آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فقط تا ده و نيم....

سلام خودم!

آخ که من باز وقت ندارم ودرست وقت هايی رو که ندارم به خودم اختصاص ميدم.....

ساعت ده و بيست و پنج دقيقه س و من ده و نيم بايد رفته باشم.

فقط می خوام بنويسم که ديشب خواب عمو مسعود را ميديدم که يادم نرود.

خواب وحشتناکی بود. عمو مسعود تقريبن ۷ سال پيش مُرده... من خواب ميديدم اون روی سنگ قبر خودش دراز کشيده. توی پا هاشو خالی کرده اند. همه می گفتند مرده اما اون هی از اين پهلو به اون پهلو می غلطيد.

دوم اينکه می خواستم بنويسم يه داستان از خودم پيدا کردم مال ده سال پيش که خودم از خوندنش کلی تعجب کردم. يادم باشه توی کشوی اتاق آخر راهرو قاطی کاغذ باطله هاست. ورش دارم که تو اسباب کشی گم و گور نشه. و شايد اينجا بنويسمش که بيشتر گم و گور نشه....

سوم اينکه ديروز تو سايت امروز نوشته بود گنجی آزاد شد ..اما انگار نشد.فقط ميدونم توی بيمارستانه و نمی دونم آخرين اخبار از گنجی چيه کسی خبر دقيق تری داره؟

...آخ از ده و نيم دو دقيقه هم گذشته.

 

  

 

+ کتا ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۸
comment نظرات ()

 

«آزادی! ...میچسبه. حتی اگه زیر آفتاب و تو گرمای چهل و دو درجه ی تهرون باشه ...»

اینو یه زندونی که تازه از زندان پرتش کرده بودن بیرون می گفت.

«سایه!...حتی اگه کنج زندون باشه...»

اینو یه بد بخت آفتاب سوخته ی بی خونمون می گفت.

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٦
comment نظرات ()

طبقه ی بالا خالی شده

اگه ساعت این کامپیوتر درست باشه، الان ساعت ده و سه دقیقه ی شبه. من توی کافی نت فرودگاه هستم و منتظر دو مسافر. سرعت این نت انقدر خراب بود که بتوانم بهانه بیاروم هرچه می خواستم بنویسم یادم رفته.

 امروز یکی از روز های خیلی خیلی شلوغ شرکت بود. یک کار تازه و خر کاری بی جیره مواجب تازه. طرح به سازی ایستگاه های راه آهن که پروژه ای که برای گرفتن آن جان می کنیم مربوط به ایستگاه اهواز است. عصر یک جلسه بود. از صبح داشتیم برای جلسه ی عصر خود کشی می کردیم.

...

 مدتی ست روز ها دخترم پیشم نیست. قبلن من طبقه ی پایین بودم او طبقه بالا. راه میرفت صدای پایش خوب بود. صندلی را که جا به جا می کرد صدای صندلی هم خوب بود. ساز میزد که صدای سازش عالی بود. حتی وقتی وقت و بی وقت تلفن را بر میداشت و چرند می گفت باز هم خوب بود. حالا طبقه ی بالا خالی شده. او روز ها خانه ی پدرم می ماند. از طبقه ی بالا هیچ صدایی نمی آید و ساختمان بی او دلگیر تر از همیشه است.

آدم یاد پیری هایش می افتد. نه؟! 

ساعت شده ده و پانزده دقیقه. بیش تر وقت ندارم.

با خودم میگویم مجبور نبودی این همه چرند بنویسی.

 

+ کتا ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٥
comment نظرات ()

زیستن در جهان موازی

امیر رضا توی پستی که ۳۰ اردیبهشت نوشته بود آورده بود:

...زیستن در جهان موازی یعنی جستجونکردن چیزی که نیست...

...

 به دست هایم

و میان آن

به یافته ای که نیست 

نگاه می کنم  

همچنانکه مشتی آب گوارا

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٢
comment نظرات ()

تا یک هفته دیگر ساختمان ما خراب می شود...

شبنم می گفت وقتی کار های مهم تری از کار های خانه می توانی انجام بدهی باید به آنها برسی.مثلن تو نباید رخت اطو کنی وقتی می توانی نقاشی بکشی. باید لباس ها را بدهی اطو شویی! ...من اما بااینکه سال ها به این حرف شبنم فکر کرده ام هیچوقت لباس ها را نفرستاده ام اطو شویی. تازه موقعی که شبنم آن حرف را زده بود من هنوز مهندس نشده بودم که بتوانم کار های خیلی مهم تری هم انجام دهم.

...

ربط این حرف به امروز من این بود که...

نمی دونم!. نهار درست نکردم. و به این خاطر وجدانم ناراحته انگار. تلفن زدم موندو دو تا همبرگر آورده.

