آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

دارم انجیل به روایت متی ی باخ را گوش می کنم و صدای موسیقی را از حد معمول خودم بلند تر کرده ام. از صبح تو فکر این سپرده ی لعنتی ام. رفتم توی سایت پارسیان و حساب کردم که اگه ده تای دیگه از روش بردارم سود ماهیانه ش میشه سیصد و سی و سه تومن در ماه که  از مبلغ اجاره ی ماهیانه ی شرکت هم کمتره.

 

اما رئیس برای زدن سقف اول که منجر به گرفتن وام بانک مسکن میشه به این پول احتیاج داره. از من نگیره از کی بگیره؟ هر چند که قول داده بود دیگه نیازی به برداشت از سپرده نداشته باشیم اما تو این دوره زمونه کی میتونه سر قولش وایسه که اون دومیش باشه؟

صبح بعد از عنوان این درخواست و پاسخ ابتدایی و قاطعی که گفتم: "نمیشه دیگه دست به اون پول بزنیم "و حرف هایی که بعدش پیش آمد، فکر های پاراگراف دوم اومد توی ذهنم. مدتی ساکت شدم و بعد گفتم: "مگر اینکه در مقابلش بهم یه امتیازاتی بدی!".گفت:" هر امتیازی می خوای بنویس بده نخونده امضا می کنم." یه کم فکر کردم و گفتم : نمی دونم یه چیزی تو مایه های حق استفاده از انرژی هسته ای!!!

گل از گلش شکفت.

اسکلت ساختمون بالاخره داره میره بالا. یک اسکلت استثنایی و رویایی. ستون های آبی رنگ با اتصالات پیچ و مهره ای. ساختمانی که همه اهالی کوچه از دیدن ستون هایش شگفت زده شدند. اما با چه خون جگری. در حدود این یک هفته ای که نصب اسکلت شروع شده هفتصد و پنجاه هزار تومان پول زور پرداخته ایم برای اینکه زورمندان به دلیل نمایش دادن عضلاتشان کار را متوقف نکنند.

 اجرای قشنگی ست از ارکستر مجلسی لوزان. کرال هم هست و دلم می خواهد صدای اش را از این هم بلند تر کنم.  دلم می خواهد گوش هایم کر شود از این آواز.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

موضع قدرت

 

 

 

موضع قدرت موضع بدی ست.

من توی این موضع احساس بدی دارم. چرایش را نمی دانم. شاید چون بهش عادت ندارم.

 

 توی موضع قدرت می توانی بد اخلاقی کنی بدون اینکه طرف ِ بد اخلاقی ات بتواند با رفتاری مشابه عکس العملی نشان دهد. میدانی او کسیست که به تو نیازمند است. اگر نمی خواهد، می تواند بگذارد و برود. به قول معروف یک نان خور کمتر!

 

 در اینجا نیش ِ درونت به لبخندی زشت باز می شود اما در ظاهر سگرمه ها را در هم فرو میکشی. خنگ بازی ها و چه بسا دستپاچه شدن های طرف ضعیف را چماقی کرده توی سر خودش فرو می کوبی و از ین کار لذت می بری.

 

انسانیت دو تا پا در می آورد و آرام ترکت میکند. برای اینکه خودت را توجیه کنی حرفی می زنی. مثلن می گویی که : حوصله ی خودمم ندارم! چه برسه به تو.

 

کاش این فهم را داشته باشیم که در موضع قدرت مثل همیشه باشیم. مثل او که ضعیف تر است.

 

 


 

 

پی نوشت:

نکته گوی گرامی پست تاثير گذاری از خاطرات دوران جنگ نوشته.

 

 

+ کتا ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٦

 

شايد به خاطر همه چيز هايی که خورد کردن اعصاب آدم وظيفه شان است، اعصابم خورد است و ميان جمله هايم همين حس را مدام پياده می کنم. شهرداری فقط برای گرفتن رشوه، بی خود بی جهت و در حاليکه مجوز رسمی از راهنمايی و رانندگی در دست داريم کار را صبح امروز که روزی آفتابی است متوقف کرده. جيگر اين مملکت را بروم.

کمی هم تک گويی بشنويد از يک سوی سيم تلفن که مال همين يک ساعت پيش است:

جناب آقای...؟ سراجی! بعله لطف دارین. حال شما چه طوره؟ اینو لطف می کردین روز اول به ما آدرس میدادین. نه خدا شاهده. مگه ما می خوایم لجبازی کنیم با هم؟ آدم که نکشتیم. خلاف که نکردیم. ستونه! آوردیم میخوایم کار بذاریم. خوب زنده باشی. سر خیابون جدول شکسته. من اونجا رو خودم با خرج خودم درست می کنم. من خودم یک ساعت با آهنگر برای همین دعوا کردم. اگه ستون علم نشه که راه کوچه تا مدت بیشتری بند میاد. دوست عزیز آخه بالاخره شما ...

