آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

ته دلم خاليست.

خالی ِ

      خالی ِ

            خالی.

سيب سرخ مهربان به اين سايت لينک داده. بد نيست برويم و ببينيم.

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٧
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ کتا ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٧
comment نظرات ()

 

هنوز هم خوب نيستم اما می خواهم که بهتر باشم.

هر کار کردم نتوانستم از اين وبلاگ دل بکنم. بايد که باشد. جايی برای اينکه ...

 

سکوت بی چاره کننده ای گرفته مرا. از آن سکوت ها که حرفش را با تو زده بودم و تو نشنيده بودی و دوباره پرسيده بودی. البته اينجا به اندازه ی آن ده ساکت نيست و ديوار ها به اندازه ی ديوار های آن خانه ی روستايی ضخامت ندارند. اينجا آن ديوار کلفت که هيچ صدايی را رد نمی کند دور کله ی من کشيده شده. گوش هايم احساس کری می کنند.

ديگر نه می توانم خوليو گوش کنم نه گوگوش نه بتهوون نه هيچ کوفت ديگری. 

 

هستم اما نه آنچنان

 

 

+ کتا ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٦
comment نظرات ()

 

حال دلم خوب نيست.

 کمی تنهايی ميخواهد

- کمی سکوت.

+ کتا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٢
comment نظرات ()

 

توی شرکت جديد هستم. بوی رنگ از در و ديوار می ريزد. منم و دو تا نقاش که خرده کاری های آخر نقاشی را انجام ميدهند.

از آقای ميم خبری نشد. ما هم پيگيری نکرديم که چرا نيامد. شايد نخواست. شايد بيشتر از آن افسرده بود که بتواند بيايد...

اين شرکت جديد فضای دلباز و خوبی دارد. جان ميدهد برای اينکه آدم بنشيند سر کار و تا نصفه شب هم بماند و نفهمد زمان کجا رفته. هرجور کار هم که بخواهی هست. از تميز کاری گرفته تا طراحی... از هر کدام حوصله ی آدم سر رفت می تواند برود سر ديگری. سراميک ها را برق بياندازی يا کتاب ها را از کارتن در بياوری يا اسناد حسابداری را مرتب کنی يا بنشينی پشت کامپيوتر و نقشه ی فاز دو بکشی يا هم اينکه بروی سر طراحی معماری داخلی ويلای آقای الف.

نفس عميق...

من اما دست و دلم چرا به هيچ کار نمی رود؟ چه مرگم شده؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢۱
comment نظرات ()

قهر

قلم راه نمی رود. با من لج کرده. ميگويم: مهم نيست چه می نويسی..راحت باش. اخمو و دزدکی نگاه کوتاهی به من می اندازد و سرش را رو به يک طرف ديگر ميکند.

می گويم: قهر نکن تو را به خدا...چشم های من را ببين!

دماغش را بالا می کشد و محلم نمی گذارد.من هم غروری دارم. نمی توانم بيش تر نازش رابکشم.

 پس تا اطلاع ثانوی ما با هم حرف نمی زنيم.

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٠
comment نظرات ()

 

حس عجيبی دارم. يه حس ليز و گم. نمی دونم چی....

 مثل اينکه....

 خودت چراغ قرمز رو خيلی با عجله رد کرده باشی و رفته باشی اما هنوز روحت پشت چراغ قرمز مونده باشه. و اصلن سبز هم که ميشه حرکت نکرده باشه و کم کم حتی يه چيزی شبيه سنگ شده باشه و صدای بوق های پشت سر تا ابد توی گوش هات مونده باشه......

 

تونستم بگم چه مه؟؟؟

+ کتا ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱٥
comment نظرات ()

 

توی دفتر کارگاه هستم. آمده بودم چند تا نما را چاپ رنگی بگيرم کارتريج پرينتر تمام شد. حالا رفته اند برايم کارتريج بخرند و من اينجا تنها. از پنجره ی روبروی من باران آجر می بارد. خليل زير باران آجر با پشت خميده آجر های باريده را جمع می کند و مرتب می چيند و نگاه هم به بالای سرش نمی اندازد. من با هر قطره ی آجر به پشت خميده ی خليل نگاه می کنم و می ترسم.

گرسنه م شده بود و توی کيسه ای چیپس پيدا کردم و مثل از قحطی برگشته مشغول خوردن چیپس های چند روز مانده شدم. برای گرسنگی خوب است ولی کمی بوی روغن ماهی گرفته. وقتی داشتم چیپس می خوردم حس کردم دارم خوش می گذرانم.

به همين احمقانه گی. که هستم. و دلم می خواهد اشکال هم نداشته باشد. کاش کارتريج خريدن خيلی طول بکشد.

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱٠
comment نظرات ()

 

اينجا من. ساکت. امروز شايد تعطيل.

اين يادداشت را روی درکلبه نوشته اند امروز. شايد کسی در آن خوابيده باشد. هيس!

...

چقدر دلم بی خود يا باخود گرفته بود. و چقدر دل گرفته ام بی خودی خواست هیچ هايش را اينجا بنويسد.

