آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

پشت اين مانيتور...

امروز دارم موتسارت گوش می کنم و دور باغچه ها را با سنگ های لاشه جدول می کشم.

 سنگ ها را با دقت می شکنم و می چينم کنار منحنی های باغچه ها...و روز هی تبديل می شود به يک موسيقی کوچک شبانگاهی و هی تبديل می شود به سمفونی چهل و بقيه ی آن شش آهنگ...و ابر ها هی می گذرند از فراز روز و اين چنين ناگهان عصر می شود در حياط مادر بزرگ. (ته باغچه ...کنار همان قسمت که جعفری کاشته بودند) و من با مزه ی جعفری آشنا می شوم و به مزه ی جعفری لبخند می زنم...

مادر نمی داند کجايم و من پشت بوته ی به ژاپنی خود را کوچک تر می کنم و باز ابر می گذرد و ناگهان عصر ميشود...و باز ابر کنار می رود و ناگهان روز می شود...

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۳٠
comment نظرات ()

شمع

 

در جشن تولدت امسال

...با این باد سردی که می وزد...

زحمت نکش!

لازم نیست فوتم کنی.

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٩
comment نظرات ()

 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی

به اشکی نریخته میماند...

 

دلم خواست اینو بنویسم. کنار کاغذ پوستی های زیر دستم همیشه می نوشتم. حالا که نقشه کشی شده باشه اتو کد..کاغذ پوستی شم میشه وبلاگ.

فقط دنباله ش نمیشه طرح های نا مفهوم کشید و سایه روشن خط خطی کرد و ندونست تو چه فکر رفت و تا رئیس بیاد بالاسر میزت یه دسته کاغذ اتود یا یه کتاب دیتیل انداخت روش.

بعدشم مثل هزار تا حرف دیگه پاکش کرد که کارو که میذارن جلوی کار فرما آبرو ریزی نشه...

شبنم! کجایی؟ پوستی نوشته هامون کجان؟ چشمای زشت شف آتلیه مون و هوای ظهر های پاییزانه با شیر کاکائو و کیک تو پارک لاله؟...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٧
comment نظرات ()

 

این یکی دو روزه گیج طعم حقیقت ام.

از هر زهرماری بد تر است....راستی چرا بايد دنبال چیز به این تلخی بگرديم ؟ خود آزاری است؟ آقا نخواستیم حقیقت! چه کسی را باید ببینیم؟

+ کتا ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٦
comment نظرات ()

 

امروز خوب شروع نشده.

اول صبح که بابا انگار سحری خوابشون برده بود و در نتیجه کتری که برای سحری روشن بود سوخته بود.

دوم اینکه نان ساندویچی برای نهار دخترک تمام شده بود و دیروز حواسمان نبود بخریم. سوم اینکه حال مادرم خوب نبود. و یک سوال نگران کننده را هزار بار از من پرسید.

چهارم اینکه جناب رئیس باز هم به خاطر کار سر من داد زد. حدود نيم ساعت داد ميزد و من اصلن از اينکه گوش دارم خوشحال نيستم.و او اصلن حواسش نیست که من دارم اینجا -به نظر خودم- به صورت افتخاری کار می کنم و هیچ نیازی به این کار که از آن تقریبن متنفر هستم ندارم و فقط برای اینکه کار او راه بیافتد می آیم شرکت. من که الان دارم در خانه ی پدرم زندگی می کنم و بهره ی ماهیانه ی مبلغی که در بانک از فروش ویلا برایم مانده از سر مخارجم هم زیاد است و از رئیس هیچ چیز بجز اینکه داد نزند نمی خواهم اما او داد میزند و داد می زند و داد میزند و نمی دانم چرا داد می زند.

 

آقا جون من دلم نمی خواد اینجا کارکنم. آخه به کی بگم؟و تو بجز من کسی را نداری که سرش داد بزنی.و اينکه به خدا من بیشتر از این که هستم نمی تونم باشم. تازه به نظر خودم خیلی هم زیادم. اصلن کم نیستم. ولی همین قدرم. نه بیشتر نه کمتر.