عقب موندم از حرف های رئیس پای تلفن

الان داره میگه

فقط لطف کنین هر کاری می کنین در چهار چوب قانون. اگه آدم کشتیم قانونی ما رو ببرین اوین اعدام کنین. لجبازی که نمی خوایم بکنیم. هموطنیم هر دومون ایرانی هستیم آخه این درسته؟

حالا گوشی قطع شده. و آقای میر سلیمانی رو گرفته. مثل اینکه رئیس ِ اون قبلیه س.

من شماره و اسم شما را الان فهمیدم. شما با من صحبت نکردید. ایشون پدر خانم بنده بودند و هشتاد و چهار سالشون است. ...

بعدش بد جور دعوا شد.انگار یارو اصرار داشت که نه خود شما بودین. و من باز از جمله هایی که پشت سر هم روی هوا همراه با فحش و فضیحت ردیف شده بودند عقب ماندم.

هوا آفتابی نباشد یک جور گرفتاریم هوا آفتابی باشد یک جور دیگر.

چکار باید کرد؟

حالا داره با آهنگر حرف میزنه. 

 بیا با هم بریم پیش میر سلیمانی. میگه شاکی دارین. شاکی ما کیه؟ مجوز که دارین امروز؟ خوب. من یه صحبتی دارم. این آقا مهرداد که با رئیس کلانتری آشنایی داره . ناحیه هم بغل کلانتریه. بله. اون ناحیه ی ما چسبیده به کلانتریه. بگین از طرف اون ...نه بابا اصلن گوش نمیده به حرف ما فقط بی ادبی می کنه. جان؟ بابا تعهد که منم میدم. اون که مهم نیست. بگو از طرف اون حلش کن که ما نریم اونجا دعوا مرافعه. ببینیم چی میشه...

و باز گوشی قطع شد.

 

چه روزیه امروز...

 

يه تکه هم از ديروز بعد از ظهر دارم که شايد دنبالک اين پست بيارمش...الان بايد برم دنبال دخترک.

 

+ کتا ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

 

الان آفتابیه... اما همون سفیدی ای که ساعت ۷ صبح ریخته بود روی همه ی زمینا و همه ی شاخه ها و همه ی تیر آهن ها، کافی بود که کاسه کوزه ی کار ما رو به هم بریزه.

 فراهم کردم مجوز از راهنمایی رانندگی برای عبور جرثقیل و بستن کوچه و فراهم کردن بیست نفر پرسنل همه ش با همون صبح برفی به باد رفت.

 امروز هم کار تعطیل شد و کرایه ی دوربین های نقشه برداری و نگه داشتن جرثقیل ها و پول زوری که برای جواز عبور به راهنمایی رانندگی دادیم.

ساعت هفت و نیم همه پراکنده شدند و کار امروز هم به تعویق افتاد. حالا این آفتاب و این آسمون آبی ....

....

هفته ی گذشته نتونستم بنویسم.

به اختصار عرض شود که :

 ۱- کامپیوتر توی خونه ندارم و نوشتن توی وب محدود به ساعات پیش از ظهر توی شرکته اونم به شرطی که تمرکز کافی داشته باشم. و هی از پشت میزم صدام نکنند.

۲- هفته ی گذشته چند روزی گرفتار یک عفونت داخلی هم بودم که الان هم باید یادم باشه که ساعت ۳ مثل دیروز آنتی بیوتیکم را فراموش نکنم.

۳- دیروز طی یک حرکت احمقانه که صد در صد تقصیر خنگ بازی خودم بود و خودم را نمی بخشم ( اینجا یاد آن جمله می افتم که توی مجله ی دخترک بود که گفته بود : به یاد داشته باشیم که تنها لازم نیست دیگران ما را ببخشند بلکه خودمان هم باید خودمان را ببخشیم) خلاصه تصادف کردم و حدود پانصد هزار تومان خسارت به بار آوردم. دلم می خواهد هرچه زود تر بدهم اش صافکاری و رنگ اما رئیس می گوید که مهم نیست و الان خرج های مهم تری داریم.

۴- خبر جالب اینکه دخترکم شور و شوق عجیبی برای راه اندازی یک نشریه داخلی توی مدرسه نشان داده و یک شماره مجله هم انتشار داده که با تشویق های مسولین همراه بوده و دیروز با مدیر مدرسه جلسه داشته. و با چه شور و شوقی همه ی ماجرا ها را تعریف می کرد...دلم می خواست همه ی دنیا شعف اش را می دیدند.

۵- امروز تولد دلارامه. یادم نره. برم ببینم این آدمک چوبی ها که برای طراحی فیگور مناسب هستند چند اند.

۶- گرفتار  یک جور سر در گمی هستم که اوایل برایم نا آشنا بود و تازگی ها با هم انگار رفیق شده ایم.

۷- بیایم وبلاگ های شما را بخوانم ببینم توی این هفته چه گذشته؟

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

کلمه های ديروز

اين پايين زير عنوان آخرين ۲۰ يادداشت نوشته شده توسط شما نوشته چهارشنبه و امروز چند شنبه است؟‌ يکشنبه. اين يعنی. : انگشت کوچيکه ی دست چپ(پنجشنبه). انگشت دومی دست چپ(جمعه) انگشت درازه ی دست چپ(شنبه) و انگشت اشاره مردد می ماند و باز نمی شود. چونکه امروز يکشنبه است. و اين يعنی سه روز که من اينجا چيزی ننوشته ام. نه. مطابق بررسی های کارشناسانه ی خودم سه روز زياد نيست. آن هم با اين همه گرفتاری که توی اين سه روز داشته ام.

