آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

د ی د ا ر


خواب‌هامان اگر نبودند،            

چه دلتنگ‌تر بودیم

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٤
comment نظرات ()

گاهی اوقات


گاهی اوقات یک نفس عمیق می‌کشم. موقع بازدم، یک نفر آهسته و کشدار، توی دلم می‌گوید : "خـــیلی غمگیـــنم" ...

بعد من فوری از او می‌پرسم: "چرا؟ چته؟ چی شده؟"
یکهو خودش را جمع می‌کند و می‌گوید :" هیچی، هیچی!"

+ کتا ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()

بعد از هفت سال

 

دوباره دارم می‌روم شرکت.

+ کتا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٢
comment نظرات ()

آماده باش!

 

توی یک سنی، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها از دنیا می‌روند. چند سال بعد آرام آرام نوبت عمو‌ها و خاله‌ها می‌رسد، توی فامیل ما الان دیگر نوبت رسیده به دخترعمو و پسردایی. دارم فکر می‌کنم انگار توی صفی ایستاده‌ایم و یکی یکی داریم می‌رویم جلو. شوخی ندارد. باید دیگر آماده باشیم.

+ کتا ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
comment نظرات ()

اینطور تهی


گاهی هم هر چه می‌گردم توی اتاق سرم هیچ چیز نیست. انگار که توی یک اتاق خالی، تاریک، بی در و پنجره و متروک، کورمال کورمال پی چیزی بگردیم که خودمان هم نمی‌دانیم چیست. یک چیزی، هر چه... هر چه بجز خودمان

 

+ کتا ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٥
comment نظرات ()

.

+ کتا ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۸
comment نظرات ()

سیزده سه نود و سه

سیزده سه نود و سه

دیروز طوفان شد. همان طوفانی که گفتند در تهران سابقه نداشته و سرعتش صد و ده کیلومتر در ساعت بوده.
از نگاه ما اینطور بود که هوای مقابل پنجره یکهو زرد و بعد قهوه‌ای شد. ملت توی بی‌بی‌سی خیلی شاعرانه می‌گفتند آسمان سرخ شد اما از این سرخی ما چیزی ندیدیم. از دید ما قهوه‌ای بود. تیره و تار. بعد باد، پشتِ باد بود که می‌وزید و بادِ شدید، روی آهن‌های پشت‌بام ما که شیروانی است، سر و صدای زیادی ایجاد می‌کرد. در نهایت هم آهن‌های مشبک و کلاهک دودکش‌های واحدهای غربی را همراه یک تکه از سایبان لبه پشت بام، از جا کند و از ارتفاع شش طبقه، با سر و صدای زیادی انداخت توی کوچه. سر راه هم خورد به شیشه پنجره راه پله و جداره خارجی شیشه دو جداره را شکاند. اکنون ما باید خدا را شاکر باشیم که توی سر آدمی نخورد یا اینکه روی اتومبیلی نیافتاد.
در خبرها گفتند که پنج نفرکشته و چهل و پنچ نفر مجروح به جا گذاشته. خود من هم چهل و ششمین مجروحش. چون وقتی در طوفان رفتم که درِ گلخانه را ببندم که هی شرق شرق به هم نخورد، دستم خراشیده شد. حالا حمید ناراحت است که چرا سرِ دودکش ساختمانش کنده شده. به ناظری که آن موقع سرساختمان بوده و درست نظارت نکرده و ندیده که آجرهای ته آن دودکش توی هم هشتی‌گیر نشده اند، بد و بیراه می‌گوید و معتقد است که آبرویش رفته.


خلاصه که الان فردای آن طوفان بزرگ است. هوا کمی تا حدودی ابری و خنک است. گفته‌اند امروز و فردا هم باز ممکن است طوفان‌های مشابه بیاید. این که من دارم توی این دفتر می‌نویسم هم علتش طوفان است. از بعد از طوفان، اینترنتمان قطع شد. یکی توی دلم می‌خواند که " به درک راه نبردیم به اکسیژن آب، برق از پولکمان رفت، که رفت..." فکر کنم منظورش این است که زندگی بدون اینترنت هم می‌تواند ادامه داشته باشد. اما خب من فکر می‌کنم با اینترنت راحت تر است. ساعت‌ها تند تر می‌گذرند و برای من اینطور است که عمر را با کیفیت دلپذیرتری حرام می‌کنم. مثل آمپولی که درد نداشته باشد. بعدش به آدم بگویند: " دیدی درد نداشت؟"

+ کتا ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٥
comment نظرات ()

← صفحه بعد