...

دلم می خواد برم درکه. همون پایین ها. ته همون کوچه باغ ها که بن بستی ِ کوچه هاش به خاطر رود خونه س. ته یکی از همون کوچه ها برم پیش رود خونه. نمی دونم تا کی بشینم. مثل مجسمه.

 

+ کتا ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٤
comment نظرات ()

 

يک کاغذ پاره افتاده بود کنار تخت. رويش نوشته بود:

«چه خوابی گرفته مرا...

 عصر صدا های اضافی،

 ناهنجاری سکوت!...

درد های هميشه بهار،

 گلبرگ های فرو پلاسيده ی اميد

دست هايی که گرفتنی نيستند، دراز به سويت.

چشم هايت را ببند. خورشيد هم روزی از تابيدن خسته می شود.»

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٩
comment نظرات ()

 

امروز برای اولين بار احساس خيلی کدبانو گری بهم دست داد ! برای اولين بار ساعت ۵ صبح بلند شدم که غذا بپزم برای اينکه دخترک بی غذا بود. رئيس صبحانه خورد و رفت سفر. (دليل دومی که چرا احساس کدبانو گری بهم دست داد را بعدن می گويم.)

وسط های احساس ِ کد بانو گری ِ اول، نوشتنم گرفت. طرح يک داستانک نوشتم. بعد دخترک را صبحانه دادم و بردم مدرسه.

 برگشتنه از مدرسه ی او باز نوشتنم گرفت. دفترچه يادداشت را از کيفم در آوردم و راه کج کردم به پارک جلوی خانه، يک نيمکت پيدا کردم و يک طرح ديگر نوشتم.

 بعد برگشتم خانه که قبل از آمدن به شرکت مانتو ی سياهم را برای مجلس ختم بعد از ظهر اطوکنم. وسط اطوکشی، درست وقتی که آستين های مانتو -که پشت و رو بود تا برق نيافتد- را در آوردم، نم زدم و پارچه ی نخی را رويش انداختم و اطو را روی آن گذاشتم  بار دومی بود که احساس خيلی کد بانوگری بهم دست داد! چون اولين باری بود که اينکار را کردم و مانتو ی سياهم لبخند زنان برق نيافتاد!

.....

-نوشتن اين حرف ها خيلی مهم بود چون تا به حال اين حس را نداشتم و بايد حتمن می نوشتمشان. اگرچه که نوشتنم هم نگرفته بود.

 

الان توی شرکت تنها هستم. رئيس رفته سفر و چه کيفی دارد وقت تلف کردن.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱۸
comment نظرات ()

گریه

عصر پاییز است. هوا خنک شده. صبح دیدم توچال برف زده بود.

 دخترکم اینجا-توی شرکت- سه تا صندلی را چسبانده به هم و خوابش برده. سر درد داشت.

 توی مدرسه گریه کرده بود. رفته بودم دنبالش. بین یک عالمه دختر بچه ی مقنعه آبی صورتش را دیدم که پکر بود. تا رسید بهم گفتم چه شده؟   تعریف کرد و باز به جای حساس که رسید زد زیر گریه.

 من نگفتم گریه نکن. نگفتم تو دیگه بزرگ شدی. نگفتم گریه کار بچه هاست. برعکس گفتم گریه کن گلم! گریه نمودار غصه است. همچنانکه خنده نمودار شادی.

و او گریه کرد. خودم هم بغضم گرفته بود. بعدش درباره ی آنها که گریه می کنند و آنها که گریه نمی کنند حرف زدیم و هر دو دوست داشتیم که هر وقت غصه داشتیم بتوانیم گریه کنیم. گفت مثل تو که آنروز  گریه کردی. گفتم آره مثل من! و بعد هر دو خندیدیم.