ديروز کار آموز شماره ی دو آمد و چون مردد بودم که نياز هست کامپيوترم را بياورم شرکت يا نه، نياوردم. بد روزی بود آقا! شده بودم الکترون سرگردان. البته به کار اين دو تا رسيدگی می کردم اما برای پر کردن وقت از صبح تا عصر کافی نبود. گرچه که دفتر چه ی يادداشتم پر شد از کلمه ها که ذيل همين يادداشت می گذارمشان همينجا.

و گرچه که ديروز خيلی پراکنده بودم و هر چه از نوک خودکار می تراويد روی کاغذ متعجبم می کرد، اما اين حس جالبيست.اينکه گاهی وقت ها نمی فهمم چه می خواهم بنويسم. فقط می فهمم که بايد نوک خود کار را بگذارم روی کاغذ و بعدش مثل اينکه مثلن من مديوم باشم و واسطه ی اينکه کسی می خواهد چيزی بنويسد و انگار که فقط دستم را در اختيارش می گذارم. نوشته های ديروز اينطوری بودند. من هم بعد از نوشته شدن می خواندمشان! 


 

 

شنبه ،۱۷ دی ۱۳۸۴

(همينجوری مينويسه اون بالای نوشته؟)

 

۱-

ظرفم پر شد اما

اين سر چشمه

همچنان می جوشد

 

۲-

در اين معامله آنچه در جيب داشتم راست ترين حرف ها بود. آنها را پرداختم به بهای تلخ ترين دروغ ها.

 

۳-

نفهم ترين 

هميشه خيال می کند

عاقل ترين است.

(از اينجا بشناسش!!)

 

۴-

من چراغم را در آمد رفتن همسايه ام آويختم در يک شب تاريک

و شب سرد زمستان بود... (نيما)

 

هوا سرد شده.اخبار گفته شايد برف ببارد. قمری روی لوله ی هواکش آب گرم کن جای گرمی پيدا کرده و نشسته همانجا. مرا تاب نياوردی. آدم چه قدر جايز الخطاست؟ و اين ثانيه ها چرا با من دوست نمی شوند؟‌ آقا!..ببخشيد اين راه به کجا می رود؟ زمستان سخت دلتنگ است و عابران مثل ثانيه ها بی نگاهی می گذرند.

اهداف متفاوت، آدم ها را از هم جدا می کنند. در مان های متفاوت، ديوانه ها را از هم جدا می کنند.

تلخ خنده سر می دهم کنار اين خيابان / و ثانيه ها حين عبور سر بر می گردانند،‌ نگاهی به سويم و با عجله می گذرند. قمری سر فرو برده در پر های گردنش و اخبار گفته شايد امشب برف ببارد.

از اينجا به بعدش باز صدای احمد رضا احمدی است و آن موسيقی که بعد از صدا پخش می شود. آن تکه که قبل از اينست که محمد نوری بخواند: باد ميپيچيد با کاج...

 

۵-

در اين پياده روی شلوغ،‌ رد پای عابران بر ثانيه های من.

کارت های کوچکی در دست دارم. کارت ها را يکی يکی به عابران می دهم. می گيرند. نگاهی می کنند و روی زمين رهايشان می کنند.

 

۶-

دروغ

زشت ترين

لبخند است

 

۷-

نگاه کن مجبور شده ام روز را چه طور لابه لای صفحات اين دفترچه خط خطی کنم!

دلم می خواهد سرم را بگذارم لای همين صفحه ها و دفتر چه را ببندم.

 

۸-

 

آرام!

که امشب

زير همين پل

در شکافی بين ِ دو ستون ِ ميانی

شاعری مسکن دارد

که گرمای لحاف ِ آبی خيالش را

بر سر کشيده است

...

خدا کند صدای قدم های من

حواس اش را پرت نکند...

 

 

۹-

بس است نقطه سرخط کنار چشمه نشستن و بی گناه تر شدن از نسيم که می وزد از خورشيد که نمی تابد و از خيال تو که دست از سرم بر نمی دارد

 

۱۰-

کسی که کلاه سرش می رود چه حسی دارد؟ من الان اين حس را دارم و به جرات می گويم که : احساس خنگی!

من هرگز گله ای از کلاه گذار ندارم. هرگز نمی گويم که تو چه آدم شيادی بودی که سر من کلاه گذاشتی! بلکه خودم را شماطت می کنم که چرا اين همه ساده و چرا اين همه خنگ که من بوده ام! ...شيادی که سر ديگران کلاه می گذارد وظيفه اش را انجام ميدهد. اما وظيفه ی من بر سر نهادن کلاهی که در دستان توست نيست!

 

۱۱-

نقش

 

      -چرا اين کار را می کنی؟

      -به تو چه؟

      -ممنون!