نه! بفرمائيد تو. چشم هايم را می مالم. يعنی که يک چرت خوابيده بودم و حالا با آمدن شما بيدار شده ام. (در حاليکه اينطور نيست...من از اولش بيدار بودم و چشم دوخته بودم به الوار های سقف همين کلبه)

...

 

+ کتا ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۸
comment نظرات ()

 

الان حس خوبی دارم. شايد اين حس مربوط به آقای ميم باشد. همين امروز داشتم فکر می کردم چه مدت است که اشک به چشم هايم نيامده! يادم نيامد.. ترسيدم نکند دلم سنگ شده باشد. اما عصر گريه ام گرفت. خيالم راحت شد.

عصر توی دفتر کارگاه مشغول کار بودم که آقای ميم آمد. آمده بود درباره ی نرم افزار تری دی مکس سوال هايی بپرسد. (ببخشيد فارگيليسی نوشتم چون هر کار کردم کی بورد انگليسی نشد!) جريان اين بود که بهش وعده ی سر خرمن داده بودند که اگر اين نرم افزار را ياد بگيری شايد دوماه ديگر!! نمی دونم کجا آباد برايش کاری داشته باشند اما هيچ قولی نمی توانند بهش بدهند. آقای ميم بايد حدود چهل و پنج ساله باشد. دچار افسردگی شديد و مشکلات خانوادگی شديد تری ست. غده ی تيروئيدش را دارد از دست می دهد و داد گاه برايش ضرب الاجل تعيين کرده که اگر تا فلان تاريخ نتواند کاری پيدا کند حکم را به نفع همسرش صادر خواهد کرد. آقای ميم ليسانس طراحی صنعتی دارد از دانشگاه خودمان. اما از زور بی کاری حاضر شده هفته ی پيش برود برای يک شرکتی توی شهرک غرب پای پياده مجله های تبليغاتی دم در ِ خانه ها پخش کند. چند روزی هم رفته اما از بس پياده راه رفته، روز بعد را نتوانسته از جا بلند شود. آنجا برای اين کار قرار بوده ساعتی هفتصد تومان بگيرد.

آقای ميم نيامده بود درباره ی تری دی مکس سوال هايی بپرسد، آمده بود کمی درد دل کند. بعد که حرف هايش تمام شد و ساعت از شش هم گذشت و کار کارگران تعطيل شد و سکوت شد، باز هم نشسته بود. انگار حواسش هيچ جا نبود. هوا داشت تاريک ميشد که خواست برود. خداحافظی کرد و رفت. رئيس رفت بدرقه اش دم در. من رفتم قدمی در حياط زدم. رئيس که برگشت گفتم:

- برای دفتر جديد يک نفر را می خواهيم. نه؟ من که همه ی ساعت ها توی دفتر نيستم. پرسنل هم که همه پارت تايم هستند. بگو بيايد برای کار های دفتری. از پخش مجله که بهتر است. شرکت هم خالی نمی ماند.

چشم هايش درخشيد. دويد ته کوچه صدايش کند.

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٦
comment نظرات ()

 

چه چيز است که من را کنار تو نگاه ميدارد؟ ...نمی دانم!

 حس می کنم دری بايد بسته شود. پرده ای بايد بيافتد. ماشينی بايد حرکت کند و در جاده ای دور شود. سفری بايد آغاز شود اما نمی شود. اين اتفاق نمی افتد. ما تا سال های سال بعد کنار هم خواهيم ماند همينجا کنار آن در که بايد بسته شود و همان راه که بايد رفته شود اما نمی شود. بی که بدانيم چه چيز است که ما را کنار هم نگه داشته.

 

 

+ کتا ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢
comment نظرات ()

سکوتی که همين نزديکی هاست...

دلم می خواهد ساکت باشم. سکوت، پاکی به دنبال دارد. شايد شرايط، دعوت به سکوتم می کند. شايد جريان سيالی که مثل رود خانه ای قوی من را هم در خود می برد مجال سخنم نمی دهد. هر چه هست. بد نيست.

 توی اتاق غريبه ای هستم. به چيزی نبايد دست بزنم حتی وقتی به اشيا و در و ديوار نگاه می کنم می گويم: من اينجا چه می کنم؟  ...

اما ساکت ماندن، سر آغاز ناپديد شدن هم می تواند باشد و ناپديد شدن نهايت پاکی است.

-يادت هست گفته بودی خلاصه ی پاکی ها؟-

 من اينطور مرئی سخت معذبم. ساکت شدن و گوشه ای نشستن و چشم ها را بستن و تکرار يک مانترا تا هيچ شدن.

روز ها تنها در اتاقی که اتاق من نيست. با اشيايی که مال من نيستند حرف می زنم. اشيا، غريبه  و عاقل اندر سفيه نگاهم ميکنند!... (فکر می کنی من چه چيزم از اشيا کمتر است که نتوانم ساکت بمانم؟) و بعد به نوبت و يکی يکی نا پديد می شوند.

بايد اول سکوت را تمرين کنم :

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱
comment نظرات ()