آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

ساعت نه و ربع صبح است. هفت بيدار شده ام صبحانه را آماده کرده ام. به سه نفر از اهالی خانه صبحانه داده ام و راهی شان کرده ام. صبحانه ی سه نفر ديگر هنوز مانده. مادرم بيدار شده. گفتم برايتان نان سوخاری گذاشته ام. نان سنگک شايد معده تان را ناراحت کند مثل ديروز.

 از اتاق پدرم مثل هميشه صدای بلند تلويزيون می آيد. مراسم رای اعتماد را تماشا می کند.

حالا بايد بروم درمدتی حدود سه ربع ساعت نهار آماده کنم. ساعت ده و ربع بروم دنبال دخترک از کلاس زبان برش دارم. بياورم اش خانه و بعد بروم شرکت. برای قرار عصر با کارفرما در و ديوار طراحی کنم.

زندگی چه سطحی و احمقانه شده.

يک نفر توی يک وبلاگی انگار گفته بود:« از عمق اقيانوس خودم کمی بالاتر ..»

اما اشتباه کرده! آدم که از عمق اقيانوس خودش بيايد بالا، روی سطح آب گرفتار می شود. يا آسان رفته و نمی داند برای رسيدن به عمق آن اقيانوس چه قدر بايد زحمت کشید....

دوست عزيز! 

:

تا اراده کنی

 -مثل يک توپ پر باد-

 روی سطح آبی!

 حالا بگرد؛

 سنگی پيدا کن و دوباره

-با هزار بد بختی-

 به پايت ببند

 که بروی زير تر

 

 

 

+ کتا ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۳٠
comment نظرات ()

شايد هيچی

چی می خوام بنويسم؟

شايد هيچی.

 

۱-

دلم گرفته و همه ش ياد مشکلات هملت می افتم: آلام عشق مردود، درنگ های ديوانگی، وقاحت منصب داران و تحقير هايی که لايقان صبور از نا لايقان می بينند.

آلام عشق مردود ...آلام عشق مردود به خصوص آلام عشق مردود...

...

 

۲-

شعر تازه ندارم. دست بزرگ روزگار دهان شعر هايم رابسته. به شدت عصبی هستم. انگار منتظرم يک نفر چپ نگاهم کند و من بريزم به هم. دلم نمی خواهد اينطور باشد اما هست. فشار رويم زياد است. يک تکه از ران راستم هم چند روزيست بيشتر اعصابم را خرد می کند. انگار يک نفر از توی ان به بيرون ضربه ميزند. يک زندانی که شايد از درونم می خواهد به بيرون نقبی بزند....

 

۳-

کار زياد دارم اما حوصله ی انجامشان را ندارم. مثل زندگی که حوصله ی انجام آن را هم ندارم !

 

۴-

می گفت اميد هست. اميد هميشه هست. من گفتم به دنباله نا هم اميدی هست. دلخوش اويم!

بعد ياد شعر معروف درنا اميدی بسی اميد است ... افتادم. درنا اميدی البته بسی اميد نيست. فط يکی هست. يکی.

تلخ ميگذرم از فراز روز.

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٩
comment نظرات ()

کدامم؟

۱- تابستان امسال تابستان خوبی ست. متفاوت و خوب. فرصتی برای به دست آوردن همه ی نداشته ها. فرصتی برای حس پدر و مادری که سال ها از ایشان دور بوده ام. فرصتی برای به خود اندیشیدن. فرصتی برای دوباره به دنیا آمدن و راه های نرفته را رفتن. تابستان امسال تحولی ست که مدت ها به دنبالش بوده ام. یک تحول جانانه. تغییر همه چیز حتا خود آدم. تغییری از آنچه که هست به آنچه که می خواهی باشد. حتا همین یک ماه توفیق اجباری که پیش آمده درنقل و انتقال شرکت ببین چه فرصت خوبیست: کار ها را تا اول شهریور باید در خانه انجام بدهم خوب! کار کردن در خانه خیلی لذت بخش تر از شرکت است. هر وقت بخواهی کار  میکنی هروقت بخواهی خستگی در میکنی. مثلن کتاب می خوانی و کسی هم به کسی نیست. و از اول شهریور هم که به ساختمان جدید منتقل می شویم هم تحول لذت بخشی ست. بخصوص توی آن ساختمان آجری زیبا و آن خانم صاحب خانه ی مهربان زرتشتی... 