      -خواهش می کنم!

بعد تو بی خدا خافظی می روی و من يک به سلامت پرت می کنم پشت سرت.

 


آخيش! اين ها کلمه های ديروزم بودند!

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

 

اشکال وبلاگ های شخصی اينست که آدم اول شروع می کند برای دل خودش نوشتن. با اين نوشته ها راحت می شود. مثل فريادی که جايی برای کشيده شدنش نداريم. مثل قدم زدن. مثل نوشته هايی که مچاله می شوند و دور می ريزيمشان. در شروع يک وبلاگ شخصي، آزادی به وفور حس شدنی ست. اما هر چه می گذرد و خوانندگانت بيشتر می شوند دوباره اسير يک سلسله بند های نامرئی می شويم. اسير شخصيتی که توی اين وبلاگ برای خودمان ساخته ايم.

بچه که بودم گاهی که توی خانه تنها می شدم، به قول خودم تا می توانستم خل بازی در می آوردم. بلند بلند حرف های نامربوط می زدم و می خنديدم. نمايش بازی می کردم. می رفتم روی کابينتهای آشپز خانه راه می رفتم. و خلاصه هر کاری که وقتی ديگران بودند نمی شد انجام داد. برايم غير عادی بودنش مهم بود.

توی وبلاگ نويسی هم انگار ضمير نا خود آگاهم دنبال يک کلبه ی خالی می گشت که همان حس آزادی هنگام تنهايی و دور از نگاه عاقلان بودن را به آدم بدهد. گاهی وبلاگ من ميشود آن اتاق،‌ گاهی می شود صميمی ترين دوستم. گاهی ميشود يک سنگ صبور بی صدا. گاهی ميشود آيينه ای که خودم را در آن نگاه می کنم. گاهی ميشود چمدانی که نمی دانم تويش چيست. بايد درش را باز کنم که ببينم از تويش چه چيزی پيدا ميشود؟‌ گاهی اوقات هم می شود خانه ی همسايه. نمی دانم! يک جوری گاهی اوقات آدم توی خانه ی خودش هم احساس غريبی بهش دست ميدهد. اينجور وقت ها بايد رفت سفر. بايد رفت هوا خوری ...

  شايد هم کافی باشد آدم برود تا سر کوچه و از بقالی يک چيزی مثلن يک بستنی قيفی بخرد و برگردد و در راه به اين فکر کند که جای بسی تعجب است که توی سی و هفت سالگی دلم هنوز دنبال موقعيتی ميگردد برای خل بازی!



اين متن رو ديروز عصر توی شرکت نوشتم که برای اينکه توی آرشيو نوشته هام باشه ميذارمش اينجا. خوندنش مثل بقيه ی نوشته های اين وبلاگ اجباری نيست. خواستين بخونين. نخواستين هم نخونين:

سه شنبه ۱۳ دی

ساعت چهار عصره و خانم کار آموز شماره یک رفت و من توی شرکت تنها شدم.

 از این نظر میگم شماره ی یک که قراره رقیب پیدا کنه و از شنبه یکی دیگه هم میاد و من هیچ نمی تونم این ماجرا رو برای خودم هضم کنم که خانم کار آموز شماره ی دو برای چی قراره بیاد؟

الان و در واقع از موقعیکه قیمت فروش تراکم شهرداری برای ساختمان ها ناگهان بالا رفت  وضع کار توی شرکت های مهندسان مشاور و منجمله شرکت ما کساد کسادشده. حالا جالبیش اینه که خانوم تلفن زده میگه برای کار قرار بوده مزاحمتون بشم جواب منو ندادین! گفتم کار یا کار آموزی؟ ! ... من نمی دونم ما چرا باید توی رو در بایستی با سرکار خانم رئیس بانک قرار بگیریم و خواهر زاده ی شوهرشو برای کار آموزی قبول کنیم؟ مگه رئیس بانک قرار چه گلی به سر ما بزنه؟ فوقش اینه که سفارش کنه به جای پونصد تومنی مثلن دوهزار تومنی بهمون بدن دیگه؟! وگرنه به درد دیگه ای که نمی خوره! غم بزرگم اینه که با اومدن کار آموز شماره ی دو تازه منم کامپیوترمو باید در اختیارش بذارم. یا اینکه اون دستگاهی که توی خونه دارم رو بردارم بیارم اینجا و دیگه توی خونه کامپیوتر نداشته باشم. 

 

سردمه و این شرکت لعنتی گرم نمیشه.

