آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

.


از همه چیز فرار کردم و
به یک " هیچ" بزرگ رسیدم

اکنون دلم به هیچ خوش است

+ کتا ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩
comment نظرات ()

از دست خودم

 

دیگر فکرهایم کلمه نمی‌شوند. همینطور فکر می‌مانند. انگار که یخ زده باشند، انگار که ماتشان برده باشد، انگار که مجسمه باشند.


با این حال، من هنوز می‌نشینم و فکر می‌کنم. با این تفاوت که نمی‌توانم بگویم به چه.
به یک سری چیز که از کلمه شدن پرهیز دارند. یک سری امید که از اینکه توی دل آدم پرورانده شوند، پرهیز دارند. یک سری برنامه که حتی از فکر اجرایی شدن هم پرهیز دارند. یک سری تصمیم که از گرفته شدن پرهیز دارند.

حس میکنم مثل صحنه‌ای از فیلمی شده‌ام که متوقف مانده تا دوباره دگمه اجرا زده شود و راه بیافتد. اما تماشاچی‌اش دیگر به تماشایش ننشسته. بلند شده، رفته.


یکی باید مرا از دست خودم نجات دهد.

+ کتا ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٠
comment نظرات ()

چی داره به سرمون میاد؟



از دیشب تا به حال هم صدای گریه و زاری زن عمویم توی گوشم است و رهایم نمیکند. دیشب زنگ زد و گفت : " صد تومن داری بهم قرض بدی؟ " ... صد تومن؟ آخه صد تومن؟
این چه وضع روزگاره؟ زن عموم بازنشسته وزارت راهه. خونه داره و مستاجر نیست و خوشبختانه نباید اجاره خونه بده. اما باید انقدر بی پول بشه؟ که زنگ بزنه به برادر زاده شوهرش و گریه کنون تقاضای پول کنه و بگه چند روزه که هیچی پول نداره و هیچی ندارن بخورن؟ تف به این زندگی.

از اون طرف همون دوست حمید که عمل داشت و بعد از عملش چند روز خونه ما بود میگفت شش ماهه حقوقشون رو ندادن. اونم بازنسشته س و یک عمر کتابدار و استاد دانشگاه و رئیس کتابخانه های بزرگ این مملکت بوده.


+ کتا ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٩
comment نظرات ()

از مهر تا الان

از پست قبلی خیلی گذشته. اوووه! نهم مهر بود. حالا بیست و ششم آبان است. نمی‌دانم چرا دیگر توی این وبلاگ دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. شاید چون یک عده زیادی از خواننده‌ها، در دنیای واقعی هم می‌شناسندم و از احوال هم خبر داریم. شاید چون به همین دلیل نمی‌توانم مثل سابق آنچه توی دلم هست را اینجا بریزم بیرون. شاید چون نوین هم بزرگ شده و حق دارد بگوید درباره‌اش اینجا ننویسم.

از مهر تا الان، من و نوین یک سفر به گیلان داشتیم که مهم ترین دستاوردش برای من رانندگی در جاده بود! سفر خوشی بود همراه دوستان، رشت، انزلی، زیباکنار، لاهیجان. از بقیه دستاورد ها میتوان به برگ به لیمو، زیتون و روغن زیتون و بادام زمینی آستانه اشاره کرد!

از مهر تا الان نتایج پردیس‌های بین‌الملل اعلام شد. و نوین الان دانشجوی پردیس دانشگاه علوم پزشکی ایران شده و از ترم بهمن می‌رود سر کلاس. کلاسهای دروس علوم پایه فردیس کرج برگزار خواهد شد و بعد از آن، به تهران منتقل می‌شود. یعنی دیگر نمی‌رود مشهد. ضمنا یعنی آن دو میلیونی که دادیم به دانشگاه آزاد مشهد را نمی‌توانیم پس بگیریم.

از مهر تا الان، نازنین ترین دوست حمید دچار سرطان شده و عمل کرده و بعد از عمل چند روزی خانه ما بوده تا کمی ضعفش برطرف شود.

از مهر تا الان چین خوردگی پشت شبکیه چشم چپ عمه‌ام خونریزی کرده و حالا از نوشهر آمده خانه ما. عمه‌ام هشتاد و دو ساله است. دیروز رفتیم دکتر و عکسبرداری، امروز رفتیم بیمه آتیه سازان و فردا یک تزریق داخل چشم دارد. همسرش، در نوشهر، توی سی‌سی‌یو بستری‌ست و حالش چنان بد است که هر لحظه منتظر خبر بدی‌ست.

+ کتا ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٦
comment نظرات ()

دغدغه‌ این روزهام

یک : دیروز و امروز نوین رفت شهید بهشتی و از دانشجو بودنش در آنجا انصراف داد. حالا باید پی‌گیری کند و مدارکش را تحویل بگیرد که ببریم مشهد تحویل بدهیم.