 

۲- تابستان امسال گند و افتضاح است. بد ترین تابستان عمرم است. هیچوقت این همه تنش و تضاد را در یک مدت کوتاه تجربه نکرده بودم. زندگی با پدر و مادرم سخت تر از آنست که خیال می کردم. پدرم غیر قابل تحمل شده.مدام غر میزند. از همه کار من و همسرم ایراد می گیرد. من به درک. دائم با همسرم درباره ی حرف های پدرم بحث و بگو مگو داریم. گوشش هم کر شده و حاضر نیست از سمعکی که برایش گرفته ایم استفاده کند. صدای تلویزیون را آنقدر بلند می  کند که واقعن تا هفت تا خانه آنطرف تر می رود. آنوقت با بی خوابی ای که شب ها به سرش می زند تا ساعت دو ی بعد از نصفه شب هم تلویزیون تماشا می کند. ما که صبح زود باید بلند شویم برویم سر ساختمان همه ی روز را به خستگی می گذرانیم. مادرم هم که در یک سراشیبی تند به سوی آلزایمر یا فراموشی مطلق پیش می رود. خیلی مواظبت می خواهد. حرف های تکراری کار های تکراری سوال ها و جواب های تکراری توضیح های تکراری...در این خانه من اصلن فرصت سر خاراندن هم ندارم. چه برسد به کار. و دلهره ی کار های باقی مانده ی شرکت خراب شده. سر کردن با یک رئیس خسته و عصبی و درب و داغان و ناز نازی و زود رنج .....و غصه ی یک فراغ سر نیامدنی...

این هر دو منم.

+ کتا ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٥
comment نظرات ()

اتود

می خواهی گم نشوم.

اما نمی ترسی که بدزدندم.

................

می خواهی خودم گم نشوم

نمی ترسی از دزدیدنم

................

عزیزم! مواظب باش گم نشوی

کسی تو را نمی دزدد.

................

کسی که مواظب است گم نشود

با دزد ها نمی رود

...................

کوچولوی من!

راه خانه را که بلدی!

مواظب باش دزد تو را نبرد

....................

خیالت راحت!

: مرا دزد نمی برد

 اما راه خانه را نمی دانم...

 

 

+ کتا ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۳
comment نظرات ()

 

امروز جمعه س. مادر دو روز ديگه بر ميگردن. خانه خاک آلود است. کلی کار دارم اما مثل آلاکازو شده ها می نشينم پای نت و بلند نمی شوم. آخه اين چه کاری است؟

ببين عزيزم:

۱- ساعت يازده شده. پس بايد بلند شوی فکر نهار باشی. بله نهار را بايد آماده کرد وگرنه عده ای گرسنه می مانند.

۲- خانه نظافت می خواهد.

۳- اتاق مادر را بايد تخليه کنی. اتاق خودت را تميز کنی و دخترت را به آن اتاق منتقل کنی.

۴- نقشه های ساختمان دست کسی را جز تو بلد نيستند ببوسند. هرچه زود تر بايد چک شوند و تمام شوند و بروند پلات گرفته شوند. چه قدر می خواهی طولش بدهی؟

۵- برای گذراندن اوقات باقی مانده ات دو تا کتاب هم خريده ای که بهتر است به جای وبگردی آنها را بخوانی.

۶- احساس شاعرانه نداری که نداشته باش! اين به کسی مربوط نيست. هر وقت شعرت آمد می نويسی. فکر می کنم خود الهه ی شعر هم جای تو بود با اين همه مشغوليت فکری ، شغل ديگری برای خودش دست و پا می کرد.

۷- امروز يکی دو ساعت وقت هم بايد برای خداحافظی از نويد بگذاری. يادت نرود. او صبح فردا می رود اطريش.

۸- من آخر شب بر می گردم و کار هايی را که گفتم انجام بده را چک می کنم. وای به حالت اگر از اين لحظه به بعد وقت تلف کنی.

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۱
comment نظرات ()

 

سلام خودم !

راستی اگه تو خودم نبودی ما برای هم چه دوستای خوبی می شديم. نه؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٠
comment نظرات ()

اگر چه دستانش

می نويسم که چی؟ چرا ؟ اينجا يا توی دفتر چه ی خودم. چه کسی بخونه يا نخونه... می نويسم چون اگه ننويسم همين يه دونه خوشبختی رم ندارم. نه؟

روز را چطور بايد گذراند وقتی همه ش خبر های بد است؟ آغاز نگران کننده ی فعاليت در تاسيسات هسته ای. به من چه؟ پيشرفت تا جايی که امنيت مردم به خطر نيافته. يا همه ی همه ی مردم با هم بگن تا آخرش وايساديم. يا حداقل اکثريت مردم اينو بگن. که اقليت تکليف خودشونو بدونن.