می خوام برم توی بخاری. میشه؟

 

داشتم فکر می کردم که روز اولی که اومد اینجا همین بخاری هارم خاموش کنم که از سرما فرار کنه و دیگه نیاد! خلاصه اینکه هر جوری که هست شرایط سخت و طاقت فرسایی براش فراهم کنیم. ببین اینجا سرده. ساکته.موزیک بی موزیک. تو دوره ی کارآموزی حقوق شما به اندازه ی تعداد شیتی که کار کرده باشین داده میشه. من آدم سخت گیری هستم. اکثر اوقات اخم می کنم. چایی فقط روزی یکی اونم بعد از ظهر حق دارین بخورین.لیوان چایی تونم خودتون باید بشورین. از تلفن شرکت برای تماس های شخصی نمی تونین استفاده کنین و هفته ای یکبار هم نظافت کل ساختمون به عهده ی شماس! چطوره؟ خوبه؟

  

ساعت چهار و بیست و چهار دقیقه ی عصر سه شنبه س. من باید تا پنج اینجا منتظر باشم. دلم می خواد حد اقل برم توی نت ولی کارت اینتر نت ندارم. پول هم ندارم که برم سر کوچه بخرم. دارم؟ بذار ببینم توی کیفم چقدر پوله....سه هزار تومن. با سه هزار تومن میشه کارت خرید ولی....

ولی چی؟ ولی مگه من معتادم که کل دارییم رو بدم پای اعتیاد؟

 

نقطه سرخط.پنجشنبه عروسی دعوت داریم. و طبق معمول نمی دونم چی بپوشم. فکر کنم برای مو هام هم باید یه فکری بکنم.گرچه که دلم نمی خواد تو این سرمای زمستون کوتاهشون کنم.

 

دارم می لرزم از سرما. ساعت شد چهارو نیم. برم ظرفای نهار رو بشورم. 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

قدم اول

 

اولین قدم برای یافتن صداقت اینست که به خودمان دروغ نگوئیم.

...

در برداشتن اين اولين قدم محتويات جیب های بارانی ام را همین جا می ریزم بیرون: یک دسته کلید، یک دستمال کاغذی مچاله شده، کمی پول خرد، سگک کمربندم، و ...نوک انگشت هایم میگردد دنبال یک شیء کوچک و گرد که باید سرد هم باشد. آهان! پیدایش کردم رفته بود زیر دستمال که انگشتم بهش نمی خورد. نه یکی بلکه هم دو تا. دو تا تیله ی کوچک و گرد و درخشان که مغز یکی شان سبز و مغز دیگری قرمز است. حالا به هم می خورند و من عاشق این صدای به هم خوردنشان هستم. مرا همیشه یاد جیک جیک گنجشک ها می اندازند. می گذارمشان همین جا روی میز. کنار این دسته کلید اما باید مواظب باشم که قل نخورند و روی زمین نیافتند که دنبال کردنشان جلوی این جمع کمی سخت است!

 ... اما این ها همه ی آن چیز هایی بود که در جیب داشتم ؟ توی آن یکی جیب دکمه ی ندوخته ای نمانده که برای اینکه  نگویند شلخته است و دکمه اش را نمی دوزد و توی جیبش نگه می دارد، به ما نشانش نمی دهد؟ خب این هم دکمه ی ندوخته! مهم هم نیست که بگویم همین یک ساعت پیش کنده شده و گرنه اگر دیروز افتاده بود که دوخته بودمش. نه! با شجاعت اعتراف می کنم که این دکمه حدود یک هفته هم بیشتر است که توی جیب من جا خوش کرده.

 و اما در باره ی آن تیله ها که اینجا گذاشته بودمشان...  اما نیستند، من که گفته بودم قل می خورند و می افتند زمین... اینطوری نگاهم نکنید! خب بعضی چیز ها هم هستند که آدم دلش می خواهد باشند اما نیستند!... چیزی که دلم می خواهد توی جیبم باشد و نیست. نه یکی بلکه هم دوتا! دلم می خواهد صدای به هم خوردنشان هم از توی جیبم بیاید اما نمی آید.

باید قبول کنم که چیزی برای مخفی کردن ندارم.

همینطور چیز ی بیشتر از آنچه که دارم را نمی توانم بنمایانم...

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

خوبم؟...

 
 
صبح یکشنبه  است. دیروز خیلی مغشوش بودم. برای اين وبلاگ چند تامتن نوشتم و هیچکدام را نگذاشتم. همه را پاک کردم. دلم می خواهد بنویسم که امروز آرامم. اما یعنی این واقعیت دارد؟

تصاویر چند تا خواب که این چند شبه دیدم همه ش جلوی چشمامه. یکی دیشب بود که با دخترک طلوع خورشیدی را نگاه می کردیم. خورشیدی بزرگ با رنگی میان نارنجی و سرخ و هر دو آن همه  زیبابیی را باورمان نمی شد...

یکی دیگر چند شب پیش بود که خواب میدیدم قرار است به عنوان خبر نگار از یک قالیچه ی قدیمی خیلی قشنگ و جالب عکس بگیرم و هر چه تلاش می کردم نمی شد عکس بگیرم همه اش توی تصویرم عکس کله های مردم می آفتاد. قالیچه یک قالیچه ی سرخ بود و مربع شکل با ابعادی در حدود یک متر و خورده ای که از مرکز قالیچه کاملن بصورت دایره وار بافته شده بود تا اینکه آخرش یک دایره توی یک مربع محاط شده بود. و من نتوانستم عکسش را بگیرم...

