آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

آنلاین می نویسم و هیچ در نظر ندارم که چه می خواهم بنویسم. دخترکم دیروز اصلن حالش خوب نبود. تب بالای سی و نه و استخوان درد و خلاصه یک آنفولانزای درست و حسابی.

 وقتی مریض می شود و ازش پرستاری می کنم انگار که من مسئول مراقبت از یک یوز زخمی ام ! دقیقن این حس را دارم.چون وقتی سر حال است مثل یوز می ماند! آنچنان که نمی توان تصور کرد اصلن امکان دارد که یک روز بیمار شود. پر انرژی، فعال، چابک، پر جنب و جوش ، پر حرف آنچنان که وقتی هست باید همه ی دستگاه های صوتی و تصویری را خاموش کرد که بشود با دقت به او گوش داد!!

اما وقتی بیمار است مثل یک یوز زخمی کنج قفس با چشم های تب دار و لپ های سرخ، ساکت ساکت می شود. میروم کنارش می نشینم. دست داغش را توی دستم می گیرم و حرف هایی میزنم که به زور لبخند می زند. بعد چشم تب دارش را می بندد و دستم را فشار میدهد.

دیروز می خواستم دوسه خط درباره ی کافه ترانزیت بنویسم که بعد از مدت ها سینما نرفتن خیلی چسبید. بعد از فیلم دوئل دیگر نشده بود برویم سینما. دو -سه باری هم گریه به گلو شدم که نمیدانم بقیه هم مثل من باشند یانه. اما من آنجا که ریحان و آن دختر روس برای هم درددل می کردند و هیچکدام حرف دیگری را نمی فهمیدند گریه ام گرفت. نمی دانم چرا. و آخر فیلم هم بغض به گلو آمدم بیرون. آخرش را نمی گویم که فیلم بی مزه نشود ! اما به این فکر میکنم که شاید زیبا ترین قسمت زندگی در این دنیای سخت و نا آرام، تسلیم نشدن باشد.

امروز را مانده ام خانه برای مراقبت از یوز! نه برای وبگردی.

 

 

+ کتا ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۳٠
comment نظرات ()

 

می خواستم اينجا رو آپ کنم و همينجا از خدای خوشبختی های کوچک که کاری کرد ما ديروز بريم سينما و فيلم کافه ترانزيت را ببينيم تشکر کنم که همين الان از مدرسه ی دخترکم زنگ زدند گفتند تب داره. بايد برم دنبالش.

 

+ کتا ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٩
comment نظرات ()

انگار هنوز آبان است

یازده و بیست و چهار دقیقه ی صبح شنبه. من و انگشت هایم اینجا ...

*

صبح چیزی نوشتم که خوشم آمد. گفتم مینویسمش اینجا اما الان آنقدر دلم گرفته ی بی حوصلگیست که نمی توانم.

چند خط نوشتن اما همیشه بهتر است از ننوشتن.

صبح با پدرم بیخود بی جهت بگو مگو کردم. چرا انقدر حساس شده ام؟ پدر هشتاد ساله که بگو مگو ندارد. بشنو و آرام باش. هیچ نگو هیچ نگو. یادت می ماند؟ خیالم راحت؟...

باید قوی باشی. قوی هستی و از تو قوی تر هیچکس نیست. حله؟ !

توی سایت انجمن آلزایمر ایران اما حرف های تلخی مینویسد. من با اینکه میدانم باید صبور باشم گاهی این را فراموش می کنم.

 سخت است. این را همه میدانند. بخصوص آنها که با یک بیمار آلزایمری و همسر هشتاد ساله اش زندگی می کنند و بخصوص که آن بیمار مادرشان و آن مرد هشتاد ساله پدرشان باشد و بخواهند این نوع زندگی تاثیر منفی روی زندگی خودشان نداشته باشد!

کاش حد اقل زود تر برای ساختمان مشتری پیدا شود که سنگینی فشار مالی کم شود.

با این اوضاع اقتصادی خراب به حرف خودم می توانم پوزخند بزنم.

نگاه بچرخانم سمت پنجره، آفتاب دلچسب پاییزی را نگاه کنم و دیگر حرف نزنم.

...راستی چند روز مانده تا جلسه ی شورای حکام؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۸
comment نظرات ()

انديشه

 

به حال مردم عراق، به حال مردم ما !

