آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آماده باش!

 

توی یک سنی، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها از دنیا می‌روند. چند سال بعد آرام آرام نوبت عمو‌ها و خاله‌ها می‌رسد، توی فامیل ما الان دیگر نوبت رسیده به دخترعمو و پسردایی. دارم فکر می‌کنم انگار توی صفی ایستاده‌ایم و یکی یکی داریم می‌رویم جلو. شوخی ندارد. باید دیگر آماده باشیم.

+ کتا ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
comment نظرات ()

اینطور تهی


گاهی هم هر چه می‌گردم توی اتاق سرم هیچ چیز نیست. انگار که توی یک اتاق خالی، تاریک، بی در و پنجره و متروک، کورمال کورمال پی چیزی بگردیم که خودمان هم نمی‌دانیم چیست. یک چیزی، هر چه... هر چه بجز خودمان

 

+ کتا ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٥
comment نظرات ()

.

+ کتا ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۸
comment نظرات ()

سیزده سه نود و سه

سیزده سه نود و سه

دیروز طوفان شد. همان طوفانی که گفتند در تهران سابقه نداشته و سرعتش صد و ده کیلومتر در ساعت بوده.
از نگاه ما اینطور بود که هوای مقابل پنجره یکهو زرد و بعد قهوه‌ای شد. ملت توی بی‌بی‌سی خیلی شاعرانه می‌گفتند آسمان سرخ شد اما از این سرخی ما چیزی ندیدیم. از دید ما قهوه‌ای بود. تیره و تار. بعد باد، پشتِ باد بود که می‌وزید و بادِ شدید، روی آهن‌های پشت‌بام ما که شیروانی است، سر و صدای زیادی ایجاد می‌کرد. در نهایت هم آهن‌های مشبک و کلاهک دودکش‌های واحدهای غربی را همراه یک تکه از سایبان لبه پشت بام، از جا کند و از ارتفاع شش طبقه، با سر و صدای زیادی انداخت توی کوچه. سر راه هم خورد به شیشه پنجره راه پله و جداره خارجی شیشه دو جداره را شکاند. اکنون ما باید خدا را شاکر باشیم که توی سر آدمی نخورد یا اینکه روی اتومبیلی نیافتاد.
در خبرها گفتند که پنج نفرکشته و چهل و پنچ نفر مجروح به جا گذاشته. خود من هم چهل و ششمین مجروحش. چون وقتی در طوفان رفتم که درِ گلخانه را ببندم که هی شرق شرق به هم نخورد، دستم خراشیده شد. حالا حمید ناراحت است که چرا سرِ دودکش ساختمانش کنده شده. به ناظری که آن موقع سرساختمان بوده و درست نظارت نکرده و ندیده که آجرهای ته آن دودکش توی هم هشتی‌گیر نشده اند، بد و بیراه می‌گوید و معتقد است که آبرویش رفته.


خلاصه که الان فردای آن طوفان بزرگ است. هوا کمی تا حدودی ابری و خنک است. گفته‌اند امروز و فردا هم باز ممکن است طوفان‌های مشابه بیاید. این که من دارم توی این دفتر می‌نویسم هم علتش طوفان است. از بعد از طوفان، اینترنتمان قطع شد. یکی توی دلم می‌خواند که " به درک راه نبردیم به اکسیژن آب، برق از پولکمان رفت، که رفت..." فکر کنم منظورش این است که زندگی بدون اینترنت هم می‌تواند ادامه داشته باشد. اما خب من فکر می‌کنم با اینترنت راحت تر است. ساعت‌ها تند تر می‌گذرند و برای من اینطور است که عمر را با کیفیت دلپذیرتری حرام می‌کنم. مثل آمپولی که درد نداشته باشد. بعدش به آدم بگویند: " دیدی درد نداشت؟"

+ کتا ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٥
comment نظرات ()

همهء بنفشه‌های من!


بنفشه آفریقایی روی کسی که ازش نگهداری می‌کند، تاثیر می‌گذارد. چه تاثیری؟ اول اینکه آدم را معتاد خودش می‌کند. طوری که باور نمی‌کنید اما زندگی آدم به دو بخش "قبل از آشنایی با بنفشه آفریقایی" و "بعد از آشنایی با بنفشه آفریقایی" نقسیم می‌شود و در حالیکه در بخش اول هم زنده مانده بودیم، حس می‌کنیم که دیگر اگر توی زندگی‌مان بنفشه آفریقایی نباشد، زنده نخواهیم ماند!