هوا دارد تاریک می شود. باید بیدارش کنم برویم...

+ کتا ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٦
comment نظرات ()

 

سلام خودم.

گفتم برایت بنویسم که اوضاع رو به راه است. نگران من نباشی. شرایط کمی سخت هست اما نه آنچنان که نتوانم تحمل کنم. دلم گاهی از دشواری ها می گیرد اما خودش خوب میداند که همه ی همه ی همه چیز درست مثل روز ها میگذرد. غروب می شود آفتاب میرود شب میآید و باز چشم بر هم گذاشته باشی یا نه صبح می آید. آنچه که مهم است تاب تحمل کردن است و توان یافتن روزنه ای برای تنفس.

 

گفتی اصل حالم را بنویسم؟.. مگر اصل حال آدم جز این است؟ نه حال من و نه حال هیچ دیگری. غیر قابل تحمل وجود ندارد. متاسفانه آدم با هر شرایطی کنارمی آید و گاهی با تحمل وزن سنگینی از آب هم زیر اقیانوس نفس می کشد. متاسفانه آدم اما خیالی دارد و آرزو هایی که هر روز با یادآوری شان خودش را می چزاند. متاسفانه آدم اما قادر است به خودش بقبولاند که همین است که هست. کسی هم وجود ندارد که این را نتواند بپذیرد مگر اینکه در آدمیت اش شک کنیم.

 

گاهی فکر می کنم آدم موجود کثیفیست. چون فابليت تطبیق با آب و هوای هر زباله دانی را دارد. می گویی نه؟ بد ترین شرایط زندگی را تصور کن و آنان را که در هر حالتی با آن کنار می آیند.اين نجابت نيست. می توان دوام نياورد، ميتوان گريخت. می توان بر هم زد در هم ريخت، اما در کثافت می لوليم و باز زنده ايم. نه فریادی می زنيم نه توقعی داريم نه مهم است که هوا پاک تر از این باشد که هست.

 

نه!..در روزگار ِبد، هیچکس بد نیست. بد آنقدر شایع شده که از چشم افتاده. بد اصلن وجود ندارد. هر چه هست خوبست. من خوبم و جای هیچ نگرانی هیچوقت نبوده است. بگذار همینجا پای دیوار سینه کش آفتاب چشم ها را ببندیم و چرتی بزنیم. هوا ی پاییزانه ی شیرینیست.

 

 

+ کتا ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٥
comment نظرات ()

 

همه جوره هوا تو دارم. !

تو بنویس. من می خونم. یه وقت دلت تنگ نشه... یه وقت خیال نکنی حواسم بهت نیست. یه وقت خیال نکنی کسی رو نداری و ...

نمی دونم روز گار همیشه اینجوری بوده یا به دوره زمونه ی ما که رسیده اینجوری شده هان؟ گاهی فکر می کنم هر چی قدیم تر بهتر. هر چی بدوی تر بهتر. هر چی نفهم تر بهتر. هر چی بیچاره تر بهتر. هرچی گرفتار تر بهتر. هر چی دست و پا بسته تر بهتر

دست و پا بسته. این حرف خوبی بود. فکرشو بکن دست و پا و دهنتو ببندن و گوشه ی یه اتاق حبست کنن چقدر خوبه اونوقت کسی توقع انجام دادن کاری رو هم ازت نداره. زندگی نباتی. شایدم نه. اصلن آب و خاکی هم در کار نباشه. راحت خشک میشی. بی صدا.

اما تو نه ها!..من! تو نگران نباش . خودم همه جوره هواتو دارم!

 

+ کتا ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٤
comment نظرات ()

 

امروز آزمون رانندگی را قبول شدم.

میشه گفت آخیش!

اما خیلی خسته هستم. الان طبق معمول سرم درد می کند. از ساعت هفت صبح تا یازده که امتحان دادم سر چهارراهی که باد می وزید و آفتاب می تابید ایستاده بودم منتظر نوبت.