 

اخبار می گوید:

      - دستگاه اطلاعاتی آمریکا درباره ی وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق اشتباه کرده است.

اخبار می گوید:

      - مردم عراق چرا باید تاوان اشتباهات دستگاه اطلاعاتی آمریکا را بپردازند؟

...

من با خودم فکر میکنم:  گیرم که دستگاه اطلاعاتی آمریکا اشتباه نکرده بود و سلاح های کشتار جمعی در عراق وجود داشت، ...آنگاه مردم عراق چرا باید تاوان اشتباهات دولت مردان خودشان را می پرداختند؟

 

+ کتا ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٥
comment نظرات ()

درباب گزارش و احوالات( از آن پست های بيخودی!)

 

امروز پروانه اشتغالم را گرفتم. فکر کنم این خبر مهمی باشد.

 اینجا هوا سرد است. داشتم خیابان ولی عصر را پیاده می دویدم پایین و بادی آنچنان سرد توی صورتم می خورد که خیال کردم اگر چیزی بخواهد ببارد باید برف باشد نه بارانی که گوینده ی رادیوی تاکسی ای که ازش پیاده شدم منتظر ش بود.

توی تاکسی توی ترافیک چند تا یادداشت نوشتم. پراکنده پراکنده مثل خودم. اما یکی آخری اش را ننوشتم و توی سرم جامانده. ایناهاش:

 راننده مسیر شهرک غرب تا تخت طاووس را از این بزرگراه به آن بزرگراه ویراژ می داد و من اصلن نمی فهمیدم کجا هستم... درباره ی این بود که حتی اگر گواهینامه ام  هم بیاید باز هم رفت و آمد با تاکسی آسانتر از گم شدن در این شهر است. نیست؟یا اینکه چقدر خوش به حال راننده تاکسی ها که همه جا را بلدند.  

امروز بالاخره یک بخاری گازی در این شرکت در اندشت روشن شده و اینجا کمی گرم شد. با سرمای امروز اگر این بخاری نبود همین جا پشت مانیتور منجمد می شدم و هیچکس هم نبود که برایم چای بیاورد.

نوشتن بس است. بس است؟... مطمئنم؟ ... (این هم همان سه نقطه ی آخر نوشته)

 

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٥
comment نظرات ()

دستم را بگير باد!

 

ديروز داشتم پرت می شدم توی دره ای که فرياد زدم:

 «... دستم را بگير ... باد ! ... »

و باد دستم  را نگرفت، در نتيجه محکم کوبيده شدم ته همان دره.

...

خوبی ِ اينطور دره ها اينست که دوباره می شود برخاست

از نو

راه قله را پيش گرفت.

 

 

 

 

از آنجا که بعد از نوشتن اين متن ياد محبوبه و کوهستان افتادم، اين پست تقديم است به دفترک مجازی

 

 

+ کتا ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٤
comment نظرات ()

 

اصولن من نمی دانم گاهی چه عواملی باعث می شود که تو....

 

(توضیح۱: من هندوستان هستم)

(توضیح ۲: تو فیل خودت هستی)

یادم رفت چه می خواستم بنویسم.

نتیجه : آلزایمر یک بیماری است که ممکن است از مادری به دخترش...

باز یادم رفت چه می خواستم بنویسم.

اینجا را یک خط فرض کنید. خطی که نوشته های بالا را از نوشته های پایین جدا میکند.

همانطور که پیش تر عنوان شد:

صدای گم شده در بادم را

 انتظار پاسخی نیست

 نگران نباش.

 به هر چه که هست خو کرده ام و از هر چه که نیست

 بی نیازم.

از این جمله ی خودمان خوشمان آمد. گفتیم اینجا بنویسیمش.

 

+ کتا ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۳
comment نظرات ()

غر

 

الان ساعت چهار و شانزده دقيقه است و اگر پايين اين پست نوشته مثلن چهارده و پنجاه و هشت دروغ نوشته.

من ساعت چهار ده و پنجاه و هشت اينجا نيامده بودم و چيزی در اين پست ننوشته بودم  و الان هم نيامده ام که پاکش کنم.

 

نمی دونم چرا صبح به اون خوبی که من از ساعت شيش و نيم تا نه و نيمش شش تا شعر توی دفتر نوشتم به اين وضع مفتضح در آمده؟

تنها هستم. از صبح دارم مثل الاغ کار می کنم. کار هايم تمام نمی شود و بايد ببرمشان خانه. مثل همه ی نيمه ی دوم سال سردم است و فکر کنم از کار آموز جان آنفولانزا هم گرفته ام.