بار اول وقتی آمدیم توی این خانه، یعنی سال هشتاد و هفت، یکی از دوستان حمید برایم یک گلدان کوچکش را آورد. گلدان پر از گل های زیبای بنفش بود. مدتی گل داشت و بعد از اینکه گلهایش تمام شد، مدت ها گل نداد و کار من این بود که هر روز چشم بدوزم به لابه لای شاخ و برگهاش به امید اینکه غنچه‌ای ببینم اما گل نمی‌داد که نمی‌داد.

دو - سه سال به همین روال گذشت. کلی درباره نگهداریش مطالعه کردم، کلی بهش توجه کردم. کلی بهش کود مخصوص دادم... بالاخره بعد از سه سال گل داد. پر از گل شد. هی گل داد و هی پاجوش داد. یک گلدانم شد پنج گلدان.
بعد یک اشتباهی کردم که بردمشان توی گلخانه. هوای گلخانه بهشان نساخت و همه با هم خراب شدند.

بعدش مدتی بی‌بنفشه بودم و فقط یک بنفشه دارِ بی بنفشه مانده می‌تواند حال آن روزهایم را درک کند. در به در دنبال بنفشهء خوب می‌گشتم. تا اینکه در دی ماه نود و دو، عمه ام یک گلدان دیگر بهم هدیه داد. که آن هم به روال قبلی، گلهایش که تمام شد، دیگر برایم تا به امروز گل نداده.

داشتم می گفتم بنفشه آفریقایی روی کسی که ازش نگهداری می‌کند، تاثیر می‌گذارد. و پرسیدم "چه تاثیری؟" و جواب دادم" اول اینکه آدم را معتاد خودش می‌کند." اما دومش را نگفتم.
دوم هم اینکه به آدم درس صبوری می‌دهد. حالا باز با آن یکی که منتظر گلش هستم و این دو تا بنفشه تازه که دیروز خریدم، کلاس صبوری دارم. یک کلاس آرام و زیبا و مداوم.

+ کتا ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٧
comment نظرات ()

تاخیر

هر آدمی باید بداند که وقتی ساعت هفت صبح سه شنبه از داوودیه به‌سوی راه‌آهن حرکت می‌کند، هفت و بیست دقیقه به مقصد خواهد رسید و اگر از بزرگراه همت برود توی مدرس جنوب و بعد از هفت تیر برود سمت حافظ و حافظ را برود تا ته، توی هیچ ترافیکی گیر نخواهد کرد . هر آدمی باید درضمن این را بداند که اگر قطاری ساعت نه و نیم شب از مشهد به سمت تهران حرکت کرده باشد، زود تر از نه صبح به تهران نخواهد رسید.

خب ! من این ها را نمی‌دانستم . اینطور شد که از حمید پرسیدم: " اگر آدم بخواهد هشت، راه آهن باشد، چه ساعتی باید از خانه ما راه بیافتد؟ " او هم بدون اینکه این ها را بداند گفت "هفت". و لادن هم این ها را نمی‌دانست. اینطور شد که وقتی گفت نه و نیم شب از مشهد راه می‌افتد، و من پرسیده بودم "کی میرسی؟"، جواب داده بود "هشت".
و نتیجه این ندانستن ها این است که من از ساعت هفت و بیست دقیقه توی ایستگاه راه آهن هستم و حد اقل تا 9 هم لادن نخواهد رسید.
سوال شما الان اینست که ساعت چند است؟ سوال خوبی است. الان هشت است. این به آن معنی است که توانسته ام چهل دقیقه را بدون آنکه حوصله ام سر رود، سر کنم. این دومی هم به این معناست که شاید بتوانم همین روال را ادامه دهم و شصت دقیقه دیگر را هم بگذرانم. تنها اشکالش این بود که مجبور شدم چهار هزار تومان بدهم و این دفترچه یادداشت را بخرم. دفترچه یادداشت برای من حکم «جعبه بگیر و بنشین» را دارد. در هر حال و در هر کجا ، یک دفترچه یادداشت و یک قلم داشته باشم میتوانم بگیرم بنشینم و به دنیای پیرامون هیچ کار نداشته باشم. حصوصاً که این دفترچه نو و خوش دست باشد.


