های عجول و بی رحم و دردناک.

اما پیروز آنهایند و مغلوب ما. آخرش خنده های بی امان همین ثانیه هاست و چشم های باز ما.

 

 

 

+ کتا ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٦
comment نظرات ()

 

 

 

« همه چیز درست خواهد شد! »

این را امروز

گنجشگکی می گفت

که روی شاخه،

کنار پنجره نشسته بود. 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٦
comment نظرات ()

دل خوش سيری چند؟

 

 

 

میگه یادت باشه بعد از ظهر بریم بانک بهره ی پولاتو بگیر بده من یه وقت کم نیاریم. میگم باشه و گوشی رو میذارم و میرم تو فکر.

 

نه تو فکر اینکه چی می خواستم با این پولا بخرم .

 نه تو این فکر که از اول ماه پیش که بهره ی سه ماه رو یک جا بهش دادم چقدر صبر کردم تا این یک ماه بگذره که بتونم به همه ی دلخواسته هایی که مدام توی یک ماه گذشته سعی کردم از ذهنم پاکشون کنم و بفرستمشون دنبال نخود سیاه تا سر ماه برسه و نوبتشون بشه فرصت بدم،

 نه تو این فکر که با اینکه از وقتی ویلامو فروختم وسه چهارم پول فروش ویلا رو دادم به اون برای سرمایه گذاری توی ساختمون و دلم به بهره ی همین یک چهارمی که گذاشتم توی بانک خوش بود و فکر میکردم حد اقل از حالا به بعد دستم توی جیب خودمه و نگران این نیستم که جیبم خالیه، اما حتی یکبارهم با پای خودم نرفتم بانک پول بگیرم،

.....فقط رفتم تو این فکر که:

              مرد بقال از من پرسید:

-                                                      - چند من خربزه می خواهی؟

-                  من از او پرسیدم:

-                 - دل خوش سیری چند؟           

 

 

اگه قبلی رو بگیریم یک، این میشه دو:

 

دخترک خوابه. ساعت الان دوی بعد از ظهر شنبه س. ساعت چهار باید ببرمش دکتر. احوالپرسی های شما احساس خوبی برام میاره. سپاسگزار مهرتان هستم.  

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٥
comment نظرات ()

 

آمدن،

رفتن،

دویدن،

عشق ورزیدن،

در غم انسان نشستن،

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن...

...

کار کردن

کار کردن

آرمیدن...

 

حال دخترکم خوب نیست. تبش برگشته و می خواهم که دنیا نباشد ازغصه.

ساعت شش صبح از سر درد گریه می کرد. آنتی بیوتیک کم داده بود دکتر. فقط برای سه روز. تا سه روز حالش رو به بهبود داشت اما آنتی بیوتیک ها که تمام شد دوباره تب کرد. من فکر میکنم عفونت سینوسی حادی دارد.الان تبش نزدیک سی و نه است. چه آنتی بیوتیکی برای عفونت سینوسی خوب است؟ آزیترومایسین؟ همراه با افشانه های بکلومتازون؟ ...چه قدر؟  اون فقط دوازده تا سفالکسین پونصد خورده...و خوب نشده. چرا من سواد ندارم که بچه م چه جوری باید خوب شه؟ چرا اون دکتر با اون همه تجربه نتونست یه سرماخوردگی رو درمون کنه؟ هی گفت چیزیش نیست. هی گفت چون یه دونه بچه داری دست و دلت میلرزه براش. ! امروز هم که جمعه است. کجا ببرمش رادیولوژی؟ تازه عکس رادیولوژی معمولی هم فکر نکنم به درد بخورد باید سی تی اسکن از سینوسش بگیرم.

این ها را برای چه اینجا می نویسم؟ ...

 

+ کتا ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٤
comment نظرات ()

مسافر

 

 

دلم چرا شور میزند؟

پنج و نیم عصر است. و چون یک ماه به زمستا ن مانده هوا تاریک تاریک است.

 او الان توی جاده تک و تنها می رود. شاید هم برایش خوب باشد. کمی تنهایی و فکر. آرامش جاده ی خلوت و اینکه با امید می رود.

 

 نگران چه هستم؟

می رود. می رسد. هتلی پیدا می کند و در اتاق که مستقر شد یادش می افتد که باید به من تلفن کند. زنگ می زند و می گوید که خسته است. بعد شام می خورد و تا صبح نمی خوابد.