غر دارم و چون کسی اينجا نيست بايد به خودم بزنم :

غر

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٢
comment نظرات ()

حکايت آن دست يخ کرده

 
دست راستم که روی ماوس است یخ کرده. دست چپم که توی جیبم است گرم است.

از پشت مانیتور بلند می شوم و می روم کنار بخاری. دست راستم را می گیرم جلوی باد مطلوب گرمی که میزند. دستم  کمی خوش به حال می شود. اما مقدار اين خوش به حالی کافی نيست.

بعد دست چپم که گرم ِ گرم است، به کمکش می آيد. دست راست، چهار تا انگشت هايش را می اندازد در آغوش کف دست چپ و با خودش فکر می کند:

برای یک دست یخ کرده، هیچ گرمایی مطلوب تر از گرمای یک دست دیگر نیست.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱
comment نظرات ()

سيتالو پرام هايدرو بروميد

هشت و سیزده دقیقه ی صبح است.

حالم گرفته و خراب است. چرایش را نمی دانم. ساعت ۶ بلند شدم. داشتم خواب روزبه را میدیدم که خیلی کوچک شده بود. توی ماشین بین دو تا صندلی جلویی نشسته بود و یک سال و نیم بیشتر نداشت. ...

بلند شدم. آمدند دنبالش باز یک سفر یک روزه رفت. من هم کاسه ی آبی پشت سرش نریختم اینبار! گفتم باران باریده و همه جا خیس است... دخترک را بیدار کردم. مانتو و مقنعه اش را اطو زدم. صبحانه اش را دادم اما قرار شد نهار بخرد. چرا فکر می کنم چیزی یادم رفته؟ ...رساندمش مدرسه و برگشتم. دم در مدرسه نبوسیدیم هم را.

الان صدای قفل شدن در دستشویی آمد. این یعنی مادرم بیدار شده.

دماغم را می خارانم. بعد دستم را روی نصف صورتم صاف نگه میدارم. خمیازه ای می کشم و مو هایی که ریخته روی دستم را  می زنم پشت گوشم و نمیدانم به چه فکر میکنم.

باید بروم صبحانه ی مادرم را بدهم. بعد یک پیراستام صبح و یک پیراستام شب. دو تا جینکو تیدی و دو تا اکسلون و یک ای-زاویت هم بندازم توی جاقرصی.اون یکی قرص ضد افسردگی...اسمش چه بود؟ چرا یادم نمیاد؟ .....

بعد باید بخاری برقی را به کول بکشم و ببرم شرکت بی بخاری. و آنجا بنشینم بلرزم تا ساعت دو و ربع.

روز هایی که تنها هستم هیچ حوصله ی کار آموزم را ندارم. چهارشنبه سخت مریض بود. اما حتمن تا امروز حالش جا آمده.

شد هشت و بیست و یک دقیقه.

 

+ کتا ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱
comment نظرات ()

 

مادرم در خانه بی هدف قدم میزند. بوی ماهی سرخ شده می آید با فلفل.

 

جلوی چشم من یک پنجره ی کوچک هست که بند رختی اریب از پشتش می گذرد. یک قمری از تراوش باران فرار کرده زیر سقف بالکن و روی بند رخت توی قاب پنجره کز کرده.

دلم می خواهد مداد بردارم و طرحش را بکشم.

صدای رادیوی بابا می آید و اخبار انفجار های اردن

مادرم رفت پشت پنجره. قمری پرید در باران.

+ کتا ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٩
comment نظرات ()

گيتای وارونه ی ما

«گيتای ما آکنده از رنج ها و آلامی ست که گاه نيز بی آنکه بدانيم در آن غرق می شويم و آنگاه خميدگی را سبب از خستگی می دانيم در حاليکه غافليم از آنکه زخمی عميق بر کالبد روح افکنده داريم...»

 

داشتم توی سايت روز ، جريان وزير نفت پيشنهادی را می خواندم. وسط های خواندن مطلب شک کردم که اين مطلب را سيد ابراهيم نبوی نوشته يا اصل خبر است!!

با خودم گفتم اين همه موضوع خنده داری توی اين مملکت ريخته و ما غم زده ايم؟

...