از نوشتن خسته نمی‌شوم. فقط وقتی یادداشتی که سیال دهن است کمی تا حدودی طولانی می‌شود، هی با خودم فکر می‌کنم که خب چه کسی حوصله خواهد داشت این مزخرفات را بخواند؟ بعد به این فکر توجه نمی‌کنم و به نوشتن ادامه می‌دهم. چرا؟ چون چاره ای ندارم. بهترین کاری که در حال حاضر ازم بر می آید همین است. گفتم "هی با خودم فکر می‌کنم" اینطور است که آن فکر، دوباره تکرار می‌شود و مرحله بعدش هم این است که بتوانم خودم را قانع کنم که خوانده شدن مهم نیست چیزی که مهم است خود نوشتن است.

این که زنی نشسته باشد روی یکی از صندلی های فلزی سالن انتطار ایستگاه راه آهن تهران و پای راستش را روی پای چپش انداخته باشد و لازم نباشد به تلویزیون بی صدایی نگاه کند که دارد تصویرهای یک فیلم را برای سرگرم کردن مردمان نشان می‌دهد.

حالا ساعت شده 8 و نوزده دقیقه و این به آن معناست که من توانسته ام یک ساعت را بدون آنکه حوصله ام سر برود سر کنم و فقط چیزی حدود چهل دقیقه به ساعت 9 بامداد باقی ماند است. کمی، خیلی کم، احساس گرسنگی دارم. اما اینجا بوی روغن سوخته می آید و هوس خوردن را از سرم می اندازد. یک بوی دیگری که بجز بوی روغن سوخته توجه ام را به خودش جلب کرده بوی گلاب است. مسافران زیادی به خودشان گلاب می‌زنند!

سرم را از روی یادداشت بلند کردم و دختر کوچک موبورِ مو فرفری‌ای را دیدم که یک کتاب داستان دستش بود، و خیلی جدی داشت گوشه اش را می‌خورد. دختر کوچک هم بعد از چند ثانیه نگاهش به من افتاد و بی درنگ به من لبخند زد. من هم بهش لبخند زدم. اما بلافاصله یک آقایی که پیراهن سورمه ای پوشیده آمد و تالاپی نشست روی یک صندلی که درست در میانهء خطی بود که نگاه‌ها و لبخندهای ما را به هم وصل کرده بود و به همین سادگی آن رابطه لطیف و زیبا را قطع کرد. حالا که آن آقا از روی آن خط کنار رفته،اما دیگر جای آن دختر کوچک و موفرفری و خوش اخلاق، روی نقطه ته خط نگاه من خالی است.

 
آن موقع که نقطه بعد از استِ خالی است را گذاشته بودم، ساعت را نگاه کرده بودم که هشت و سی و سه دقیقه بود. بلندگوی اینجا یک چیزی اعلام کرد شبیه اینکه فلان قطار به تهران رسید. منِ خوش خیال گمان کرده بودم شاید قطاری که خواهرم سوار آن است، نیم ساعت زود تر رسیده باشد، از جایم بلند شده بودم و بهش تلفن زده بودم که ببینم آیا رسیده یا نه؟ در همان حالی که حرف می‌زدم، راهم کشیده شده بود پای مانیتوری که برنامه قطارهای ورودی را نشان می‌داد و در کمال تاسف دیده بودم که نوشته بود قطاری که قرار بودساعت نُهِ صبح برسد، تاخیر دارد و دَهِ صبح خواهد رسید. بعد برگشته بودم سر جای قبلی ام بنشینم که دیده بودم جایم اشغال شده و تبدیل شده به جای یک آدم دیگر.


بعد راه افتاده بودم تا آن ته سالن ، سلانه سلانه و خیلی با دقت به تمام خوراکی‌هایی که پشت ویترین دکه‌ها بود نگاه کرده بودم: شکلات‌ها، بیسکوئیت‌ها، کیک‌ها، ولی دلم چیزی نخواسته بود. دنبال یک صندلی خالی گشته بودم و اینجایی که الان نشسته‌ام و دوباره دفترم را باز کرده ام را پیدا کرده بودم.