«هراس من

باری

 همه از مردن در سرزمينی ست که....»

 

و خبر يورش به خانه ی گنجی. و ضرب و شتم همسرش و هراس دخترش...

.....ديشب تا بوق سگ سر کار بوديم. يه جور کار فعلگی! کاش ميدونستم برای چی. حس می کنم من يه قطره آبم که توی يه آبکش کثيف که همه ی سوراخهاش از لجن پر شده گير کردم. کار آب اينه که از آبکش بره بيرون.

چه مثال خنده دار و کثيفی!

+ کتا ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱۸
comment نظرات ()

 

بازم همون آش و همون کاسه هر دفه به یه بهانه ای؟ این دفه دیگه چرا؟ (صدای ضعیف) بازم نمی تونی خود خود خودت باشی. توی سرت پر از حشره شده.

...

هوا گرمه و کولر ها اصلن کاری نمی کنن. صبح رفتم سر ساختمون.

 رئیس به کارگر ها معرفی کرد: خانم مهندس فلانی!

سری تکان دادم، به شان لبخند زدم و گفتم:  سلام!

.یکی شون با لحنی متعجب پرسید: این؟

رئیس گفت: بله ایشون!..

من راهم را کج کردم و به طرف ديگری رفتم.

 توی راه شنيدم که رئيس ادامه داد:.بیشتر زحمت طراحی این ساختمان را ایشون کشیده اند.

کارگر دوباره مثل دفه ی اول پرسيد: این؟

...

این دو تا این هی تو ذهنم تکرار میشه...

 

+ کتا ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٦
comment نظرات ()

این!

بازم همون آش و همون کاسه هر دفه به یه بهانه ای؟ این دفه دیگه چرا؟ (صدای ضعیف) بازم نمی تونی خود خود خودت باشی. توی سرت پر از حشره شده.

...

هوا گرمه و کولر ها اصلن کاری نمی کنن. صبح رفتم سر ساختمون.

 حمید به کارگر ها معرفی کرد: خانم مهندس فلانی!

سری تکان دادم، به شان لبخند زدم و گفتم:  سلام!

.یکی شون با لحنی متعجب پرسید: این؟

حمید گفت: بله ایشون!..

من راهم را کج کردم و به طرف دیگری رفتم.

 توی راه شنیدم که حمید ادامه داد:.بیشتر زحمت طراحی این ساختمان را ایشون کشیده اند.

کارگر دوباره مثل دفه ی اول پرسید: این؟

...

این دو تا این هی تو ذهنم تکرار میشه...

 

+ کتا ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٦
comment نظرات ()

بیرون از رویا

می گوید:

 با مانیستی!

...تو در رویا زندگی می کنی.

...

راست می گوید اما

- نمیدانم-

 بیرون از رویا هم آیا

 جایی برای زندگی هست؟

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٤
comment نظرات ()

اتاق ساکت

گاهی یک اتاق ساکت برای بقیه ی عمر بس است.

دیروز روز خوبی نبود. یا اینکه دیروز می تواند بگوید : من را بد ساختی برای خودت. من دست تو بودم. ..اما باید قبول کند که دو تا بگو مگو ی منجر به بغض و یک تصادف منجر به خسارت برای یک روز زیاد است. شاید منصفانه هم قضاوت کنم فقط یکی ش تقصیر من بود.

بگذریم. 

صبح توی وب گردی گذرم به سایت یک بازی فکری جالب جالب افتاد. مدتی گرفتارش شدم. در مدت بازی انگار گره های مغز آدم باز می شود... یک حس گذرا به من دست داد که مشکلات مثل همین بازی ست. باز می شود...

باید راس ها را طوری جابه جا کنیم که خطوط با هم تقاطع نداشته باشند...

و بعدش باز اتاق ساکت.

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱۳
comment نظرات ()

چه خبرا؟

-چه خبرا؟

-...باز گشت به عقب!..ترور و انفجار و نابسامانی.

-چه خبرا؟

-داریم ساختمانی که هم شرکت و هم خانه مان توش بود را خراب می کنیم و من الان تقریبن از میان خرابه ها دارم می نویسم. ... چه جالب همه چیز تخلیه شده و کارگر ها مشغول کلنگ زدن هستند اما من و کامپیوترم همینطور این وسط مانده ایم.

- چه خبرا؟

مادرم دوهفته ی دیگر بر می گردد.

- چه خبرا؟

- هیچی منو آوردن اینجا تک و تنها بشینم کار کنم ولی من کارم نمیاد و شیطنتم میاد و امده ام وبلاگ نویسی و شیطنت.