بعد رفتم طنز نبوی را خواندم. آی تلخ بود آقا تلخ. انگار همه ی دلايل غم زدگی مان همانجا بود...

 

+ کتا ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۸
comment نظرات ()

 

الان دارم یه لیوان چای شیرین داغ می خورم ...و گرچه سردم است اما خوش می گذرد

چون این چای داغ و شیرین را کسی برایم ریخته که من به او گفته بودم: ...دلم چایی شیرین می خواد

و او بی مکثی با روی خوش جواب داده بود که:...

اینکه چیزی نیست عزییییییییزم! الان برات یه لیوان چایی شیرین میارم.

...

و رفت آورد.

این مهربانی اش خیلی به دلم چسبید. و حالا دارم با کیف این چایی را- از ترس تمام شدنش- اندک اندک و آهسته آهسته و با جرعه جرعه هایی کوچک می نوشم. به باران پاییزی نگاه می کنم و از تنهایی ام لذت می برم.

اصلن هم به اين فکر نمی کنم که آن آدم مهربان که مهربانی اش خيلی به دلم چسبيد، چرا بعد از گذاشتن چای روز ميز من نا پديد شد!

 

+ کتا ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٧
comment نظرات ()

 

...آدم گاهی دنبال بهانه می گردد که از خودش برود

.

.

.

.

 

   آدم گاهی دنبال بهانه می گردد که به خودش بیاید...

 

 

 

مخلص بهانه ها!

 

+ کتا ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٦
comment نظرات ()

 

صد بار تو را گفتم از عمق بیا بالا !

......

این رفتن به اعماق هم واقعن کار دست آدم میدهد. مگر همین سطح آب چه بدی دارد که می خواهی بروی به اعماق خودت؟ نتیجه اش چه بود جر یک عالمه سیاهی و بد بختی و سنگینی حجم آب های اقیانوس روی سینه ات؟ شاهدش هم همین پست های سیاه اخیر وبلاگ سفیدت. چه کار به درونت داری بابا؟ این بالا ها مگه چشه؟

خب یه کم پاییزه...باد سردی میاد/  -دستامونو می کنیم تو جیبامون.

یه کم هم تلخه.../ -یه کم هم قند و نبات می ریزیم تو جیبامون.

یه کم هم...حل مسئله هاش سخته/ که ما تا آخر جلسه می شینیم. حل شد، شد نشد هم که باز دست می کنیم تو جیبامون دنبال تقلب هامون! 

 (باید یه کم نفس بگیرم برای سفر بعدی به اعماق... داشتم خفه می شدم.) 

  ما تو اين شرکت تلوزيون که نداريم هيچ ، راديو هم نداريم حتی.../  

 

+ کتا ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٤
comment نظرات ()

 

 قدر سوسک هایمان را میدانیم؟

 

تنها هستم. آرامم.

اما ذهنم پر سر و صداست. صدا هایی نا مفهموم که با ظاهر آرامم هم خوانی ندارد. انگار که عده ای با اصواتی غریب در حال رقص هایی عجیب هستند.

می خواهم نفس عمیق بکشم و نمی توانم.

میان این هیاهو در تکاپو هستم. تکاپویی برای یافتن خودم میان این همه. آن هم با شتاب. انگار که فرصتی نمانده باشد و من گم مانده باشم.

مثل پنج دقیقه ی آخر امتحان ها. تمام وقت جلسه را نسشته ای و بجز نگاه به سوال ها به همه ی در و دیوار چشم دوخته ای. حالا در این پنج دقیقه چه می خواهی بنویسی؟

اینطور مواقع من ترجیح میدهم ورقه ام را سفید بدهم.

 

تنها هستم. آرامم.

ساعت یک ربع به دوازده شب است. خسته هستم اما دلم نمی آید بخوابم.برای چشیدن طعم آرامشی که مدت ها حسرت اش را کشیده ام فرصت کوتاهی دارم.

 

رئیس رفته سر خاکبرداریِ ساختمان و نیست که یا سرش درد کند و یا آنقدر خسته باشد که نشود چراغ را روشن نگاه داشت و چیزی نوشت، کتابی خواند یا حتا هیچ کار نکرد، فقط بیدار ماند و فکر کرد. او که هست باید خوابید. چون همه ی فردا ها کار زیاد داریم و همه ی امروز ها را خیلی سخت گذرانده ایم.