دو: اسم مشهد که می‌آید دلم شور می‌زند. باید برویم نمی‌دانم در کجای مشهد که رفت و آمدش به دانشگاهش آسان باشد، و به چه قیمتی یک خانه کوچک برایش اجاره کنیم. تا این خانه اجاره نشود و مبله نشود و این بچه آنجا سر و سامان نگیرد، همینطور دل من شور خواهد زد.
دانشگاهشان توی کوچه بازارچه سراب است. این کوچه معروف است به کوچه شاهین‌فر. مابین خیابان آزادی و خیابان امام خمینی قرار گرفته. توی منطقه قدیمی شهر است و اهالی‌اش نسبتا سنتی به نظر می‌رسند. از روی نقشه نگاه کرده‌ام و به نظر خودم مناطقی که تا حدودی به آنجا نزدیک است را شناسایی کرده‌ام. احمدآباد - سناباد - بلوار قرنی - آبکوه - بلوار کلاهدوز - بلوار منتظری. حالا دو تا سوال دارم. یکی اینکه نمی‌دانم قیمت ها در این نقاط چگونه است و آیا وسعمان به اجاره‌اش می‌رسد یا نه؟ دوم اینکه خود این مناطق چه‌جور جاهایی هستند؟ بافت و مردم منطقه چجوری هستند؟ نوینمان خواهد پسندید؟

سه: یک عالمه کتاب تست و کنکور برای رشته تجربی داریم. کسی نمی‌خواهد؟ همه کتابها را ریخته وسط اتاقش و دسته دسته کرده. هر درسی را جدا. خیلی اتاقش همیشه مرتب بود، حالا این کتابها هم مانده وسط اتاق. می‌خواهد به یک کسی یا جایی برساند که مورد استفاده قرار گیرد. حیف هم هست. کلی هم گران است. زنگ زد به یک موسسه‌ای، کلی شرایط گذاشتند که کتاب باید نو باشد، تویش چیزی نوشته نشده باشد، مال سال نود و یک به قبل نباشد و از این دست حرف ها که کلاً پشیمان شد. کسی را نمی‌شناسید که رشته اش تجربی باشد و سال بعد کنکور داشته باشد و کتابهای تست خوب بخواهد؟

چهار: همه‌ش توی این فکرم که وقتی این بچه برود مشهد، خانه ما خیلی ساکت و خالی خواهد شد. الان دلم میخواست که حداقل دو - سه تا بچه دیگر می‌داشتم.

+ کتا ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٩
comment نظرات ()

کف مطالبات

 

خب... روحانی که رئیس جمهور شد، نوین هم که پزشکی قبول شد، ایران و امریکا هم که در شرف مذاکره هستند. ... ممم چی میخوایم دیگه؟ رفع حصر! آهان. دیگه انگار بقیه‌ش حله؟ اوخ! یه کمی هم پول لازم داریم.
دیگه قول میدم چیزی نخوایم.

+ کتا ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٦
comment نظرات ()

با خوشحالی تمام!

روز شنبه از یکی از اولیای دانش جویان که خیلی سفت و سخت پیگیر موضوع ثبت نام بود شماره تلفن گرفتیم که بتوانیم ازش خبر بگیریم که کار به کجا کشید. اسمش آقای سین بود. آقای سین همانروز رفت ساختمان مرکزی دانشگاه آزاد، که اعتراضات را به گوششان برساند. شب که بهش زنگ زدیم، گفت جای امیدواری هست و قرار شد صبح یکشنبه ساعت هشت برویم دانشگاه.
صبح یکشنبه رفتیم و دیدیم غیر از یک نفر، هیچکدام از ثبت نام نشده ها نیستند. از او پرسیدم خبری دارد؟ که نداشت. بعد دوباره زنگ زدیم به آقای سین. آقای سین همجنان مشغول اعتراض در دفتر ریاست بود. گفت برویم آن ساختمان و برویم طبقه سوم. یک تاکسی گرفتیم و راه افتادیم. خیلی هم راه، دور بود. وقتی رسیدیم و خودمان را به طبقه سوم رساندیم، باز هم کسی آنجا نبود. بناچار دوباره با آقای سین تماس گرفتیم. این بار آقای سین گفت :" بلند شوید با خوشحالی تمام بیایید، خود محوطه دانشگاه و دانشکده های فنی. که مشکل حل شده و دارند ثبت نام می‌کنند. رفتیم آنجا و این بار مدارک را گرفتند و پول را گرفتند و بالاخره ثبت نام، انجام شد.
حالا دخترمان دانشجوی مشهد شده. باید برایش فکر خانه و زندگی باشیم. خودش دلش میخواهد زود انتقالی بگیرد و برگردد تهران. من بی میل نیستم تجربه زندگی مستقل دوران دانشجویی را هم داشته باشد. خدا را چه دیدید؟ شاید هم اینطور زندگی را دوست داشت و دوام آورد.

+ کتا ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱
comment نظرات ()

← صفحه بعد