- چه خبرا؟

- خب راستش.....یه مقدار حرف از دیروز تو دلم مونده که اینجا جای گفتنش نیست. یه مقدار حرف هم مال امروز صبحه که ... خب... باز بگو مگو داشتیم و اشکم در اومد... همینا رو میخواستی بگم؟ تقصیر من نبود. مطمئنم که نبود. مشکل اینجاس که این آدم اصلن توان شنیدن نداره . من تا وقتی گوش هستم مشکلی نیست اما وقتی حرف می زنم ...نمی دونم شاید زبونم یه زبون دیگه س ؟ من که چیزی نگفتم. فقط گفتم یه دفترچه ی دیگه باز کنیم حساب پول های ساختمان رو از حساب پول های شخصی جدا کنیم. میگه تو به من اعتماد نداری. آخه به نظر من اصلن موضوع اعتماد نیست. من فقط می خوام حسابا قاطی نشه. می خوام بدونم چه قدر خرج کردم یا چه قدر تونستم پس انداز کنم. اگه پول هایی که باید خرج ساختمون بشه قاطی حساب شخصی باشه که نمیشه....آخه این حرف اشکالی داره؟ باید به کسی بر بخوره؟

نمی دونم....

 من طبق معمول بغضم گرفت. گفت اگه گریه کنی میرم دیگه بر نمی گردم. من باز ساکت شدم. و هنوز که هنوزه ساکتم. آدم می تونه ساکت بمونه. فقط اشکال اینجاس که آدم گاهی گاهی گاهی یادش میره که میتونه ساکت بمونه و همین گاهی ها دردسر ساز میشن.

اشکم در اومد اما نریخت. هنوز یه جایی وایساده که نمی دونم کجاس.

دیگه نمی پرسی چه خبرا ؟

 

 

+ کتا ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٢
comment نظرات ()

 

در اين زندان هر روز برای خودم ناشناخته تر می شوم. انگار با خودم هر روز غريبه تر. هر روز بيش تر از روز پيش با خودم تعارف دارم.

لبخند می زنم. کنارم می نشينم، دستم را به مهر می گيرم اما حرف دلم را نمی زنم. ميدانم گوش خودم هم شنوای حرف های درونم نيست. پس باز لبخند می زنم و نگاهم از چشم دوختن در چشم های خودم طفره می رود...

گاهی فکر می کنم حقیقت اینست که ما هیچوقت خودمان را نشناسیم. گاهی می گویم خودی درونی تر از اینکه دیگران می بینندش وجود ندارد. اگر هست, چرا کاری نمی کند؟ خودی نشان نمی دهد؟ چرا این همه دور و گم است؟...

گاهی می ترسم نکند آنچه عمیق ترین صداقت درون می شناسمش بزرگ ترین دروغ زندگی ام باشد.

فکر نکن. فکر نکن. زندگی کن. همین ثانیه ها را هم از دست میدهی.اين ثانيه ها از جنس توست... ببین همیشه پای کوه هوا سبک و تازه است. از راه پایینی اگر بروی صدای رود خانه هم می آید...

....

+ کتا ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٠
comment نظرات ()

 

رها شدن، تنها کلامی ست

به حقیقت رسیدن، سال ها سر در گمی ست 

و نقطه ی شروع

همیشه نزدیک ترین...

چه زندان سختی!..

خودم را

گیر خودم انداخته ام.

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٦
comment نظرات ()

مادر و دختر

سه قاشق غذاخوری روغن. یکی این دو تا این سه تا.

(تا اومدم توی صفحه ی مدیریت پیام ها دخترم زنگ زد.) داره غذا می پزه. روغنو ریخته توی قابلمه. پیازم ریخته توش. داره هم میزنه صداشو میشنوم...

- زرد چوبه نمی زنی؟  

- نه!

- نمک کجاس؟

- کابینت بغل گاز .دست چپ

- توی اون کاسه؟

- آره

- چه قد نمک بزنم؟

- نصف قاشق مربا خوری

-بابایی نیان بگن تو چیکار داری به این کارا ؟ تو که تجربه نداری...

- بگو خب باید تجربه پیدا کنم دیگه...بگو مامانم گفت

-اونوقت دعوا ها سر تو خالی میشه.

-عب نداره...

-دیدی یه تلفنایی اومده دوربین داره؟

-نه

-کاش میدیدمت

-آب جوش بریزم یا آب شیر؟

-...

- آب جوش بریزم یا آب شیر؟

-آب شیر

...

(کاش   شمام صدا شو میشنیدین)

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱
comment نظرات ()