 

دخترک خوابیده و مثل رادیو یی که نه می شود خاموشش کرد و نه حتا صدایش را کم کرد ، یک بند حرف نمی زند.

 

مادرم هم خوابیده و برگزاری مراسم شب به خیر ِ طولانی اش که از ساعت هفت بعد از ظهر تا یازده شب طول می کشد و طی آن هر پنج دقیقه یکبار آدم را می بوسد و شب به خیر می گوید به پایان رسیده.

 

امشب چه شب رویایی است که پدر هم از خیر نگاه کردن تلویزیون بدون استفاده از سمعک حد اقل تا یک و نیم بعد از نیمه شب گذشته و چشم بر هم گذاشته.

 

من آمده ام نا خن های کوتاهم را کوتاه تر کرده ام، نفس راحتی کشیده ام و دلم نمی آید این ثانیه های دلخواسته را از دست بدهم. دوست دارم همینطور چهار زانو روی تخت بنشینم، آرنج چپم را بگذارم روی زانوی چپم و دست چپ را بزنم زیر چانه، سکوت را گوش کنم و لبخند بزنم.

 


 

 

 

 

وقتی متنی که الان نوشتم را یکبار خواندم دیدم می شود از خواندنش این برداشت را کرد که نویسنده ی متن کسیست به دنبال لحظه های تنهایی که در این لحظه ها به آرامش برسد. با نگاه به ابتدا و انتهای متن رسیدن به این آرامش مشهود است. آن ذهن پر سر و صدا به یک لبخند ختم شده. او از این آرامش گویی توقعی هم بجز لختی آزادانه اندیشیدن ندارد. فرصتی که در تمام طول روز و حتی با خواب اجباری شب هم از او گرفته شده.

تقریبن بلافاصله بعد از نوشتن این متن، یاد نوشته ی چند روز قبلم افتادم که در آن دور شدن از اطرافیان با حسی نا خوش آیند دیده میشد. یعنی آنجا نویسنده از پیش رفتن به سوی یک تنهایی محتوم احساس رضایت نداشت.

 

همان که نگاه برایش نوشته بود :

می دونی تو اين پست تو ميشه تنهايی ادميزاد رو لمس کرد ... بايد به اين تنهايی خو کرد . نه . بايد باورش کرد ...

اما تفاوت میان این دو تنهایی چیست؟

چگونه است که یکی را آرزو مندیم و از دیگری گریزان؟

موضوع اینست که پیوند های سطحی زندگی با اطرافیان، بر طرف کننده ی حقیقی نیاز گریز از تنهایی ما نیست. و این سوال باقی می ماند که آیا اصلن چنین امکانی در دنیایی که پیرامون خود ساخته ایم هست؟

..آیا کسی هست بتوانیم کنار او احساس تنهایی نداشته باشیم و برای رسیدن به خلوت و آرامش به زمان و مکان دیگری نیازمند نباشیم؟

و اینکه آیا در وجود کدامیک از اطرافیانی که از دور شدنشان متاسفیم، این پتانسیل وجود دارد؟

به اینجا که رسیدم اما یاد نوشته ی نویسنده ی وبلاگ یک نوستالژیک افتادم. او از کشتن شش نفر سوسک و تنها ماندنش بدون آنها پشیمان بود.  

 

+ کتا ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۳
comment نظرات ()

 

غوغای کلمات ِبه بن بست رسیده را دارم. همان بن بست های تو در تو ی پایان ناپذیر. کجایی راهِ گمشده؟ کدام خط را دنبال کنم این بار؟

این روز ها هر چه می نویسم پر از خاکستر است. ...اما انگار حرف های گمشده ای هستند که طلسمی مجبورم می کند بگردم و بگردم و نیابمشان.

دست هایی که گلویم را می فشارند، راه نفسم را می بندند اما نمی میرانندم.

حالا باز یکی می آید نصیحت می کند، انگشت دراز می کند به سوی آسمان و حرف های نامفهومی را در گوش هایم فوت می کند. ...

بابا قضيه اين چيزا نيست!...خانم! من کر شده ام. می فهمید؟ کر ِ کر!...دیگر صدای شما را نمی شنوم. توی این کویر انتظار بارشی هم ندارم. اگر می خواست ببارد تا حالا باریده بود.

 

(...: حال و هوا به اين سادگی ها تغيير نمی کند...)