حالا قبضی در کبف دارم که فاقد ارزش برای رانندگی است و تنها برای دریافت گواهینامه به درد می خورد.

 

بگذریم.

دلم همه اش گرفته است. از دست خودم ناراحت ام. آدم لجباز گاهی ممکن است با خودش هم لجبازی کند. می شود تصور کرد که کسی با خودش لجبازی کند؟ من اینکار را کرده ام. لج خودم را در آورده ام. لجبازی کرده ام و دلم می خواهد خودم را از رو ببرم اما نمی توانم.

چه گیر بدی افتاده ام. کسی را هم ندارم که بتوانم مثل آدم با او درد دل کنم و او هم مثل آدم  بگوید چه کنم. گرچه فايده هم ندارد. چون "چه کنم" که تنها مشکل نیست! من خودم میدانم چه کنم. مهم اینست که کاری را که درست است را نمی خواهم یا شاید هم نمی توانم انجام دهم.

دوباره بگذریم.

امروز کسی ماجرای عجیبی را تعریف می کرد. می گفت رفته بوده دانشگاه برای ثبت نام. جزو کسانی که برای ثبت نام آمده بودند دختری بوده که توی شناسنامه اش مهر فوت شده است خورده بوده. بدون اینکه خودش خبر داشته باشد.

انگار خواهرش به تازگی فوت کرده بوده و پدرش از شدت ناراحتی اشتباهی شناسنامه ی او را برداشته برده و باطل کرده بوده. این میان کسی متوجه هویت متوفی نشده بوده. ماجرای عجیبیست. نه؟

 

 

+ کتا ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٢
comment نظرات ()

 

سرم می خواهد درد بگیرد. با ولع آدامس می جوم. در شرکت تنها هستم. چشم هایم می سوزد. خسته هستم. از آزمون عملی رانندگی می آیم. قبول نشدم. می خواهم اینجا بررسی کنم که چرا.

خب ماشین آزمون آمد. ما دونفر بودیم که مانده بودیم. من معمولن اعتماد به نفسم مشکل دارد. می خواستم نفر دوم باشم که امتحان میدهد اما افسر اسم من را صدا کرد. نشستم. ماشین تقریبن سر چهارراه فرعی به اصلی پارک کرده بود. بنا بر این به محض حرکت وسط چهار راه بودم. این یک خطا. چون حق تقدم را رعایت نکردم. بعد گفت مستقیم برو توی کوچه ی روبرویی. کوچه ی روبرویی یک سر بالایی نسبتن شدید داشت. آنجا گفت کنار یک پژو ی پرشیا ی سیاه رنگ پارک دوبل کنم. مربی من هیچوقت بین دو تا ماشین نگغته بود پارک دوبل. گرچه شاید اگر اصولی پارک کنیم تفاوتی هم نداشت باشد اما همین که دیدم بین دو ماشین است کمی دست و پایم را گم کردم. علاوه بر اینکه سربالایی هم بود. موقع بیرون آمدن از پارک توی آن سربالایی که باید نیم کلاج می رفتم یک وانت کوفتی قراضه از این ها که لوازم منزل خریداری می کنند افتاد جلویم. ترمز کردم ماشین خاموش شد. بعد افسر گفت از وانت سبقت بگیر. وانتی آمد سمت چپ و نگذاشت.

اما انصافن افسر مهربان و مودبی بود.

قرار است سه شنبه دوباره امتحان بدهم.

نتیجه:

باید به چی دقت کنم؟

۱- رعایت حق تقدم در هرجا و هر موقعیت

۲- پا روی کلاج باشد. اصلن از روی کلاج تکان نخورد که ماشین خاموش نشود.

۳- پارک دوبل بین دوتا ماشین کار شود.

۴-از مربی رو در بایستی نداشته باشیم و این چیر ها را ازش بخواهیم. این مورد آخری با دو تا ضربدر.