حالا اینجا نشسته ام اما از جایی که الان دارم راضی نیستم. از یک جایی بالای سرم باد سردی توی سرم می‌خورَد و بهتر است هر چه زودتر بلند شوم بروم بگردم دنبال یک جای بهتر. دلم قهوه می‌خواهد و نان تافتون و پنیر لبنه و گردو. ساعت؟ چند است؟ یعنی نگاهش کنیم؟ به همین زودی؟حالا کو تا ده؟ خب حدس بزنیم ساعت چند است. شما می‌گوئید چند است؟ من می‌گویم نه و پنج دقیقه. شما گفتید چند؟ حالا نگاه می‌کنیم ببینیم کداممان درست گفتیم.خب من باختم. نه و ده دقیقه است. شما چی گفته بودید؟

نه و ده دقیقه به آن معنی است که پنجاه دقیقه دیگر تا رسیدن قطار مورد نظر مانده. نه و ده دقیقه به آن معنا هم هست که الان حدود صد دقیقه است که من توانسته‌ام بدون آنکه حوصله ام سر برود سر کنم. و این باعث شود با خودم فکر کنم پنجاه دقیقه که چیزی نیست. هه!
بلند شوم بروم دنبال یک جای بهتر. بعد که مستقر شدم دوباره حدس بزنیم ساعت چند است! نَه؟ باشد انگار شما حوصله این بازی را ندارید!

وقت در هر صورت زود می‌گذرد. همین که اسم دیگرش عمر است. از یک سنی به بعد انگار تندتر هم می‌گذرد . یک جوری انگار که نمودارش یک منحنی عجیب باشد. طوری که هر چه کوچکتر هستیم کندتر و هر چه بزرگتر می‌شویم، تندتر می‌گذرد. نموداری که یک ورش سن است و طرف دیگرش سرعت عبور زمان. حالا دانشمندان باید فکر کنند که سرعت عبور زمان در عمر را چطور می‌توان ترسیم کرد. احتمالا نموداری می‌شود که اولش شیبش صفر است و آخرش نود درجه.
 
حالا جلوی پنجره‌ام. اولین ردیف صندلی‌های انتظار. بله! جایم را عوض کرده‌ام. از آنجا که شروع کردم به سرعت گذر زمان در عمر فکر کردن، همینجا نشسته بودم. ساعت نه و سی دقیقه است. دیدی چه سریع گذشت؟ جالا فقط سی دقیقه مانده تا ساعت ده. از اینجایی که الان نشسته‌ام بیرون ایستگاه پیداست. میدان راه آهن تهران که دور تا دور محوطه میانی‌اش را پوشانده‌اند. نمی‌دانم آن وسط دارند چکار می‌کنند که نباید دیده شود. ماشین هایی که عبور می‌کنند، تاکسی‌هایی که منتظر مسافر ایستاده‌اند و راننده‌هایشان که در اجتماع های سه-چهار نفره، دور هم انتظارشان را سپری می‌کنند. بجز ماشین ها و آدم ها، یک مقدار هم درخت هست، یک مقدار هم آسمان ابری هست و عبور گاه به گاه پرنده ها که می‌شود مدت ها نگاهشان کرد. بجز این ها دو تا مگس هم روی شیشه هستند. یکی ثابت ایستاده و دیگر چپ می‌رود و راست می‌رود، میچرخد دور خودش. ده سانت می پرد جلو،بعد باز انگار روی خط شکسته ای چپ و راست می‌رود. نمی‌دانم چرا. واقعا چرا یک مگس باید روی یک شیشه انقدر فعالیت کند؟

دو نفر پشت سرم نشسته بودند که آرامشم را به هم زدند. هم بوی بدی می‌دادند و هم یکی‌شان هی پایش را بطور مداوم می‌زد به این صندلی که من نشسته‌ام. دفترم را بستم و نزدیک بود بلند شوم با جای پر نور و خوش منظره‌ام خداحافطی کنم و بروم یک جای دیگر که خوشبختانه در حین خداحافظی من از پنجره، خودشان بلند شدند و رفتند.

ساعت شده نه و چهل و پنج دقیقه و این به آن معناست که چی؟ من صد و چهل دقیقه است که توانسته‌ام از پس انتظار بر آیم بی آنکه جوصله ام سر برود، حالا تازه کلی کار دارم که می‌توانم توی این پانزده دقیقه باقیمانده انجام دهم.
همینطور به نوشتن ادامه دهم؟
ابرها و پرنده ها را نگاه کنم؟
به چرایی حرکت و سکون مگس ها فکر کنم؟
به جمعیتی که الان رسیده و دارند از ایستگاه می‌روند بیرون نگاه کنم؟
هیچکدام؟
همه موارد!

+ کتا ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳٠
comment نظرات ()

.


از همه گریختم و
به " هیچ"  رسیدم

اکنون دلم به هیچ خوش است

+ کتا ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩
comment نظرات ()

← صفحه بعد