 

 

+ کتا ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۱
comment نظرات ()

 

برای تغيير روحيه و آب و هوای اين وبلاگ

اين پست را از سايت روز آنلاين کپی کرده ام. از نوشته های سيد ابراهيم نبوی است.

تسلیم زور نمی شویم، مگر به حکم قانون
اصولا ما ایرانی ها ترجیح می دهیم بمیریم، اما تسلیم نشویم، وقتی هم تسلیم می شویم، ترجیح می دهیم همه چیزمان را بدهیم، اما فقط زبان مان دراز باشد. به قول بعضی از برادران همسايه ما تسلیم زور نمی شویم، بشرط اینکه خیلی پرزور نباشد. فعلا پرونده انرژی اتمی وارد مراحل حساس و تاریخی شده است. تیم احمدی نژاد با تمکین به یکی از بندهای مهم قطعنامه شورای حکام، اجازه داد تا بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی با نظامیان و دانشمندان اتمی ایران مصاحبه کنند. جمهوری اسلامی درخواست کرد: اکنون که مدارک بیشتری در اختیار آژانس بین المللی انرژی اتمی قرار داده و شرایط بازرسی های بیشتر را برای بازرسان آژانس فراهم کرده است، پرونده هسته ای اش به شورای امنیت سازمان ملل رجوع داده نشود. در همین حال، علی لاریجانی که به نظر می رسد نام خانوادگی اش را از لاریجانی به « تهران» تغییر داده است، گفت: ارجاع به شورای امنیت برای تهران کابوس نیست. امین زاده نیز گفت: ارجاع پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت یک شکست بزرگ و تاریخی برای کشور است. آگاهان گفتند: کشور یعنی چی؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۱
comment نظرات ()

 

مهم ترین چیز عدم توان جلوگیری از گذر عمری همراه با احساس اسارت و گاه توام با بد بختی ست.

 

انرژی مثبت: آه...خورشید را نگاه نکرده ای چه زیبا می تابد؟ هوای خوش این روز ها را ندیده می گیری؟ ..کافیست چشم دلت را باز کنی! خودت را بشناسی و هزار تا مزخرف دیگر...

...

اما من سردم است. سخت سردم است و نگاه خورشید هم دیگر گرمم نخواهد کرد.

 

ناتوانی دست هایم اشکم را در می آورد. به تدریج از همه دور و دور تر می شوم.

از دخترم که بزرگ و بزرگ تر و مستقل و مستقل تر می شود. از همسرم که انگار من را هیچ ثانیه ای از روز کنار خودش نمی بیند. از مادرم که در بیماری اش جلوی چشم هایم تحلیل می رود و من فقط نگاه می کنم و جز نگاه بر اين بيماری هيچ نمی توانم کرد... از دوستانی  که انگار چرخ و فلکی با نیروی گریز از مرکز از من دور و دور ترشان می کند و از تو،

...تو، تو که ... می دانم با هیچ سرعتی به گرد راهت هم نخواهم رسید.

 

دلم چه قدر این روز ها گرفته است.

...

کار آموزم از راه رسید.

لبخندی مصنوعی زد. لبخندی مصنوعی زدم و نشست پشت کامپیوترش.

بهش چه کاری بدهم؟

...

 

  

 

+ کتا ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٠
comment نظرات ()

شروع

سرم داغ است. حالم خیلی بد است. نمی دانم چه کاری از دستم بر میاید. باید بروم تحقیقات کنم. باید از کسانی که میدانند در باره اش بپرسم. خیال نمی کردم این کابوس جدی باشد. توی اینتر نت هم می توانم بگردم نه؟

عصر خواهرم تلفن زد. نتیجه ی ام. آر. آی مغز مادرم را برده بودند دکتر. گفته یک سال است که شروع شده. یک سال..یک سال....

 

+ کتا ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٩
comment نظرات ()

 

امروز از صبح کودکی را می بينم...

امروز کودکی  هی درب جعبه ای را آرام و با احتیاط می بندد. ..اين صحنه باز تکرار می شود..

 درون جعبه هر چه هست چیز با ارزشی ست. چیزی که کودک می دانسته نباید به آن دست بزند اما زده.

 محو تماشا و گرفتارش شده. زمان گذشته. چه قدر؟ نمی داند! با محتوی گرانبهای داخل جعبه به کجا های آسمان که نرفته ..به کجا های کشف نشده ی زمین که نرسیده..چه دریا ها و چه جزیره ها، چه باغ ها و چه دشت ها،... این همه چه مدت طول کشیده؟ ...