 

 صبح سرش درد می گیرد و توی کیفش دنبال قرص ها می گردد. یک کدئین و یک کلاریتین می خورد و با پیش خدمت رستوران هتل به خاطر نقص سرویسش جر و بحث می کند. راستی چرا یادم رفت ملافه بدهم ببرد. چقدر با عجله رفت. حالا حتمن دلش نمی آید روی ملافه های هتل بخوابد. با ذره بین روی ملافه ها را بررسی میکند و مجبورشان می کند ملافه ها را عوض کنند.  حتمن همینطور است.

 

اما فردا را در آرامشی که فقط مخصوص خودش است می گذراند. گاماس گاماس سراغ ثبت املاک را می گیرد و با طمانینه و لبخند وارد می شود. اینکه با چه حالتی خارج شود کاملن بستگی به این دارد که آنجا با او چه برخوردی داشته باشند.

 

اگر حالش خوب باشد، بعد از اینکه از اداره ی ثبت خارج شد میخواهد به من تلفن کند و گزارش دهد. اما منصرف می شود. چون حوصله ی پیدا کردن مخابرات را ندارد و با خودش می گوید که وقتی برگشتم هتل بهش زنگ می زنم.

 

 با آدرس دست و پا شکسته ای که احتمالن از اداره ی ثبت بدست آورده می رود که دنبال زمین بگردد. می رود. ولوجا را پیدا میکند. به قطعه ای هم مشکوک می شود اما مطمئن نمی شود که همین زمین است یانه. 

 

تا آن موقع ساعت باید حدود ده و نیم یازده صبح شده باشد. بر می گردد هتل و به من زنگ می زند. اگر بهش گفته باشند که برای سوال از بنیاد علوی باید برود نوشهر، با اینکه امروز بهش گفته ام که بنیاد پنجشنبه ها تعطیل است، باز هم با من مشورت می کند که برود نو شهر یانه! من بهش یاد آوری می کنم که بنیاد پنجشنبه ها تعطیل است و می خندیم.

 

 قرار می شود نهار بخورد و برگردد. باز شک میکند که زود تر راه بیافتد و نهاررا در راه بخورد. من می گویم که نهار هتل حتمن از نهار بین راهی بهتر است. قبول می کند اما گوشی را که می گذارد تصمیمش عوض می شود و راه می افتد. با خودش می گوید که یک ساعت هم یک ساعت است. دوباره تنها راهی جاده می شود. و من باز دلم به شور می افتد...

 

 

 

 

+ کتا ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢
comment نظرات ()

درباب شگفت زدگی و ...

۱)

آدم باید شگفت زده شود.

هر روز از کاری یا چیزی. نگاهی یا لبخندی. خط نوشته ای یا ...چه میدانم هر چیزی در این دنیا این قابلیت را دارد که آدم را شگفت زده کند. اما

شگفت زده کردن دلی می خواهد که فراموشش نکنی.

افتاد؟

.

۲)

...........امروز حسی در من هست که بیرون نمی ریزد. هر چقدر که تنها باشم،یا هر چه به ابر ها نگاه کنم

باز دلم می خواهد بی آنکه فکر کنم بنویسم :

.

.

 

 

 

هيچ !

و بعد مطلب را پست کنم، خروج از سايت را بزنم و آن ضربدر قرمز آن بالا را... کلیک کنم و بی سر و صدا از نت خارج شوم.

صدایی نیست!...نه!...کسی فریادی نزد!

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢
comment نظرات ()

مثل آسمانی ابری...

 

گاهی روز ها مثل امروز صدایی از جایی می خوانَدَم. می فهمم که وقتش رسیده باز.

 باید ساکت باشم و گوش کنم ببینم چه می گوید، کجایم می برد، چه قدر نگاهم می دارد و کی رهایم می کند.

سفر می کنم به درون. دلم گرفته باز.

دارم کوله بار می بندم، توی يک کوله ی قديمی چهار تا خرت و پرت می ريزم و فکر می کنم این سفر شاید بهتر از قبلی ها باشد. این روز ها با اینکه تلخند اما آرامشی نقره ای دارم. مثل آسمانی ابری که خورشید پشت ابر ها بدرخشد.

+ کتا ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱
comment نظرات ()