اوضاع درونی خودم مقادیر قابل توجهی سر درگمی بی مورد است که هر چه می گردم علتش را پیدا نمی کنم. در همین رابطه دیشب هم توی دفترم چیز هایی نوشته ام که یک پاراگرافش را اینجا می نویسم:

 

-خوبم؟ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(اون خط آبیه ی اون بالا مثلن خطی که توی دفتر چه س. باشه؟!!)

می نویسم "خوبم"، یک علامت سوال جلویش میگذارم و می روم توی فکر. یک خط آبی دراز شده جلوی علامت سوالم و بقیه ی کاغذ خالی مانده.

چه حالتی ست که آدم بی آنکه برای خودش حتی بتواند دلیل موجهی پیدا کند، حاضر نیست به خودش جواب بدهد که خوب است!

نمی خواهم برای خوب نبودنم بهانه بتراشم و نمی خواهم هم مثل احمق ها بی خودی به خودم تلقین کنم که خوبم!

پس بگذار جلوی این علامت سوال همان خط آبی تا ابد باقی بماند!

بعدش دفترم بسته شد.

 

 

+ کتا ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

خبر فوری

خبر فوری!!

يک ای- ميل داشتم که خيلی خوشحالم کرد

يک مترجم ترک زبان از ترکيه برايم ای -ميل زده که شعر هايم را به ترکی ترجمه کرده و قسمتی از ترجمه ها را برايم فرستاده.

ميگم که چه جالب!‌نه؟؟؟

توی بعضی کلمات مشکل داشته مثلن از من درباره ی کلمه ی لميده توضيح خواسته !! من به چه زبانی بايد لميده را توضيح بدهم ؟

 

 

+ کتا ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٩
comment نظرات ()

يک ضربدر قرمز جلوی پاسخ خودم!

 

ماجرا های زندگی گاهی آنقدر عجیب پیش می روند که ما که خودمان در قلب زندگی جاری هستیم اصلن نمی فهمیم چه شد!

چه شد؟ آن حسی که آن همه برای من دلپذیر بود کجا رفت؟ تابش آفتاب بخارش کرد یا باد پاییز بردش؟ بغل دستی ِ عزیز!...نکند تو دزدیدی اش از من. ...

خیلی ساده است:

 از آنجا که در روابط مشترکمان، آنچه در ذهن باقی می ماند نتیجه ی اعمال ماست و نه حرف هایی که می زنیم، پس حرف ها را - تا قبل از ثابت شدنشان- نباید باور  و به آنها دل خوش کنیم. و متاسفانه بیشتر اوقات نتیجه ی اعمال آدم ها -بر عکس ِ حرف هايشان- بر ذهن يکديگر تاثیر های بدی باقی می گذارد....

اما این که آدم پی به اشتباهش ببرد خوب است. گاهی پیش می آید که چیزی یا حسی درون ما هست که میداند ما داریم اشتباه می کنیم اما اطلاعاتی که برای قبول اشتباه لازم است را به مغز نمی رساند. این مواقع دچار حس عجیبی می شویم که دو دل می مانیم و نمی دانیم چرا دو دل هستیم.

برای استخراج آن اطلاعات درونی خیلی باید رنج کشید. تلاش کرد. نا امید نشد. از پای ننشست تا ـ شاید- به نتیجه رسید.

برای اطمینان اما باید آنرا اعلام کرد: من اشتباه کرده ام. یک ضربدر قرمز جلوی پاسخ خودم! :X

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٩
comment نظرات ()

اعترافات

 

رئیس ِیک تشکیلات فوق سری با یک مهره ی سوخته چه برخوردی دارد؟ آن رئیس فرض کن من باشم و آن مهره هم خودم!!

 

یه مطلب خیلی مهم الان تو ذهن من اینه که بررسی کنم ببینم چرا توی این وبلاگ اسم خودمو نمی نویسم؟

سوال: اعتماد به نفس کافی برای مطرح کردن نوشته های روزانه ام را ندارم آیا؟

جواب:مو ضوع این نیست. در ابتدای تولد این وبلاگ – و وبلاگ های سلف اش که امیدوارم  روزی همه را به نام یکی یکی بشمرم...- نیاز به جایی داشتم که در آن حرف هایی را بنویسم که نمی خواستم کسی بداند آنها حرف های من هستند. اما هیچوقت به این هدفم نرسیدم.یعنی یا همیشه کسی بود که بداند این ها حرف های منست و یا اینکه حرف اصلی را نمی گفتم! گاهی هم همان مسئله ی اعتماد به نفس بوده. مثلن توی اولین ِ این وبلاگ ها که ای- میل فعلی همین وبلاگ هم باز مانده ی اوست ، اولین طرح های داستان ها را می نوشتم. اسم آن وبلاگ تمام نشده ها بود و نویسنده اش ناتمام. آنجا چون اولین تجربه های نثر نویسی ام بود جرات کافی برای مطرح کردن اسم خودم را پیش دیگر وبلاگ نویس ها نداشتم. می خواستم داستان بنویسم اما نمی دانستم چطور. آنجا دلیل ناشناس بودنم نداشتن اعتماد به نفس بود اما بعد از آن وبلاگ های دیگری زاده شدند که در بردارنده ی نوشته ها و حس های روز مره بودند. و معروف ترینشان وبلاگ آدم لال بود. که هنوز هم جسد مومیایی شده اش در ویترینی توی وبلاگستان هست....که بعد ها متاسفانه و غم انگیز ، برخی نوشته های وبلاگ آن آدم لال را در دیگر وبلاگ ها دیدم که با نام خودشان نوشته بودند و درد کشیدم از غصه ی لال بودنش که نمی توانست بگوید که : آهای!...اینها نوشته های منست!