من اما امروز کار مهم تری هم انجام ندادم. فقط حال و هوای شاعری داشتم. حال و هوای اینکه بنشینم وبلاگ بخوانم که انگار مثل اعتیاد می ماند. بروم این طرف و آن طرف پیام بگذارم و بنشینم منتظر که ببینم پژواک صدایم تا کجا ها می رسد...

الان توی شرکت تنها هستم. تا یک هفته ی دیگر این ساختمان خراب می شود. امروز آمدند گفتند نخاله آهن های تخریب ساختمان را ۴ میلیون می خرند. خوشحال شدم که قرض الحسنه ی بهروز در آمد! 

صبح که با دادن وام به بهروز موافقت کردم انگار دنیا را بهش دادند. هیجان زده می خندید. گفت با این پول مشکلش حل می شود. گفتم «خوب که مشکل تو حل می شود.» گفت «خدا از خواهری کمت نکند.» حس خوبیست شاد کردن دل کسی. وا کردن گره از کاری. کاش همیشه از دست همه بر می آمد.

فکرم مشغول است. فعلن توان انجام کار دیگری را ندارم. فکر می کردم با فروش ویلا شاید افسردگی هایم کمتر شود اما نشد.

....

وجدانم ناراحت نباشد؟ 

 

+ کتا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
comment نظرات ()

ما با عجله

آخرش یادم رفت کیف دخترک را بدهم پدرش برایش ببرد. تقصیر بهروز شد که وسط همه ی هیروویر های ما سر و کله اش پیدا شد و کلی قرض الحسنه گرفت و رفت. کیف را گذاشته بودم توی راه پله که یادم نرود اما رفت. این یعنی برای نرفتن یاد کار دیگری باید کرد.

بالا خره با مادرکم دیشب حرف زدم. جمله شد عین جملات در هم ریخته. باید اینجوری بگم: بالاخره دیشب با مادرکم حرف زدم....

از شنیدن صدایش دلم کمی واشد کمی گرفت. بهتر نبود. مثل قبل از رفتنش بود. صد بار یک جمله در میان گفت: دیگه خبری نیست مادر؟ و من هر بار سعی کردم خبر هایی برایش پیدا کنم. اما آخرش دیگه خبری نبود مادر.

....

طرح داستانک:

ما هر روز صبح با عجله از خواب بیدار می شویم. با عجله میز صبحانه را می چینیم. با عجله صبحانه می خوریم. با عجله خیابان هارا طی می کنیم. با عجله به محل کار می رسیم. با عجله روی صندلی مان می نشینیم. با عجله پای راستما ن را روی پای چپ می اندازیم. با عجله آرنج چپ را روی زانوی راست و دست چپ را زیر چانه می گذاریم و تا ساعت ۵ به جایی روبروی خودمان خیره می مانیم.

 ما تا ساعت ۵ وقت هایمان را بی شتاب تلف می کنیم و بعد به خانه بر می گردیم. 

+ کتا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
comment نظرات ()

 

سلام خودم. چطوری؟ گرمازده آره؟ اشکال نداره تا نيم ساعت ديگه همه چيز رو به راه ميشه. خب از راه رسيدی و بيرون حدود چهل درجه بوده احتمالن. نه؟ تو هم مسافنی رو زير آفتاب ساعت سه ی بعد از ظهر مجبور شدی پياده گز کنی.نه؟ ولی حالا ديگه تموم شده و تو رسيدی اينجا. پشت اين ميز. زير باد همين کولر نصفه نيمه که همون چهار پنج درجه ای رو هم که ميتونه کم کنه خدا عمرش بده. روپوش و روسری ت رو هم که در آوردی... حالا موقع اينه که يه نفس عميق بکشی. شايدم يه چرت کوتاه بعد از ظهر تابستانه.

چکار بايد بکنم امروز؟

تلفن به مادر يادم نرود.

يک سری لباس توی ماشين هست که بايد در بيايد

آخرين خرت و پرت های اتاق ها بايد جمع آوری شود

ساعت ۷ با يک آقايی برای ديدن خانه در خيابان جلفا قرار داريم. يادمان نرود. الان ساعت چند است؟ چهار و بيست و سه.

ديگه چی؟‌ ...برم يه ليوان آب خودم بخورم يه ليوان هم بدهم به اين طفلک که توی خيابان ها همراهم بود.

شما اوامری ندارين؟

خيالم راحت باشه؟‌کاری چيزی جانمونده؟‌

.... يه کم تعريف کنم؟

رفته بوديم پيش خانم غ. شاگرد ملک اصلانيان بوده. رفته بوديم که تکنيک دست دخترک را چک کند که اشتباه بار نيايد. گفت خيلی بی راه نيست. تا يک سال ديگر ادامه بدهد،بعد بيايد اينجا.

 خيالمان کمی راحت شد. 