اما

 هرچه بوده هم گذشته و هم هست.

 گنج داخل جعبه حالا گنجی شده توی دلش.  

هر زمان که بوده و حالا هر زمان که هست ..دچار هر بی زمانی و بی مکانی که شده ، باید چشم بپوشد از گنجش. امروز وقت بستن در ِ جعبه شده.

 باید آرام ببنددش که کسی صدای لولا را نشنود. تقه ی آرام ِ روی هم گذاشتن قفل را نشنود. صدای برخاستن ، خش خش کشیده شدن دامنش روی صندلی ، صدای باز کردن در کمد را هم... 

اما کجا کجا کجا بگذاردش که جز خودش کسی باز کشفش نکند؟...

اين صحنه باز تکرار می شود. همينطور آرام و بی صدا....

 

+ کتا ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٩
comment نظرات ()

 

دلم چه قدر بی قراره؟ چرا روزم از من کم میاد؟

چرا کنترل احساساتم دست خودم نیست؟ چرا نمی تونم دلمو بنشونم رو همین صندلی که نشستم؟

 ... چی از جون خودم می خوام؟ چرا ابعاد خودمو نمی شناسم؟

 فکر می کنم چه قدرم مگه؟ فکر می کنم تا کجا ها م؟

 چرا خودم اینجام و چشمام قل خورده تا توی بالکن کنار شاخه های درخت خرمالو؟ ... چرا دیوار های این اتاق رو نمی بینم؟ چرا من نشستم و پا هام نیستن؟ چرا خودم اینجا م خیالم سر کوچه؟

 گوشام تو کدوم صحرا ول شده که چیزی نمی شنوم؟

دستام تو کدوم برفا گم شده که این همه سرده؟

...

حالا دوباره چه جوری خودمو جمع کنم کنار هم و سر هم کنم؟.... حالا جواب آیینه رو چی بدم؟

 

+ کتا ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸
comment نظرات ()

 

يک ثانيه فکر کردم هيچ چيز مهم نيست. مهم نيست که حال و حوصله ندارم. مهم نيست که سردم است و چشم هايم می سوزد. ...

(اه اين کی بورد لعنتی موقع تايپ کردن من تلق و تولوق می کند و مجبورم نوک پا نوک پا تایپ کنم چون رئيس تازگی ها ذکاوتش را به کار می اندازد و از نوع صدای کی بورد من می فهمد که دارم کد کار می کنم يا وبلاگ می نويسم...چه جالب است نوک پا نوک پا تایپ کردن..احساس نصفه شب به آدم دست ميدهد...)

چه می گفتم؟...درباره ی مهم نبودن ها. ...مهم نيست که نمی آيی نمی خوانی ام..مهم نيست که کار ها مانده اند. حتی اينکه پول ها تمام شده اند هم مهم نيست.

 (رئيس روی صندلی اش جنبيد و من خيال کردم می خواهد بلند شود در نتيجه رفتم توی اتوکد و برگشتم...)

اينکه برای هيچ کار تمرکز ندارم هم مهم نيست. دلم گرفته باشد يانه...باز هم مهم نيست. ...

اما همه ی اينها فقط يک ثانيه بود. از ثانيه ی بعد دوباره همه ی اين ها مهم می شود.

(چه جانی کندم اين دو خط را نوشتم...به هر حال زنده باد همين ثانيه ها که من خودم می شوم ميانه ی روز...)

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٧
comment نظرات ()

 

با دست و پا و دهانی بسته

فریادی کشیدن و

 دستانی گشاده

به سوی آغوشی

بردن

...

دشوار است اما

نا شدنی نیست

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٦
comment نظرات ()

 

صبح دوشنبه است

کار آموزم  اول صبح خوش خبری داد که فایلی که یک هفته دوتایی رویش زحمت کشیده بودیم را از بین برده. حالا دوباره از اول شروع کرده به کشیدن.

رئیس نشسته منتظر اینکه من چند تا نمای خام بدهم بهش و من دارم ...دارم...دارم چه کار می کنم؟

انگشت هایم کار نمی کنند چرا؟...دلم کجاست؟ چرا این همه ساکت و گرفته است؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢
comment نظرات ()