 

و حالا حس می کنم آن نیاز اولیه وقتی دست و پا بریده بخواهد در راهی حرکت کند،

خودش بکلی منتفی می شود. نه؟

اشتباه نمی کنم؟ یک طرف قضیه را نچسبیده ام و طرف های دیگرش را خدای نکرده فراموش کرده باشم؟

ببین حالا دوباره بررسی می کنیم و از تو سوال می کنیم که:

 

- عزیز من! با خودت رو راست باش. خب؟ ببین از اول و با دقت نگاه کن که از ندانستن اسمت چه هدفی داشتی؟

 

- من در آن زمان دچار احساساتی بودم که برای خودم شناخته شده نبود و از ترس اینکه آن احساسات نا شناخته و غریب نکند یک وقت بی خبر بر من غلبه کنند و من حتمن به جایی برای بیانشان نیاز داشتم این وبلاگ را – البته بعد از سرگردانی های بسیار و پشت سر گذاشتن وبلاگ های سلف اش – ساختم.

 

- در واقع ترس تو از بیان احساساتی بود که خودت نمی دانستی چیستند و می خواستی به این وسیله آزادانه تر به آنها دسترسی داشته باشی. تا بشناسی شان. درست متوجه شدم؟

 

- بله!

 

- و اینکه می خواستی با خودت صادق باشی.

 

- بله!

 

- و حالا فکر میکنی به اهدافت رسیده ای؟

 

- تا حدود زیادی بله. من در این نوشته ها و نوشته های مشابهی که در وبلاگ های پیشین بدون نامم داشتم با خودم صادق بودم و به میزان زیادی خودم را شناختم و متوجه شدم که دلیلی برای پنهان کردن احساسات نا شناخته ام ندارم. و در حقیقت چیزی برای نگفتن ام نمانده.

 

- این حرف قشنگی ست:...چیزی برای نگفتن ام نمانده...

 

- نظر لطف شماست!

 

- اگر موافق باشی برای اینکه از بحث پرت نشویم نگاهی به اول گفتگو بیاندازیم.و برگردیم به اینکه حالا پس از طی این مراحل و به قول خودت گام زدن در راه خود شناسی اعتماد به نفس از دست رفته ای را پیدا کرده ای ؟  

 

 - فکر می کنم که همینطور است.

آنچه که از بیانش واهمه داشتم اصلن حرف من نبوده انگار.

 

می خواهم یک خط بکشم میان این اعترافات و آنچه که در پایین می نویسم. گرچه که به هم مربوط باشند.

 

حالا دچار یک حس مایوس کننده شده ام. این جمله ی آخری که از یک جایی توی ذهنم پرید بیرون ترسانده مرا. این که این همه از خودم زمانی بیگانه بودم تا این حد که ندانم حسی حس حقیقی من هست یانه. اینکه از گفتن حرفی واهمه داشته باشم که شاید حرف من نباشد...

 

دلم می خواهد برای خواننده های این وبلاگ خودم را معرفی کنم. به این وسیله باور کنم که من، خودم هستم. اما نمی دانم چیست که هنوز نمی گذارد. قال این پنهان کاری کنده شود.

 

می خواهم مقابل یک بلند گو

خودم را معرفی کنم

صدایم را بلند بشنوم

و به این وسیله باور کنم

که من

اسم و فامیل خودم هستم!

 

سوال بعدی لطفن!

-...

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٧
comment نظرات ()

 

 

۱-

یک سری داده یا فرض یا اطلاعات اولیه...(عبارت بهتری پیدا نمی کنم برایش) خلاصه یک سری چیز هست که ما می دانیم و بر اساس این دانسته ها باید مغز مان را به کار بیاندازیم و تصمیم بگیریم.

تا اینجای کار درست!

حالا از اینجا به بعدش...

خوب ما مغزمان را به کار می اندازیم و تصمیم هم می گیریم. و حالا باید خودمان یعنی جسممان و رفتارمان تصمیمی که مغزمان گرفته را قبول داشته و به اطاعت او در آیند.

فکر کنم تا اینجا هم درست.

اما ار اینجا به بعدش که آدم تصمیم های منطقی خودش را گاهی نمی تواند بپذیرد و کودکانه از خوردن دارو های تلخ سر باز می زند را چه کنیم؟

 

۲-

شايد من هميشه فکر نکرده مهره ام را جا به جا می کنم. و اين تنها به اين دليل ِ ساده است که دلم نمی خواهد بازيکن مقابل را منتظر نگه دارم.