بعدش از پايين خيابان مرغاب توی آپادانا تا سيد خندان پياده آمديم. مسافت زيادی نيست اما گرما بيچاره مان کرد.

تموم شد حرفای اين جهتی م.

....

ديگه اينکه چه خوب که برای هيچکس نمی نويسم. وقتی فقط برای خودم می نويسم حس خوبی دارم. عين خستگی در کردن است. عين اينکه توی اتاقت تنهايی و به هيچکس هم مربوط نيست چه می کنی. مهم نيست چی مينويسی... فقط بنويس و حس کن راحتی.

آخيش.

 

 

+ کتا ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٠
comment نظرات ()

 

دو کلام

جایزه ی تمام حس ات !

«مرسی عزیز»

اما این کافی نیست...

+ کتا ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٠
comment نظرات ()

همه ی همه ی همه ی زندگی

توی کلبه ای که من دارم.. ور رفتن به دو تا سيم برق که اتصالی داشت و حالا درست شده هم خودش می تونه خستگی در کردن باشه. يا تيغ رو برداشتن و تراشيدن لکه ی رنگی که موقع رنگ کردن سقف پاشيده به شيشه.

بعدش ميشه روی گليمی که همين امروز آوردمش اينجا دراز شد و کمی هم به سقف نگاه کرد.

فعلن پنجره بازه. هوا خوبه صدای گنجشک ها هم مياد. بيش تر از اين هيچ نمی خواهم. 

+ کتا ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۸
comment نظرات ()

يادم بنداز

اومدم در و ديوار اينجا همه رو بجز يک ديوار سفيد کرده ام. اشتباهی زدم نظر بدين رو هم سفيد کردم. نه اينکه نباشه! ...هست فقط رنگش سفيده. عجالتن اينو برای روز مبادا داشته باشين: نظر بدين تا برگردم بقيه ی پست رو بنويسم....

خوب ظاهرن يه کار هايی شد تا بعد بهترک بشه.

يه بار اومدم يه حرفايی زدم بازم از ناشی گری همش پريد رفت. الان زياد وقت ندارم. بايد برم نهار درست کنم. فقط يادم بنداز که درباره ی خستگی در کردن و تعارف با خود داشتم می نوشتم. درباره ی ورود به کلبه ی کوچکی که از آن توست اما بعد از گذاشتن کتری روی آتش و نشستن کنار پنجره ی کوچکش، وقتی نگاهت لای شاخه های درخت حياط کوچکش گم می شود تازه می فهمی چقدر با خودت تعارف داری. گاهی حتی رويت نمی شود پاهايت را دراز کنی.

اينجا همان کلبه است. من همان آدمم و اين دريچه همان پنجره.

فکری کن برای خستگی هايم.

+ کتا ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۸
comment نظرات ()

 

بهانه های رنگی

همیشه هستند

آنها که خوشرنگ ترینشان را

                                    انتخاب می کنی

و با بوسه ای طولانی

برایم می فرستی

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٥
comment نظرات ()

فروش ویلا

امروز هر چه قدر هم به خوبی تظاهر کم نمی توانم خوب باشم. امروز ساعت دوازده و نیم محضر قرار داریم برای فروش ویلا. برای دل کندن از ساختمان قدیمی و شمشاد ها و درخت های نارنج و ساحل مهربانش.

دریا همیشه هست نه؟ بعد از این هم می شود رفت کنار دریا. نمی شود؟

بس است. تمام شد. مثل عمر که یک روز تمام می شود. تمام. دل بکن.

...

توی سایت روز مطالب دلهره آوری از احتمال جنگ علیه ایران نوشته بود. این ها همه کافی نیست که حالم خوب نباشد و سر هیچ دخترم را دعوا کرده باشم؟

می ترسم. گاهی خیلی از خودم و رفتار هایم می ترسم. نمی دانم واحد شمارش فاصله ی آدمی تا مرز دیوانگی چیست؟ میلیمتر یا کیلومتر؟

 ساعت شده یازده و بیست دقیقه. من شلوار سیاهم را اطو کردم مانتوی کرم رنگم را پوشیده ام و آماده ام برای محضر رفتن. نمی دانم یک قرص اگزاز پام برای اینکه آرام تر باشم بخورم یانه....

   

+ کتا ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۳
comment نظرات ()

پست اول : کلبه ای برای آرامش

امروز پنجشنبه است. مغزم آنقدر پر هیا هوست که می ترسم همین روز ها یا همین ساعت ها یا همین ثانیه ها فرار کند و برود جایی. شاید هم ساحل خلوتی پیدا کند و آرام بگیرد و دست از سر من بر دارد.

دست از سر من و

 دل بستگی ها و

دل واپسی ها و

دل مشغولی ها و

دل نگرانی ها...

این خانه کلبه ای خواهد بود شاید که مرا به آرامش برساند ...

+ کتا ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٩
comment نظرات ()