آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

آدم یکهو میبیند چیزهایی را از دست داده، لحظه هایی را پشت سر گذاشته و از آنها دور و دور تر شده و این فاصله به سرعت زیاد و زیاد تر میشود.  انگار که سواز قطار باشیم و آنها توی ایستگاه ایستاده باشند، توی پرسپکتیو میروند: پدرش، مادرش، خنده هایش، نادانی هایش، آدم یکهو میبیند خودش مانده و یک نفس عمیق

 

+ کتا ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥
comment نظرات ()

این که مهم نیست!


یک طوری شده‌ام که انگار حرف‌هایم را زنده‌زنده توی قبر می‌گذارم و بیل بیل خاک می‌ریزم رویشان.

هر چه می‌خواهم بگویم،قبلش یک نفر توی سرم می‌گوید:" این که مهم نیست! " بعد اصلا برای پروراندنش دیگر حتی بهش فکر هم نمی‌کنم.


تیک تاک تیک تاک... زمان می‌گذرد. می‌گذرد مقدس! هیچ چیز نمی‌ماند. هیچ چیز! نه حرف نه صدا. تنها شاید سکوت بماند و بس.



+ کتا ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢
comment نظرات ()

زنده و سلامت!


حس می‌کنم توی یک قایقِ شکننده وسط دریاییم.
تلاش می‌کنیم، پارو می‌زنیم،خسته می‌شویم، اما جریان آب و باد، از ما قویتر است. فقط دلمان خوش است که فعلا سوار قایقیم و هنوز زنده‌ و سلامتیم.

اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد...

+ کتا ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()

د ی د ا ر


خواب‌هامان اگر نبودند،            

چه دلتنگ‌تر بودیم

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٤
comment نظرات ()

گاهی اوقات


گاهی اوقات یک نفس عمیق می‌کشم. موقع بازدم، یک نفر آهسته و کشدار، توی دلم می‌گوید : "خـــیلی غمگیـــنم" ...

بعد من فوری از او می‌پرسم: "چرا؟ چته؟ چی شده؟"
یکهو خودش را جمع می‌کند و می‌گوید :" هیچی، هیچی!"

+ کتا ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()

بعد از هفت سال

 

دوباره دارم می‌روم شرکت.

+ کتا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٢
comment نظرات ()

آماده باش!

 

توی یک سنی، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها از دنیا می‌روند. چند سال بعد آرام آرام نوبت عمو‌ها و خاله‌ها می‌رسد، توی فامیل ما الان دیگر نوبت رسیده به دخترعمو و پسردایی. دارم فکر می‌کنم انگار توی صفی ایستاده‌ایم و یکی یکی داریم می‌رویم جلو. شوخی ندارد. باید دیگر آماده باشیم.

+ کتا ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
comment نظرات ()

← صفحه بعد