 درست است که شطرنج يک بازی کاملن فکری است اما خب بازيکنی که من باشم همه ش نگرانم که حوصله ی بازيکن مقابلم سر نرود. بنا بر اين طبق قانون «زود بازی کن بد بازی کن» مثلن اسب را از روی سر پياده ای می پرانم و بعد از اين پرش است که تازه می نشينم فکر می کنم که توی آن خانه حالا چه امکانات يا خطر هايی نشسته بود. اين يکی از اشکال بازی منست. ميدانم. و اين هم که بی صبرانه در انتظار بازی طرف مقابل هستم و فکر کردن زياد او لجم را در می آورد.يکی ديگرش.

اما خب بابا اينهمه فکر نداره که با اون پياده ت اسب منو بزن و مطمئن باش که کسی مراقبش نيست!

 

۳- من نمی دونم اين يک به اون دو چه ربطی داشت اما می دونم که مربوط بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

هنوز نوک انگشتم خاکی است  و بی آنکه بدانم چه می خوام بنویسم آمده ام که اینجا را آپ کنم.

ساعت از پنج عصر گذشته و هوا گرگ و میش است و یواش یواش باید بروم خانه.

یک حس جالب اینکه:امروز با کمال تعجب با اینکه ته مانده ی پول توی جیب من و رئیس روی هم رفته بیشتر از هزار و پانصد تومان نیست و مبلغ بهره را هم یکجا داده ایم بابت دستمزد کارگر ها و در جواب اینکه حالا تا آخر ماه چکار کنیم فقط می توانیم لبخند بزنیم، اما نمی دانم چرا حالم خوب است!

صفحه ستون ها نصب شده و آکس ها با دوربین نقشه برداری خیلی دقیق پیاده شده و خطای کار در حد دو میلیمتر می باشد.یک صفحه را که سه میلیمتر خطا داشت رئیس داد کندند و دوباره نصب کردند. یکی دو روز دیگر نصب اسکلت شروع می شود و فعلن اسکلت ساختمان می رود هوا.

دلم می خواهد این را هم گوشزد کنم که روز ها دارند کمکمک طولانی تر می شوند. چون حس می کنم که این حرف خوبی است!

 

 

 

+ کتا ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٥
comment نظرات ()

 

صبح است ساقيا قدحی پر شراب کن

دور فلــک درنــگ ندارد شــتاب کن

 

 

 

نمی دونم چرا يه دفه دلم خواست اينو اينجا بنويسم./ شايد به ادامه ی اين پست در طول روز چيزی اضافه شود. شايد هم نشود.

 


...ادامه ای که در طول روز اضافه شد:

 

من از این بازی خسته شدم. این اشکالی داره؟

در کوچه باد سردی می وزد و من نای دویدن ندارم. می آيم گوشه ای و روی تک پله ی خانه ی همسايه ی روبرویی می نشینم و اصلن هم دلم نمی خواهد به بازی ای که از آن بیرون  آمده ام نگاه کنم.

تو مرا کم نداری يار، يک هم بازی کم داری. و من   از این بازی   خسته شدم.

و می روم تو اين فکر که بازی کردن اصولن برای تفریح است و ما قراردادی را برای ادامه اش امضا نکرده ایم. نمی دانم چه مدرکی و چه قدرتی خواهد توانست مرا مجبور به ادامه ی اين بازی کند؟

اما اینکه وقتی کنار مینشینی هم کسی نیاید بگوید:« آهای! چی شد که نشستی؟ خسته شدی؟ »...هم بیشتر آدم را ترغیب به کناره گیری میکند. یعنی چه؟

یعنی با خودت فکر میکنی که : «ناز نازی است. خسته شده. نشسته نفسی تازه کند و خودش بر می گردد؟ »

یا اینکه آنقدر گرم بازی هستی که متوجه نشستن من نشدی؟

یا اینکه اصلن مهم نیست که من باشم یانه ! برای اینکه دل خودم نشکند به بازی راهم داده بودی و حالا هم چه بهتر که خودم کنار بروم ؟

به هر حال همینجا روی همین خاک های شیشه ی پشت این ماشین می نویسم که: " من   از این   بازی   خسته   شدم " و زیرش هم می نویسم که : " خواستی بخون، نخواستی هم نخون! "

بعدش هم با نوک انگشت خاکی ام می روم خانه.

 

 

+ کتا ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٤
comment نظرات ()

گل که بدهم...

 

دو تا گلدان توی بالکن دارم که صبح داشتم بهشان آب می دادم، و فکر می کردم که گاهی دلم می خواهد زندگی نباتی داشته باشم.

بنشینم توی خاک و منتظر تابیدن آفتاب باشم. باران ببارد یا دستی آب بر سرم بریزدش چه فرق می کند؟ آرام زندگی کنم و به کسی هم قولی نداده باشم که گل می دهم یا اینکه خشک نمی شوم. گل که بدهم کسی را خوشحال کنم و آب که نداشته باشم هم خشک شوم. چنین بی تکلف و ساده زیست.

+ کتا ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۳
comment نظرات ()

تولد

 

دلم می خواهد سیبی شوم

با گونه هایی سرخ و براق

امشب

سر سفره ی شب یلدا

 

 

+ کتا ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱
comment نظرات ()