 

+ کتا ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٩
comment نظرات ()

همه ی کوچه های شهر

از کوچه صدای آواز می آید

می شناسم اش

همان صدای آشناست...

آوازه خوان دوره گرد

-با آکاردئونش-

همه ی کوچه های شهر را زیر پا گذاشته

از داوودیه تا لارستان

زیر این پنجره حالا

سلطان قلب ها می خواند.

...گوش کن...

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٦
comment نظرات ()

 

آه.

 

امروز فقط دلم می خواهد بنویسم آه.

..........................................................................................................................

مدتیست حرف ندارم. شعر ندارم. قصه ندارم. آنقدر در خودم ضد و نقیضم که نمی دانم حقیقت ام کدام است. همیشه خواسته ام راست و صادق باشم. حالا هم راستی را گم کرده ام هم صداقت را. آدم درونم زانوی غم به بغل گرفته و کنجی نشسته.

.............................................................................................................................

اینطور وقت ها راهی هست. من اسمش را می گذارم جاده ی کلمه ها. کلمه ها را بی فکر و بی توجه به معنی شان به محض اینکه به ذهن می آیند می نویسم.آخرش معمولن یک عبارت در می آید. بازی شیرینیست. مثلن

کوه - انبوه - شتاب - کلمه - ماد ر- برگ - برگ ریزان - انتباه - سیاهی - شکست - دود - مه - شب - تنها - ناپایدار - خوبی- بدی- زشتی- انسان - کلمه - سکوت -شب - درخت - تنها - یادگار - راه - مرد - کشتی- بندر - دریا- زندگی- زندگی - زندگی ... و باز هم زندگی! چه فرصت کسالت باری.

...............................................................................................................................

یاد اون آدمی افتادم که تو وبلاگش نوشته بود فرصتی که ما داریم همانقدر است که مثلن کسانی مثل ابو علی سینا و مادام کوری داشتند. نمی دانم دنیا یی که توش بودند چطور بود که حوصله ی فرصتشان را هم داشتند. دنبال بهانه می گردم یا اینکه جو آنقدر سیاه است که آدم به مرگ راضی می شود؟

..................................................................................................................................

باز از هیچی بهتر بود نه؟ اولش خیال می کردم امروز بجز یک آه هیچی نمی توانم بنویسم.

 ..............................................................................................................

ديروز از هشت صبح تا هشت شب سرکار بودم چه کار پر استرسی. ساعت ۶ جلسه بود و طبق معمول کار ها به دقيقه ی نود رسيد. نتوانستم بروم امتحان آئين نامه بدهم. شايد سه شنبه بروم.

 

+ کتا ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۳
comment نظرات ()

 

...و زندگی همچنان بی رحم ادامه دارد...

باید بر خیزم. دستمال گردگیری بردارم. خاک از سر روی اشیا بر گیرم. شلوار دخترک باید کوتاه شود. خورشت قیمه می جوشد یادم نرود رب گوجه و نمک و زعفران.

راستی امروز اول پاییز است. این خبر خوبی نیست؟ می توان به آن آویخت و تا شب تاب خورد. چه قشنگ شد! ببین:

راستی امروز اول پاییز است

این خبر خوبی نیست؟

می توان به آن آویخت و تا شب تاب خورد...

فردا برای بار دوم امتحان آیین نامه دارم.باعث خجالت نيست که آدم تا اين سن و سال گواهينامه نگرفته باشد؟ فردا دخترک را صبح زود باید ببرم مدرسه. امروز عصر باید بروم شرکت کارهای فردایم را تمام کنم. فردا نیستم. آموزشگاه هستم. امروز حمام هم بروم. آیین نامه را هم مرور کنم. خورش نسوزد...بوی غذایم پیچیده در ساختمان.

زندگی شايد همین سر برداشتن هاست. چشم مالیدن ها و دوباره با نگاه نو جاده را پیمودن.

 

+ کتا ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱
comment نظرات ()